کارت ورودم را که زدم، نگاهی به آبدار خانه انداختم تا به مرادی(آبدارچی) بگویم برایم چای بریزد اما زیر کتری خاموش بود. دیگران گفتند که آنفولانزا گرفته و قرار است یکهفته نیاید.
***
کارت ورودم را زدم و بلافاصله به آبدارخانه رفتم که زیر کتری را روشن کنم تا مثل دیروز بی چای نمانم. در شرکتی که کالیبر پرسنلش گشاد است خودت باید به فکر خودت باشی. وقتی وارد شدم با کمال ناباوری دیدم که کتری روشن است و از لوله ی بد قواره اش بخار بیرون می زند. راستی چرا لوله کتری ها را اینقدر بدقواره می سازند؟ حتی کتری های پست مدرن نیز از این قاعده مستثنی نیستند. این سوالیست که از بچگی ذهن مرا درگیر کرده...بگذریم. در هیمن فکرها بودم که صدایی از پشت سرم به گوش رسید که بی شباهت با کشیده شدن قابلمه به آسفالت نبود. صدا گفت: ((سلام. من اومدم)). گفتم: ((غلط کردی که اومدی...مگه قرار نبود تا خوب نشدی نیای)). گفت :((من که خوب شدم!)) و بلافاصله روی صورتم دو سرفه ی خلط دار کرد. چه باید می گفتم؟ چه باید میکردم؟ سرم را انداختم پایین، کارتم را زدم و رفتم خانه!
ساعت ۸ صبح، مرادی روی صورتم سرفه کرد و الان که ساعت ۱۲ ظهر است من در بستر، با تب ۴۰ درجه دست و پنجه نرم می کنم. جلویم سوپ و شلغم و آبمیوه ریخته اند، درب اتاق را بسته اند و ضبط را زیاد کرده اند تا صدای ناله هایم را نشنوند. اگر تا عصر زنده بمانم پیش دکتر خواهم رفت.
الان از دکتر برگشتم. تا معاینه ام کرد گفت: اوه اوه پسر اوضاع خرابه...خدای من چه مزخرفی! ...گفتم خب معلومه که اوضاعم خرابه تا نمردم یه کاری بکن. او هم تا می توانست آمپول و قرص نوشت. گفت ۴ عدد از آمپولها را همین الان بزن و بقیه را طی روزهای آتی...گفتم مگر خوب نمی شوم؟ خندید و گفت یکهفته استراحت مطلق. شک نداشتم کارم تمام است.
آمپولها را جلوی منشی اش ریختم. داشت کتابی مربوط به بودا می خواند. آمپولها را یکی پس از دیگری آماده کرد و من هم روی تخت دراز کشیدم. اولی را که زد تمام ستون فقراتم تیر کشید و گفتم: یواش... دومی را بلافاصله زد و احساس کردم از کمر به پایین فلج شدم...گفتم اگر بلد نیستی بگو دکتر بیاد!...سومی را که زد تخت را گاز گرفتم و دکتر را صدا زدم...اما فایده ایی نداشت. چهارمی را التماس کردم آرام بزند ولی ناکس بی هوا زد. من هم فریاد زدم ((عوضی)).
وقتی شلوارم را بالا می کشیدم پوزخند موذیانه ایی به لب داشت و از کارش راضی بود. من هم گفتم چرا نمی روی خانه و سبزی پاک نمی کنی؟ یا مثلا اسمت را در یکی از این کلاسهای عرفان سکولار نمی نویسی؟ شایدم به درد فروشندگی در هویج بستنی فروشی بخوری...به هر حال به درد همه کار می خوری الا تزریق...فکر کنم خیلی عصبانی شد چون گفت برو پی کارت عوضی!...دختر بی ادبی بود.
***
امروز روز دوم بیماری ام است. تبم پایین آمده اما بدنم به شدت درد می کند. همین چند دقیقه پیش داشتم فکر می کردم اولین کارم بعد از بهبودی، کشتن مرادی است. شاید قبلش هم کمی شکنجه اش بدهم و در آخر جسدش را بسوزانم تا کسی را مبتلا نکند...
***
امروز روز سوم بیماریست. ۴۰ درجه تب دارم و ساعت ۶ باید سرم بزنم. مشغول آپ کردن هستم تا سر خودم را گرم کنم...تقریبا برای کشتن مرادی به نتیجه خوبی رسیده ام...رویش اسید میپاشم تا به عناصر تشکیل دهنده اولیه اش تجزیه شود.
پاورقی:
حتما این نوشته پر از غلط املایی است.

این دومین بار است که دوست قدیمی ام تلفن می کند و می خواهد مرا ببیند. گفتم؛ دفعه ی پیش که تلفن زده بودی تاکید کردم هر وقت خوب شدی قرار خواهیم گذاشت. پس بهتر است بروی و تا می توانی دوا درمان کنی. خوب مرا می شناسد و از این صراحت گفتارم نمی رنجد. بنابراین خیلی سعی کرد مرا مجاب کند که آنفولانزا ی نوع A نگرفته و فقط یک گلو درد معمولی دارد. بی فایده بود چون من محتاط تر از این حرفها هستم و گول نمی خورم. در آخر گفتم اگر نمرد و دوباره سالم شد می تواند برای دیدار تازه کردن، قراری بگذارد. خداحافظی کرد و رفت پی کارش.
***
صبح است و باران می بارد و سرد است. روی صندلی اتوبوس نشسته ام و آنها که ایستاده اند از سر و کول هم بالا می روند و مدام می گویند:(( آقا برو جلو...آقا فشار نده...اون ته خالیه برو جلو...)). سعی می کنم از پنجره بیرون را نگاه کنم و تا می توانم خودم را به آن راه بزنم تا مبادا چشمم به پیرمردی چیزی بیافتد و آنوقت مجبور بشوم به رسم جوانمردی جایم را به او بدهم. صدای سرفه شدید می آید و احساس می کنم پشت گردنم خیس شده. شاخکهایم تکان می خورد و ویروسهای بی شرف را روی هوا می بینم که چطور در حالت معلق جفت گیری می کنند و تکثیر می شوند. شیشه را تا آخر باز می کنم و باد سرد به داخل اتوبوس هجوم می آورد. مردک بی مبالات آنفولانزایی می گوید: (( آقا درو ببند سوز میاد)). به او می گویم هر وقت یاد گرفتی موقع سرفه کردن جلوی دهانت را بگیری من هم پنجره را می بندم. جمعیت حرفم را تایید می کنند و او هم جرات نمی کند حرف بیشتری بزند. در ایستگاه بعدی پیاده می شود و می رود پی کارش.
***
راننده تاکسی سرفه های مشکوکی می کند. شاخکهایم تکان می خورند و ویرووسها را تشخیص می دهند. قصد دارم شیشه را پایین بکشم اما دستگیره ایی وجود ندارد!...به راننده گفتم که دستگیره را بدهد. گفت: ((سرده...)). من هم گفتم نگهدار پیاده می شوم. گفت: ((چرا؟ هنوز نرسیدیم!)). گفتم نمی خواهم از یک راننده خودخواه آنفولانزا بگیرم. حوصله دعوا کردن نداشت، کرایه اش را گرفت و رفت پی کارش.
***
ترجیح می دهم اگر قرار است آنفولانزا بگیرم از طریق یک بوسه عاشقانه باشد تا از آدمهای ابله بی مبالات. بهتر است تا از این کیبورد آلوده آنفولانزا نگرفته ام بروم پی کارم!
پاورقی:
نمی دانم چرا وقتی طرح هایم را به بلاگفا کپی می کنم اینقدر بی کیفیت می شود!

خیلی حیف است که نسلش در حال انقراض است. نه اشتباه نکنید، در مورد زنهای به درد بخور صحبت نمی کنم. حرفم چیز دیگریست.
یکهفته، بلکم بیشتر، مشتاقانه منتظر می ماندیم تا عکسهای 24تایی دوربین عکاسی مان چاپ شود. آنوقت می نشستیم و ساعتها از دیدن ژستهای مصنوعی و کلیشه ایی مان لذت می بردیم و عکسها را دست به دست می چرخاندیم و هر کس به نفر بعدی می گفت که دستش را روی عکس نگذارد تا عکس خراب نشود. در آخر هم کمی برای عکسهایی که به خاطر بی دقتی سوخته بودند حسرت می خوردیم.
انتظار رسیدن یک نامه، انتظار دیدن یک دوست قدیمی دور از وطن، انتظار برای رسیدن به مقصدی که چند روز سختی راهش را کشیده ای. مثل همان سفر ها که قدیمیها برای رسیدن به زیارتگاههای دور، از راه های صعب العبور می گذشتند. حتی 9 ماه انتظار برای شنیدن این جمله معروف که می گوید: مشتلق بده بچه (پسره/دختره).
دوربینهای دیجیتال، ایمیل، وبکم، موبایل، طیاره، سنوگرافی و همه این امواج مهیب سیلاب بی امان تکنولوژی باعث شده نسل " انتظارهای لذتبخش" در معرض انقراض باشد.
بدی قصه اینجاست که هیچ انجمن و بنیاد و گروهی برای بقای نسل انتظارهای لذتبخش وجود ندارد. هیچ کجای دنیا مردم در خیابانها تظاهرات نمی کنند و پلاکادرهایی در دست نمی گیرند که روی آن نوشته شده باشد(( زنده باد انتظارهای لذتبخش)).
پاورقی:
آپلود عکس خراب شد. حوصله دوباره آپلود کردن ندارم. روی تابلوی زیر شتر نوشته: به طرف شاه عبدالعظیم، مسافت: ۳ روز و ۳ شب.

شرط مي بندم وقتي علي بابا صندوق پر از سكه هاي طلا را باز كرد، برق سكه ها چشمش را زد. درست مثل من كه وقتي وارد تاكسي قراضه هوشنگ خان كه در خط سيد خندان كار مي كند شدم، برق سكه هايش چشمم را زد. البته اين برق، برق طلا نبود. انعكاس نور خورشيد روي سكه هاي آهني بود.
مثل هم صنفي هايش تحليل سياسي، اقتصادي، فرهنگي، ديني و آسيب شناسي اجتماعي نميكرد. غر نمي زد و كاري به كار كسي نداشت. مثل بچه آدم رانندگي مي كرد و در جواب سوالات من پاسخ هاي كوتاه مي داد. به نظر من اصلن هم "خز" نبود حتي اگر تمام ماشينش را هم عكس داريوش مي چسباند. او يك آدم خلاق و با سليقه محسوب مي شد. ار آن دسته آدمهايي كه سعي ميكنند محل كار و زندگي شان را با خلاقيت و سليقه زيبا كنند. آنها كه به ديوار خانه هايشان تابلو نقاشي نصب مي كنند و حتي لباسهاي ارزان قيمتشان را با توجه به هارموني رنگها مي پوشند. ميز كارشان را با سليقه مي چينند و روي مانيتورشان را عروسكهاي كوچك زيبا مي چسبانند.
كلكسيون كوچك سكه هايش را در معرض ديد آدمهايي مثل من گذاشته بود. آدمهايي كه عاشق طرح روي سكه هاي كشورهاي مختلف دنيا هستند. براي اولين بار " دوزاري" را ديدم. همچنين سكه ايي كه نيم رخ لنين به رويش حك شده بود. باورتان نمي شود اگر بگويم يك سكه ديدم كه طرح رويش آفتابه بود! شايد هم چيزي قريب به اين مضامين!
وقتي كه پياده شدم نامش را پرسيدم. گفت: ارادتمند، هوشنگ خان!
كارم كه در محدوده سيد خندان تمام شد، تصميم گرفتم با همان خط برگردم. اينبار سوار يك سمند تاكسي شدم كه روي داشبوردش يكي از همان الاغهايي كه گردنش تكان مي خورد نصب شده بود. كمي از حركتمان نگذشته بود كه فك راننده سريعتر از گردن الاغ شروع به نوسان كرد. وقتي بحثش به نظام مند كردن يارانه ها رسيد ديگر كلافه شده بودم. دلم خواست آينه ماشين را از جا بكنم، يك لنگه جورابم را در بياورم، آينه را داخل جورابم بكنم، چندين بار جوراب را محكم به داشبورد بكوبم، وقتي كه آينه حسابي خرد شد، شيشه خرده ها را از جوراب بيرون بياورم و با زور داخل دهان راننده بريزم و وادارش كنم شيشه ها را بجود. بعد يك دستم را روي داشبود بگذارم و آن يكي دستم را به لبه صندلي بگيرم و با جفت پا از ماشين به بيرون پرتش كنم. حيف كه آدم خشني نيستم.

اخبار تلوزیون را که می دیدم، برای اولین بار واژه ی "عامل ترور" را از دهان مردی که در حال تشریح عملیات تروریستی سیستان و بلوچستان بود شنیدم. می گفت عامل ترور با کمربند انفجاری دست به این اقدام انتحاری زده است. سعی کردم خودم را جای عامل ترور جا بزنم تا بلکه بتوانم او را بفهمم.
صبح وقتی از خواب بیدار میشوم بدنم کوفته و دردناک است. کمی هم احساس اسهال دارم و دماغم را مدام بالا می کشم. بلافاصله به طویله میروم و یکی از کیسه هایی را که بار شترم است باز میکنم. یک تکه تریاک میکنم و همانجا، یعنی درست وسط طویله آنرا می کشم. موقع خروج از طویله شترم را در آغوش میگیرم و لبانش را می بوسم.
الان مشکل اسهالم برطرف شده و بدنم نرم است. کمی خرما و یک استکان چای و نبات می خورم تا سردی ام نکند. بعد یادم می افتد که امروز قرار است عملیات انتحاری انجام بدهم بنابراین به طویله بر می گردم و از پالون شترم کمربند انفجاری را بیرون می آورم و دور کمرم می بندم. چون عریان هستم کمی قلقلکم می آید ولی خیلی زود عادت میکنم. موقع بیرون رفتن از طویله شترم را در آغوش میگیرم و لبانش را می بوسم. به اتاق می روم و جلوی آینه ی قدی می ایستم. کمربند خیلی بهم می آید و چقدر با این ریشهای بلندم ست است. به آینه نزدیک می شوم. یک جوش روی دماغم درآمده. فشارش می دهم تا خالی شود. دردم گرفت... عقب می روم و به صورت نیمرخ جلوی آینه می ایستم. کمی شکم آورده ام شکمم را تو می دهم ولی کمربند شل می شود. باید مراقب باشم دستم به دکمه قرمز نخورد وگرنه بلافاصله هدر می روم. نگاهم به عکس زن نیمه عریان آمریکایی که بالای آینه چسبانده ام می افتد. لامصب. استغفر الله. مشرک.
کمد لباسهایم را باز می کنم. تقریبا 5 دست لباس بلوچی دارم که همه شان مثل هم است. برای انتخاب، کمی فکر می کنم و از سمت راست، دومی را بر می دارم و می پوشم...اصلا معلوم نیست به خودم بمب بسته ام. مجاهد زرنگی به نظر می رسم. دوباره جلوی آینه می روم و سعی میکنم چشمانم را تار کنم. صورتم نورانی تر شده. دوباره نگاهم به عکس زن کافر می افتد. گور پدرش...حورالعینها انتظارم را می کشند. با دوچرخه به محل مورد نظر می رسم. دوچرخه را به یک درخت قفل میکنم و منتظر می مانم تا مشرکان بیشتری جمع شوند. بند یکی از کفشهایم باز شده. می نشینم و آنرا محکم می بندم. یادم می آید جورابهای تازه ام را نپوشیده ام. دیگر فرصت نیست که برگردم و بپوشمشان. خدایا من چقدر کفر می گویم، در بهشت اشاره کنم برایم جوراب نو می آورند. تقریبا به وسط جمعیت مشرک رسیده ام. چشمم به دست یکی از مشرکان که ساعت تی سوت دارد می افتد. از همان شیشه گردها است که خیلی دوست دارم. قبلا در یک مغازه ساعت فروشی دیده بودم. قیمتش گران است. آخ گفتم ساعت یاد ساعت افتادم!...فکر کنم دیگر تعداد مشرکان به اندازه کافی زیاد شده باشد. دکمه قرمز را فشار می دهم.
پاورقی:
- اگر حوصله کنم زین پس برای پستهایم طرح می کشم.
صدای ترمز شدید و تصادف آمد. به من چه.
((زنگ تلفن))
من: الو؟
صدای زنانه پشت تلفن: سلام عزیزم. ظهر یادت نره بری دنبال بچه...فعلا بای بای.(گوشی را گذاشت).
اما من که بچه ندارم!
((صدای زنگ تلفن))
من: الو؟!
صدا: سلام. قیمت اتاق دو تخته هاتون چنده؟
من: کجارو گرفتید؟
صدا: هتل طاووس.
من: اشتباه گرفتید.(گوشی را گذاشتم).
فکر بچه بیچاره بودم و سهل انگاریه مادر احمقش...
((صدای زنگ تلفن))
من: بله؟
صدای دخترانه: آ آ آ و و و م م م ماچ!
من:متوجه نشدم! الو؟
صدای دخترانه: حالا نوبت توست...زودباش
من: چی نوبت منه؟
صدای دخترانه: بهروز؟! لوس!
من: من بهروز نیستم...
صدای دخترانه: اوا خاک به سرم (قطع کرد).
تقریبا ده دقیقه زنگ نخورد. تلفن را برداشتم تا به دوستم زنگ بزنم.شماره را گرفتم.
من: الو؟
صدا : هاه؟ ایرج؟ نقولوپدی ایرج؟
من: ببخشید...اشتباه گرفتم(قطع کردم)
شماره را با دقت بیشتری گرفتم...
من: الو؟
صدا: هوم؟
من: آقای فلانی؟
صدا: زر نزن بابا (قطع کرد).
دوباره شماره را تک تک گرفتم.
من: الو؟
صدا : هاه؟ ایرج؟ نقولوپدی ایرج؟ ایرج؟ صَدا نَمیاد...
من: ببخشید(قطع کردم).
خیلی کلافه بودم...خواستم خرابی های تلفن را بگیرم که زنگ خورد...
من: بله؟
صدا: هاه؟...ایرج؟ قَط شد ایرج...چی شدی ایرج؟ ایرج؟
من :اشتباه گرفتید من ایرج نیستم.
صدا: هاه؟ پس شوماره منی کجا آووردی؟ اگه راست میگی؟
من: آقا خط رو خط شده...
صدا: موزاحمی؟...ایشک...(قطع کرد).
از پنجره خیابان را نگاه کردم. یک ماشین با جعبه ی کنار پیاده رو که احتمالا مربوط به مخابرات است تصادف کرده بود. تا مامورین مخابرات از راه برسند تلفن را جواب ندادم.
پاورقی:
- نتیجه اخلاقی: هیچ وقت نگو به من چه.
امروز رفتم کنار پنجره و یک نخ سیگار کشیدم. سیگار خوبی بود اما کمی دنگم کرد. سرم سیاهی رفت و برای اینکه زمین نخورم روی صندلی نشستم. سرگیجه ام بیشتر شد، قلبم تیر کشید و نفسم بالا نیامد. عرق سرد روی صورتم نشست و نفس کشیدن برایم دشوار بود. همه جا تاریک شد و مُردم. مرا خاک کردند و اول هر روز سر خاکم می آمدند و بعد شد هفته ایی یکبار و ماهی یکبار و سالی یکبار و دیگر نیامدند. گرما و سرما و باد و بارانهای زیادی را دیدم ... سگ و گربه های زیادی سر قبرم ریدند. سنگ قبرم فرسوده شده بود و ترکهای زیادی داشت. بعد نمی دانم چه شد که روی قبرم خانه ساختند. قبر من کف حمام افتاده بود. بی آنکه توان کاری داشته باشم هر روز مجبور بودم صحنه های مرد افکنی را نظاره کنم. برای خودش نوعی شکنجه محسوب می شد. علاوه بر آن، آب به داخل قبرم نشت میکرد و رطوبت امانم را بریده بود. بعد خانه خراب شد. فکر کنم زلزله ایی چیزی آمد. سالهای زیادی زیر خروارها خاک، خاطرات گذشته ام را مرور کردم. یکروز خاک کمی کنار رفت. نور خورشید به قبرم بارید و چشمانم را زد. دختری زیبا با یک قلمو خاکهای روی سنگ قبرم را به آرامی کنار می زد و چشمانش را باریک می کرد طوری که انگار می خواهد چیزی را به سختی بخواند. ناگهان فریاد زد : استاد...استاد...یه سنگ قبر پیدا کردم...فکر کنم نوشته 1388 ...مال چه دورانیه؟
در طبقه ی ۱۷ اُُم یک ساختمان ۲۰ طبقه که درست در مرکز شهر "سیکیش ماخ" قرار گرفته، چهار نفر روی مبلهای سفید رنگ نشسته اند و با چهره هایی نگران و برافروخته درحال گفتگو هستند. زبان محاوره ایی آنها سیکیش ماخی است اما من ترجمه اش را اینجا می نویسم تا شما از ماجرای آنها آگاه شوید. نفر اول سمت راست دوشیزه ژاکلین است. ژاکلین دختر 29 ساله ساده ایست که دوسالی می شود در رشته ی "فرهنگ شناسی مردم اونو لُو لُو" از دانشگاه زوریخت فارغ التحصیل شده. چانه ی عقب رفته و پوست کک مکی اش دوستانش را متاسف میکند. نفر دوم از سمت راست ادوارد است. ادوارد مرد پر سر و صدا و جو زده ایست که به نحو غیر قابل مهاری میل دارد قبل از هر کاری، مثلا سر میز شام، برای همه نطق کند. لقب ادواردِ دست قیچی از زمان دبیرستان، موقعی که بند لباس مارگارت خجالتی را که روی نیمکت جلویی نشسته بود پاره کرد، به او داده شد. موهای قرمز وزوزی و قد دراز و جثه ی لاغر اما محکمش او را از بقیه دوستانش، به شدت متمایز می کند. نفر سوم از سمت راست برنادت نام دارد. او در میان دوستانش زن مغرور و البته منطقی به حساب می آید. کشیش زاده است اما در حال حاضر یک ضد دین واقعی محسوب میشود. در سن 16 سالگی وقتی به کلیسای پدرش رفته بود هنگام آواز خواندن از زیر لباسش تکه کاغذی بیرون افتاد که بلافاصله پدرش آنرا برداشت. روی آن نوشته بود: ((امشب ساعت 12 س.و.ت.ین نارنجیتو بپوش)). آن یادداشت مربوط می شد به زاخاری، دوست پسر بی شعور برنادت که هر شب مثل یک مارمولک زرد رنگ از پنجره اتاق برنادت داخل می شد و نزدیکی های صبح، اتاق را ترک می کرد. همان شب کشیش در انبار تاریک خانه اش از برنادت اعتراف گرفت تا بار گناهانش سبک تر شود. وقتی برنادت از بیمارستان مرخص شد به همراه زاخاری از خانه فرار کرد و زندگی جداگانه ای تشکیل داد. نفر چهارم از سمت راست تام است. تام 47 ساله است و به نقاشی علاقه ی زیادی دارد . تقریبا نیمی از دنیا را گشته و از تمام مجسمه های نیمه عریان نقاشی کشیده. می شود گفت کلکسیون کم نظیری دارد. فقط ادوارد است که می داند تام شب ادراری دارد. تام بیچاره.
تام از روی مبل بلند شد کنار پنجره ایستاد و رو به بقیه گفت: رفقا، این وضع خیلی وحشتناکه. باید کاری کرد.
ادوارد سیگارش را آتش زد. وقتی کام عمیقی از سیگار گرفت آنرا با عصبانیت بیرون داد و گفت: تام عزیز...تام عزیز...ما هممون جمع شدیم اینجا و در حدود یکساعته که فکرامونو گذاشتیم روی هم بلکه بتونیم کاری کنیم. محض رضای خدا اینقدر تکرار نکن باید کاری کنیم. باید کاری کنیم.
برنادت: به نظر من باید اعتصاب غذا بکنیم.
ژاکلین: اوه نه...من نمی تونم.
ادوارد: ژاکلین خواهش میکنم اینقد ضعیف نباش. باید همه قوی باشیم.
تام: ژاکلین درست میگه. اعتصاب غذا توی غرب مشتری نداره. این سبک از اعتراضها برای هندی هاست. رهبرشون کی بود؟ خدایا؟
برنادت: گاندی
تام : آها...گاندی...ممنون برنادت.
ادوارد: اونا حق نداشتن با ما مثل یه حیوون رفتار کنن. این غیر قابل تحمله...مث یه تیکه آشغال مارو اخراج کردن...اونم تو این اوضاع بحران اقتصادی...انسانیت مُرده...عوضیا...عوضیا...
ژاکلین: آره...عوضیا.
تام: الان وقت این حرفا نیست. من یه فکر خوب دارم. اول باید روی یه تیکه کاغذ بزرگ علت کارمونو بنویسیم و بچسبونیم پشت شیشه پنجره. بعد زنگ بزنیم خبرنگارا بیان. اونوقت قرعه میکشیم و یکنفرمون می پره پایین. جلوی هزار تا چشم. دنیا میبینه و مارو تحسین میکنه. دست اون عوضیا هم رو میشه.
برنادت: شوخی بی نمکی بود تام.
تام: چی باعث شد فکر کنی من اینقدر احمقم که تو این شرایط شوخی کنم؟
ادوارد: دست بردار تام.
ژاکلین: خدایا...
برنادت: این احمقانس...تو دیوونه ایی ...
((یکساعت بعد))
ادوارد: خب دوستان، در این شرایط سخت، تاثیر گذارترین و بهترین روش برای اینکه فریاد اعتراضمونو به گوش دنیا برسونیم و بگیم سرمایه داری انسان رو در کثافت غرق کرده، همین کاریه که ما الان میکنیم. ما با این کارمون صدها کارمند این شرکت و حتی تمام شرکتهای دنیا رو از دست رئیسان جاه طلب و بی رحمشون نجات می دیم. من اسم همتونو نوشتم و اگر موافق باشید ژاکلین که از همه ما درستکارتره یک اسمو از این گلدون بیرون بیاره.
((نیم ساعت بعد))
ادوارد: تام عزیزم، دل همه ما برات تنگ میشه. تو یه قهرمانی. یه نقاش برجسته ی قهرمان که بعد از مرگش معروف میشه. اسمت توی کتاب تاریخ میره.
تام: هیچوقت اینقدر نترسیده بودم.
ژاکلین: اوه تام...منو ببخش من نمی خواستم...(گریه).
تام: می دونم ...گریه نکن.
برنادت: خیالت راحت باشه تام. اونطرف جهنمی وجود نداره همش مزخرفه. اینو یه کشیش زاده بهت میگه ...مطمئن باش.
تام: ممنون برنادت...دلگرم کننده بود.
((دو ساعت بعد))
آمبولانس سفید رنگ از آسمانخراش دور می شود و تعدادی از ماشینهای خبرنگاران به دنبالش حرکت می کنند. لحظالتی بعد ادوارد و ژاکلین و برنادت با دستبند بیرون می آیند و از لابلای ازدحام خبرنگاران و برق فلاش دوربینها سوار ماشین پلیس می شوند و می روند. دوربین روی تکه کاغذی که پلیس مشغول کندن آن از روی پنجره است زوم می کند و تصویر سیاه می شود.
((ژاکلین، برنادت و ادوارد به جرم تحریک تام برای پریدن از ساختمان، هر کدام به ۵ سال زندان محکوم شدند و همچنین در پی شکایت شرکت به جرم تبلیغات منفی و بد نام شدن، هر کدام از محکومین مبلغ ده هزار یورو جریمه نقدی شدند...یکسال بعد ژاکلین به دلیل حسن رفتار از زندان آزاد شد و در یک مرکز تربیت گربه مشغول کار شد تا بتواند جریمه اش را به صورت اقساط بپردازد. ادوارد در زندان به علت برخورد یک لیوان فلزی به سرش مُرد...شاهدان می گویند قصد داشته قبل از غذا در سالن ناهار خوری زندان نطق کند. برنادت در زندان یک فرقه کوچک ضد مسیحیت به راه انداخت و در آخر توسط یک کاتولیک افراطی کشته شد. شاهدان می گویند وقتی برنادت در خواب بوده بالشی را روی صورتش گذاشته اند و روی آن نشسته اند و برای اینکه سرو صدای جان دادن برنادت به گوش نرسد سرود مذهبی "ای پدر مقدس" را هم خوانی کرده اند.))
پاورقی:
- از تمام دوستان عزیزم خواهش میکنم اگر نظری درباره ی نوشته ام دارند آنرا خصوصی ننویسند. کامنت خصوصی برای حرفهایی است که اگر به نمایش عموم دربیاید پسندیده نیست. مطمئن باشید من همه نظرات عمومی را به دقت می خوانم. تشکر
فردا عصر زمان صیغه محرمیت من و حوله ی قرمزم تمام می شود. تمدیدش میکنم. نجیب است.
***
یک گربه را می شناسم. با هم رفیقیم. هر روز لب باغچه می نشیند و برایم میو میو می کند. سه روز پیش که آمد لب باغچه نشست تا برایم میو میو کند تصمیم گرفتم اسمش را بگذارم سگ. گفتم سلام سگ...چشمش را گشاد کرد نیشش باز شد هاپ هاپ کرد. الان سه روز است یکبند پارس میکند.
***
فکر کنم فقط من بودم که دلم برای پثتانهای زن چاقی که بندری می رقصید سوخت. خیلی ترسیده بودند.
***
توی کاناپه فرو رفته بودم و کانالهای تلوزیون را عوض می کردم، بی آنکه تصاویر نامربوطش را بفهمم. یک پشه پشت دست چپم نشست. له اش کردم. روحش باید همین حوالی باشد.
***
خودم در پارک ساعی دیدم که یک اُردک چرک به کفتر کچلی که در قفس بود فخر می فروخت. کفتر تنها پری که روی بالش باقی مانده بود را نشان اُردک داد و بغ بغو کرد. فکر کنم می گفت این پر زمانی انگشت وسطم محسوب می شده.
پاورقی:
شاید خیلی از شما این پست را نپسندید و نظری هم درباره اش نداشته باشید اما برای خودم خیلی محبوب است.
سکانس اول:
۵:۴۵ صبح با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم و مثل همیشه چند بار از در و دیوار سیلی خوردم تا توانستم خودم را به حمام برسانم. از معدود آدمهایی هستم که می توانند در حالت ایستاده حتی زیر دوش آب ولرم بخوابند. مهارت ایستاده خوابیدن را زمان خدمت سربازی، در هنگام نگهبانی های شبانه کسب کردم. هم خدمتی هایم به این هنر من رشک می ورزیدند و حتی یکی از آنها مرا لود داد اما فرمانده نتوانست باور کند که کسی می تواند ایستاده بخوابد.
سکانس دوم:
به مقصد محل کار، از خانه بیرون آمدم. در پیاده رو پیرمرد فرتوت و خموده ایی را دیدم که مرا نزد خود خواند. پرسیدم چه می خواهد و در جوابم جملات گنگ و بریده بریده و لرزانی را گفت که ابدا متوجه آن نشدم ولی از آهنگش معلوم بود ماهیت آذری دارد. خواستم واضح تر بگوید که اینبار همان جملات را با فریاد ادا کرد با این تفاوت که عصایش را به زور بالا آورد تا جهتی را نشانم بدهد اما لرزش دستانش باعث شد که عصای به اهتزاز در آمده تکانهای شدیدی بخورد. با کمی زیرکی متوجه شدم قصد دارد به آنطرف خیابان برود بنابراین بازویش را گرفتم تا در پناه من به آنطرف خیابان برسد. سرعت حرکت پیرمرد به نحو کسل کننده ایی آهسته بود طوری که باید بی اغراق بگویم هر نیم متر پنج دقیقه طول می کشید. اصلا مهم نبود چون، من از عمل انسان دوستانه ام راضی بودم.
سکانس سوم:
برای اینکه سرعت حرکتمان بیشتر شود نیروی جلو برنده را بیشتر کردم. مدام حرف میزد و من متوجه نمی شدم اما مطمئن بودم به زبان آذری مشغول دعا کردن من است. ترافیک سنگین شده بود ولی هیچ راننده ایی اعتراض نمی کرد چون شاهد عبور یک پیرمرد بیچاره و یک جوان فداکار بودند. درست زمانی که به وسط خیابان رسیدیم پیرمرد نشست! دلم برایش می سوخت که خسته شده اما کاسه صبر راننده ها ممکن بود لبریز شود و از رویمان رد شوند. می دانید که در خیابانهای تهران هیچ چیز قابل پیشبینی نیست... تصمیم گرفتم پیرمرد را بغل کنم و قال قضیه را بکنم. متاسفانه هر بار که برای آغوشش خیز بر می داشتم فریاد می زد. حق داشت، غرور سن و سال نمی شناسد.
سکانس چهارم:
بالاخره رضایت داد و مابقی راه را پیمودیم. این سخت ترین و کسل کننده ترین پیاده روی عمرم بود. وقتی به آنطرف خیابان رسیدیم شدت دعا کردنش بیشتر شده بود و من در جواب می گفتم وظیفه ام است و من هم یکروز پیر می شوم و از این اراجیف...
یک لحظه مکث کرد و احساس کردم تمام قوای تکلم و حواس ناطقه اش را جمع کرد عصایش را به اهتزاز در آورد و گفت: جا...کش... این ور نه، اون ور...
این حرفش را با آنکه لهجه داشت کاملا فهمیدم. رهایش کردم و با کلافگی به راهم ادامه دادم. پیرمرد نمک نشناسی بود.
سکانس پنجم:
به میدان اصلی رسیدم و کاملا اتفاقی نگاهم به داخل یک تاکسی افتاد. نگاهم بیشتر از ۵ ثانیه طول نکشید که ناگهان تصویر برفکی شد. وقتی به خودم آمدم متوجه شدم پایم در یک چاله عمیق فرو رفته و زانوی چپم درد می کند. پایم را از چاله بیرون آوردم و لنگ لنگان خودم را به آنطرف میدان رساندم و در گوشه ایی مشغول برآورد خسارات و صدمات وارده شدم. قسمت زانوی شلوارم به قاعده یک نعلبکی پاره شده بود و از پایم خون می آمد.
سکانس ششم:
حوصله برگشت به خانه را نداشتم بنابراین یک دربست گرفتم و به محل کارم رفتم. تا مغازه های لباس فروشی باز کنند مجبور شدم برای خیلی ها توضیح دهم که چه بلایی سرم آمده. همه می پرسیدند در تاکسی چه دیده ام، اما اصلا مهم نبود که در تاکسی چه دیده ام چون خودم می دانم که این حادثه نتیجه ی به زحمت انداختن آن پیرمرد بود. آن بیچاره می خواست در همان مسیر حرکت کند و من او را که اختیار پاهایش را نداشت به آنطرف خیابان بردم. بین راه سعی کرد که توضیح دهد نمی خواهد به آنطرف خیابان بیاید ولی من نفهمیدم. حتی به نشانه اعتراض اعتصاب کرد و نشست و من باز هم نفهمیدم چون فکر می کردم مشغول انجام کار خوبی هستم و دوست داشتم آنطور که خودم می پسندم کمک کنم. من به دنبال ارضای حس لذت کمک به همنوع خودم بودم و این کاملا خودخواهانه و اشتباه بود. همه ی این ماجرا به خاطر این بود که زبان همدیگر را نفهمیدیم.
پاورقی:
- سیاسی نبود!
آدمهایی که سرشان به تنشان می ارزد همیشه این گوشه ها، درست جایی که من نشسته ام می نشینند و انگور می خورند و سرشان را به نشانه استیصال تکان می دهند. نمی دانم کدام ابلهی میکروفن را به آن جانور جلف داده تا با صدای نفرت انگیزش اعصاب آدمهایی که سرشان به تنشان می ارزد و این گوشه ها انگور می خورند را خُرد کند. ببین داماد چگونه قر می دهد!...تا قبل از این فکر می کردم سرش به تنش می ارزد. رقص داماد جلوی چشمانم اسلوموشن می شود. این "رقص جبر احمقانه و ناگزیر زندگیست".
جلف، دو میمون را مامور کرده بود تا سراغ هر کسی که از آن بالا اشاره کرد بروند و او را وادار به رقصیدن کنند. بگذار خوش باشند و برای خودشان درمورد کمر و فنر صحبت کنند. من انگورم را می خورم و در گوشه ی دنج خودم منتظر می مانم تا مراسم تمام شود و بروم در رختخواب گرمم مثل یک مرد کار دُرست، بخوابم.
انگورهای لذیذیست...(میمونها به این طرف می آیند)...مهم نیست...داشتم می گفتم که انگور یاقوتی تازه را خیلی دوست دارم...(میمونها نزدیکتر شده اند!)...مهم نیست...شاید سراغ یک نگون بخت کار دُرست که این حوالی نشسته آمده اند...
اما، در این اطراف به غیر از من آدمی که سرش به تنش بیارزد و انگور بخورد نیست!
میمونها بازوهایم را گرفتند. رئیس میمونها از آن بالا به من اشاره می کند: آهای شما...مگه اومدی سینما؟ بیاریدش وسط...
اوضاع اصلا خوب نیست...آدمهایی که سرشان به تنشان می ارزد هیچ جا در امان نیستند، حتی این گوشه ی لعنتی...میمونهای قدرتمندی هستند، التماس فایده ایی ندارد...پایم را به پایه های دو صندلی قلاب کردم...انگور گوشه ی لُپم التماس کردن را برایم دشوار می کند...مرا می کشیدند و من هم دو صندلی را با پاهایم می کشیدم... لحظات آخر موفق شدم به پارچه رومیزی چنگ بزنم...نمی دانم چه شد ولی صدای شکستن آمد. میمونها رهایم کردند.
روی زمین دراز کشیده ام و گوشه ی رومیزی در مشتم است...صندلی ها هم روی کمرم افتاده اند. کت و شلوار زیبایم به گند کشیده شده. خودم هم.
خدمه کمک می کنند از روی زمین بلند شوم. سالن همچنان به من خیره است تا اینکه بالاخره رئیس میمونها دوباره عربده می کشد و موسیقی شروع می شود و نگاهها از من برمیگردد. به گوشه ی خودم برمیگردم و حسابی کفرم در آمده است. برادر داماد کنارم می آید تا از سالم بودنم مطمئن شود. گفتم خودش برود و یک چای تازه دم برایم بیاورد. چایم را خوردم ولی احساس امنیت نمی کنم. روی یک تکه کاغذ چیزهایی می نویسم که فقط خودم می دانم. کاغذ را به یکی از خدمه می دهم تا به دستش برساند. خیلی خوشحال و سرخوش آواز می خواند طوری که فکر می کند ابی یا سیاوش قمیشی است. اما به نظر من شمایی زاده هم نیست. کاغذ را خواندو خنده روی صورتش ماسید. موثر بود. تا آخر مجلس سرش را به سمت من برنگرداند. باید از اول همین کار را می کردم. یادم باشد برای عروسی بعد.
***
وقتی همه اطرافیانت رستگاری و عاقبت به خیری را در ازدواج می بینند و تو را وادار به ازدواج میکنند و تو ازدواج می کنی و بعد از اتمام مراسم احمقانه و ابلهانه و پوچ و شرم آور و بی پایه اساس عروسی و مخلفاتش تازه می فهمی تمام آن خاله بازیها تمام شده و همه پشتت را خالی کرده اند و تو مانده ایی و یک مسئولیت بزرگ و بعد از مدتی می بینی نه تنها بحرانها و خلاء های زندگی ات پر نشده بلکه به تشویشها و استرسهایت اضافه شده و تازه احساس میکنی تمام عقده های دوران گذشته ات از زیر خروارها خاک سر بر می آورد و می روی دنبال تفریحات یک نوجوان 18 ساله و از آنجا که هنوز باورت نشده چه مسئولیت بزرگی را گردن گرفته ایی و نمی دانی زندگی مشترک یعنی به اشتراک گذاشتن وجودت و این به این معنیست که اگر دلت خواست استراحت کنی مجبوری اورا به تفریح ببری و مجبوری تمام قوم و طایفه اش را دوست بداری و دست از خودخواهی ات برداری، دست به یک اقدام احمقانه میزنی و مشاجره را شروع میکنی و افسرده می شوی و طلاق میگیری و بدبخت می شوی.اگر کسی گفت ازدواج کن، خدا روزی رسان است و همه چیز جور می شود با پشت دستت چنان به دهانش بکوب که تک تک دندانهایش را قورت بدهد...قصدم محکوم کردن ازدواج نبود...شاید اصلا اینطور که من می گویم نباشد...شاید هزاران مورد خلاف این چیزی که من گفتم وجود دارد و اصلا این چیزی که من گفتم را فراموش کن و کار خودت را انجام بده...اما قبل از هر کاری ببین آماده قبول مسئولیت هستی یا نه...اصلا به من مربوط نیست...ولی سطح فکر و طبقه اجتماعی مهم است...به من چه اصلا.
پاورقی:
قسمت اول بر اساس واقعیت است.
صبح بود. همینطور برای خودم روی نیمکت یک پارک خلوت نشسته بودم و احساس پیرمرد بازنشسته ایی را داشتم که به بواسیر عود کرده اش فکر میکند. به هر حال روی یک نیمکت، آنهم وسط یک پارک خلوت هیچ کار سرگرم کننده و مفرحی نمیشود انجام داد.
به درخت روبرویم نگاه کردم. که چی؟!...ولی باز هم نگاه کردم. یک چیز خیلی لوس از اعماق درونم گفت : "به به عجب درخت زیبایی" ... خدای من!... این جمله، حال به همزن ترین جمله ایی بود که در این اواخر از ژرفای وجودم به گوش می رسید. می دانید، بعضی از جمله ها خیلی حال به همزن هستند... از بس که تکراری اند.
نگاه مایوس کننده ام به درخت ادامه داشت که ناگهان یک فکر کاملا نا امید کننده درست مثل یک خوک چاق سنگین روی سرم نشست. سنگین تر از آن بود که گردنم در طولانی مدت تاب تحملش را داشته باشد. باسن صورتی خوک جلوی چشمانم را گرفته بود. دیگر جایی را نمی دیدم. البته به غیر از تصویر مبهم یک باسن صورتی!... خوک می گفت؛ تو یک گوسفندی!... فایده ایی نداشت متقابلا به او فحش بدهم چون به هر حال خودش خوک بود. وقتی توضیح خواستم گفت تمام زندگی ات بیهوده و تکراری بوده. گفت بی خود وقتم را برای دیدن آثار تاریخی و هنری و مناظر زیبا هدر داده ام. راستش، راست می گفت. فرض کن من جلوی یکی از ستونهای تخت جمشید ایستاده ام و گفته ام به به!.. یا مثلا افتخار کرده ام و جملات قصار گفته ام. که چی؟! میلیونها نفر دیگر همان کاری را که من کرده ام، انجام داده اند. چه بسا در آن لحظات حرفهای بند تنبانی بهتری هم نسبت به من زده اند. مثل یک گوسفند میان گله. یک زندگی بدون خلاقیت و تازگی. بع بع.
همینطور مشغول کلانجار رفتن با خوک بودم که موفق شدم قسمتی از باسن صورتی رنگش را از روی چشمانم کنار بزنم. درست در همین زمان یک کلاغ دله ی بدبخت از روی شاخه درخت به زمین نشست و یک تکه آشغال را که نمی دانم چه بود از زمین برداشت و پرواز کرد و رفت پی زندگی نکبتی اش.
یک صدایی از درونم گفت این کلاغ دله ی بدبخت مثل همه کلاغهای دله ی بدبخت دیگر آن تکه آشغال را از زمین بر نداشت. درست است در ظاهر مثل تمام کلاغهای دله ی بدبخت دنیا آشغال را دزدید، اما اگر درست نگاه کنی می بینی شتاب فرودش بر زمین ، تعداد بال زدن، نوع حرکات دم، نحوه تابش نور خورشید بر روی پرها، مختصاتش در فضای سه بعدی آسمان و هزاران هزار مشخصه ی دیگر در وجود بی ارزشش، کاملا منحصر به فرد است و او را از تمام کلاغهای دله ی بدبخت کره ی زمین، متمایز می کند. پس با این تفاسیر نه تنها من، بلکه تمام انسانهایی که مثلا به این درخت روبرویم نگاه کرده اند، کاری کاملا متفاوت و منحصر به فرد انجام داده اند.
چقدر امیدوار کننده است که زاویه دید، مثل اثر انگشت منحصر به فرد است. وگرنه حتما از احساس گوسفند بودن خفه می شدم. شک ندارم اگر هم با احساس گوسفند بودن کنار می آمدم مطمئنا با این خوک چاق سنگین که اکنون پرواز کرد و رفت، گردنم می شکست!
داشتم فکر میکردم بد نمی شود اگر زندگی ام را بفروشم و به فرنگ بروم. شاید پاریس. یک آلونک طبقه دوم یک ساختمان دو طبقه اجاره کنم. از همانها که صاحبخانه اش یک زن چاق سرخ رنگ است که هر ماه برای گرفتن اجاره از طبقه پایین هن هن کنان پشت در خانه سبز می شود و یک شوهر دائم الخمر مُردنی دارد که همیشه ی خدا پشت میز ناهار خوری فکستنی آشپزخانه مشغول نوشیدن مشروبات ارزان قیمت است.
شغلی پیدا میکنم و به زندگیه یکه و یالقوزی خودم ادامه میدهم. شبها زیر برج ایفل سیگار دود میکنم و کافه های پاریس را یکی پس از دیگری کشف میکنم. شاید یک بعد از ظهر که از کار به خانه برمیگردم تنه ام به تنه ی یک دختر جوان که چند بسته را حمل میکند بخورد و لاجرم بسته ها روی زمین بریزد و موقع جمع کردن بسته ها از روی زمین، نگاهمان به هم گره بخورد و باقی مزخرفات...
شاید اسم دختر "جودی" یا از این سبک اسمهای دم دستی باشد...پدر مادرش هم در یک جهنم دره ایی اطراف بلژیک زندگی می کنند و سالی یک بار برای دیدن تنها دخترشان به پاریس می آیند. احتمالا مادر جودی از آن زنهای مسن بافتنی به دست است که یک سگ بی ریخت زشت دارد و مدام قربان صدقه اش می رود. شک ندارم هر کدام از شیشه های عینکش اندازه یک بشقاب پلو خوری است و مدام می گوید آووو..جودی...آووو خدای من...واووو....از آنها که الکی شلوغش می کنند و برای مسائل بی اهمیت، بی خودی هیجان زده می شوند و جیغ جیغ می کنند. کاتولیک است، می دانم...پدرش هم از آن مردهای با ادب زن ذلیل است که در تمام طول زندگی اش مجبور بوده ژاکتهای یقه هفت کوفتی زنش را بپوشد و دم نزند و همیشه سر کراوات آبی اش از زیر یقه ی هفت ژاکتش، تو ذوق می زند.
بی آن نیست که در ملاقات اولمان مادر جودی بپرسد که اهل کجا هستم. هرچند قبلا می دانسته که اهل کجا هستم چون جودی سیر تا پیاز مرا تلفنی برایش تعریف کرده... نمی دانم چه کرمی دارد که می خواهد از زبان خودم بشنود...وقتی میگویم اهل ایران هستم می گوید: آووو...آووو...مای گاد...ترور...
جودی برایش توضیح می دهد که ایرانی ها مهمان نوازند و از این مزخرفات کلیشه ایی...بعد پای پسته و فرش و گربه ایرانی را وسط میکشد و چون مادر جودی گربه ها را دوست دارد دلش نرم می شود و به من لبخند می زند. احمق.
یکروز که با جودی برای خرید به فروشگاه رفته ایم، به من می گوید منتظر بمانم تا از مغازه ی آنطرف خیابان یک بوگیر مستراح بخرد. به او می گویم من تمام فیلمهای ژانر خیانتی را از اول تاریخ سینما تا به الان مو به مو دیده ام پس بهتر است درمورد خرید بوگیر مستراح راست گفته باشد وگرنه مجبورم به روش کاملا ایرانی سرش را لب باغچه گوش تا گوش ببرم. در حالی که از غیرت شرقی من به هیجان آمده به من اطمینان می دهد پای هیچ حرامزاده ی دیگری وسط نیست و می رود. هنوز به آنطرف خیابان نرسیده صدای ترمز شدید می آید. وقتی به محل می رسم می بینم جودی کف خیابان به یک اثر هنری سبک کوبیسم تبدیل شده ...
به پدر و مادرش زنگ می زنم تا از جهنم دره شان که اطراف بلژیک است برای مراسم تدفین تنها دخترشان که البته اکنون به یک پازل تبدیل شده بیایند. مادرش از پشت تلفن می گوید آووو...جودی...آووو...مای گاد جودی ....واو....تلفن را قطع می کنم.
با فامیل و دوستان کج و کوله جودی سر قبرش می ایستیم. مادرش از آن تورهای سیاه مسخره از کلاه بی ریختش آویزان کرده و پدرش یک ژاکت مشکی یقه هفت پوشیده که کراوات سیاه خال خال زردش از لای چاک هفتیه یقه، به کائنات ناسزا می گوید. بد سلیقه.
تابوت را که حاوی تکه های به هم دوخته شده ی جودی است را با طناب داخل قبر می فرستند و بعد از آنکه کشیش مراسم " اش تو اش ، داست تو داست " را جرا کرد همه مان به نوبت یک قاشق غذا خوری رویش خاک میریزیم و می رویم پی کارمان...موقع برگشت حتما بارانی چیزی هم می بارد و همه در فضایی غمناک چترهایشان را باز می کنند.
من که حسابی حالم گرفته است به آلونکم بر می گردم و چمدانهایم را می بندم و بعد کشیدن لپ زن سرخ رنگ صاحبخانه و خداحافظی با مُردنی دائم الخمر راهی ایران می شوم. حوصله ی این همه اتفاق را ندارم. فرسوده ام میکند. نمی روم.
نگهداری اش مشکل شده بود. تکراری هم شده بود. مدام احساس می کنم یک چیز را فراموش کرده ام. بعد از یکسال از اینکه آقا مجید را می دیدم هیچ احساس خاصی نداشتم. آقا مجید همیشه یکجور بوده یعنی همیشه لاغر است همیشه دماغش را بالا می کشد البته چند باری پیشنهاد داده ام فین کند و قال قضیه را بکند. طبق قانونی که تمام سلمانی ها باید شمالی باشند او نیز شمالی است و لهجه شیرین شمالی دارد با این تفاوت که صدایش از دماغش بیرون می آید. یعنی اگر قرار باشد کسی مانع حرف زدن آقا مجید شود کافیست دماغش را بگیرد. مدام احساس میکنم یک چیز را فراموش کرده ام. آقا مجید یک آرایشگر واقعی و متبحر است. خودش می گوید وقتی که بچه بوده چند باری در مراسم پشم زنی گوسفندان شرکت کرده و در آنجا فهمیده می خواهد در آینده چکاره شود. بعدها به شهر آمده و با عشقی که به کار داشته توانسته مراحل ترقی را پله پله طی کند و اکنون صاحب یک سلمانی مدرن شده. مدام احساس میکنم یک چیز را فراموش کرده ام. آقا مجید علاوه بر آرایشگر بودن سعی می کند مهارت های دیگری هم کسب کند. مثلا او یک بانک اطلاعات و آمار دقیق و قابل استناد است. کافی است نام و نام خانوادگی یکی از ساکنین محله را وارد کنی تا او رنگ لباس زیر نوه عمه ی طرف را برایت بازگو کند. آقا مجید تحلیل گر مسائل سیاسی و اقتصادی هم است. یادم است آخرین تحلیلی که از او شنیدم این بود: همش زیر سر آخونداس!...وقتی این تحلیل را می کرد قیچی را مدام به هم می زد و اطراف سرم می گرداند. گاهی فکر می کنم آقا مجید با آن قیچی مغز را ریش ریش می کند.
- آقا مجید: خوبی؟
- من: ممنون. شما خوبی؟
- خدا رو شکر. چه خبرا؟
- سلامتی
- زن نگرفتی؟
- نه
- چرا؟ خب بگیر دیگه
- باشه
-فکر کنم یه سال بود نمیامدی؟ کجا بود؟ چیکار میکردی؟
- زندگی میکردم
- موهاتو بلند کردی که پول سلمونی ندی ناقلا ؟! هه...هه...هه.. .
-آره (لبخند زورکی)
- تو این شلوغیا بودی؟
- کجا ؟
- ها؟ نه منظورم اینه که تو این شلوغیا رو دیدی؟ در جریانش بودی؟
- جلوشو زیاد کوتاه نکن...تقریبا نصف بشه
- ها؟!...باشه...
- بساطی بود پسر...چقدر کشتن...پسر عموی من سرباز این چیه؟ چی میگن؟ همین که هی میگن...آها کهریزک بود می گفت چه جنایت ها شده...به جان بچه ام
-خط ریشمو زیاد بالا نبر... (کاشکی دماغش را ببندد و اینقدر ور نزند)
- ها؟! آها...باشه...
- والله...اوضاع خرابه پسر ...خیلی خرابه... مردم رو جر دادن...خیلی خرابه، قدیما یادمه اینجوری نبود...
- (سکوت)
- آره منم همینو میگم! تقصیر خودمونه...بلانسبت هممون خریم.
- !...(سکوت)
- راستی آقای جلالی هم که رفت.
- جلالی کیه؟
- همون همسایه روبرویی تون دیگه...همون که پراید داشت پرادو خرید
- من زیاد همسایه هارو نمی شناسم
- آووو...این همه اینجا زندگی کردی نمی شناسی؟!...میگن خلاف کاره...میگن زمین خواره...میگن مال همرو خورده
- چه عرض کنم...
- داداشت چیکار میکنه؟
- خوبه...اونم خوبه
- میبینمش ...میاد میره میبینمش
- بله اونم مثل بقیه آدمها حرکت میکنه
- کارو بارت خوبه؟
- شکر...خوبه
- چیکار میکردی؟
- کار میکردم...آقا مجید تیغ نزن دور سرمو...با ماشین بزن
- ها؟!...آها باشه
- دیگه چه خبر؟
- سلامتی...آقا مجید روزانه سر چند نفرو می زنی؟
- بستگی داره بین 30 تا 40 نفر شایدم بیشتر شایدم کمتر کسی چه میدونه...خراب شده وضع آقا نمی زارن که اینا اومدن نمیزارن مردم فکر راحت داشته باشن سر بزنن پول بدن واسه سلمونی ...
و این مکالمه نیم ساعت به طول انجامید...
وقتی به خانه رسیدم آن چیز را که فراموش کرده بودم به یاد آوردم. یکسال پیش با خودم عهد کردم یک آرایشگر دیگر پیدا کنم. آرایشگری که موی سرم را اصلاح کند نه مغزم را.
جملاتم نباید بی روح باشد. نمی خواهم سعی کنم ترتیب کلمات و آهنگشان را با وسواس و تکرار، رعایت کنم. نباید نوشته های من مانند مرده ی رنگ پریده ایی باشد که کت و شلوار مرتب به تنش کرده اند و در تابوتی زیبا به نمایشش گذاشته اند. می خواهم کلمات را به روی کاغذ بپاشم. درست مثل یک نقاش که رنگها را به روی بوم می پاشد و اجازه می دهد رنگ ها خودشان تصمیم بگیرند چگونه در هم آمیزند.
***
فراموشش کن. اصلا بگذار برایت چیزی تعریف کنم. تو هیچ می دانی سر من درد می کند؟ پشت سر، بالای گردنم. صبح ها خواب می مانم و موقع کار کردن فکر می کنم... خیلی فکر می کنم. چیزی در زندگی من گم شده است. نه، ایمان نیست. مدتهاست که حس می کنم چیزی در زندگی من گم شده است و من آن چیز را ناخواسته جستجو می کنم. زیر میز، داخل کشو ها، در جیب هایم، زیر فرش...هیچ کجا نیست. دیگر نمی دانم کجا دنبالش بگردم. اصلا نمی دانم اگر آنرا بیابم، خواهم فهمید گمشده ام است یا نه. سرم درد می کند...پشت سر، بالای گردنم.
***
داشتم فکر می کردم، به اینکه چرا فقیرها پولدارها را راحت نمی گذارند؟ مدام جلوی چشمشان می آیند. اصلا خیلی از پولدارها فرار کرده اند و رفته اند بالای شهر که فقیرها را نبینند. اما باز سر و کله ی فقیرها پیدا می شود. فقیرها بروند بمیرند بهتر نیست؟ لااقل شاید بشود آنها را سوزاند و از چربیشان صابون درست کرد. هرچند فقیر ها آنقدر بی خاصیتند که صابونهایشان هم کف نمی کند. حتی کلاغ ها هم صابون فقیر نشان را نمی خورند. همان بهتر که بروند و بمیرند و در گورهای دسته جمعی دفن شوند. آنوقت پولدارها می توانند با خیال راحت در استخر خانه هایشان شراب بخورند و ادرار کنند و جفت گیری کنند.
***
به نظرت سیاستمدارها شیرین نیستند؟ خیلی شیرینند. ساعتها از گربه ها برایت تعریف می کنند و به محض آنکه دست به بند تنبانشان بزنی حامی سگهای ولگرد می شوند. حالم به هم می خورد...ویروسی نیست. به سیرک حساسم.
***
بیا مرا موعظه کن...ساعت ها...کنارم بنشین. حال گناهانم حاد است. بنشین و مرا موعظه کن. سیل گناهان من آنقدر سهمگین است که شاید بشود تمام مستراح های عمومی شهر را با آن شست. من نمی توانم زندگی کنم. مدام لاف زندگی می زنم. به همه می گویم از یک فنجان قهوه لذت ببرید چون زندگی همین است. اما خودم برای لذت بردن از یک قهوه ناتوانم. بیا یک لحظه کنارم بتمرگ و مرا موعظه کن. راه نرو، من نشسته ام. وقتی من نشسته ام تو هم بنشین.
***
نمی توانم بخوانم و لذت ببرم و بعد یکی دیگر را شروع کنم و از آن لذت ببرم و بعد یکی دیگر را شروع کنم و از آن هم لذت ببرم، لذت ببرم، ببرم، لذت، لذ...سوزن من روی شعر رضا براهنی گیر کرده:
معشوق جان به بهار آغشته ی منی که موهای خیست را خدایان بر سینه ام می ریزند و مرا خواب می کنند...
افتادنی که مرا می افتد هنگامه ی منی که می افتد معشوق جان به بهار آغشته ی منی، منی، منی که مرا می افتد و می روم از هوش می روم و از هوش می منی اگر تو مرا تو شانه بزن منی از هوش می