صبح جمعه، شهر تهران، چهار راه های بی ماشین، شماره اندازهای چراغ راهنمایی، که برای ماشینهای خیالی ثانیه می شمارند. آنقدر خلوت است که می توانم همه ی چراغها را رد کنم. و می کنم. خلقم تنگ است. خودم را موظف به کاری کرده ام که هر جمعه صبح مجبورم بیدار بشوم، یه موز را با آب عنبه، آنهم به کمک کف دست، در دهانم فرو کنم و از خانه بیرون بزنم. درراه، خواب و بیداری هستم که به خواب گرایش بیشتری دارد. چراغها را رد می کنم. یکی بعد از دیگری. یکی از آن چهارراه های گشاد که روزهای عادی آسفالتش را از شدت ترافیک نمی شود دید...
خیابانهای غرب، عمیقتر خوابند. حتی حیوانات شهری. شاید گنجشکهای غرب هم به خواب آلودگی عمیق صبحگاهی سرمایه داری مبتلا شده اند.
ماشین را کناری پارک می کنم و بیرون می آیم. خودم را کش و قوس که میدهم کلیشه ای ترین فکر دنیا سراغم می آید. سحر خیزی چقدر خوب است. فندک زیر سیگارم می گیرم و با اولین جرقه ی فندک صدا می آید: آقا...آقا...
وسط کوچه زنی قد بلند با لباس سرخ رنگ بلندی که تا مچ پاهایش را پوشانده و نقشهای سیاه ظریفی دارد ایستاده. موهای نامرتبش به رنگ خاکستری تمایل دارد که روی شانه هایش پاشیده. چیزی شبیه صندلهای باریک ساحلی پا کرده و لبخندی را که هیچ چیزی در آن نیست به من می زند. دود سیگار را بیرون می دهم:
- پوفففففففف جانم؟ (دود پیچ تندی در جلوی صورتم می خورد و با باد گم می شود)
- میشه یه لحظه... (و با دست، به شکل ظریفی، اشاره می کند که نزدیکتر بروم)
از نزدیک می توانم صورتش را دقیقتر ببینم. گوشه ی چشمهایش چروکهای ریزی دارد و با لبخند، چینهای کوچکی از کنار لبهایش، گونه های برجسته اش را دور می زند و به چروکهای باوقار گوشه ی چشمها می پیوندد. می توانم حدس بزنم پنجاه ساله است. دندانهای سفید نسبتا مرتبی دارد و گردن بلندی که با باز بودن یقه ی لباسش کشیده تر به نظر می رسد.
- شما اون ضرب و المثل رو یادتون میاد که میگه ثواب کباب شد؟
- اومدم ثواب کنم کباب شد...(و سعی میکنم خنده ام بی ادبانه نباشد)
- آره ه ه...اومدم ثواب بشه کباب شد (باز هم اشتباه گفت ولی اهمیتی نداد اصلاحش کند)
- جانم؟ کاری دا...
نگذاشت سوال احمقانه ام را کامل کنم. اگر با من کاری نداشت که صدایم نمی کرد. خیلی زود دم دستی بودن سوال نیمه کاره ام از ذهنم گذشت...
- این چندمین باره که این کار سهل انگارانه رو تکرار میکنم....اومدم برای گربه های تنهای کوچه غذا بذارم که دَر خونه پشت سرم بسته شد... (وقتی حرف می زد آرنج مرا لمس کرد برای هدایتم به طرف خانه اش) این امکان برای شما وجود داره که اگر احیانا پیچ گوشتی توی ماشین دارید برام بازش کنید...میشه این لطف رو به من بکنید؟
ازکلمات، خوب استفاده میکند. یعنی استادانه استفاده میکند. انگار داشت مکالمات روزمره ی یک فرانسوی را برای من ترجمه می کرد. این طرز صحبت کردن آنهم در شهری که همه ی مردمش از صبح تا شب نهایتا از صد واژه ی مشابه برای ارتباط برقرار کردن استفاده می کنند و اگر بخواهند خلاق تر باشند شور حرف زدن را با تکرار دیوانه کننده ی کلمات "درواقع" ، "خواهش میکنم" ، "ممنون" ، "زحمت کشیدید" در خواهند آورد یا نهایتا کمی فعلها را جابجا خواهند کرد.
"سهل انگارانه" ، "گربه های تنها" (یک ترکیب شاعرانه با ظرافت و نکته سنجی طنازانه) ، و جالب تر از آن استفاده از واژه "احیانا" و قرار دادنش، آنهم به شکل نگینی درخشان، وسط یه جمله ی پرسشی ساده.
- البته...اما بهتره اول یه نگاه به نوع قفل در بندازم.
به در ورودی ساختمان که رسیدیم عذر خواهی کرد و خودش وارد شد. از پله ها بالا می رفت و چیزهایی می گفت که بخاطر پیچیدن صدا در راه پله ها و اینکه به شکل عجیبی فکرهای احمقانه در ذهنم می پیچید نشنیدم. من با دیدن این زن می بایست احساس کسی را می داشتم که یک ناجی زنهای بیچاره ی پشت دَر مانده دارد. آنهم زنی با تبحر در بازی با کلمات و ادبیات محاوره ای که من شیفته ی آنم. اما حس من چیز گنگی است که خودم هم سر در نمی آورم. یک زن با قریب و الوقوع بودن حضورش، آنهم همزمان با جرقه ی فندکم، و جسورانه ظاهر شدنش در خیابانی که هیچ موجود زنده ای در آن نیست. حتی محض رضای خدا جست و خیز خواب آلوده ی گربه ای در کنار ساختمان که دلیلی برای گذاشتن غذای گربه باشد. چکسی ممکن است این وقت صبح در خیابانی که صاحبان سرمایه دارش ممکن است تا قرنها بعد از سقوط سرمایه داری هم بیدار نشوند، برای گربه ها غذا بگذارد؟ با نهایت احترامی که در ذهنم برای شعور واژه سازی زن داشتم می توانستم این اجازه را به خودم بدهم که کمی مشکوک و بدون تمرکز باشم. آنقدر که متوجه تمام شدن سیگاری که هنوز فرصت لب زدن به آن را پیدا نکرده ام و فیلتر خاموشش غریبانه و فراموش شده، محکم لای انگشتانم چسبیده است. یادم آمد دَر ورودی را پشت سرم بسته ام. چند پله ی بالا آمده را برگشتم، فیلتر را بیرون انداختم و به عنوان یک مرد، شبیه شده بودم به دختران تازه بالغی که فکر می کنند هر لحظه ممکن است در جایی نا آشنا، دامنشان را لکه دار کنند، اینبار لای در را باز گذاشتم.
قفل، قفل ساده ای نیست. لااقل باز کردنش از توان من که سر رشته ای در امر "باز کردن" ندارم خارج است. اما با حالتی که یک متخصص ارتوپد به عکسهای استخوان گردنی شکسته نگاه میکند، وانمود میکنم دادن نظر کارشناسی ام به زمان و توجه بیشتری نیاز دارد. در ذهنم بهترین جمله ای را که می شود درمورد ناتوان بودن باز کردن قفلی بسته ادا کرد مرور میکنم.
پرسید: اینجا زندگی می کنی؟
وقتی برگشتم دیدم روی پله ها نشسته. مثل اینکه روی کاناپه ی همیشگی اش نشسته باشد. و حالا ساق پاهایش از لباس پوشیده ی بلندش بیرون آمده، با لکه های ریزی که من روی دست و بازوی برخی از آدمهای مسن که پوست روشنی دارند دیده بودم. آن لکه ها هرگز توانایی برهم زدن زیبایی و منحصر به فرد بودن آن ساقها را ندارند. وقتی از نگاه تو، سهم زیادی از تعریف زیبایی مربوط ساق پا، انگشتان و گردن و دندان باشد، می توانی زنی پنجاه ساله، بدون کوچکترین دستکاری در طبیعت حقیقی اش را بخاطر حفاظت از آن همه عناصر زیبایی تحسین کنی.
- نه من وسط این خیابون پایینی کاری دارم که تا ظهر طول میکشه.
چه جواب ابلهانه ای. از من پرسید اینجا زندگی میکنی؟ و حتی کوچکترین اشاره ای به چیز دیگری نکرد. آنوقت من داستانی از کارم تعریف کردم. و بی ربط تر از آن بازه زمانی هم مشخص کردم. تا ظهر طول میکشه! صبح تا ظهر طول میکشه. مسخره تر از این هم می شد جواب داد؟
- خب نظرت چیه؟
باز هم نگاهی به قفل میکنم. کمی با انگشت سبابه و شصت، چانه ام را می مالم و کاملا از تصنعی بودن حرکاتم آگاهم.
- خب این یه قفل معمولی نیست. فکر کنم مجبورید قفل ساز خبر کنید.
- اوه نه...هیچ کاری نمی تونی بکنی برام؟ (این جمله، تمنای یک پرنسس واقعی را از شاهزاده اش دارد درحالی که شاهزاده از ازدواج با او منصرف شده).
- آمممممم....اوممممم.آ آ آ آ آ...نمی دونم بشه یا نشه. (مثل حقیقت وجود خورشید در روز، این اطمینان را دارم که حتی نمی توانم یک پیچش را باز کنم).
- سعیتو بکن... مطمئنم می تونی. (و این جمله حس مشوقانه ی مادری به کودکش را دارد که قرار است در المپیاد ریاضی آبروی خانوادگی را حفظ کند).
حالا من پیچ گوشتی را انداخته ام به یکی از پیچها و در حقیقت مشغول پیچاندن افکارم هستم. اگر دیوانه باشد، اگر در باز بشود و دست آخر بفهمم کسی در ساختمان نیست و این زن قصد رفتن به خانه ی همسایه را دارد، شاید مربوط به تمایلات دیر طغیان کرده ی اروتیک زنی در آستانه ی پنجاه سالگی است، شاید جسدی در خانه است و دست آخر من شریک جرم شناخته بشوم...چطور می شود از دست این ذهن چموش لگد پران راحت شد...
- سرایدارمون توی ویلای شمال، البته سرایدار که نه، همه مون در کنار هم مهمون خداییم، اگر اینجا بود خیلی زود بازش می کرد. آخه میدونی اون همه کاری رو میتونه انجام بده.
خب دیوانه، وقتی این مناعت طبع قشنگ، در یک زن پنجاه ساله، در جمله ی فروتنانه اش تجلی پیدا میکند، باید خیلی چشم سفید باشی که حداقل درمورد ارتکاب جنایت یا سرقت فکر کنی. لبخندم را نشانش می دهم.
- موهامو می بینی؟
دست از تقلای احمقانه ام بر می دارم و به موهایش نگاه می کنم. پر از تارهای سفیدی است که لابلای سیاهی موهای پرپشتش خودنمایی میکند.
- بخاطر بچه هام دیگه رنگ نمی کنم. 19 ساله و 21 ساله...
با لبخندی که خودم هم می دانم مبهم است کمی سر تکان می دهم.
- اسمت چیه؟
دختر تازه بالغ شکاک، از خودش یک اسم دروغین می گوید: امین.
- امین...اسم دامادم بود. یعنی هست. (و بعد زل می زند به نرده ها)
- اگر در باز بشه حتما مهمونت میکنم بیای تو.
نا امنی. باید یک جمله زودتر دست و پا کنم که بروم دنبال کارم.
- اینجور که معلومه این قفل باز بشو نیست . اگر بخواید می تونم برم یه کلیدسازبیارم براتون ...ای بابا راستی امروز جمعه ست جایی باز نیست...
- سال آخر دانشگاه بود که حامله شدم...انقلاب فرهنگی هم شد...نتونستم ادامه بدم. هرچند زیاد هم مهم نیست. خیلی بیشتر از اونی که برای دانشگاه نیازه مطالعه میکنم. هیچ میدونی من یه وکیل فوق العاده بودم.
وقتی جمله ی آخر را گفت مثل یک دختر بچه ذوق کرد و کف دستهایش را بهم زد. چشمهایش برق می زد و انگار منتظر واکنش من بود.
- جدی؟ چه عالی. حتما یه وکیل گرون قیمت؟
- نه ه ه ...البته بعضی وقتا هم گرون قیمت بودم. میدونی؟ بستگی به آدمی داشت که وکالتشو قبول می کردم.
- باید جالب باشه
- آره محشر بود. (دختر بچه ای شده بود که به طرز خفیفی موقع حرف زدن بالا پایین می پرید).
- بیا بشین برات تعریف کنم.
حس خوبی نداشتم. دوست داشتم سریعتر از ساختمان بیرون بزنم. تمام جذابیت و هنر کلامی او قابل تحسین، قابل احترام، ولی هیچ دوست نداشتم همسایه های دیگر ساختمان، من را در آن وضعیت، درست شانه به شانه ی زنی که ساق پاهایش حالا کمی بالاتر از زانو خودنمایی میکند و به شکل غیر قابل باوری رفتاری عجیب و احتمالا خلاف عرف اجتماعی ایران دارد. کنارش نشستم. ماجرای یکی از پرونده هایش را با تمام جزئیات و حتی توصیف مناظر و موقعیتها برایم تعریف کرد. و من در تمام این مدت، به جعبه ی ابزار ماشینم که مثل جسدی له شده دل و روده اش روی زمین پخش شده نگاه می کنم. گاهی از این فاصله ی نزدیک، موهایش را نگاه میکنم که چطور یکی درمیان سپید است.
ماجرای پرونده ی وکالت، با انتهایی بامزه، تمام شده و من مشغول جمع کردن جعبه ابزار هستم در حالی که لبخند می زنم و به این فکر میکنم کاشکی همسایه هایش با صدای اکو شده ی ما در راهرو بیدار نشده باشند.
- متاسفم که نتونستم. نمی دونم چه کار دیگه ای می تونم براتون انجام بدم البته با توجه به اینکه ممکنه کارم هم دیر بشه. (نگاهی به ساعت موبایلم کردم. یک ربع تاخیر داشتم. نگرانی و اضطرابم بیشتر شد).
- الهی بمیرم پسرم...مزاحم کار ت شدم.
گفت " پسرم". پس تمام فرضیات فرویدی ابطال می شود. اون در کمال هوشیاری از این اختلاف سنی بیست ساله آگاه است.
- من دیگه مزاحم ت نمیشم. برو به کارت برس که دیر نشه. منم یه فکری میکنم. از همسایه ها کمک می گیرم.
- خواهش میکنم. به هر حال منو ببخشید که نتونستم از پس این قفل بر بیام.
- راستی نمی خوای شمارمو داشته باشی؟
فرضیات فرویدی دوباره قوت می گیرند. تقریبا نه، بلکه کاملا غافلگیر شده ام. انتظار نداشتم و دلیلی نمی دیدم زنی در بحران پشت دَر ماندگی و در چنین تقابل معمولی و کوتاهی بخواهد یک پسر بیست و نه ساله که حدودا چند سال هم کوچکتر از سن حقیقی اش به نظر می رسد و بدون اینکه دهان به حرف زدن درباب مسئله ای که ممکن است نقطه مشترکی محسوب شود گشوده باشد، شماره اش را داشته باشد.
- اوه البته البته...گفتگو با شما خیلی خوب بود. (خیلی که نه...به هر حال تعارفات اغراق آمیز جزوی از سرشت زندگی مدرن اجتماعی انسانها شده).
جعبه ابزار را زمین می گذارم، موبایلم را از جیبم بیرون می آورم و درحالی که وانمود میکنم همه چیز کاملا طبیعی و متمدنانه ست شماره را ذخیره می کنم. شماره تلفن منزلش را می دهد. و من اشتباها اولش شماره 912 می زنم. بعد که شماره را باز خوانی میکنم می گوید :«شماره خونه ست پسر».
خیابان هنوز سوت و کور و جمعه آلود است. تقریبا به جلوی ساختمانی که باید داخلش شوم رسیده ام و تمام اتفاقات را با تمام علامت سوالهای ذهنم مرور می کنم. مثل کمیسری که دوست دارد سر نخی را با ذکاوت بیرون بیاورد. تلاش میکنم تمام جملاتش را مرور کنم. و همه ی ...جعبه ابزار! جعبه ابزار را جا گذاشته ام. بدون اینکه فکر کنم موبایلم را بیرون می آورم و شماره تلفن را می گیرم. چند بوق...یادم می افتد که او پشت در است و قاعدتا در عرض سه چهار دقیقه نمی تواند کسی را صدا کرده باشد و موفق به باز کردن قفل شده باشد. از حماقت خودم کلافه می شوم. الو؟...گوشی برداشته شد!
الو؟!
بفرمایید آقا...
آآآآآ...اوم...
بفرمایید آقا
آآآآ....من می خواستم ببینم...ببخشید شما در خونتون ...موفق شدید بازش کنید؟...
آه سلام خوبی؟ جعبه ابزارتو جا گذاشتی...من برات نگه می دارم. ظهر بیا ببرش اتفاقا ناهار هم درست کردم...
آممممم...عرض کنم...عرض کنم که ...من جایی باید برم...یعنی جایی دعوتم...خیلی معذرت می ...
نگذاشت حرفم تمام بشود.
خواهش میکنم بیا...بیا من تنهام...بیا گربه مو هم ببین...حرف میزنیم روز جمعه ست...بچه های من تصادف کردند مردند...من...(حس میکنم صدایش بغض دارد...شاید هم اشتباه میکنم).
آخه من دعوتم ...باید...آخه ...می دونید من خیلی...
جعبه ابزارتو میذارم پشت در ... کارت تموم شد بیا برش دار.(تلفن را قطع کرد).
پاورقی:
بله، این طولانی ترین داستان کافه کافکا ست. و اگر تا اینجا رسیده ای من خوشحالم و تشکر میکنم از حوصله ت.
بعد نوشت:
این تنها پستی هست که نوع نظراتش برام اهمیت داره و به دقت بررسی میکنم. این پست برای من ملاکیست جهت تشخیص سلیقه ی خواننده هام. لطفا اگر دوستش داشتی، به علت دوست داشتنت اشاره کن. کدوم قسمت، چه فضایی، چه تعلیقی...لازم نیست با ادبیات خاصی بنویسی. با زبان ساده و صمیمی حتی اگر نکته ای ساده باشه بنویس. و اگر دوست نداشتی و اگر علت دوست نداشتنت خصومت شخصی با من نیست، حتی در یک خط دلیلت رو بیان کن. و البته سعی کن درباره نوشته، خصوصی نظر ندی چون من خصوصی ها را نگه نمی دارم و میل دارم نظرت به طور مستند پای این نوشته باقی بمونه. (البته اجباری در کار نیست اگر هم حال و حوصله نداری چیزی ننویس)
از در مصلا که وارد شدم چیزهای سفید رنگی که مربوط به تخم گیاهان بود در هوا پرواز می کردند. شبیه پشم حلاجی شده بود که توی تمام سواخهای آدم گیر می کرد. نمی توانستم تند راه بروم چون در آنصورت می بایست تند تنفس بکشم و اینجوری پشم و پیله ها وارد سواخ دماغم می شدند. همان اوایل راه یکی از بیلبیلکها وارد چشمم شد و چند دقیقه ای مجبور شدم دور خودم بچرخم و تخم چشمم را با گوشه پیراهنم تمیز کنم. چند کیلومتر اول را ناشیانه لابه لای پشمهای معلق راه رفتم. اما یک میلیون کیلومتر باقی مانده تا سالن اصلی مصلا را حرفه ای تر طی کردم چون تبحر جاخالی دادن را پیدا کرده بود.
هوا خیلی گرم بود. بخاطر یک میلیارد کیلومتر لعنتی، از درب مصلا تا سالن اصلی مصلا، حسابی تشنه شده بودم. از طرفی چندتا پشم معلق هم توی گلویم چسبیده بود. برای همین کنار یکی از این نوشابه فروشی ها یی ایستادم که یک استخر پر از نوشابه ی شناور در یخ آب دارند. روی جدول نشستم و نصف شیشه ی آب معدنی را سر کشیدم. کمی به پاهایم نگاه کردم و به این فکر کردم هیچ چیز نمی تواند مانع ادامه ی سفر من بشود. چون هدف من کتاب است و برای رسیدن به کتاب باید هر مشقتی را متحمل شد. یک پیاده روی طولانی در گرمایی مرد افکن آنهم میان پشمهای پرنده. همینطور که راه می رفتم از دور سالن اصلی مصلا نمایان شد. توده های مردم از دور مثل جماعت مورچگان کاملا کاتوره ای و بی نظم از درها داخل می رفتند و دور خودشان می چرخیدند. از پله های ورودی بالا رفتم. احساس زائری را داشتم که از صحرایی بزرگ عبور کرده و قرار است با گذشتن از دامنه های هیمالیا به تبت برسد. از درب شماره 17 وارد سالن شدم. اختلاف نور بیرون و داخل باعث شد کمی گیج بخورم و پایم را روی حجم نرم سفید رنگی که درست کنار درب ورودی شماره 17 بود بگذارم. به تمام مقدسات سوگند می خورم من نژاد پرست نیستم اما این بار اول بود که دلم خواست یکی از پاهای عربی را که دشداشه سفید رنگی پوشیده بود و درست وسط درب ورودی شماره 17 نشسته بود و با منوی موبایلش ور می رفت به یک شتر سرکش ببینم و شتر را وسط یک بیابان پر از خار رم بدهم. کمی به من نگاه کرد و با عربی غلیظ چیزهایی گفت که حرکات دست و صورتش شبیه این بود که می گوید هووووی عجم ...مگه کوری نمی بینی اینجا برای خودم نشستم دارم به موبایلم ور می رم؟
چند راهرو را رد کردم تا عرب را فراموش کنم. سالنها بر اساس حروف الفبا بود. و من از دری وارد شده بودم که کنار الف بود. نیلوفر، ققنوس، ثالث، مروارید، نگاه، مرکز. همه ی این انتشاراتی که می خواستم به آنها سر بزنم با حروفی شروع می شدند که مربوط به انتهای سالن بود. سالنی به غایت بزرگ. به غایت گیج کننده. و غیر نمایشگاهی ترین سالن کره زمین. همینطور از کنار سالنها عبور می کردم تا به حروف مورد نظر برسم. سمت راستم روی زمین، سه کنج ها، روی پله ها، نوک تیرکها، زیر میزها، مردم نشسته بودن. تیپ زیر هم. انگار که حسابی انرژی شان از پیاده روی تمام شده بود. همه شان هم مرا نگاه می کردند. نه اینکه فقط من را. هر کس از جلویشان رد می شد نگاه می کردند. جای خوبی برای نگاه کردن به آدمها و خستگی در کردن بود. من هم نگاهشان می کردم. قیافه پشت قیافه. خدای من نمی توانستم آن همه قیافه را پشت سر هم تحلیل کنم. بلوند، سیاه، سبزه فلفل نمکی، فربه بغل پر کن، لاغر استخوان فرو کن...شبیه نمایشگاه آدم و تنوع نژاد بود تا کتاب.
اول از همه رفتم سراغ نیلوفر(منظورم انتشارات نیلوفر است). یک عالمه "این مردم نازنین" جلوی غرفه تجمع کرده بودند. فروشنده های جوان هم به بانوان محترمه خدمات عرضه می کردند. هیچ راهی نبود که خودم را جلوی میز کتابها برسانم. عقلانی ترین کار گرفتن لیست کتابها بود. روبروی غرفه کناری نیلوفر(منظورم انتشارات نیلوفر است) که مگس می پراند ایستادم و لیست را نگاه کردم. بوی نا می داد. کپک زده بود. همان لیست پارسال بود و کتابهای آشنایی که خوانده بودم. باقی انتشاراتی که می خواستم سر بزنم ماجرایی مشابه داشتند. یکساعت از ورود من به نمایشگاه گذشته بود و من سه لیست کتاب در دستم بود. کمرم در حال شکستن بود. گرسنه و تشنه بودم. پاهایم داخل کفش ذوق ذوق می زد. و دلم می خواست بفهمم شتری که عرب را به آن بسته بودم الان به کجای بیابان رسیده.
چکسی گفته حتما باید از این چند انتشارات خرید کرد؟ اصلا تمام کتابهای این انتشارات های معروف را شهر کتابها دارند. چیزی که ممکن است نایاب باشد کتابهایی است که این انتشارات غیر معروف دارند. هم خلوت ترند و هم متنوع تر...این شد که راهروها را یکی پس از دیگری قدم زدم. خانه ی ایرانی غذای ایرانی، استیون جابز، موفقیت در 5 ثانیه، طریقه گشاد کردن چاکرا توسط آواتار مهناز، سفرنامه ناصر خسرو، انواع غزلیات شیخ شوشتری، مثنوی معنوی، رباعیات خیام جیبی، حافظ شناسی در ده دقیقه، اسلام شناسی از دیدگاه هانری کوربن، فتوحات مکیه ابن عربی، اسرار التوحید فی مقامات شیخ ابوسعید ابوالخیر، دا، داستان مدیر مدرسه جلال آل احمد از انتشارات آستان قدس رضوی!، دا، رازهای موفقیت، ده مرد پولدار دنیا، نقشه عراق، دا، انواع قرآن با چاپهای نفیس. اصول کافی، دا، مجموعه سخنرانی های دکتر ازغدی، دا، داستان مدیر مدرسه جلال آل احمد انتشارات گلواژه، چگوارا کیست؟، دا، آموزش غلبه بر استرس در چند ثانیه. دا، برادران کامازوف 12 جلد انتشارات سیرداغ!...
نون، واو، ه، ی...آخر حروف الفبا و من انتهای سالن که به دوری انتهای دنیا بود...دیگر هیچ سوختی در بدنم برای تبدیل انرژی وجود نداشت. همه این راه را دوباره برگشتم تا به درب شماره 17 برسم و برگرد بروم پی کارم. حالم از هر چه کتاب بود بهم می خورد و دلم فقط یک نوشیدنی خنک و یک غذای خوشمزه می خواست که بخورم تا انرژی بگیرم. به هر جان کندنی بود به درب شماره 17 رسیدم که اس ام اس آمد. ایثار: حاجی، کتاب حقوق مدنی اثر دکتر قذمیتیان انتشارات میزان رو سر راهت بگیر بیا دفتر مرتضی...قربون دستت.
سر جایم ایستاده بودم و به انتهای سالن که با میم شروع می شد نگاه کردم. مایوسانه ترین تصویری بود پیش رویم بود. به درب شماره 17 نگاه کردم. و با حسرت دوباره به سوی انتهای سالن حرکت کردم. یک بیلیون کیلومتر رفتم تا به حرف میم رسیدم. انتشاراتی به نام میزان وجود نداشت. کاش ایثار را هم می توانستم به همان شتر ببندم. یک بیلیون کیلومتر دیگر راه رفتم تا دوباره به درب شماره 17 رسیدم. چشمهایم سیاهی می رفت. دوباره پایم روی حجم سفید نرمی رفت. بعد پشت سرم کسی عربی فریاد می زد. بین جمعیت و قیافه هایشان خودم را به جلو هل می دادم. پشمها جلوی چشمهایم می رقصیدند.
بو آمد. اومممممممم...بوی همبرگر ذغالی. مثل مسخ شده ها دنبال بو را گرفتم تا رسیدم به ساندویچی. همبرگرهای کوچولوی لامصب را می انداخت روی میله های داغ و کبابشان می کرد. اووومممممم عالی بود. یک همبرگر با نوشابه خریدم و کیف و بند و بساطم را انداختم روی یک میزی بزرگ فلزی کثیف که پر از سس کچاب بود و ملت با کتابهایشان دورش غذا می خوردند. با تمام ولع و حرص انسانی نسبت به غذا بزرگ ترین گاز زندگی ام را به همبرگر زدم. گوشت داغ زیر دندانهایم له می شد و طعم گوجه و خیار شور فوق العاده اش می کرد. چشمهایم را بسته بودم و از همبرگر لذت می بردم. دهانم پر ترین دهان همبرگری دنیا بود. نوشابه را باز کردم و یک قلب نوشابه را با لقمه بزرگ همبرگر در دهانم مخلوط کردم تا راحتتر جوبده بشود. حس کردم چیزی کنار صورتم حرکت می کند. سرم را آرام چرخاندم. یک دوربین فیلم برداری بزرگ و مردی با میکروفن شبکه 1 سیما کنارم ایستاده بودند. جویدن را فراموش کردم. هنوز کلی همبرگر در دهانم بود و لپهایم به شکل رقت انگیزی باد کرده بود. لنز دوربین فقط چهار انگشت از نوک دماغم فاصله داشت. مرد میکروفن به دست مدام می گفت بخور آقا بخور، کتاب نداری موقع خوردن بخونی؟ بخور راحت باش بخور...
باورم نمی شد فحشهایی که سالها بود از یادم رفته بود همه به یادم آمد...و خشونتی وصف ناپذیر و میل مهارناپذیر ارتکاب به جنایت داخل تمام مویرگهایم می دوید. ترجیح می دهم باقی ماجرا تعریف نکنم...
پاورقی:
با اینکه اینهمه زجر کشیده ام و پشم خورده ام و از همه چیز انتقاد کرده ام و غر زده ام، اما هرگز جایی از پستم ننوشتم نمایشگاه نروید.
پاورقی ۲:
اختراع انزوا (پل استر)- سلاخ خانه شماره پنج (کورت ونه گوت)-سایه تن درشکه چی(پتر وایس)-یادداشتهای شخصی یک سرباز(سلینجر)-سومویی که نمی توانست گنده شود (اریک امانوئل اشمیت)-خنده در تاریکی(ناباکوف)- زندگی شهری(بارتلمی)-گربه های آدمخوار(هاروکی موراکامی)-زنی که هر روز راس ساعت ۶ صبح می آمد (مارکز)- اتوبوس پیر (ریچارد براتیگان)...
بعد نوشت ضمیمه: اطلاعیه یا مطلبی در خصوص خدایگان تکنولوژی کلیک کنید
بینگو بینگو، یک موجود افسانه ای مربوط به قبایل حاشیه ی جنگلهای انبوه و پرباران کنگو است، با دهانی به بزرگی سوسمار و بدنی به اندازه یک گربه چاق پشمالو. بله درست است. چیزی که تصور کردید 90 درصد آرواره و دندان است که برای گاز گرفتن استفاده می شود. اما برای گاز گرفتن چه چیزی؟
قبایل ساکن در حواشی جنگلهای انبوه و پر باران کنگو، در دوران کودکی عمیقا بر این باورند که یک روز بینگو بینگو آنها را گاز گرفته. البته این تصور را والدین آنها به بچه ها القا می کنند تا حواس بچه را پرت کنند. همان کاری را می گویم که باعث می شود پسر بچه ها چند روزی دامن بپوشند. بیشتر نمی توانم اشاره کنم چون با اخلاقیات هماهنگی ندارد. همه اینها را گفتم تا بگویم که " آدم را بیگو بینگو گاز بگیرد ولی جو نگیرد".
یکی از این دی وی دی ها که روی جلدش پر از داس خون آلود و جمجمه و استخوان ترقوه دارد را از گوشه پیاده رو به مبلغ دوهزار و پانصد تومان خریدم فقط بخاطر اینکه نوشته بود آخرین تحقیقات معتبرترین دانشگاههای آمریکا درباره شیطان و حضورش در زندگی.
دی وی دی مذکور حاوی اطلاعاتی بود که حسابی باعث آگاهی من شد. مثلا دیگر می دانم تمام اشکال هندسی مثل هرم، مخروط، قیف، مثلث و چیزهای نوک تیز همگی نشانه های شیطانی هستند. و اینکه روزانه چندین شیطان همزمان روی ما کار می کنند که ما را منحرف کنند تا گول بخوریم. از راه به در شدن فقط به کشیدن شیشه که نیست. هزارتا راه دیگرهم دارد. سازندگان مستند "شیطان، بلای جان انسان" بر این باور بودند که تمامی فراماسونرها و گروه هایی مثل بیلدینبرگ و همه زیر زمینی ها و فراموش خانه ها از عوامل مستقیم شیطان هستند و هر کدام به نوعی سعی در تسلط بر انسانها دارند که ببرندشان به قهقرا .
جالب آن بود که من نمی دانستم اعداد 9، 6، 13، 3، 666 و چند عدد دو رقمی و سه رقمی دیگر و یکی دوتا نماد ریاضی همگی اعداد و سمبولهای شیطانی هستند که ممکن است سر و کار داشتن با آنها آدم را جنزده و یه جوری بکند.حتی موسیقی هایی هم که با گیتار برقی سر و کار دارند همگی مربوط به شیاطین هستند و اشعارشان به زبان رمز در مدح و ستایش شیطان سروده شده.
روی صندلی عقب تاکسی لای دوتا بانوی محترمی که به سلامتی خودشان اهمیت نمی دادند و حتما روزی ده وعده زیاد غذا میل می کردند، خودم را فرو کرده بودم که بروم یک بانک خصوصی حساب باز کنم. از آن عقب راننده را نمی دیدم. چون صندلی اش را به شکل عجیبی خوابانده بود و خودش هم آنقدر در صندلی فرو رفته بود که به نظر می رسید روی گردنش نشسته. من فقط دو تا دست می دیدم که فرمان را می چرخاند و گاهی دنده عوض می کرد. کمی که گذشت یکی از دستها، کلید پخش اتومبیل را فشار داد و ناگهان یکی از همین گروه های متال که اینروزها مثل قارچ تند و تند ظاهر می شوند شروع به خواندن کرد. این اولین شیطانی بود که سراغم آمد و قصد داشت با موسیقی، از طریق گوشهایم در من نفوذ کند. تصمیم گرفتم خودم را به آن راه بزنم و حواس خودم را پرت کنم برای همین، کمی خم شدم تا از کنار شکم بانوی محترم، بیرون را نگاه کنم. تابلوهای سر در مغازه ها و آرم و لوگوهایشان یکی پس از دیگری از جلوی چشمهایم می گذشت. یه مثلث، حالا یه هرم، یه مثلث دیگه، با یه قیف درشت که لوگوی روغن موتور بود...خیلی زود فهمیدم شیطان دوم ظاهر شده تا اینبار از طریق چشمهایم کار خودش را بکند. همانطور که بیرون را نگاه می کردم ناگهان متوجه بانوی محترم شدم. با اخمهای درهم یک نگاه به سینه هایش می کرد و یک نگاه به من. خدایا. فکر می کرد مشغول نگاه کردن به اندامش هستم. در یک لحظه نیروی شدیدی را در پهلویم حس کردم. بانو با باسنش من را از خودش راند در حالی که رانده شدن از او مساوی بود با فرو رفتن در بانوی سمت راست. بانوی سمت راست هم نگاه شرم اوری به من انداخت و با باسنش من را پس داد. تا مقصد، با تمام وجود حس کردم یک توپ تنیس بودن چه احساسی دارد.
این خود خود شیطان سوم بود. شک نداشتم. من روبروی ساختمان بلند بانک بودم که یک مخروط نوک تیز تمام عیار بود. ولی چاره ای نداشتم باید به بانک می رفتم و حساب باز می کردم. با احتیاط و ترس داخل رفتم که بلافاصله شیطان چهارم سر و کله اش پیدا شد. دستگاه شماره ی نوبت به من عدد۳۹۶ را داد. سه عدد جهنمی شیطانی. مطمئن بودم در شیطانی ترین روز عمرم بودم. شیطان پشت شیطان. روی صندلی منتظر نشسته بودم و به این فکر می کردم آیا تا آخر روز دوام می آورم یا نه. به این فکر کردم شاید با دیدن آن مستند و فهمیدن اسرار شیاطین، باعث تحریک جمعیت ابلیسها شده ام و آنها از دستم عصبانی هستند و می خواهند هر چه زودتر من را از راه به در کنند و به قهقرا ببرند. در ذهنم با این فکرها ور می رفتم که یک دست به شانه ام خورد. صورتم را که چرخاندم غول آساترین و عظیم الجثه ترین چشمهایی که در عمرم دیده بودم، به فاصله ی دو انگشت از صورتم، تند تند پلک می زد. مطمئن بودم این همان چشم شیطان است که بالای هرم فراماسونرها وجود دارد. همان عکس معروف روی دلار. جیغ کوتاهی کشیدم و بدنم سست شد. بعد صدای خنده ی ترسناکی آمد و پشتبندش یکی گفت نترس پسرم...ساعت چنده؟
خودم را کمی عقب کشیدم. چشمهای یک پیرمرد بود که پشت عینک دسته کائوچویی اش به اندازه یک پشقاب میوه خوری شده بود. به ساعت بانک نگاه کردم و آهسته و وا رفته گفتم ده و ده دقیقه. خدای من. ده و ده دقیقه. عقربه های ساعت در ده و ده دقیقه درست مثل علامت پرگار فراماسونرهاست. این یک نشانه بود از بانک بیرون دویدم و سعی کردم با اولین وسیله نقلیه به خانه برگردم. آنروز تا وقتی که به خانه برسم چیزی حدود شانزده شیطان سراغم آمدند. به خانه که رسیدم احمد آقا سرایدار مشغول تمیز کردن پله ها بود و با خود یک ترانه قدیمی را زمزمه می کرد: شیشصد و شصت و شیش سه تا شیش داره، بقالی سر کوچه کیشمیش داره...
بعد نوشت به قلم مرتضی:
گاهی زندگی می شود شهر قصه که فیله رفت آب بخورد افتاد و دندونش شکست. حالا این دفعه گردنش شکست. مواجه شدن با مرگ در طول زندگی، شاید عمیق ترین،لعنتی ترین و البته عجیب ترین تجربه زندگی یک انسان باشد که بدون شک با چیدن لغات قابل بیان نیست. خوشحالم که این تجربه ی عمیق، لعنتی و البته عجیب را بدست آوردم تا بتوانم به خودم یاد آوری کنم "مرگ همین گوشه کنارم پیاده روی می کند". الان که می توانم اس ام اس بزنم، خودم را بخارانم و کسل کننده تر از همه، قلم دست بگیرم، دیدم که بهتر است چند خطی بنویسم برای شما و بخاطر دعاهای شما که یقینا باعث شد آسمان برای بهبودی من سریعتر سعی کند. مرسی از همه ی شما. دلگرمم کرد دعاهایتان. برای همه ی شما قشنگترین آرزوها را دارم. و همینطور برایتان صبر آرزو میکنم که دوست خودشیفته من را بیشتر تحمل کنید.
بعد بعد نوشت:
مطلبی درباره یک سریال : کلیک کنید.
من در آستانه ی سی سالگی یک موبایل دارم که پر از شماره تلفن است. و یک دوست صمیمی به نام مرتضی. و چندین دوست خوب نه چندان صمیمی که ماهی چند بار تلفنی صحبت میکنیم. من در آستانه ی سی سالگی وقتهایی می شود که موبایلم را دستم می گیرم و تک تک این شماره ها را بالا پایین می کنم بلکم چشمم بیافتد به شماره تلفنی جدید. یک آدم تازه که بتواند من را از غربت خفه کننده ای که بعد از دیدن این فیلمهای بی شرف عاشقانه سراغم می آید نجات بدهد. من در آستانه سی سالگی کارم شده اس ام اس زدن به مرتضی. "این تنهایی خفه کننده ست"....پاسخ" صبر".
من در آستانه ی سی سالگی یک عالمه رابطه های یک روزه و یک هفته ای و یک ماهه و یکساله ی نیمه کاره دارم که از اولش هم می دانستم شروع کردنش به هیچ دردی نمی خورد ولی این دلرحمی بی همه چیز نگذاشت خودم را تکه تکه نکنم و هر تکه ام را جایی جا نگذارم. من در آستانه ی سی سالگی یک دنیا ناله نفرین پشت سرم دارم که مطمئنم نخواهد گذاشت تا سی و یک سالگی عمر کنم از بس که عاشقم شدند و من نشدم و زیر دینشان رفتم که چرا من هم مثل آنها عاشق نیستم پس خدا مرگم بدهد و سپرده اندم دست چوب تقدیر خدا. بلکم سیاه بخت بشوم دلشان خنک بشود.
من در آستانه ی سی سالگی دیگر اشتیاقی برای جوانی کردن ندارم. تقریبا حالم بهم می خورد از سلام. موسیقی چی گوش میدی؟ کجای تهرانی؟ چی خوندی؟ قرار بذاریم؟ نه من نمی تونم....من نمی تونم با تو بمونم....چرا؟ چرا؟ چون روم نمی شود بگویم عاشقت نیستم. خودت بفهم که عاشقت نیستم. تو را به تمام مقدسات بفهم که من عاشق نیستم. عاشق، کسی است که از خودش می گذرد. کوری؟ نمی بینی خودم را بیشتر از تو دوست دارم؟
من در آستانه ی سی سالگی خوب می دانم آدمها کامل نیستند و هر کس یک عیبی دارد. می دانم آن عشقهای بی پدر و مادر جایشان در کتابها و فیلمهاست. خوب می دانم آدمها پیر می شوند و چروک می خورند و تکراری می شوند. خوب می دانم ممکن است یک شب بخوابی و صبحش حالت از نفس کشیدن عشق ت بهم بخورد. خوب می دانم گاهی وسوسه ی خیانت به جان آدم می افتد و خیلی چیزها را می دانم که شاید تو ندانی چون مثل من چند تا زیر پیراهنی بیشتر پاره نکردی. همه این می دانم ها را می دانم. اما این را هم خوب می دانم من هیچ وقت خدا عشق را با همه دروغ بودنش تجربه نکردم. دوست داشته ام تا پای جان، اما فقط تاپای جان. نه خود جان. من در آستانه ی سی سالگی تنها هستم چون خودم خواستم تنها باشم. آدمها را از خودم راندم چون نیازی به بودنشان نداشتم. آدمها آدمهای خوبی بودند اما فقط آدمهای خوبی بودند. هیچ کدامشان رویای من نبودند.
من در آستانه ی سی سالگی آنقدر تیز شده ام که حالم از خودم بهم می خورد. هیچ دلم نمی خواهد تا کسی دهان باز کرد تا ته ش را بخوانم. یک روز می خواهم بروم مثل این یارو دهکردی در فیلم از کرخه تا راین کنار رودخانه ای، گودالی، جوق آبی چیزی بایستم و فریاد بزنم من شکایت دارم. از این حال و روز شکایت دارم. من دلم می خواهد کودن باشم. دلم می خواهد سرم را کلاه بگذارند و فریبم بدهند. دلم می خواهد یک دل نه صد دل عاشق دختر این یارو هویج بستی فروشیه که نبش فلکه هویج بستی می فروشد بشوم و برایش آواز بخوانم. نامه بنویسم و ته نامه را با مداد قرمز قلبهای ریز ریز بکشم.
من در آستانه ی سی سالگی از هر چه معلم بودن است حالم بهم می خورد. از اینکه بچسبند بهم بخاطر اینکه معلمشان باشم که با دهان نیمه باز بهم ذل بزنند و من هم سخنرانی کنم و تهش بگویند. دوستت دارم. خدای من. خدای من و خدای من، تف به این تصویر . ای به قبر هرآدمی که بخواهند برای این چیزها دوستش بدارند.
خیلی خر هستی اگر فکر کنی من در آستانه ی سی سالگی می خواهم مثل بعضی ها با زبان بی زبانی فراخوان بدهم که آی ملت من تنها هستم بشتابید. نه. من حتی همین الان که رفتم توی مستراب (مستراح)-، کمی فکر کردم و مردد شدم که این پست را بگذارم یا نگذارم. چون در آستانه ی سی سالگی حرصم در می آید که ته کامنتی ببینم نوشته" کافه چی کافه چی ایشاالله تو هم از تنهایی در میای".
به هر حال. من در همان آستانه ای که می دانید اینها را نوشتم چون در حال حاضر یک فیلم دیده ام که خیلی احساساتم را بهم گره زده و ممکن است همین فردا مثل سگ پشیمان بشوم که چرا اینها را نوشته ام و قرار است دو هفته اکران عمومی هم باشد این مصیبت نامه. اگر اینها را نوشتم همه اش تقصیر مرتضی ست که یک هفته است تصادف کرده و گردنش شکسته و نمی تواند جواب اس ام اس های من را بدهد "صبر". که من دلم خوش بشود قرار است در آینده شق القمر بشود و هی جمع نشود یکهو بترکد بشود این پست غر غرانه.
پاورقی: راستی برای گردن مرتضی دعا کنید! گردنش را تبر نمی زد، تعجبم چطور شکسته!
من بلد نیستم زبل باشم. زبل بودن هیچ ربطی به من ندارد. هیچ بلد نیستم در نوشتنم ادای آدم باحالهایی که خیلی خاص هستند را دربیاورم که وقتی باهام همکلام شدی ببینی حتی یه جمله خاص خوشگل هم از دهنم بیرون نمی آید و حرف میزنم عینهو باقی مردم. برای همین با همان زبان قدیمی خودم اینجا می نویسم و ساده هم می نویسم که فکر نکنید خدایا این حتما خود خدشه!
با این پیش درآمد (مریض پیش درآمدم) شروع میکنم که روزهای آخر سال که میرسد، حالا نمی خواهم درباره خرید و بوی باهار (بهار) و از این دست چیزهای دم دستی حرف بزنم...روزهای آخر سال که می رسد، مجله ها کلفتتر می شوند و روی جلدشان رنگی رنگی چاپ می کنند که این شماره ویژه نامه ی عید است. لااقل تا سه سال پیش که هنوز به فرهنگ مطالعه معتقد بودم و مجله می خریدم، رسم بر این بود. الان که کاغذ و همه چیز گران شده و مهمتر از آن به فرهنگ مطالعه بی اعتقاد شده ام، نمی دانم کلفتترش میکنند یا فقط رنگی رنگی تر.
دیدم بد نیست من هم تا اینترنت اوضاعش ملی نشده و یاهو یاحق نشده و همه چیز ور نیافتاده، ویژه نامه عید بنویسم به دو دلیل. اول برای آنهایی که باهوشتر از بقیه هستند و ایام عید سفر نمیروند و مثل من گوشه خانه می نشینند پا روی پا، بیکار بیچاره. که اگر حوصله شان سر رفت ویژه نامه کافه کافکا بخوانند. دوم برای آنکه خودم دلم می خواهد زیاد بنویسم و اصلا هم نگران طولانی بودنش نیستم چون می دانم آنهایی که من را می خوانند تا آخر می خوانند. (زیاد هم مطمئن نیستم). اینبار می خواهم به سفر عیدانه (حالم از ترکیب عیدانه بهم می خورد) بند کنم. اصلا چون خودم سفر نمی روم دوست دارم به این مسئله بند کنم.
بعضی از شما بورژوا هستید و برای عید از ایران بیرون خواهید رفت که امیدوارم اسهال بگیرید و تمام سفرتان را توی مستراح بگذرانید و هیچی از سفر نفهمید. تعدادی از شما هم طبقه متوسط هستید که ترجیح می دهید داخل ایران سفر کنید که حتما از آنهایی هم هستید که اگر بپرسند چرا خارج نمیری با انگشت اشاره عینک را عقب می دهید و می گویید؛ آدم بهتره اول کشور خودشو بشناسه و ...و از این دست حرفهای خواب آور.
میدانم تعدادی از شما میروید شمال. سفری که قطار قطار ماشین پشت سر هم نیم کلاچ نیم کلاچ حرکت می کنند و آدم توی ماشین زخم بستر می گیرد از بس که نمی رسد. وقتی هم رسید ویلای بوگندو اجاره می کند شبی دویست هزار تومان و لب ساحل هم که می رود میبیند یارو با سیبیل و عرقگیر آستین دار و شورت ماماندوز یهو از آب بیرون می آید درحالی که شورت خیسش به فلانش چسبیده و حال آدم از هر چه فلان و آناتومی انسان است بهم می خورد و حتی ممکن است از منظر نژاد شناسی، متقاعد بشوی انسان از نسل میمون است.
تعدادی از شما که صد البته بچه تهران هستید ولی پدربزرگتان بخاطر ماموریت مجبور شده بوده به شهرستان برود و نسل بعدش هم مجبور بودند شهرستان بمانندچون پدربزرگ تنها می ماند و بعد از مرگ پدر بزرگ تهران آمدید و حالا به یاد ایام قدیم می خواهید سری به شهرستان بزنید چون دکتر گفته هوای سالم برای ریه های مادرتان مناسبتر است، عازم شهرستانی می شوید که صد البته آنجا هم همچنان بچه تهرانید و بیرق را نگه می دارید.
فغان از اینها که کوزه گلی میبیندد و جیغ می زنند آخیییییی ببین تو چی آب می خورند. و تنور می بینند آخییییییی ببین چه بامزه نون میپزه...لباس گلدار میبینند آخیییییی چه نازه قررربونت برم الهی ...و مرغ و خروس میبینند آخییییی تخم مرغ محلی و آخیییییییی سرشیر و آخی گاوه چه نازه زیر گلوشو بخارونیم...اوخ اوخ...
حالا اگر بگویند از فردا اینجا زندگی کن قشنگ لمس خواهد کرد کجایش پاره خواهد شد که از گاو و گوسفند و مرغ و خروس نگهداری کند و صبح تا شب مثل تراکتور کار کند که دم عید یک میزامپیلی سانتیمانتال از گرد راه برسد و بگوید آخیییییی چه بامزه س. بله آنوقت شک نکن خواهی گفت آخیییییی غلط کردم.
تعدادی از شما بورژوای تنبل هستید. از آنها که همه شان ماشین شاسی بلند دارند و من نمی دانم چرا همه بورژواها شاسی بلند دارند شاید کیف می کنند از بالا همه را نگاه کنند و توی دلشان بگویند رعیتای بدبخت بیایید زیر سایه ارباب. حتما یک باغچه ای چیزی توی باغ لواسون و اوشونگ فشنگ و این حرفها دارند که از همان اول عید با کلی غذا و مواد خوراکی بروند آنجا و تا آخر عید همانجا بمانند. همین که وارد حیاط باغچه می شوند یکی میپرد پشت بام و بشقاب را تنظیم می کند. مردان خانواده هم که آنقدر خوش اخلاق و خونسرد و خوشبو هستند که اگر زلزله هم بیاید می گویند نترسید براتون هلال احمر می خرم. باربی کیو را هم راه می اندازند و تا آخر عید دم به دم جوجه می زنند توی رگ و آخر شبها هم تا صبح جفتگیری می کنند. دم صبح تا لنگ ظهر می خوابند. نوش جانشان بر چشم بد لعنت.
عده ای از شما با قطار میروید مشهد. که من می میرم برای شما که با قطار می روید مشهد. آنقدر میمیرم برایتان که حاضرم تا ابدیت لای شما بلولم و خودم را به لباسهای کهنه تان که بوی بهشت میدهد بمالم. آخر من یکبار وقتی بچه بودم با قطار مشهد رفتم. من همان روز لای شما و بوی صفای تنتان مُردم. من از آن روز همانجا کنار گنبد مانده ام. از بس که کیف میکنم زردی اش را نگاه کنم. آنجا آن گوشه کنار صحن، یک بچه ی کچل ایستاده که منم. این را نبینید که اینجا نشسته و چیز میز می نویسد. این من نیستم. من آنجا مُرده ام و مانده ام خیلی قبلترها که عشق بود، صفا بود، رنگ بود و یک رنگ بود.
خب تعدادی از شما هم کلی فامیل دارید. خاله خوارچه و دایی زندایی. خیلی منسجمید.اصلا یک تیم تمام عیارید. به باجناق شوهر خاله مادرتان می گویید عمو! خدای من! هی با هم وصلت میکنید هی بزرگتر می شوید ناغافل یکهو می شوید یک سیاه لشگر بزرگ. از آنها که توی بن هور در نمای لانگ شات بودند. تمام عید را دیدن هم می روید و عیدی می دهید و عیدی می گیرید می خندید و اول پسته ها را می خورید و بعد پوستش را می مکید و بعد کلی با هم صفا می کنید. عین برق می گذرد بریتان این روزها...آنقدر سریع که حتی نمی فهمید کی تخمه کدوها را که هیچ کس نمی خورد، خورده اید.
بعضی از شما هم مثل من، زیاد حال و حوصله ندارید. یکی در میان برای دید و بازدید خانه اقوام می روید و چاق سلامتی میکنید. بیشتر وقتها هم لم داده اید یک گوشه و به چیزهای مسخره فکر میکنید. مثلا به اینکه انسان درآینده فقط یک کله است چون به باقی اش احتیاجی ندارد. تصورش هم مایوس کننده است. برای آدمهایی مثل من تنها مزیت عید خلوتی خیابانهاست. نمی دانم به مرتضی می گفتم یا به مهرداد...می گفتم آنقدر برای من ماجراهای واقعی اتفاق افتاده که دیگر هیچ ماجرا و حادثه ای هیجانزده ام نخواهد کرد. چه برسد باهار و اینا. خلاصه از هر نوع ماجرا یکی درست و حسابی اش را در جعبه کلکسیونهایم دارم. اصلا عید برای من فرصتی است که در این جعبه را باز کنم و به تمام چیزهایی که جمع کرده ام، چه بد و چه خوب، نگاهی بیاندازم و مدام به خودم بگویم تو یکی خوبشو اینجا داری و نیازی به یکی دیگه نداری. مخصوصا الان که همه چیز چینی شده.
بعضی از شما هم زیاد فامیل ندارید حوصله سفر هم ندارید. با تلوزیون عید می گذارنید و با رویاهایتان. خوشبحالتان که رویا دارید. بعضی از شما هم اصلا نمی فهمید کی عید آمده و کی رفته. خلاصه اینکه هرکس تعطیلات را براساس طبقه اجتماعی و فرهنگ اجدادی اش سپری می کند. ولی ته همه این بازیها یک چیز است. اینکه سطر تمام شده و قرار است دوباره بیاییم سر خط تا یک سطر جدید بنویسیم. من امسال، اشتباهی را که پارسال کردم تکرار نمیکنم. پارسال آمدم کارهایی را که دوست داشتم انجام بدهم لیست کردم. تقریبا نصفشان را هم انجام ندادم. همیبشه همینطور بوده. وقتی آدم خواسته ای را به زبان می آورد ارزش آن خواسته کم می شود. خواسته جایش روی زبان نیست. توی دل است. باید همانجا بماند تا وقتش برسد و خودش یکهو بیرون بزند.شاید امسال سال آخر کافه کافکا باشد، شاید هم نباشد. شاید سال آخر عمر من باشد، شاید هم نباشد. شاید سال آخر خیلی چیزها باشد و شاید هم نباشد. امسال هر چه باشد باید آنچیزی باشد که من می خواهم باشد. اصلا مجبور است آنچیزی باشد که من می خواهم. چون سالهای عمر من است و به واسطه وجود من وجود دارد. پس وابسته به من است و من رئیسش هستم. پس هر چه من می خواهم و هر چه من دوست دارم باید همان بشود. و ای کاش آنچه من می خواهم، آنچه باشد که او می خواهد.
همه ی شما را هرجور که هستید دوست دارم. اصلا من آدمها را اینجوری که گفتم نمیبینم، بلکه یه جور دیگه میبینم که نگفتم! اگر شوخی هم با طبقه ای کردم از باب همان شوخی بود و مطمئنم همگی آدمهای باحالی هستید.
سال خوبی داشته باشید و از این حرفها.
توی یک پاساژ بزرگ لباس فروشی، امیر را دیدم. پنج سالی می شد که ندیده بودمش و آخرین باری که تلفنی صحبت کردیم، یکسال بعد از آخرین دیدارمان بود. پشت تلفن گفت می خواهد ازدواج کند و سر و سامان بگیرد. آنروزها من درحال اعزام به خدمت سربازی بودم و تمام دنیای اطرافم را با لباس خاکی سربازی و ادبیات سربازی و جهان سربازها می دیدم. ازدواج امیر مسئله ای نبود که زیاد برایم اهمیت داشته باشد با آنکه تقریبا صمیمی بودیم و بیشتر روزهای هفته را با هم می گذراندیم، فقط با تبریک و چند آرزوی خوب، تلفن را قطع کردم. سربازی ام که تمام شد شماره امیر را گم کردم و آدرسشان هم دیگر همان آدرس قبلی نبود. چند باری از دوستان مشترکمان سراغش را گرفتم و آنها هم خبری بیشتر از من نداشتند.
پاساژ آنقدر شلوغ بود که نمی توانستم پله های وسط سالن را دور بزنم و پیش امیر بروم. چند بار هم بلند صدایش کردم ولی فایده ای نداشت. دست آخر تصمیم گرفتم همانجا بایستم تا خودش به ترتیبی که مغازه ها را می دید به من برسد. مغازه به مغازه، با فاصله جلوی ویترین می ایستاد و خیره می شد. حتی سرش را هم نمی چرخاند انگار فقط لباسهای وسط ویترین را نگاه می کند. کمی چاق شده بود اما هنوز هم می شد گفت که خوش هیکل است. ازدور، فرم موهایش را می توانستم تشخیص بدهم که تغییر کرده بود. امیر پسر جذاب و کم رویی بود. همیشه بدون آنکه بفهمد دخترها را جذب می کرد و باز بدون آنکه بفهمد آنها را طرد می کرد. تنها چیزی که برای امیر مهم بود کوهنوردی بود. کوه را که می دید مسخ می شد و دیگر از آن موجود ساکت خجالتی خبری نبود. با یک بز کوهی تمام عیار طرف می شدی که دوست داشت از هر صخره ای بالا برود و بخندد.
کمی که گذشت متوجه شدم امیر تنها نیست. زن سیاهپوشی که به ویترین می چسبید و برای دیدن لباسها گاهی می نشست و گاهی به این طرف و آنطرف شیشه جست می زد همراه امیر بود. امیر پشت سرش منتظر می ایستاد تا او با ولع عجیبی، ویترینها را برانداز کند.
آنقدر به من اصرار کرد تا بالاخره راضی شدم با او به کوه بروم. من از همان دامنه ی کوه شکایت و غر زدن را شروع کردم تا بالاخره با اصرار امیر توانستم تقریبا نیمی از کوه را بالا بروم. این مسئله برای من چیزی معجزه محسوب می شد. بعد از آن، هر وقت فرصت می کردم در کوهنوردی همراه میشدم و در راه وقتی خسته می شدم روی تخته سنگی می نشستم و سیگاری دود می کردم و امیر را تماشا می کردم که با چه اشتیاقی از صخره ها بالا می رود و از آن بالا برایم دست تکان می دهد. من هم می خندیدم و فریاد می زدم "من می دونم تو یه بز مادرزادی، لازم نیست ثابت کنی".
در همه ی رفاقتمان حتی یکبار امیر را بدون عینک ندیدم. با آنکه چشمهایش زیاد ضعیف نبود ولی هیچوقت عینکش را بر نمی داشت. حتی وقتهایی که از لبه صخره ها آویزان می شد تمام وزنش را روی یک دستش می انداخت تا بتواند با دست دیگرش عینکش را روی دماغش جابجا کند. عینک امیر برای من سوژه ای بود تا ماجراهای خنده دار بسازم تا هر دو به آن بخندیم.
تقریبا سه مغازه ی دیگر مانده بود که به من برسند. می توانستم صدایش بزنم و نزدیک بروم اما ترجیح دادم صبر کنم تا خودشان به من برسند. حالا آرایش موهای امیر را بهتر می توانستم ببینم. از این افتضاحتر امکان نداشت. انگار خودش جلوی آینه با قیچی موهایش را اصلاح کرده باشد. این طرز اصلاح مو از امیر بعید بود اما بعد از گذشت این همه سال نمی توانستم بعد از ملاقات به او بگویم بهتر است آرایشگرش را عوض کند.
آنروز که حسابی خسته شده بودیم و از کوه پایین می آمدیم، مثل همیشه بی حوصله و عصبانی غر می زدم. بالای کوه زمین خورده بودم و زانوی شلوارم هم پاره شده بود. امیر که می دانست عصبانی ام پشت سرم با فاصله حرکت می کرد. یک لحظه ایستادم و پشت سرم را نگاه کردم. همانجور که پایین می آمد با گوشه ی آستینش عرق روی شیشه عیکنش را بدون اینکه عینک را از صورتش بردارد پاک می کرد. این تصویر احمقانه عصبانیتم را بیشتر کرد و داد زدم که چرا عینکش را بر نمی دارد و چرا مثل دلقکها رفتار می کند. چیزی نگفت و فقط نگاهم کرد. تقریبا به پایین کوه رسیده بودیم که صدایش را از پشت سر شنیدم. گفت اجازه ندارم برش دارم. بدون اینکه برگردم پرسیدم چرا اجازه نداری؟ جواب داد: مهشید اجازه نمی داد برش دارم...
تنها مهشیدی که می شناختم نامادری اش بود که سالها پیش مرده بود و آنقدر حرفش احمقانه بود که از ادامه بحث منصرف شدم. زن سیاهپوش من را کنار زد تا ویترین را تماشا کند. به سلیقه من زن زیبایی نبود و بزرگتر از امیر به نظر می رسید. امیر هم روبرویم ایستاده بود و به جایی بالای سرم خیره بود. برای اولین بار صورت امیر را بدون عینک دیدم. چشمهایش مات و غمگین بود. شاید برق شیشه عینک در تمام آن سالها نمی گذاشت متوجه بشوم که چقدر چشمهای امیر غمگین و مات است. جلو رفتم تا اینکه متوجه من شد. کمی به صورتم نگاه کرد و بعد همان لبخند همیشگی اش را زد. او را بغل کردم و بوسیدم. لبخند می زد و سرش را مدام تکان می داد. احوالش را پرسیدم و کمی از حال و روزش سوال کردم. جوابهای کوتاه و تقریبا نا مربوط می داد. پرسید که آیا سربازی ام تمام شده یا نه که گفتم سه سال است تمام شده. بعد هر دو به سوالی که پرسیده بود خندیدیم. در تمام مدتی که با امیر حرف می زدم مطمئن بودم زن سیاهپوش صدای ما را می شنود. به زن که حالا برای دیدن لباسهای کف ویترین نشسته بود اشاره کردم. امیر گفت مژگان زنمه. زن سیاهپوش بدون آنکه برگردد بلند و تقریبا زننده گفت: بگو همسرمه...احمق. و بعد خندید.
امیر خندید و گفت آره عزیزم. مژگان همسرمه. شانه های امیر را فشار دادم و ترجیح دادم زودتر آنها را به حال خودشان بگذارم تا خرید کنند. برایش چند آرزوی خوب کردم و او با لبخند پلاسیده ای سر تکان می داد و تشکر می کرد. قبل از رفتن به چشمهایش اشاره کردم و آرام گفتم بالاخره برداشتی؟ خندید و با دست به زنش اشاره کرد و گفت آره مژگان اجازه داد بردارم...
پله های پاساژ را به سرعت پایین آمدم و بیرون زدم. در خیابان ماشینها بوق می زدند و لابه لای هم گره خورده بودند. پیاده رو شلوغ بود ... خودم را دیدم که به دل جمعیت زدم و بین انبوه آدمها گم شدم.
پاورقی:
منظور من از سیاهپوش، پوشش چادر نبود. (آخه این چه برداشتیه؟!)
هر جور که فکر میکنم تو اصلا زیبا نبودی. هیچکدام از قسمتهای صورت و بدنت آنطور که من واقعا می خواستم نبود. الان که از تو می نویسم احساس کسی را دارم که جسد یخ زده ای را لمس می کند. روزی را که برای اولین بار تو را ملاقات کردم به خاطر ندارم. برای به خاطر آوردن اولینها مستعد نیستم اما آخرینها را معمولا خوب به خاطر می آورم. به هر حال، تاریخ دقیق آنروز را نمی دانم ولی می دانم چیزی که در تو توجه ام را جلب کرد چشمهایت بود که درست مثل چشمهای یک سگ خانگی ابله بود. آنقدر ابله که تقریبا آن دوتا علامت سوالی که مثل لامپهای نئون وسط مردمک چشمت روشن و خاموش می شد را می توانستم ببینم. نوعی بلاهت در چهره ات بود. و خیلی زود حوصله آدم را سر می برد. تنها چیزی که می توانست درمورد تو برای من جالب باشد تصور کردنت بود در حالی که با من هم آغوش خواهی شد. و بعد از هم آغوشی بهانه هایی که پشت سر هم ردیف می کردم تا از شرت خلاص بشوم و فراموشت کنم. جوریکه حس کنم اصلا وجود نداشتی.
شاید برایت قابل درک نباشد وقتی از وجود کسی تا سر حد جنون کسل بشوی چقدر می تواند مرگ آور باشد. وقتهایی می شد که آرزو می کردم ای کاش هرگز ندیده بودمت. درست همان وقتهایی را می گویم که دستانم را می گرفتی و با اشتیاق یا به تعبیر خودت " شعف عاشقانه" برایم ماجراهایی تعریف می کردی که میلی به شنیدنشان نداشتم. ممکن است تصور کنی اغراق میکنم اگر بگویم بارها می شد حتی نامت را هم فراموش می کردم. اگر خوب فکر کنی حتما به یاد خواهی آورد آن وقتهایی که با تردید، ابتدای جمله هایم نامت را صدا می کردم و تازه بعد از صدا کردن کمی مکث می کردم تا عکس العملت را ببینم. یعنی حتی بعد از صدا کردن نامت باز هم شک داشتم درست گفته ام یا باز اسمت را با معشوقه های قبلی یا آنهایی که همزمان با تو داشتم، اشتباه گرفته ام.
همیشه خدا دلم می خواست یکبار هم که شده شبیه این لکاته های کنار خیابان بشوی تا درک کنم با یک لکاته بودن چه احساسی دارد. البته در این مورد که گفتم هرگز با لکاته ها نبوده ام صداقت داشته ام. اما اعتراف میکنم میل خفه کننده ای برای لاس زدن با آنها دارم. راستش از لحن زننده و شرم آورشان لذت می برم و حتی تا سر حد مرگ به هیجان می آیم. نمی دانم بابت همه اینها باید از تو عذر خواهی کنم یا نه اما شاید بهتر باشد این را هم بگویم که تمام آن وقتهایی که روبروی هم می نشستیم و تو برایم درد دل می کردی، من زیر چشمی تمام زنهای اطرافمان را برانداز می کردم و در نهایت یکی از آنها را به عنوان دختر شایسته انتخاب می کردم و در ذهنم با او می خوابیدم. این توانایی انسان، برای انجام دادن کارهای مختلف در یک زمان، حسابی به درد من می خورد. چون درست لحظه ای که با چهره ای متاثر جلوی چشمانت سرم را به نشانه همدردی تکان می دادم درواقع در حال کشتی گرفتن با دختر شایسته بودم.
شک ندارم آن سه شنبه ای که دیر سر قرار رسیده بودم و برایت یک تراژدی تمام عیار از مریض شدن مادرم تعریف کردم را جزء به جزء به یاد داری. با اطمینان می گویم به یاد داری چون روز تولد من بود و تو حسابی گوشه خیابان معطل شده بودی. آخر چاره ای نداشتم. قبل از تو باید از سه معشوقه دیگرم هم کادوی تولد می گرفتم و برای هر سه نفر آنها تراژدی های غم انگیز جداگانه ای تعریف می کردم تا رضایت بدهند زودتر ترکشان کنم. باز هم باید صادقانه بگویم هیچ وقت چشم طمع به مال و اموال معشوقه هایم را نداشته ام. در این مورد آدم چشم و دل سیری هستم اما برای کادو تولد کاری نمی شد کرد. اگر از هر کدامشان کادو نمی گرفتم ممکن بود شک کنند که روز تولدم را با کس دیگری می خواهم بگذرانم و این شروع یک جدال نفس گیر بود. آنروز وقتی سر قرار حاضر شدم تو را از دور نگاه کردم که کنار خیابان حسابی یخ زده بودی در حالی که یک دسته گل و بسته کادو در دستهای قندیل بسته ات بود. قبل از اینکه جلو بیایم یادم افتاد کادو هایی را که گرفته بودم زیر صندلی گذاشته ام و ممکن بود با یک ترمز شدید تو متوجه آنها بشوی . برای همین کادوها را داخل صندوق عقب گذاشتم و آنوقت جلوی پایت ترمز کردم. آنوقت بلافاصله تراژدی را تعریف کردم و حالا نوبت گرفتن دستهای یخ زده ات بود و بوسیدنشان تا گرم شوند و اینجوری همه چیز را از دلت بیرون بیاورم!
بارها از خودم پرسیده ام آیا چیزی نگران کننده تر از یک زن همیشگی وجود دارد یا خیر که هر بار جوابش این است. "نه وجود ندارد". آن اوایل که سر و کله آن مردک گلابی پیدا شد، همین گلابی را می گویم، که مسخره اش می کردیم و تو مدام درحالی که نمی توانستی جلوی خنده ات را بگیری می گفتی نگو سوسک می شویم، سوالهای زیادی در سرم جوانه می زد. سوالهایی مثل اینکه دنیا در نظر آدمهای گلابی چگونه است. مخصوصا زنها در نظرشان چطور هستند. چرا فقط گلابی ها به زنهایشان خیانت نمی کنند. اصلا گلابی بودن چگونه است. البته گلابی بودن را فقط یک گلابی می تواند درک کند. نه آدمی مثل من که مورد توجه زنهاست. مثلا به این فکر می کردم اگر یک زنی مثل تو، با داشتن زیبایی عوام پسندانه که البته هرگز باب میل من نیست به یک گلابی بگوید دوستت دارم چه اتفاقی در سرشت و خلقت و جهانبینی آن گلابی خواهد افتاد. شاید تا آخر عمر روی پایش بند نباشد. دنیا را خارق العاده ببیند و آنقدر ذوق کند تا اینکه بترکد. به هر حال این نوع سوالات هنوز هم برای من بوجود می آید. حتی باید بگویم این سوالات گاهی اوقات زندگی ام را مختل می کند. اصلا بهتر است شفافتر بگویم که دلیل نوشتن این نامه برای تو همین بود که به من لطف کنی و جواب بدهی. و اگر ممکن است برایم مفصل بنویس چه اتفاقی افتاد که یکروز همه چیز را ول کردی و با آن مردک گلابی که سوزه ی تفریحمان بود زندگی تازه ای را شروع کردی. اگر ممکن است حتما برای من این مسئله را با جزئیات شرح بده که دنیای آن گلابی با حضور تو چه تغییری کرده.
و در آخر باید یاد آوری کنم که اگر پاسخی برای این نامه داشتی آنرا برای برادرم ارسال کن تا او برایم بیاورد. او هفته ای یکبار به ملاقات من می آید. و اگر ممکن است به نامه ات کمی از همان ادکلن همیشگی ات بزن. چون اینجا تنها بویی که به مشامم می رسد بوی داروی نظافت و گاهی هم بوی استفراغ دیوانه هایی است که آنقدر عربده می کشند تا بهشان شک وصل کنند و آنها هم بعد از شک روی خودشان بالا بیاورند.
با بهترین آرزوها.

دلم می خواست، همیشه، که یک داستان پلیسی جنایی بنویسم. از آنها که خودم هم نفهمم قاتل کیست. یعنی همینطور که آخر داستان را می نویسم یکهو بفهمم کدام ناکسی قاتل بوده. آنوقت غافلگیر بشوم و بگویم ای جاکش پس کار تو بود؟!
این تلاش مایوس کننده را از کلاس پنجم دبستان شروع کردم. یادم است(البته آنقدرها هم با جزئیات یادم نیست) که یک داستان پلیسی نوشتم . از همان اولش می دانستم قاتل یک نژاد پرست است که سیاهپوستها را به شکل رقت انگیزی به قتل می رساند. راستش همان موقع هم، یعنی وسطهای داستان، فهمیدم خیلی خَرم. خب وقتی مقتولها سیاهپوست باشند، آنهم کجا؟ آمریکای جنایتکار، خب داد می زند ماجرا از چه قرار است. داستان را لوله کردم فرو کردم توی لوله پُلیکای کنار باغچه حیاط.
تب پلیسی نوشتن، بعد پخش سریال شرلوک هولمز از صدا سیما، دوباره در من شروع شد. یادم است (این را با جزئیات یادم است) که شرلوک هولمز که نقشش را جرمی برت بازی می کرد، ستایش می کردم. می پرستیدم. بازی اش را می جَویدم و مثل شیزوفرنی ها هر وقت تنها می شدم با شرلوک هلمز حرف می زدم. قسم خورده بودم شرلوک هلمز بشوم یا حداقل بتوانم شبیه یکی از قسمتهای سریال را بنویسم. که نشد. هر چند الان تفاوتم با الگوی بچگی هایم به همان اندازه بزرگ است که تفاوت مگس و بز.
این تب، که به شکل سینوسی، در دوره های مختلف زندگی ام می آید و می رود بعدها با خواندن ادگار آلن پو، دیدن سریال پوارو و ... زنده می شد و بعد از یکسری تلاشهای مذبوحانه برای خلق اثر پلیسی، همانجا زیر خروارها بی استعدادی و ناتوانی، خفه می شد.
این تب، چند روز پیش در گفتگو با یکی از دوستان پلیسی باز، دوباره زنده شد. نمی دانم چه شد که بحثمان از فیلم افتخار آفرین و همه ی جان و تنم وطنم وطنم وطنم وطنم، یعنی فیلم جدای ناصر از پروین، کشید به شرلوک هلمز و این حرفها. بعد هر دویمان( هر دوتایی مان) را چیزی گرفت که باعث شد از طریق اینترنت پک کامل سریال «کمپیون» را بخریم. چون نمی دانستیم آن قسمت که در جنگل با یک جن برخورد می کند در کدام سیزن است مجبور شدیم همه اش را سفارش بدهیم. و بعد دوباره قرار گذاشتیم تا پک کامل هلمز را هم از سروش سیما بخریم و دوباره با تمام وجود هلمز را با آن لبخندهای مخفی بی نظیر، غرور و هوشمندی، و عادتهای محشرش، تحسین کنیم.
شاید، ممکن است، کسی چه می داند، به گمانم، که دوباره تلاشم را برای نوشتن یک داستان پلیسی جنایی که خودم هم نفهمم قاتل کیست ادامه بدهم. البته قبل از شروع باید حسابی کتابهای هلمز را با ترجمه کریم امامی بخوانم.
پاورقی معمایی:
فرض کنید همین امروز مشغول قدم زدن در یکی از خیابانهای شمیران هستید. روی چمنهای پارک یک هویج و یک روسری کهنه و دو تکه ذغال افتاده. آنجا چه خبر بوده؟
ساعت از نیمه شب که می گذرد، بالای بام خانه اش می نشیند و سیگار می کشد. نمی توانم تشخیص بدهم زن است یا مرد. شبهایی هم که ماه پرنور است نمی آید. نور سیگارش را می بینم که پر رنگ و کم رنگ می شود. هنوز آفتاب طلوع نکرده آنجا را ترک می کند. حتما او هم مثل من شبها بی خواب است.
***
مرا نمی تواند ببیند. چون پنجره من در زاویه ای از ساختمان است که نور ماه و چراغهای خیابان به آن نمی تابد. اگر چراغهای اتاق را هم روشن می کردم باز پیکر سیاه مرا می دید چون نور، پشتم است. دیشب با نور چراغ قوه آنقدر علامت دادم تا متوجه من شد. این را از آنجا فهمیدم که مدتی سیگارش پر رنگ نشد.
***
ساعت از نیمه شب گذشته و هنوز نیامده...در اتاق راه می روم و انتظارش را می کشم...
***
این سومین شب است که نیامده...درست از آن شب که با چراغ علامت دادم...
***
دیگر از آمدنش نا امید شده ام...تا صبح روی تختم دراز می کشم و زیر نور ضعیف شبخواب، مطالعه می کنم...
***
دیشب که حسابی غرق یک رمان ضخیم شده بودم ناگهان اتاقم روش و خاموش شد. کمی مکث کردم و بعد دیوانه وار خودم را به پنجره رساندم. روی بام نشسته بود و با چراغ قوه علامت می داد. خودم را به سرعت به کشوهای کمدم رساندم و لابلای خرت و پرتها دنبال چراغ قوه گشتم تا جواب علامتش را بدهم...
***
تقریبا هر نیم ساعتی که کتاب می خوانم، از تختم پایین می آیم و کنار پنجره می ایستم. می بینمش که نور سیگارش کم رنگ و پررنگ می شود. دلم قرص می شود که کسی آنجا، آن بالا مثل من تا صبح بی خواب است. خوشحالم از اینکه آنروز چراغ قوه ام باطری تمام کرده بود و نتوانستم جوابش را بدهم...حالا حضورش را حس می کنم. برای همه شبهای بعد...
آقاجان، آدم می تواند با خودش قرار های زیادی بگذارد و جوریکه دیگران فکر نکنند دیوانه شده به قرارهایش عمل کند. مثلا با خودش قرار بگذارد هر وقت میل غیر قابل مهاری برای چیزی که ضروری نیست داشت، زوزه بکشد. آنقدر زوزه بکشد تا به حماقت خودش بخندد.
شاید خیلی مسخره باشد اگر بگویم وقتی نوع خاصی از آنتی بیوتیک را زمان بیماری مصرف می کنم فعل و انفعالات غریبی در من بوجود می آید. میل جنسی به شکل دیوانه واری بر من چیره می شود. به شکلی که تمام قوای مخیله و متصوره ام بکار می افتد و تمام دنیا را شهوتناک می بینم. و آنقدر مردافکن است که حقیقتا زندگی ام را مختل می کند.
روز سوم بیماری ام بود که تصمیم گرفتم آن آنتی بیوتیک کذایی را برای سریعتر خوب شدنم ببلعم. بعد از خوردن صبحانه با یک لیوان آب پرتغال قورتش دادم و وقتی از مجرای گلویم پایین می رفت می دانستم باید منتظر مصیبتی بزرگ باشم.
خودم را زده بودم به آن راه که مثلا حواسم نیست. گوشی "ام پی تری پلیر"م را فرو کرده بودم در گوشم و چشمانم را بسته بودم. که ناگهان صدای خواننده کش آمد. مثل این منشی ها شد که با ریتم خاصی می گویند " بله بفرمایییییین". این اتفاق، شیپور جنگ بود و آغاز ماجرای شومی که منتظرش بودم.
هیچ فکرش را نمی کردم یخچال می تواند اینقدر اغواگر باشد. همینطور به ذهنم هم خطور نمی کرد ترکهای دیوار را اگر با خطهای فرضی به هم وصل کنی طرح زنی در حال رقصیدن خواهد شد. گوشی را از گوشم برداشتم. گوشه پرده را کنار زدم. آن بیرون در حیاط باران شدیدی می بارید. آقای مصطفوی را دیدم که چتر زشتی در دست داشت و با تلاش رقت انگیزی می خواست درب حیاط را باز کند تا ماشینش را زیر درخت پرتقال توسرخ پارک کند. ناگهان همه چیز صحنه آهسته شد. چترش را به گوشه ای پرت کرد و دوید وسط حیاط. همه جا تاریک شد و بلافاصله دو ستون نور سرخ رنگ جایی که مصطفوی ایستاده بود را روشن کرد. کاپیشنش را درآورد و خودش را با جستی به میله داربست وسط حیاط رساند. صدای موسیقی ساکسیفون بلند شد و مصطفوی دور میله شروع به رقصیدن کرد. باران آهسته به پوستش می خوردو قطرات آب به شکل اسلوموشن از نوک موهای دور سرش به اطراف می پاشید (وسطش کچل بود). همینطور که دور میله می چرخید کم کم عرق گیر سفید آستین دار سوراخش را هم بیرون آورد، به دندان گرفت و ناگهان جمعیتی که در تاریکی بودند سوت کشیدند و تشویق کردند.
به خودم آمدم. حالا ماشینش را پارک کرده بود و داشت از دور براندازش می کرد. رفتم کمی آب به صورتم پاشیدم. لباسهایم را پوشیدم و بیرون زدم. زنها که از اطرافم رد می شدند ناگهان زمان به آهستگی می گذشت و تغییر ظاهر می دادند. حتی زن احمد آقا که 4 شکم زائیده و وقت راه رفتن باسنش روی زمین سائیده می شود تبدیل شد به یکی از این مدلهای فش که اغواگرانه راه می روند و آدم دلش می خواهد یکی از آنها را خشک کند و "تاکسیدرمی" کند و گوشه اتاق بگذارد.
سعی می کردم به چیزهای خشن فکر کنم. تمام تصاویر و فیلمهای بلوتوثی تصادف و جنایت و خشونت را که هر کدامشان یک هفته حالم را بد کرده بود در ذهنم مجسم کردم. حتی به این فکر کردم که مثلا وسط روابط خصوصی بشری یکهو بردران زحمتکش نیروی انتظامی وارد شودند و خرکش کنان ببرندت که اعمال قانون کنند. خلاصه به این مزخرفات بی فایده فکر می کردم که دیدم خیلی از خانه دور شده ام. به ساختمان مخروبه ای رسیده بودم که در جایی دور از پلاژ، آب دریا خرابشان کرده بود. روی یکی از بلوکهای سیمانی نشستم و خوب همه جا را برانداز کردم که کسی نباشد. وقتی مطمئن شدم کسی آن اطراف نیست شروع کردم به زوزه کشیدن. هآآآوووووووووووووووووووو...مثل یک گرگ بدبخت با زوزه های غم انگیز. همینطور که زوزه می کشیدم کم کم توانستم خودم را همانطور که بودم تصور کنم. موجود ضعیفی که از استیصال زوزه می کشد چون اراده ای بر واکنشهای بدنش ندارد. اراده ای بر هیچ یک از نیازهایش ندارد. آرام آرام نیشم باز شد. و خندیدم... زمان زیادی نگذشت که خنده ام به قهقهه تبدیل شد.
دوتا گربه از دور، لای بلوکهای سیمانی با چشمهای گرد شده من را زیر نظر داشتند. ازشان عذر خواهی کردم که خلوتشان را با زوزه کشیدن به هم ریخته بودم. بله با گربه ها موافق بودم. حتم داشتم پیش خودشان می گفتند این یارو خل و چله!
پاورقی:
زوزه را می شود برای ترک سیگار و خیلی از وابستگیهای دیگر استفاده کرد.
از مرتضی عزیز که زوزه را اختراع کرد صمیمانه تشکر میکنم.
درب پارکینگ را باز می کنم و می روم سر وقت اتومبیلم که هنوز خواب است. داخلش که می نشینم بوی سرما می آید. کمی هم بوی سیگار کهنه. همه تشکیلاتش سرد است برای همین کمی گوله می شوم و به اولین چیزی که فکر میکنم این است که هیچ چیز در دنیا مالیخولیایی تر از یک اتومبیل یخ زده که بوی سرما و سیگار کهنه می دهد نیست. بعد به این فکر میکنم چطور ممکن است این حجم آهن سرد مرا به خلوتگاهم که جایی کنار خزر است برساند.
به سد کرج که می رسم تازه استخوانهایم نرم شده. اتومبیلم جان گرفته. هار هار بنزین می سوزاند و مرا با خودش کف جاده لیز می دهد. نیم نگاه های زیادی به آب پشت سد می اندازم. لب به لب آب آبی دارد مثل اشک چشم که دلم را قرص میکند تمام مردم شهر نکبتی ام تا ابدیت می توانند حمام بروند و مستراح بروند و چیز میزهای زندگی شان را بشویند. کوههای اطراف سد، درست مثل کف دستهایم که گودشان می کردم تا از آبخوری مدرسه آب بنوشم، این همه آب را نگه داشته اند. و دیواره ی سد، مثل لبهایم آب داخل گودی را آرام آرام می مکد.
کوه را بالا می رانم پیچ به پیچ تا به بن بست بزرگی برسم که سوراخ است. قبل از سوراخی که به آن تونل کندوان می گویند توقف می کنم. جایی که شبیه هیچ کجای دیگر نیست. مردمی که آش می خورند و چای می نوشند و از اینکه در چنین سرمایی چیزهای داغ می بلعند خوشحالند. من هم می دوم تو دلشان و چای دارجیلینگ، آنهم داخل یک لیوان یکبار مصرف لعنتی که خیلی ازش بدم می آید می نوشم. تیک تیک می لرزم. به لب تیز لیوان لب می زنم و جرعه های کوچک را می نوشم و بخار بیرون می دهم. سرما هم مدام از پهلوهایم سوزن می زند جوریکه موی تنم سیخ می شود و برای خودم زمزمه می کنم: اوه ه ه سرده ها !
توی سوراخ کندوان که می روم انگار یکنفر که خیلی چاق و گنده است می آید می نشیند روی سینه ام. نفسم بالا نمی آید. من فوبیای جاهای تنگ و تاریک مبتلا هستم و نمی توانم موقعیتی ترسناک تر از این را تصور کنم. هی گاز می دهم و بوق می زنم که شاید تونل زود تر تمام شود اما تمامی ندارد. برخی از مردم که انگار یاد اجداد غار نشینشان افتاده اند کله های بدترکیبشان را از شیشه ها بیرون می آورند و جیغ می کشند. مردک گنده با ریش پرفسوری جوری جیغ می کشد که انگار از شکار گراز به غار برگشته. من هم دست و پایم را گم می کنم و زیر لب فحش می دهم. خودم را میبینم که تند تند نفس میکشم و ابروهایم هشتی شده. بالاخره تونل تمام می شود. نور می پاشد به من به کف جاده به تمام سوراخهای تاریک لعنتی و دوباره همه چیز خوب می شود...
کوه را پایین می رانم پیچ به پیچ...آنقدر پیچ تا اینکه رستوران کوهستان ظاهر می شود. یک لبخند ریز که نمی دانم از کجا می آید، می نشیند روی صورتم. کنار رستوران پارک می کنم. نگاهی به ساختمانش می اندازم و به خودم می گویم من واقعا عاشق این رستورانم. رسول برایم صبحانه می آورد. دوتا نیمرو سرخ شده در کره با تزئین خیار شور و گوجه. به همراه نان داغی که داخل تنور خود رستوران پخته شده. با لقمه لقمه ی این صبحانه زندگی را مزه مزه می کنم. یک لیوان چای داغ را که نوشیدم از رسول خداحافظی میکنم و جلوی رستوران می ایستم. سیگار را که آتش میزنم مثل هر باری که اینجا می آیم چشمم به کوه سنگی خیسی می افتد که روبرویم ایستاده. نوک قله اش همیشه خدا چند تکه ابر کوچک ولگرد که به گمانم بی پدر و مادر هم هستند برای خودشان زندگی میکنند. نگاهشان که میکنم دلم می گیرد. و آنقدر دلم می گیرد که نمی فهمم سیگارم کی تمام می شود.
مرزن آباد را که رد میکنم به خانه تلفن می کنم و می گویم که سالمم. از کنار دشتهای کم شیب که وسطشان گله های گاو و گوسفند مثل کارت پستالهای کلیشه ای قدیمی در حال چریدن هستند و ثابت به نظر می رسند، عبور میکنم. چند گاو هم کنار جاده میبنم که پلاستیک چیتوز موتوری می خورند و خیلی آرام با گاو بودن خودشان حال می کنند. و چقدر دلم می خواست مثل آنها با آنچه که اکنون هستم حال کنم حتی اگر مجبور باشم پلاستیک چیتوز موتوری بخورم. تقریبا می شود گفت به گاوها حسادت می کنم. سگها را هم میبینم که خستگی در می کنند و دنبال هم می دوند. بوی چوب سوخته هم می آید و جایی از جاده دود سفید رنگی است که به گمانم از آتشیست که چوبانها درست کرده اند. به جنگل می رسم. چیزی شبیه به باران روی شیشه اتومبیلم می نشیند. مثل پودر آب است که از داخل افشانه بیرون می آید. دستم را از شیشه بیرون می برم و پوستم به طرز محشری خیس می شود. این وقتها می شود که به همه چیز فکر می کنم. به تمام زندگی ام. تمام آن چیزی که بوده ام و اکنون هستم. همه اش را مثل فیلم روی پرده ذهنم به نمایش می گذارم در حالی که این سینما فقط یک تماشاچی دارد و آن خودم هستم. باز هم به این فکر میکنم که آیا من همینم؟ همین که هست؟ همین آدمی که الان دستش را از شیشه بیرون آورده و خیسی هوا را لمس میکند؟
کم کم شهر شکل می گیرد. مغازه هایی که سوغات شمال می فروشند. حصیر و گلیم و زیتون و کلوچه و اینجور چیزها...ساختمانها یکی بعد از دیگری می آیند. زمانی نمی گذرد که خودم را در خیابانهای پهن و دلباز نوشهر میبینم. و مردمی که با چترهای باز برای خودشان زندگی میکنند. و آنقدر همه چیز معمولی است که انگار در باران به دنیا آمده اند و در باران بزرگ شده اند. مردم اینجا مثل مردم شهر من از باران فرار نمی کنند. باران را دوست دارند. من هم آنها را.

حسابی کلافه و عصبی شده بودم. تلفن را برداشتم و شماره گرفتم. کسی گوشی را بر نمی داشت. البته طبیعی بود چون ساعت در حدود 2 نیمه شب بود اما من سمج تر از آن بودم که کوتاه بیایم. باید تکلیف مرا مشخص می کردند. بعد از 7 بار تماس بالاخره موفق شدم. تلفن را جواب دادند. از صدایش معلوم بود حسابی کلافه شده که از خواب بیدارش کردم.
- صدای خواب آلود: الو؟
- من: شبتون بخیر
- به ساعتت یه نگاه بنداز...2 نصفه شبه!
- خدمات شما مگه شبانه روزی نیست؟ من فکر میکردم شما اپراتور شیفت شب هستید و باید بیدار باشید.
- خب حالا...کارت چیه؟
- من ناراضی ام
- دستگاه رو یه بار روشن خاموش کن درست میشه
- کدوم دستگاه؟
- مگه از دستگاه ناراضی نیستی؟ خراب شده دیگه! منم میگم یه بار روشن خاموش کن اگر درست نشد فردا اول وقت تماس بگیر.
- اما بدن من سالمه!
- پس مرض داری تلفن کردی؟
- تماس گرفتم تکلیفم روشن بشه.
- عجب گیری دادیا...چه تکلیفی؟
- من از این وضعیت ناراضی ام؟
- کدوم وضعیت؟
- همین دیگه...همینی که الان توش هستم. یعنی هستیم...همه ی این هفت میلیارد انسان.
- قلمبه سلمبه حرف نزن... درست بنال ببینم چته...
- این چه وضعشه؟ همه ناراضی ان...هیچکس واقعا حالش خوش نیست...دیگه هیچ چیز اینجا حال نمیده. گند و کثافت و بدبختی زیاد شده...
- به ماچه...باخودتون مشکلتونو حل کنید...
- نمیشه
- خب پس برو بمیر
- دست خودم بود می مُردم
- هاه...
- من زنگ نزدم مسخره م کنی...اصلا من می خوام با مدیر کل صحبت کنم تو فقط یه اپراتوری...
- جدی؟ چیز دیگه نمی خوای؟ مثلا پیتزایی چیزی...
- جدی گفتم...من باهات شوخی ندارم. اذیتم کنی ازت شکایت میکنم...
- می خوام قطع کنم...
- نه صبر کن صبر کن...معذرت می خوام
- کمکی از من ساخته نیست...من فقط یه اپراتورم و اجازه ندارم درباره مسائل دیگه صحبت کنم...تو هم اگر درد و ورمی چیزی تو جسمت داری می تونم کمکت کنم...اونم فقط تو همین حد که بهت بگم دستگاه رو یه بار روشن خاموش کنی.
- پس من باید چیکار کنم؟
- دیگه داری حوصلمو سر میبری...احمق جون ... اکثرتون عین هم هستید...کودن و خنگ. قطع کن می خوام برم بخوابم فردا صبح زود قراره یه منظومه جدید اضافه بشه سرم شلوغه.
- راستی الان تو کجایی؟
- بالا سرت
- یعنی نزدیکی؟ می تونم ببینمت؟
- فک کن بتونی!
- میشه دقیقا بگی تو الان منو میبینی یا نه...من الان اومدم دم پنجره...اینا دارم دست تکون میدم...اینجام ...دیدی؟
- دستگاه فکس ت روشنه؟
- آره
- من الان از این بالا با گوشی موبایلم یه عکس میندازم برات فکس میکنم تا ببینی کجایی احمق جون...
- جدی؟ دمت گرم حداقل این میتونه کمکم کنه ...فقط عکست واضح باشه.
- باشه ...الان قطع میکنم برات می فرستم...اما بعد دوباره زنگ نزن چون بی فایدست. دوشاخه رو بیرون می کشم...
- باشه
- خداحافظ احمق جون
- شب بخیر.
چند لحظه بعد دستگاه فکس م به صدا در آمد و این عکس برایم ارسال شد همراه با یادداشتی که نوشته بود:«و توی اون کمرنگه هستی که کنار اون پررنگتره قرار داره. هر چند میدونم اونقدر کودنی که تا صبح یادت میره کجایی»...
خب البته 3 نیمه شب وقت مناسبی برای متحول شدن نیست. اما این تحول آمیخته با ندامت، اساسا پدیده ای مستقل از زمان است.
ساعت 12 شب مرا به آپارتمانش دعوت کرد. در را برایم نیمه باز گذاشته بود. داخل که رفتم همه جا نیمه تاریک بود و موزیک آرامی پخش می شد. خانم "سین" از پشت کانتر آشپزخانه ظاهر شد و بعد از خوشامدگویی تعارف کرد که بنشینم. در چیدمان خانه ردپایی از علاقه به هنر مشهود نبود به جایش وسایل مدرنی که با رنگ سیاه و سفید و به شکل عجیبی چیده شده بودند جلوه بی روحی به خانه می داد. بوی عود هم به مشامم می خورد که به گمانم ساعتها پیش دود شده بود. خانم سین پذیرایی مختصری کرد و هر بار که چیز تازه ای می آورد تاکید می کرد که "راحت باش" و من هی بیشتر در کاناپه فرو می رفتم که راحتتر به نظر برسم. خانم سین شروع کرد به صحبت کردن. من هم حلقه هایی که به گوشهایش آویخته بود را نگاه می کردم. یکی هم از گوشه ابرویش رد کرده بود که رقت انگیز بود. خانم سین خیلی زود به اوج رسید و به سبب هیجان، دستهایش را در آسمان می چرخاند. از تعدد روابطش می گفت. از ضربات روحی. از بدی مردها و از اینکه با دخترها هم نمی تواند رابطه برقرار کند و پسرها را ترجیح می دهد! و از این جور حرفهای مزخرف مردانه زنانه ای که سر و ته ندارد و هیچ وقت خدا هم تمام نخواهند شد. هرچه سعی کردم خانم سین را در ذهنم طبقه بندی کنم نتوانستم چون سراسر تناقض بود و تناقض. جایی مردها را تحسین می کرد. جایی از دوست صمیمی اش که دختر بود می گفت و در جای دیگر تنفرش را از هر دو جنس ابراز می کرد.
گفتم: ببخشید میون کلامتون می تونم یه سوال بپرسم؟
حرفش را قیچی کرد و جواب داد: آره آره...حتما ...دوست دارم نظرتو بدونم...
توالت...توالت کجاست؟
با انگشت اشاره انتهای راهرو را نشان داد. تشکر کردم. توالت مفرحی بود. دلباز و تمیز. آنهم برای من که مثانه ام بی واسطه به معده ام متصل است.
از توالت که برگشتم خانم سین ادامه داد...
اینبار بند کرده بود به یکی از خواننده هایی که مشغول خواندن بود. از بدترکیب بودنش گفت. از اینکه صدای مناسبی ندارد. چند لحظه بعد حرف کشیده شد به فیلمهایی که دیده و...
کف دستم را به علامت سکوت بالا بردم...سکوت کرد و من آغاز کردم... به مدت یک ساعت درباره ماهیت رابطه، تاریخ سینما، انسان شناسی، انسان تک ساحتی هربرت مارکوزه، خلاء هویت بشر در جوامع مدرن و خیلی چیزهای دیگر حرف زدم. در تمام طول سخنرانی ام ناخن انگشت اشاره اش را می جوید و تخم چشمهایش را به نشانه تجزیه تحلیل می چرخاند. حرفم که تمام شد گفت: آفرین...واقعا تو خیلی می فهمی ...تو خیلی می دونی...تو خیلی...تو...تو...
هنوز "توخیلی" آخرش را کامل نکرده بود که پرسیدم: توالت...توالت کجا بود؟...انتهای راهرو را نشان داد و من با عجله به توالت پناه بردم. نه بخاطر کوچکی مثانه ام. بخاطر اینکه باید به جایی پناه می بردم. کم مانده بود روی خودم بالا بیاورم. حالم از خودم به هم می خورد. از تلاش مذبوحانه ام برای شنیدن تایید، تحسین و تمجید.
صدایش از بیرون می آمد که بلند بلند حرف می زد تا من بشنوم. سیفون را کشیدم و صدای خانوم سین گم شد. جلوی آینه خودم را در هیبت دلقکی دیدم با دماغی سرخ و دهانی گشاد. بیرون که آمدم خانم سین تقریبا نیمه عریان بود و مدام از گرما شکایت می کرد.
کمی نشستم و وقتی دیدم می خواهد با عقایدم از نزدیک آشنا بشود بیرون زدم. حالم خوش نبود برای همین به مرتضی تلفن کردم تا برایش اعتراف کنم. من و مرتضی تقریبا هفته ای چند بار برای هم اعتراف می کنیم و تقریبا نقش پدر روحانی را برای هم ایفا میکنیم. تمام ماجرا را برای مرتضی تعریف کردم و او هم گوش داد. حرفم که تمام شد نفس عمیق حکیمانه ای کشید و پشتبندش به طرز خردمندانه ای خمیازه کشید. من هم صمیمانه از او تشکر کردم. او هم از من تشکر کرد و خداحافظی کردیم. حالا کمی سبکتر شده بودم اما این فکر هنوز هم دست از سرم برنداشته که آیا تمام زندگی من اینگونه بوده؟ من خوب کار می کنم برای من دست بزنید. من خوب رفتار میکنم برای من دست بزنید. من خوب حرف می زنم برای من دست بزنید. کلا یک کف مرتب برای حضور من در کائنات بزنید.
چیزی در من باید بمیرد. چیزی که سالهاست در من زندگی میکند. و حالا باید، بمیرد.

یک نقاشی دارم که دوست زرد رنگم برایم کشیده. من هم آنرا پشت در سوئیتم، درست جایی که توی چشم باشد چسبانده ام. نقاشی یک دختر است که به طرز دلفریبی نشسته و جورابهای ساق بلند راه راه به پا دارد. دختر غمگینی است که دلم برایش می سوزد. شبها، 2 نیمه شب به بعد، یعنی درست همان وقتهایی که من خودم هم دقیقا نمی دانم خوابم یا بیدار، از نقاشی بیرون می آید و در آشپزخانه راه می رود. بخدا. مدام در آشپزخانه راه می رود و دست آخر جوریکه من بیدار نشوم ظرفهایم را می شوید. بعد می آید بالای سرم آوازی را زمزمه می کند. آوازش که تمام شد، قدم زنان، باحالتی که من عاشقش هستم قدم می زند و به نقاشی بر می گردد. من همه اینها را می بینم. بخدا.
همساده طبقه اولم _ منظورم سوئیت شمالم است _ زنش را می زند. من از او می ترسم چون تعادل روانی ندارد. اصلا من از آدمهایی که تعادل روانی ندارند می ترسم چون غیر قابل پیش بینی و خطرناکند. آره. به صاحبخانه ام تلفن کرده و گفته: «این مردک چرا با من اینجوری حرف میزنه. نا سلامتی من فوق لیسانسم!». منظورش از مردک من بودم. صاحبخانه ام هم به من تلفن کرد و گفت این مردک که تعادل روانی هم ندارد گفته که شما باهاش بد حرف زده ای چون او فوق لیسانس است. من هم یک گاز بزرگ از سیبی که دستم بود زدم و گفتم :«هوم؟!». و صاحبخانه ام خندید و خداحافظی کردیم. صاحبخانه ام آدم باشعوری است. یعنی وقتهایی که پشت تلفن پوزخند می زنم می فهمد و او هم لبخند می زند. از این آدمها کم پیدا می شوند که با یک لبخند همه چیز را بفهمند.
از پنجره می بینم که ماشینش را در حیاط پارک می کند. عقب، جلو، عقب، جلو، عقب، جلو، عقب و باز هم جلو...وسواس فکری دارد. یعنی باید درست همانجایی پارک کند که همیشه پارک میکند. زیر درخت پرتقال توسرخ. لباسهایم را می پوشم و جلوی در خانه اش می ایستم و در می زنم. صدای جیغ و داد بچه هایش می آید. محکمتر در می زنم. صدای جیغ داد بچه ها قطع می شود. و از داخل خانه صدای خفه ای می آید:«برو بگو نیست».
- ماشینتو دیده
- نه برو بگو اومد خونه از در پشتی رفت بیرون.
- آخه زشته
- بهت میگم برو بگو نیست
همسرش در را باز میکند. سینه ها و باسن بزرگی دارد. آنقدر بزرگ که نمی توانم توصیفشان کنم. یعنی از لحاظ اخلاقی درست نیست که آدم درباره باسن و سینه های همسر مردی که فوق لیسانس دارد و زنش را هم می زند صحبت کند. به غیر از اینها نظام حاکم بر اخلاقیات اجتماعی کشورمان مانع می شود که توصیف بیشتری بکنم.
- سلام...به آقای مصطف...بفرمایید اگر من پای تلفن با ایشان بد حرف زدم، که به گمان خودم بد حرف نزدم، من را ببخشند. صمیمانه عذر خواهی میکنم. من برای ایشان که فوق لیسانس هم دارند احترام زیادی قائلم.
- اخلاقشه دیگه...جوشیه...جوش میاره.
- بله حق با شماست. کمی بد بین هم هستند ایشان.
لبخند می زند و من غم عمیقی را در چشمهایش میبینم. خداحافظی میکنیم و در را می بندد و من نگران این هستم که نکند قسمتهایی از بدنش که درباره اش حرف زدم لای در بماند. من حق همسادگی را ادا کردم. باقی ماجرا با خودشان. بر خلاف شوهرش زن صمیمی بود.
فردا، خودش را در حیاط میبینم که روبروی ماشینش ایستاده و به دقت نگاه میکند که آیا مختصات پارک کردنش در راستای محور x درست است یا نه.
- سلام آقا
- به به سلام حال شما...آقا من منظوری نداشتم من زنگ زدم صاحبخونه شما که بهش بگم چرا لوله حیاط شکسته نمیاد...درختارو آب ندادن، پول گاز اومده نمیدن ...
اجازه نداد حرف بزنم. طوری وانمود کرد که انگار اتفاقی نیافتاده و درباره مشکلات ساختمان حرف زد. سرم را چرخاندم طرف پنجره ها. همسرش پشت پنجره بود و داشت مارا نگاه می کرد. هنوز هم سینه هایش بزرگ بودو چشمهایش غم انگیز.
شب که شد، خواستم همه ی این اتفاقات را برای کسی تعریف کنم. موبایلم را بالا پایین کردم. دوست داشتم برای کسی تعریف کنم تا با هم به جنبه های طنز آمیز آقای مصطف...بخندیم. اما پشیمان شدم. به همسرش فکر کردم وقتی که کتک می خورد. به وقتی که شرت های بدترکیب شوهرش را می شوید به وقتهایی که خودش را جلوی آینه نگاه میکند و لابد پیش خودش می گوید سهم من این است آری سهم من این است. خودم را به خواب زدم تا نقاشی بیاید. زرنگ تر از این حرفهاست. خوب می داند کی بیاید.
پاورقی:
- همان نقاشی است.
- دنبال پیام اخلاقی و نتیجه گیری در نوشته های من نباشید. من روزمره را می نویسم. درباره خودم می نویسم و گاهی درباره دیگران.

ززززززز...آدم می توانست پایین بکشد. برود توی آن و بعد...ززززز...بالا بکشد. اینجوری وارد دنیای مجازی اش می شد. دنیای که وقتی داخل آن است از همه اُزگل ها (ozgal) و قُذمیتها (qozmit) در امان می ماند.
اُزگلها و قذمیتها موجودات فرا زمینی نیستند. هر چند که برای من، این نوع موجودات از لحاظ پدیده شناسی و شاید هم جانور شناسی، گونه های متفاوتی از انسان نماها هستند. این جانواران را نمی شود در هیچ نوع دایرة المعارف جانوری پیدا کرد. در هیچ طبقه بندی جای نمی گیرند. ازگلها نمونه های نر این گونه جانوری هستند و قذمیتها نمونه های ماده. تقریبا قذمیتها همه شان دارای پستان هستند اما جزو پستانداران محسوب نمی شوند.
اُزگلها، از هر چیزی تغذیه می کنند. از خون انسانها، از زباله ها، از مال و اموال انسانها، مغز انسانها، اعصاب انسانها، آبروی انسانها و ...قذمیتها هم توانایی خوردن همه اینها را دارند اما بیشتر به مغز و اعصاب و روان انسانها علاقه دارند.
من قبلا شکارچی ازگلها و قذمیتها بودم. اما وقتی دیدم تعدادشان آنقدر زیاد شده که مبارزه بی فایده است تصمیم گرفته ام راهی برای در امان ماندن از آنها پیدا کنم. مدتهاست به دنیاهای موازی فکر میکنم. قصد دارم دنیایی مجازی برای خودم مهیا کنم که هر وقت بین قذمیتها و ازگلها هستم زیپ آن را پایین بکشم، داخل بروم و زیپ را تا خرخره بالا بکشم. آنوقت در عین حالی که بین وحشیها هستم از آنها درامان خواهم بود. من از هندز فری در گوش گذاشتن یا گوشه نشینی و صوفی گری حرف نمی زنم. من از یک دنیای مجازی ملموس حرف می زنم.
تصمیم می گیرم برای خرید ادکلن به داخل پاساژ بروم. جلوی در پاساژ ماشین سبز رنگ بزرگی با شیشه های دودی پارک کرده و تعدادی ازگل و قذمیت در کمین نشسته اند تا انسانها را شکار کنند و با خودشان ببرند و در اردوگاهشان غرور و شخصیت و مغز و اعصاب شکارها را بخورند. داخل پاساژ می روم و در مسیرم به آنهایی که از جلوی در پاساژ خبر ندارند هشدار می دهم. آنها هم می ترسند و به طرف در پشتی پاساز می روند تا فرار کنند. اگر زیپ را پیدا می کردم پایین می کشیدمش و همه را در آن جای می دادم و همگی از پاساژ بیرون می رفتیم. آنوقت ازگلها و قذمیتها گرسنه می ماندند و مجبور می شدند همدیگر را بخورند.
در صف پمپ بنزین ایستاده ام که یک پراید هاچ بک جلویم می پیچد و نعره می کشد:
- فک کردی زرنگی؟
- بله؟
- فک کردی زرنگی؟
- متوجه نمیشم
- دوتا چهار راه پایینتر پیچیدی جلوی من اینجا گیرت آوردم.
- ببخشید گمونم اشتباه گرفتید من چهار راه پایین نبودم...
- گه خوردی بیا پایین تا نشونت بدم...
او را اسلوموشن(صحنه آهسته) می بینم. دهانش باز می شود و از دندانهای تیزش خون می چکد. مردمک چشمهایش سرخ شده و ناخنهایش مثل ناخنهای دراکولای فرانکشتاین است. با نعره های عجیبی به طرف من می دود. باید زیپی وجود داشته باشد. پس این زیپ لعنتی کجاست؟!
در صف صندوق شهر کتاب منتظر ایستاده ام تا پول کتابهایی را که برداشته ام بپردازم. به صندوق دار می رسم.
- بده دیگه...منو نیگا میکنی؟
کتابها را به طرفش میگیرم
- اه ه ه...این چرا بارکدش خرابه...شما هم گشتی اون داغونه رو برداشتی؟
- معذرت می خوام اما فکر کنم شما عصبی هستید
- وا ! تو هم جای من بودی تو این گرما عصبی می شدی
- شما اگر از شغلتون راضی نیستید چرا عوضش نمیکنید؟ مثلا مدیرعامل سازمان هوا فضا چطوره؟ تو اتاقتون هم کولر داره...
- به شما ربطی نداره...لطفا حرف زیادی نزنید
- نه من منظوری نداشتم اما فقط خواستم بگم همه جای دنیا از خرید مشتری تشکر میکنند آنهم با لبخند.
- آره شما اگر ناراحتید کشورتونو عوض کنید
- بله...حق با شماست. کاش می تونستم.
لبخند پیروزمندانه ای بر صورتش نقش می بندد و باقی پولم را که اسکناسهای کهنه و مچاله است پس می دهد. عجب اشتباهی کردم. همان اول باید دنبال زیپ می گشتم.
من بالاخره زیپ را پیدا خواهم کرد. شاید اگر پیدایش کنم بزرگترین کشف قرن نام بگیرد و بخاطرش نوبل هم بگیرم. کسی چه می داند.
پاورقی:
این هم برای آنهایی که دلشان می خواهد بیشتر بخوانند و از پست قبل هم دلشان گرفته بود: لینک