تبليغاتX
کافه کافکا

ساعت از نیمه شب که می گذرد، بالای بام خانه اش می نشیند و سیگار می کشد. نمی توانم تشخیص بدهم زن است یا مرد. شبهایی هم که ماه پرنور است نمی آید. نور سیگارش را می بینم که پر رنگ و کم رنگ می شود. هنوز آفتاب طلوع نکرده آنجا را ترک می کند. حتما او هم مثل من شبها بی خواب است.

***

مرا نمی تواند ببیند. چون پنجره من در زاویه ای از ساختمان است که نور ماه و چراغهای خیابان به آن نمی تابد. اگر چراغهای اتاق را هم روشن می کردم باز پیکر سیاه مرا می دید چون نور، پشتم است. دیشب با نور چراغ قوه آنقدر علامت دادم تا متوجه من شد. این را از آنجا فهمیدم که مدتی سیگارش پر رنگ نشد.

***

ساعت از نیمه شب گذشته و هنوز نیامده...در اتاق راه می روم و انتظارش را می کشم...

***

این سومین شب است که نیامده...درست از آن شب که با چراغ علامت دادم...

***

دیگر از آمدنش نا امید شده ام...تا صبح روی تختم دراز می کشم و زیر نور ضعیف شبخواب، مطالعه می کنم...

***

دیشب که حسابی غرق یک رمان ضخیم شده بودم ناگهان اتاقم روش و خاموش شد. کمی مکث کردم و بعد دیوانه وار خودم را به پنجره رساندم. روی بام نشسته بود و با چراغ قوه علامت می داد. خودم را به سرعت به کشوهای کمدم رساندم و لابلای خرت و پرتها دنبال چراغ قوه گشتم تا جواب علامتش را بدهم...

***

تقریبا هر نیم ساعتی که کتاب می خوانم، از تختم پایین می آیم و کنار پنجره می ایستم. می بینمش که نور سیگارش کم رنگ و پررنگ می شود. دلم قرص می شود که کسی آنجا، آن بالا مثل من تا صبح بی خواب است. خوشحالم از اینکه آنروز چراغ قوه ام باطری تمام کرده بود و نتوانستم جوابش را بدهم...حالا حضورش را حس می کنم. برای همه شبهای بعد...

+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 9:59 توسط کافه چی |

آقاجان، آدم می تواند با خودش قرار های زیادی بگذارد و جوریکه دیگران فکر نکنند دیوانه شده به قرارهایش عمل کند. مثلا با خودش قرار بگذارد هر وقت میل غیر قابل مهاری برای چیزی که ضروری نیست داشت، زوزه بکشد. آنقدر زوزه بکشد تا به حماقت خودش بخندد.

شاید خیلی مسخره باشد اگر بگویم وقتی نوع خاصی از آنتی بیوتیک را زمان بیماری مصرف می کنم فعل و انفعالات غریبی در من بوجود می آید. میل جنسی به شکل دیوانه واری بر من چیره می شود. به شکلی که تمام قوای مخیله و متصوره ام بکار می افتد و تمام دنیا را شهوتناک می بینم. و آنقدر مردافکن است که حقیقتا زندگی ام را مختل می کند.

روز سوم بیماری ام بود که تصمیم گرفتم آن آنتی بیوتیک کذایی را برای سریعتر خوب شدنم ببلعم. بعد از خوردن صبحانه با یک لیوان آب پرتغال قورتش دادم و وقتی از مجرای گلویم پایین می رفت می دانستم باید منتظر مصیبتی بزرگ باشم.

خودم را زده بودم به آن راه که مثلا حواسم نیست. گوشی "ام پی تری پلیر"م را فرو کرده بودم در گوشم و چشمانم را بسته بودم. که ناگهان صدای خواننده کش آمد. مثل این منشی ها شد که با ریتم خاصی می گویند " بله بفرمایییییین". این اتفاق، شیپور جنگ بود و آغاز ماجرای شومی که منتظرش بودم.

هیچ فکرش را نمی کردم یخچال می تواند اینقدر اغواگر باشد. همینطور به ذهنم هم خطور نمی کرد ترکهای دیوار را اگر با خطهای فرضی به هم وصل کنی طرح زنی در حال رقصیدن خواهد شد. گوشی را از گوشم برداشتم. گوشه پرده را کنار زدم. آن بیرون در حیاط باران شدیدی می بارید. آقای مصطفوی را دیدم که چتر زشتی در دست داشت و با تلاش رقت انگیزی می خواست درب حیاط را باز کند تا ماشینش را زیر درخت پرتقال توسرخ پارک کند. ناگهان همه چیز صحنه آهسته شد. چترش را به گوشه ای پرت کرد و دوید وسط حیاط. همه جا تاریک شد و بلافاصله دو ستون نور سرخ رنگ جایی که مصطفوی ایستاده بود را روشن کرد. کاپیشنش را درآورد و خودش را با جستی به میله داربست وسط حیاط رساند. صدای موسیقی ساکسیفون بلند شد و مصطفوی دور میله شروع به رقصیدن کرد. باران آهسته به پوستش می خوردو قطرات آب به شکل اسلوموشن از نوک موهای دور سرش به اطراف می پاشید (وسطش کچل بود). همینطور که دور میله می چرخید کم کم عرق گیر سفید آستین دار سوراخش را هم بیرون آورد، به دندان گرفت و ناگهان جمعیتی که در تاریکی بودند سوت کشیدند و تشویق کردند.

به خودم آمدم. حالا ماشینش را پارک کرده بود و داشت از دور براندازش می کرد. رفتم کمی آب به صورتم پاشیدم. لباسهایم را پوشیدم و بیرون زدم. زنها که از اطرافم رد می شدند ناگهان زمان به آهستگی می گذشت و تغییر ظاهر می دادند. حتی زن احمد آقا که 4 شکم زائیده و وقت راه رفتن باسنش روی زمین سائیده می شود تبدیل شد به یکی از این مدلهای فش که اغواگرانه راه می روند و آدم دلش می خواهد یکی از آنها را خشک کند و "تاکسیدرمی" کند و گوشه اتاق بگذارد.

سعی می کردم به چیزهای خشن فکر کنم. تمام تصاویر و فیلمهای بلوتوثی تصادف و جنایت و خشونت را که هر کدامشان یک هفته حالم را بد کرده بود در ذهنم مجسم کردم. حتی به این فکر کردم که مثلا وسط روابط خصوصی بشری یکهو بردران زحمتکش نیروی انتظامی وارد شودند و خرکش کنان ببرندت که اعمال قانون کنند. خلاصه به این مزخرفات بی فایده فکر می کردم که دیدم خیلی از خانه دور شده ام. به ساختمان مخروبه ای رسیده بودم که در جایی دور از پلاژ، آب دریا خرابشان کرده بود. روی یکی از بلوکهای سیمانی نشستم و خوب همه جا را برانداز کردم که کسی نباشد. وقتی مطمئن شدم کسی آن اطراف نیست شروع کردم به زوزه کشیدن. هآآآوووووووووووووووووووو...مثل یک گرگ بدبخت با زوزه های غم انگیز. همینطور که زوزه می کشیدم کم کم توانستم خودم را همانطور که بودم تصور کنم. موجود ضعیفی که از استیصال زوزه می کشد چون اراده ای بر واکنشهای بدنش ندارد. اراده ای بر هیچ یک از نیازهایش ندارد. آرام آرام نیشم باز شد. و خندیدم... زمان زیادی نگذشت که خنده ام به قهقهه تبدیل شد.

دوتا گربه از دور، لای بلوکهای سیمانی با چشمهای گرد شده من را زیر نظر داشتند. ازشان عذر خواهی کردم که خلوتشان را با زوزه کشیدن به هم ریخته بودم. بله با گربه ها موافق بودم. حتم داشتم پیش خودشان می گفتند این یارو خل و چله!

پاورقی:

زوزه را می شود برای ترک سیگار و خیلی از وابستگیهای دیگر استفاده کرد.
از مرتضی عزیز که زوزه را اختراع کرد صمیمانه تشکر میکنم.

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 11:46 توسط کافه چی |

درب پارکینگ را باز می کنم و می روم سر وقت اتومبیلم که هنوز خواب است. داخلش که می نشینم بوی سرما می آید. کمی هم بوی سیگار کهنه. همه تشکیلاتش سرد است برای همین کمی گوله می شوم و به اولین چیزی که فکر میکنم این است که هیچ چیز در دنیا مالیخولیایی تر از یک اتومبیل یخ زده که بوی سرما و سیگار کهنه می دهد نیست. بعد به این فکر میکنم چطور ممکن است این حجم آهن سرد مرا به خلوتگاهم که جایی کنار خزر است برساند.

به سد کرج که می رسم تازه استخوانهایم نرم شده. اتومبیلم جان گرفته. هار هار بنزین می سوزاند و مرا با خودش کف جاده لیز می دهد. نیم نگاه های زیادی به آب پشت سد می اندازم. لب به لب آب آبی دارد مثل اشک چشم که دلم را قرص میکند تمام مردم شهر نکبتی ام تا ابدیت می توانند حمام بروند و مستراح بروند و چیز میزهای زندگی شان را بشویند. کوههای اطراف سد، درست مثل کف دستهایم که گودشان می کردم تا از آبخوری مدرسه آب بنوشم، این همه آب را نگه داشته اند. و دیواره ی سد، مثل لبهایم آب داخل گودی را آرام آرام می مکد.

کوه را بالا می رانم پیچ به پیچ تا به بن بست بزرگی برسم که سوراخ است. قبل از سوراخی که به آن تونل کندوان می گویند توقف می کنم. جایی که شبیه هیچ کجای دیگر نیست. مردمی که آش می خورند و چای می نوشند و از اینکه در چنین سرمایی چیزهای داغ می بلعند خوشحالند. من هم می دوم تو دلشان و چای دارجیلینگ، آنهم داخل یک لیوان یکبار مصرف لعنتی که خیلی ازش بدم می آید می نوشم. تیک تیک می لرزم. به لب تیز لیوان لب می زنم و جرعه های کوچک را می نوشم و بخار بیرون می دهم. سرما هم مدام از پهلوهایم سوزن می زند جوریکه موی تنم سیخ می شود و برای خودم زمزمه می کنم: اوه ه ه سرده ها !

توی سوراخ کندوان که می روم انگار یکنفر که خیلی چاق و گنده است می آید می نشیند روی سینه ام. نفسم بالا نمی آید. من فوبیای جاهای تنگ و تاریک مبتلا هستم و نمی توانم موقعیتی ترسناک تر از این را تصور کنم. هی گاز می دهم و بوق می زنم که شاید تونل زود تر تمام شود اما تمامی ندارد. برخی از مردم که انگار یاد اجداد غار نشینشان افتاده اند کله های بدترکیبشان را از شیشه ها بیرون می آورند و جیغ می کشند. مردک گنده با ریش پرفسوری جوری جیغ می کشد که انگار از شکار گراز به غار برگشته. من هم دست و پایم را گم می کنم و زیر لب فحش می دهم. خودم را میبینم که تند تند نفس میکشم و ابروهایم هشتی شده. بالاخره تونل تمام می شود. نور می پاشد به من به کف جاده به تمام سوراخهای تاریک لعنتی و دوباره همه چیز خوب می شود...

کوه را پایین می رانم پیچ به پیچ...آنقدر پیچ تا اینکه رستوران کوهستان ظاهر می شود. یک لبخند ریز که نمی دانم از کجا می آید، می نشیند روی صورتم. کنار رستوران پارک می کنم. نگاهی به ساختمانش می اندازم و به خودم می گویم من واقعا عاشق این رستورانم. رسول برایم صبحانه می آورد. دوتا نیمرو سرخ شده در کره با تزئین خیار شور و گوجه. به همراه نان داغی که داخل تنور خود رستوران پخته شده. با لقمه لقمه ی این صبحانه زندگی را مزه مزه می کنم. یک لیوان چای داغ را که نوشیدم از رسول خداحافظی میکنم و جلوی رستوران می ایستم. سیگار را که آتش میزنم مثل هر باری که اینجا می آیم چشمم به کوه سنگی خیسی می افتد که روبرویم ایستاده. نوک قله اش همیشه خدا چند تکه ابر کوچک ولگرد که به گمانم بی پدر و مادر هم هستند برای خودشان زندگی میکنند. نگاهشان که میکنم دلم می گیرد. و آنقدر دلم می گیرد که نمی فهمم سیگارم کی تمام می شود.

مرزن آباد را که رد میکنم به خانه تلفن می کنم و می گویم که سالمم. از کنار دشتهای کم شیب که وسطشان گله های گاو و گوسفند مثل کارت پستالهای کلیشه ای قدیمی در حال چریدن هستند و ثابت به نظر می رسند، عبور میکنم. چند گاو هم کنار جاده میبنم که پلاستیک چیتوز موتوری می خورند و خیلی آرام با گاو بودن خودشان حال می کنند. و چقدر دلم می خواست مثل آنها با آنچه که اکنون هستم حال کنم حتی اگر مجبور باشم پلاستیک چیتوز موتوری بخورم. تقریبا می شود گفت به گاوها حسادت می کنم. سگها را هم میبینم که خستگی در می کنند و دنبال هم می دوند. بوی چوب سوخته هم می آید و جایی از جاده دود سفید رنگی است که به گمانم از آتشیست که چوبانها درست کرده اند. به جنگل می رسم. چیزی شبیه به باران روی شیشه اتومبیلم می نشیند. مثل پودر آب است که از داخل افشانه بیرون می آید. دستم را از شیشه بیرون می برم و پوستم به طرز محشری خیس می شود. این وقتها می شود که به همه چیز فکر می کنم. به تمام زندگی ام. تمام آن چیزی که بوده ام و اکنون هستم. همه اش را مثل فیلم روی پرده ذهنم به نمایش می گذارم در حالی که این سینما فقط یک تماشاچی دارد و آن خودم هستم. باز هم به این فکر میکنم که آیا من همینم؟ همین که هست؟ همین آدمی که الان دستش را از شیشه بیرون آورده و خیسی هوا را لمس میکند؟

کم کم شهر شکل می گیرد. مغازه هایی که سوغات شمال می فروشند. حصیر و گلیم و زیتون و کلوچه و اینجور چیزها...ساختمانها یکی بعد از دیگری می آیند. زمانی نمی گذرد که خودم را در خیابانهای پهن و دلباز نوشهر میبینم. و مردمی که با چترهای باز برای خودشان زندگی میکنند. و آنقدر همه چیز معمولی است که انگار در باران به دنیا آمده اند و در باران بزرگ شده اند. مردم اینجا مثل مردم شهر من از باران فرار نمی کنند. باران را دوست دارند. من هم آنها را.

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 13:26 توسط کافه چی |

حسابی کلافه و عصبی شده بودم. تلفن را برداشتم و شماره گرفتم. کسی گوشی را بر نمی داشت. البته طبیعی بود چون ساعت در حدود 2 نیمه شب بود اما من سمج تر از آن بودم که کوتاه بیایم. باید تکلیف مرا مشخص می کردند. بعد از 7 بار تماس بالاخره موفق شدم. تلفن را جواب دادند. از صدایش معلوم بود حسابی کلافه شده که از خواب بیدارش کردم.

- صدای خواب آلود: الو؟

- من: شبتون بخیر

-  به ساعتت یه نگاه بنداز...2 نصفه شبه!

-  خدمات شما مگه شبانه روزی نیست؟ من فکر میکردم شما اپراتور شیفت شب هستید و باید بیدار باشید.

-  خب حالا...کارت چیه؟

-  من ناراضی ام

-  دستگاه رو یه بار روشن خاموش کن درست میشه

-  کدوم دستگاه؟

- مگه از دستگاه ناراضی نیستی؟ خراب شده دیگه! منم میگم یه بار روشن خاموش کن اگر درست نشد فردا اول وقت تماس بگیر.

-  اما بدن من سالمه!

- پس مرض داری تلفن کردی؟

-  تماس گرفتم تکلیفم روشن بشه.

- عجب گیری دادیا...چه تکلیفی؟

- من از این وضعیت ناراضی ام؟

- کدوم وضعیت؟

- همین دیگه...همینی که الان توش هستم. یعنی هستیم...همه ی این  هفت میلیارد انسان.

- قلمبه سلمبه حرف نزن... درست بنال ببینم چته...

- این چه وضعشه؟ همه ناراضی ان...هیچکس واقعا حالش خوش نیست...دیگه هیچ چیز اینجا حال نمیده. گند و کثافت و بدبختی زیاد شده...

-  به ماچه...باخودتون مشکلتونو حل کنید...

- نمیشه

- خب پس برو بمیر

- دست خودم بود می مُردم

- هاه...

- من زنگ نزدم مسخره م کنی...اصلا من می خوام با مدیر کل صحبت کنم تو فقط یه اپراتوری...

- جدی؟ چیز دیگه نمی خوای؟ مثلا پیتزایی چیزی...

-  جدی گفتم...من باهات شوخی ندارم. اذیتم کنی ازت شکایت میکنم...

-  می خوام قطع کنم...

-  نه صبر کن صبر کن...معذرت می خوام

- کمکی از من ساخته نیست...من فقط یه اپراتورم و اجازه ندارم درباره مسائل دیگه صحبت کنم...تو هم اگر درد و ورمی چیزی تو جسمت داری می تونم کمکت کنم...اونم فقط تو همین حد که بهت بگم دستگاه رو یه بار روشن خاموش کنی.

- پس من باید چیکار کنم؟

- دیگه داری حوصلمو سر میبری...احمق جون ... اکثرتون عین هم هستید...کودن و خنگ. قطع کن می خوام برم بخوابم فردا صبح زود قراره یه منظومه جدید اضافه بشه سرم شلوغه.

- راستی الان تو کجایی؟

- بالا سرت

- یعنی نزدیکی؟ می تونم ببینمت؟

- فک کن بتونی!

- میشه دقیقا بگی تو الان منو میبینی یا نه...من الان اومدم دم پنجره...اینا دارم دست تکون میدم...اینجام ...دیدی؟

- دستگاه فکس ت روشنه؟

- آره

- من الان از این بالا با گوشی موبایلم یه عکس میندازم برات فکس میکنم تا ببینی کجایی احمق جون...

- جدی؟ دمت گرم حداقل این میتونه کمکم کنه ...فقط عکست واضح باشه.

- باشه ...الان قطع میکنم برات می فرستم...اما بعد دوباره زنگ نزن چون بی فایدست. دوشاخه رو بیرون می کشم...

- باشه

- خداحافظ احمق جون

- شب بخیر.

چند لحظه بعد دستگاه فکس م به صدا در آمد و این عکس برایم ارسال شد همراه با یادداشتی که نوشته بود:«و توی اون کمرنگه هستی که کنار اون پررنگتره قرار داره. هر چند میدونم اونقدر کودنی که تا صبح یادت میره کجایی»...

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 13:21 توسط کافه چی |

خب البته 3 نیمه شب وقت مناسبی برای متحول شدن نیست. اما این تحول آمیخته با ندامت، اساسا پدیده ای مستقل از زمان است.

ساعت 12 شب مرا به آپارتمانش دعوت کرد. در را برایم نیمه باز گذاشته بود. داخل که رفتم همه جا نیمه تاریک بود و موزیک آرامی پخش می شد. خانم "سین" از پشت کانتر آشپزخانه ظاهر شد و بعد از خوشامدگویی تعارف کرد که بنشینم. در چیدمان خانه ردپایی از علاقه به هنر مشهود نبود به جایش وسایل مدرنی که با رنگ سیاه و سفید و به شکل عجیبی چیده شده بودند جلوه بی روحی به خانه می داد. بوی عود هم به مشامم می خورد که به گمانم ساعتها پیش دود شده بود. خانم سین پذیرایی مختصری کرد و هر بار که چیز تازه ای می آورد تاکید می کرد که "راحت باش" و من هی بیشتر در کاناپه فرو می رفتم که راحتتر به نظر برسم. خانم سین شروع کرد به صحبت کردن. من هم حلقه هایی که به گوشهایش آویخته بود را نگاه می کردم. یکی هم از گوشه ابرویش رد کرده بود که رقت انگیز بود. خانم سین خیلی زود به اوج رسید و به سبب هیجان، دستهایش را در آسمان می چرخاند. از تعدد روابطش می گفت. از ضربات روحی. از بدی مردها و از اینکه با دخترها هم نمی تواند رابطه برقرار کند و پسرها را ترجیح می دهد! و از این جور حرفهای مزخرف مردانه زنانه ای که سر و ته ندارد و هیچ وقت خدا هم تمام نخواهند شد. هرچه سعی کردم خانم سین را در ذهنم طبقه بندی کنم نتوانستم چون سراسر تناقض بود و تناقض. جایی مردها را تحسین می کرد. جایی از دوست صمیمی اش که دختر بود می گفت و در جای دیگر تنفرش را از هر دو جنس ابراز می کرد.

گفتم: ببخشید میون کلامتون می تونم یه سوال بپرسم؟

حرفش را قیچی کرد و جواب داد: آره آره...حتما ...دوست دارم نظرتو بدونم...

توالت...توالت کجاست؟

با انگشت اشاره انتهای راهرو را نشان داد. تشکر کردم. توالت مفرحی بود. دلباز و تمیز. آنهم برای من که مثانه ام بی واسطه به معده ام متصل است.

از توالت که برگشتم خانم سین ادامه داد...

اینبار بند کرده بود به یکی از خواننده هایی که مشغول خواندن بود. از بدترکیب بودنش گفت. از اینکه صدای مناسبی ندارد. چند لحظه بعد حرف کشیده شد به فیلمهایی که دیده و...

کف دستم را به علامت سکوت بالا بردم...سکوت کرد و من آغاز کردم... به مدت یک ساعت درباره ماهیت رابطه، تاریخ سینما، انسان شناسی، انسان تک ساحتی هربرت مارکوزه، خلاء هویت بشر در جوامع مدرن و خیلی چیزهای دیگر حرف زدم. در تمام طول سخنرانی ام ناخن انگشت اشاره اش را می جوید و تخم چشمهایش را به نشانه تجزیه تحلیل می چرخاند. حرفم که تمام شد گفت: آفرین...واقعا تو خیلی می فهمی ...تو خیلی می دونی...تو خیلی...تو...تو...

هنوز "توخیلی" آخرش را کامل نکرده بود که پرسیدم: توالت...توالت کجا بود؟...انتهای راهرو را نشان داد و من با عجله به توالت پناه بردم. نه بخاطر کوچکی مثانه ام. بخاطر اینکه باید به جایی پناه می بردم. کم مانده بود روی خودم بالا بیاورم. حالم از خودم به هم می خورد. از تلاش مذبوحانه ام برای شنیدن تایید، تحسین و تمجید.

صدایش از بیرون می آمد که بلند بلند حرف می زد تا من بشنوم. سیفون را کشیدم و صدای خانوم سین گم شد. جلوی آینه خودم را در هیبت دلقکی دیدم با دماغی سرخ و دهانی گشاد. بیرون که آمدم خانم سین تقریبا نیمه عریان بود و مدام از گرما شکایت می کرد.

کمی نشستم و وقتی دیدم می خواهد با عقایدم از نزدیک آشنا بشود بیرون زدم. حالم خوش نبود برای همین به مرتضی تلفن کردم تا برایش اعتراف کنم. من و مرتضی تقریبا هفته ای چند بار برای هم اعتراف می کنیم و تقریبا نقش پدر روحانی را برای هم ایفا میکنیم. تمام ماجرا را برای مرتضی تعریف کردم و او هم گوش داد. حرفم که تمام شد نفس عمیق حکیمانه ای کشید و پشتبندش به طرز خردمندانه ای خمیازه کشید. من هم صمیمانه از او تشکر کردم. او هم از من تشکر کرد و خداحافظی کردیم. حالا کمی سبکتر شده بودم اما این فکر هنوز هم دست از سرم برنداشته که آیا تمام زندگی من اینگونه بوده؟ من خوب کار می کنم برای من دست بزنید. من خوب رفتار میکنم برای من دست بزنید. من خوب حرف می زنم برای من دست بزنید. کلا یک کف مرتب برای حضور من در کائنات بزنید.

چیزی در من باید بمیرد. چیزی که سالهاست در من زندگی میکند. و حالا باید، بمیرد.

+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 22:42 توسط کافه چی |

یک نقاشی دارم که دوست زرد رنگم برایم کشیده. من هم آنرا پشت در سوئیتم، درست جایی که توی چشم باشد چسبانده ام. نقاشی یک دختر است که به طرز دلفریبی نشسته و جورابهای ساق بلند راه راه به پا دارد. دختر غمگینی است که دلم برایش می سوزد. شبها، 2 نیمه شب به بعد، یعنی درست همان وقتهایی که من خودم هم دقیقا نمی دانم خوابم یا بیدار، از نقاشی بیرون می آید و در آشپزخانه راه می رود. بخدا. مدام در آشپزخانه راه می رود و دست آخر جوریکه من بیدار نشوم ظرفهایم را می شوید. بعد می آید بالای سرم آوازی را زمزمه می کند. آوازش که تمام شد، قدم زنان، باحالتی که من عاشقش هستم قدم می زند و به نقاشی بر می گردد. من همه اینها را می بینم. بخدا.

همساده طبقه اولم _ منظورم سوئیت شمالم  است _ زنش را می زند. من از او می ترسم چون تعادل روانی ندارد. اصلا من از آدمهایی که تعادل روانی ندارند می ترسم چون غیر قابل پیش بینی و خطرناکند. آره. به صاحبخانه ام تلفن کرده و گفته: «این مردک چرا با من اینجوری حرف میزنه. نا سلامتی من فوق لیسانسم!». منظورش از مردک من بودم. صاحبخانه ام هم به من تلفن کرد و گفت این مردک که تعادل روانی هم ندارد گفته که شما باهاش بد حرف زده ای چون او فوق لیسانس است. من هم یک گاز بزرگ از سیبی که دستم بود زدم و گفتم :«هوم؟!». و صاحبخانه ام خندید و خداحافظی کردیم. صاحبخانه ام آدم باشعوری است. یعنی وقتهایی که پشت تلفن پوزخند می زنم می فهمد و او هم لبخند می زند. از این آدمها کم پیدا می شوند که با یک لبخند همه چیز را بفهمند.

از پنجره می بینم که ماشینش را در حیاط پارک می کند. عقب، جلو، عقب، جلو، عقب، جلو، عقب و باز هم جلو...وسواس فکری دارد. یعنی باید درست همانجایی پارک کند که همیشه پارک میکند. زیر درخت پرتقال توسرخ. لباسهایم را می پوشم و جلوی در خانه اش می ایستم و در می زنم. صدای جیغ و داد بچه هایش می آید. محکمتر در می زنم. صدای جیغ داد بچه ها قطع می شود. و از داخل خانه صدای خفه ای می آید:«برو بگو نیست».

- ماشینتو دیده

- نه برو بگو اومد خونه از در پشتی رفت بیرون.

- آخه زشته

- بهت میگم برو بگو نیست

همسرش در را باز میکند. سینه ها و باسن بزرگی دارد. آنقدر بزرگ که نمی توانم توصیفشان کنم. یعنی از لحاظ اخلاقی درست نیست که آدم درباره باسن و سینه های همسر مردی که فوق لیسانس دارد و زنش را هم می زند صحبت کند. به غیر از اینها نظام حاکم بر اخلاقیات اجتماعی کشورمان مانع می شود که توصیف بیشتری بکنم.

- سلام...به آقای مصطف...بفرمایید اگر من پای تلفن با ایشان بد حرف زدم، که به گمان خودم بد حرف نزدم، من را ببخشند. صمیمانه عذر خواهی میکنم. من برای ایشان که فوق لیسانس هم دارند احترام زیادی قائلم.

-  اخلاقشه دیگه...جوشیه...جوش میاره.

- بله حق با شماست. کمی بد بین هم هستند ایشان.

لبخند می زند و من غم عمیقی را در چشمهایش میبینم. خداحافظی میکنیم و در را می بندد و من نگران این هستم که نکند قسمتهایی از بدنش که درباره اش حرف زدم لای در بماند. من حق همسادگی را ادا کردم. باقی ماجرا با خودشان. بر خلاف شوهرش زن صمیمی بود.

فردا، خودش را در حیاط میبینم که روبروی ماشینش ایستاده و به دقت نگاه میکند که آیا مختصات پارک کردنش در راستای محور x  درست است یا نه.

- سلام آقا

- به به سلام حال شما...آقا من منظوری نداشتم من زنگ زدم صاحبخونه شما که بهش بگم چرا لوله حیاط شکسته نمیاد...درختارو آب ندادن، پول گاز اومده نمیدن ...

اجازه نداد حرف بزنم. طوری وانمود کرد که انگار اتفاقی نیافتاده و درباره مشکلات ساختمان حرف زد. سرم را چرخاندم طرف پنجره ها. همسرش پشت پنجره بود و داشت مارا نگاه می کرد. هنوز هم سینه هایش بزرگ بودو چشمهایش غم انگیز.

شب که شد، خواستم همه ی این اتفاقات را برای کسی تعریف کنم. موبایلم را بالا پایین کردم. دوست داشتم برای کسی تعریف کنم تا با هم به جنبه های طنز آمیز آقای مصطف...بخندیم. اما پشیمان شدم. به همسرش فکر کردم وقتی که کتک می خورد. به وقتی که شرت های بدترکیب شوهرش را می شوید به وقتهایی که خودش را جلوی آینه نگاه میکند و لابد پیش خودش می گوید سهم من این است آری سهم من این است. خودم را به خواب زدم تا نقاشی بیاید. زرنگ تر از این حرفهاست. خوب می داند کی بیاید.

پاورقی: 

- همان نقاشی است.

- دنبال پیام اخلاقی و نتیجه گیری در نوشته های من نباشید. من روزمره را می نویسم. درباره خودم می نویسم و گاهی درباره دیگران.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 15:13 توسط کافه چی |

ززززززز...آدم می توانست پایین بکشد. برود توی آن و بعد...ززززز...بالا بکشد. اینجوری وارد دنیای مجازی اش می شد. دنیای که وقتی داخل آن است از همه اُزگل ها (ozgal) و قُذمیتها (qozmit) در امان می ماند.

 اُزگلها و قذمیتها موجودات فرا زمینی نیستند. هر چند که برای من، این نوع موجودات از لحاظ پدیده شناسی و شاید هم جانور شناسی، گونه های متفاوتی از انسان نماها هستند. این جانواران را نمی شود در هیچ نوع دایرة المعارف جانوری پیدا کرد. در هیچ طبقه بندی جای نمی گیرند. ازگلها نمونه های نر این گونه جانوری هستند و قذمیتها نمونه های ماده. تقریبا قذمیتها همه شان دارای پستان هستند اما جزو پستانداران محسوب نمی شوند.

اُزگلها، از هر چیزی تغذیه می کنند. از خون انسانها، از زباله ها، از مال و اموال انسانها، مغز انسانها، اعصاب انسانها، آبروی انسانها و ...قذمیتها هم توانایی خوردن همه اینها را دارند اما بیشتر به مغز و اعصاب و روان انسانها علاقه دارند.

من قبلا شکارچی ازگلها و قذمیتها بودم. اما وقتی دیدم تعدادشان آنقدر زیاد شده که مبارزه بی فایده است تصمیم گرفته ام راهی برای در امان ماندن از آنها پیدا کنم. مدتهاست به دنیاهای موازی فکر میکنم. قصد دارم دنیایی مجازی برای خودم مهیا کنم که هر وقت بین قذمیتها و ازگلها هستم زیپ آن را پایین بکشم، داخل بروم و زیپ را تا خرخره بالا بکشم. آنوقت در عین حالی که بین وحشیها هستم از آنها درامان خواهم بود. من از هندز فری در گوش گذاشتن یا گوشه نشینی و صوفی گری حرف نمی زنم. من از یک دنیای مجازی ملموس حرف می زنم.

تصمیم می گیرم برای خرید ادکلن به داخل پاساژ بروم. جلوی در پاساژ ماشین سبز رنگ بزرگی با شیشه های دودی پارک کرده و تعدادی ازگل و قذمیت در کمین نشسته اند تا انسانها را شکار کنند و با خودشان ببرند و در اردوگاهشان غرور و شخصیت و مغز و اعصاب شکارها را بخورند. داخل پاساژ می روم و در مسیرم به آنهایی که از جلوی در پاساژ خبر ندارند هشدار می دهم. آنها هم می ترسند و به طرف در پشتی پاساز می روند تا فرار کنند. اگر زیپ را پیدا می کردم پایین می کشیدمش و همه را در آن جای می دادم و همگی از پاساژ بیرون می رفتیم. آنوقت ازگلها و قذمیتها گرسنه می ماندند و مجبور می شدند همدیگر را بخورند.

در صف پمپ بنزین ایستاده ام که یک پراید هاچ بک جلویم می پیچد و نعره می کشد:

- فک کردی زرنگی؟

- بله؟

- فک کردی زرنگی؟

- متوجه نمیشم

- دوتا چهار راه پایینتر پیچیدی جلوی من اینجا گیرت آوردم.

- ببخشید گمونم اشتباه گرفتید من چهار راه پایین نبودم...

- گه خوردی بیا پایین تا نشونت بدم...

او را اسلوموشن(صحنه آهسته)  می بینم. دهانش باز می شود و از دندانهای تیزش خون می چکد. مردمک چشمهایش سرخ شده و ناخنهایش مثل ناخنهای دراکولای فرانکشتاین است. با نعره های عجیبی به طرف من می دود. باید زیپی وجود داشته باشد. پس این زیپ لعنتی کجاست؟!

در صف صندوق شهر کتاب منتظر ایستاده ام تا پول کتابهایی را که برداشته ام بپردازم. به صندوق دار می رسم.

- بده دیگه...منو نیگا میکنی؟

کتابها را به طرفش میگیرم

- اه ه ه...این چرا بارکدش خرابه...شما هم گشتی اون داغونه رو برداشتی؟

- معذرت می خوام اما فکر کنم شما عصبی هستید

- وا ! تو هم جای من بودی تو این گرما عصبی می شدی

- شما اگر از شغلتون راضی نیستید چرا عوضش نمیکنید؟ مثلا مدیرعامل سازمان هوا فضا چطوره؟ تو اتاقتون هم کولر داره...

- به شما ربطی نداره...لطفا حرف زیادی نزنید

- نه من منظوری نداشتم اما فقط خواستم بگم همه جای دنیا از خرید مشتری تشکر میکنند آنهم با لبخند.

- آره شما اگر ناراحتید کشورتونو عوض کنید

- بله...حق با شماست. کاش می تونستم.

لبخند پیروزمندانه ای بر صورتش نقش می بندد و باقی پولم را که اسکناسهای کهنه و مچاله است پس می دهد. عجب اشتباهی کردم. همان اول باید دنبال زیپ می گشتم.

من بالاخره زیپ را پیدا خواهم کرد. شاید اگر پیدایش کنم بزرگترین کشف قرن نام بگیرد و بخاطرش نوبل هم بگیرم. کسی چه می داند.

پاورقی:

این هم برای آنهایی که دلشان می خواهد بیشتر بخوانند و از پست قبل هم دلشان گرفته بود: لینک

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 12:53 توسط کافه چی |

ساعت 2 نیمه شب است. آمدن پاییز را جدی نگرفته بودم که با این لرزی که به جانم افتاده انگار باید باور کنم بیست و نهمین پاییز زندگی ام از راه رسیده. چراغها را که روشن میکنم نور به همه جا می ریزد. به اسباب و وسایلی که همگی در سکوت نیمه شب برای خودشان در گوشه و کنار اتاق بی حرکت و بی صدا ایستاده اند. درحالیکه خودم را لای پتو پیچیده ام به سالن پذیرایی می روم و گوشه ی کاناپه کز میکنم. یک ساعت پیش که شبکه های تلوزیون را بالا و پایین می کردم در برنامه ای که به گمانم نامش "پارک ملت" بود درباره کشته شدن یک ماده خرس و دو توله اش حرف می زدند. می گفتند که خرس مادر را کشته بودند اما توله خرسها خودشان را به جسد مادرشان می رساندند. شاید بد نباشد یک نوشیدنی داغ بنوشم. خیلی داغ.

***

همانطور پتو پیچ شده خودم را به آشپزخانه می رسانم و بدون آنکه سروصدا کنم زیر کتری را روشن می کنم. آتش اجاق زبانه می کشد و حرارت مطبوعی نوک انگشتانم را گرم می کند. دلم می خواهد همانجا کنار آتش اجاق بایستم و به شعله آبی رنگی نگاه کنم که در تاریکی آشپزخانه آنقدر دلفریب است که آدم دلش می خواهد تا خود صبح تماشایش کند. یادم می افتد که فردا صبح اول وقت باید به بانک بروم و چک ام را نقد کنم. باید قبل از باز شدن بانکها آنجا باشم چون اصلا حوصله شلوغی را ندارم. سردی سرامیک کف آشپزخانه وادارم کرد به پذیرایی بیایم و اینجا هم همینجور الکی برای خودم راه بروم. از این طرف به آنطرف، کاملا سرگردان. عین روح های نیمه شب. می گفتند توله ها را با لگد از مادرشان جدا می کردند.

***

لیوان چای را محکم در دستانم گرفته ام و فشار می دهم تا گرمایش از کف دستم به بدنم سرایت کند. یادم می افتد قند نیاورده ام. از آوردنش منصرف می شوم چون احساس میکنم بین من و قند داخل کابینت یک ابدیت فاصله است. یک ترانه قدیمی در سرم می چرخد که زمزمه اش میکنم...داشت هنوزم بره هاشو می لیسید. وقتی اومد قلبی هنوز تپش داشت، اما اونم...باران شروع شد. صدای قطره ها را که به کانال کولر می خورند می شنوم. صدای قطره ها با فاصله است. یعنی باران شدید نیست. می گفتند توله ها را که لگد می زندند جیغ می کشیدند ولی باز هم خودشان را به جسد مادرشان می رساندند.

***

چای تمام شده و من هنوز لرز دارم. نمی دانم چه مرگم شده. دلشوره هم دارم. این دومین بار است که درب ورودی خانه را کنترل میکنم که حتما قفل باشد. خدایا چقدر دلم هوای خواهر زاده ام را کرده. ای کاش امشب اینجا بود. آنوقت می خزیدم زیر پتویش و تا صبح صورتم را به لباسش می مالیدم و بو می کردم. بعد دستهای کوچکش را روی لبهایم می گذاشتم و می بوسیدم تا آرام شوم. یادم آمد امروز که به خانه بر می گشتم پل فلزی جوی آب سر کوچه را دیدم که کج شده بود. احتمالا باید پایه اش لق شده باشد. فردا بچه های محل، 8 صبح به مدرسه می روند. شاید هم هفت صبح. صبح ها جوی، پر از آب می شود. می گفتند بچه خرسها را زنده زنده شکم دریدند. اما بازهم با شکمهای دریده شده خودشان را به جسد مادرشان می رساندند.

***

ساعت 4:30 صبح است. من از کوچه می آیم. رفتم یک تکه آجر زیر پایه پل گذاشتم. برای اینکار مجبور شدم به داخل جوی آب بروم. البته آب، کم بود اما لجن کف جوی پاهایم را کثیف کرده. به دستشویی می روم و پاهایم را حسابی می شویم. دیگر لرزیدنم از سرما کاملا مشهود است. دندانهایم را روی هم فشار می دهم. به اتاق بر می گردم و یک پتوی دیگر اضافه میکنم. خودم را میبینم که زیر پتوها گم شده ام در حالی که پاهایم را در شکمم جمع کرده ام و خفه خفه اشک میریزم... 

پاورقی:

لینک

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 9:52 توسط کافه چی |

من تخس بودم اما نه آنقدر که آقای نظام زاده یک اردنگی محکم به پشتم بکوبد جوریکه با صورت بروم وسط خشتک بهروز بستنی خور که همیشه خدا همه جایش بوی شیر ولرم می داد. تقصیر من چه بود که معلممان هنوز سر کلاس نیامده بود و بچه ها از سر و کول هم بالا می رفتند. خب وسط آن محشر کبری من هم به نوبه خودم داشتم با چشمهای بسته ادای معلم احمق پرورشی را در می آوردم که یکهو همه لال شدند الا من که به جاهای هیجان انگیز اطوار رسیده بودم. چشم که باز کردم آقای نظام زاده که اتفاقا ناظم دیوانه ای هم بود را دیدم. وسط کلاس ایستاده بود با آن ترکه آلبالویی معروفش. وقتی از دستورش که می گفت کف دستت را باز کن ترکه بزنم تمرد کردم، با کفشهای تازه واکس خورده ی بدترکیبش گذاشت زیر باسنم جوریکه رفتم به سمت خشتک بهروز بستنی خور و شیر ولرم و از این حرفها...

این شد که مجبور شدم بروم شلوار کتان کرم رنگم را که تازه خریده بودم و اولین بار بود که پوشیده بودم و بی نهایت دوستش داشتم بدهم مهین خانم اینا تا با خودشان ببرند ولایتشان که بدهند به بچه های هم قد و قواره من تا وقتهایی که در باغ و مزرعه کار می کنند بپوشند و پیش خودشان به جان کسی که اردنگی زده دعا کنند. سیاهی واکس روی شلوار، هیچ جور پاک نمی شد. عین سیاهیه آن خاطره و خاطره های از این دست که تا دنیا دنیاست از دلم پاک نمی شود. بله از دلم پاک نمی شود. یک دنیا از این خاطرات دارم که در آن معلمهای بیشعوری که هیچ چیز حالیشان نمی شد و پر بودند از عقده های روانی روی هم وول می خورند.

نسل ما، یعنی همان نسل متولدین اواخر دهه پنجاه و اوایل دهه شصت، نسلی هستند که از معلمهای مدرسه کتک می خوردند. آن وقتها سگ صاحاب نداشت در مدرسه ها و من الان ابدا قصد ندارم بگویم آه کجایی مدرسه...آه بوی ماه مهر. اصلا می خواهم از همینجا اعلام کنم بیشتر معلمهای من آدمهایی بودند که نه تنها خدمت نکردند بلکه در حق من و امثال من خیانت کردند و نه تنها اگر ببینمشان و بشناسمشان دستشان را نخواهم بوسید بلکه ...بلکه هیچی. من اهل خشونت نیستم. اما اگر یکی از آنها را ببینم، دستش را میگیرم و می برم کافه ای جایی آنوقت دو سری برایش قهوه می خرم و وقتی دارد قهوه می نوشد و هی پیش خودش فکر میکند الان است که ازش تقدیر کنم، می گویم معلم عزیزم که الان پیر شدی، تو در حق من و هزاران بچه هم نسل من بد کردی. و اگر قهوه در گلویش گیر کرد و به خس خس افتاد و بعد پرسید چرا، می گویم بخاطر بی سوادی ات، بخاطر خشونتت، بخاطر آنکه نفهمیدی ما بچه ایم و خنده و شوخی بخشی از ذات معصوممان است، بخاطر اینکه قیافه شلخته ات را که می دیدیم حالمان از هر چه درس و مدرسه بود بهم می خورد، بخاطر اینکه اول مهر ماتم می گرفتیم، بخاطر اینکه شعورت نمی رسید وقتی شب قبلش با زنت دعوایت شده و بهت پا نداده و سگ محلت کرده حق نداری فردایش حرصت را سر ما خالی کنی، بخاطر اینکه به ما نگفتی نصف بیشتر آن همه مزخرفاتی که به زور به خوردمان می دادی الان به هیچ دردمان نمی خورد، بخاطر اینکه زندگی کردن یادمان ندادی و به جایش سرودهای صد من یک غاز گفتی حفظ کنیم. بخاطر اینکه سر کلاس نقاشی خودت هم قادر نبودی یک آدم بکشی که شکل آدم باشد، بخاطر اینکه سر کلاس انشاء درست نوشتن را یادمان ندادی و به همان کپی کاریهایمان که حتی بلد نبودیم روخوانی اش کنیم رضایت دادی. بخار اینکه سر کلاس ریاضی مثل سگ بودی. بخاطر اینکه تاریخ دروغ تحویلمان دادی. بخاطر اینکه اگر می دیدی حقوقت کم است میرفتی پی کارت و جایت را می دادی به معلمی که عشق تدریس داشت تا بخاطر کم بودن مواجبت مارا تحقیر نکنی و برایمان کم نگذاری... و بخاطر...

نمی خواهم بگویم اگر همه اینکارها را درست انجام می دادی الان ما انیشتینی چیزی بودیم برای خودمان، نه...می خواهم بگویم اگر کارت را درست انجام می دادی حداقل الان تکلیفمان با خیلی ازچیزهایمان روشن بود...

معلم عزیزم، امیدوارم باقی عمرت را با عزت زندگی کنی هر چند که بعید می دانم از این چیزهایی که گفتم سر در بیاوری و الان که پیر شدی هی می خندی و به نوه های گلت می گویی آه یادش بخیر چقدر خدمت کردم.

خانم حیدری، آقای بیات، آقای اسکندری و آقای نقش...فقط شما بین آن همه معلم، برای من خاطره خوب گذاشتید که امیدوارم هر جا هستید سلامت باشید.

و یک عالمه معلمی که تمام دوران تحصیلم ازتان خوشم نمی آمد، شما هم ... سلامت باشید!

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 21:28 توسط کافه چی |

همیشه خدا دلم می خواست یکی از آن دوربینهای عکاسی حرفه ای داشتم که حتی اگر با آنها از پشکل هم عکس بیاندازی آنقدر دلفریب جلوه میکنند که آدم دلش می خواهد همینجور برای خودش بنشیند و ساعتها به عکس آن پشکل نگاه کند طوریکه انگاری دارد به یکی از عکسهای "فریاد بشریت در اجتماع ماشینی" نگاه میکند. هر وقت خدا هم خواستم به خودم حالی بدهم و یکی از چیزهایی که دلم می خواهد داشته باشم را بخرم، درست سر بزنگاه، یعنی همان دقیقه نود، یادم می رود که می میرم واسه یکی از آن دوربینهای حرفه ای که عاشق عکاسی کردن باهاشان هستم و یک میلیون و نیم قیمت دارند. آنوقت می روم یکی از آن چیزهایی که به دردم نمی خورد می خرم و دوروز که بشان ور می روم خسته می شوم و می اندازم گوشه اتاقم خاک بخورند.

اصلا همین دوربینها هستند که باعث می شوند هر آسمون جولی یک شبه عکاس بشود و برود یکی از همان نمایشگاههایی که هدیه تهرانی و لاله اسکندری و این مردیکه رضا کیانیان که پیش خودش فکر میکند آلپاچینویی رابرت دونیرویی کسی هست و من اصلا ازش خوشم نمی آید، راه بیاندازد و عین چی فروش کند و خدا را چه دیدی شاید یک روز در باز شد و معاون رئیس جمهوری چیزی آمد داخل عین بز چرخی در نمایشگاه زد و دست آخر یک وام قلمبه هم برای ادای حمایت از هنرمند تقدیمت کرد. همه ی این مزخرفات را نوشتم که بگویم خیلی وقت است دلم از آن دوربینهای حرفه ای می خواهد که جان می دهد آدم باهاشان برود وسط شهر و از این همه سوژه درست و حسابی عکاسی کند. چی شد که دوباره فیله دلم یاد هندوستانه دوربین کرد؟ همین دیروز، جایی کنار یک دیوار طولانی که از آنور می آمد و در آن دور ها گم می شد و شبیه دیوار چین بود، داخل ماشینم، نشسته بودم و داشتم عین اکثر وقتها که دل صاب مرده ام می گیرد و خیلی دلم می خواهد بدانم چرا می گیرد، موسیقی فیلم آبی را گوش میدادم که یکهو چشمم افتاد به پنجره هایی که روی دیوار بودند. آنوقت موسیقی فیلم را موسیقی متن زندگی نکبتی ام کردم و چشمهایم را هم کردم لنز دوربین و یک کادر فرضی هم از پنجرهای روی دیوار در ذهنم درست کردم و برای خودم نشستم به فکر کردن. فکر کردم به اینکه چقدر چیزهای قشنگی در این شهر تهران خراب شده که سالهاست نمی خواهم ریختش را ببینم اما مجبورم در آن زندگی کنم وجود دارد. عین همین دوتا پنجره. شک ندارم تاحالا نشده یکنفر هم از کنارشان رد شده باشد و اسیرشان شده باشد. بس که مردم ما کار دارند و یا می خواهند بروند قسطهایشان را بدهند یا عجله دارند زودتر به خانه برسند که زنهایشان را بزنند. چقدر این دو پنجره برای خودشان حرف دارند. چه ماجراهایی می شود پشتشان انداخت...

دست انداختم زیر صندلی، موبایلم را بیرون کشیدم و یک عکس همینجوری الکی از پنجره ها انداختم. داشتم کادر را تنظیم می کردم یکی دیگر بیاندازم که صدایی از آنطرف خیابان آمد: «ننداز آقا». سر چرخاندم. یکی که اگر به تناسخ اعتقاد داشتم حاضر بودم قسم بخورم قبلا مارمولکی بوده که پشت مهتابی زندگی می کرده را دیدم. داخل یک کیوسک نشسته بود. گفت «ننداز. اینجا نباس عکس بندازی. ممنوعه». گفتم «چرا؟ اینجا که تابلوی عکاسبرداری ممنوع نداره؟». از جایش بلند شد و آرام نزدیک آمدو گفت: «یکی قبلا داشت. زنگ زد افتاد. الان من رو گذاشتن کار تابلو رو بکنم». حرفش مسخره تر از آن بود که باور کنم. لبخندی زدم و گفتم «باشه دیگه نمی ندازم. اما تو هیچ میدونی این دوتا پنجره چقدر ماجرا داره؟» می دانستم پیش خودش فکر میکند دیوانه ای چیزی هستم. گفت: «آره. خیلی باحاله. منم که روزا تو این خیابون مراقب دیوارم نگاشون میکنم. دل آدم میگیره. می دونی پشتش چیه؟». گفتم: «نه نمی دونم و نمی خوام بدونم. نگو بهم». پرسید چرا؟  گفتم: «اینجوری همه ماجراهاش از بین میره. اونوخ فقط یه ماجرا براش می مونه که ممکنه ازش خوشم نیاد». قیافه اش گیج بود. گفت: «باشه نمیگم». پرسیدم: «حالا جدی جدی تو نگهبان این دیواری». ابروهایش را بالا نگه داشت جوریکه انگار ماجرای مهمی را تایید میکند: «آره جدی جدی». ازش خواستم تو ماشین بنشیند که باهم سیگار بکشیم. وقتی نشست پرسید از کجا فهمیده ام که سیگاری است. گفتم: «از دندونات معلومه». نگاهش را به روبرو انداخت و گفت: «آره خیلی داغونن. باس بدم درستشون کنن». سیگار تعارفش کردم و برداشت.

گفت: «بعضی وقتا نمی دونم کی میاد با اسپری رو دیوار چرت و پرت می نویسه. ببین اونجارو». بالای پنجره ها را نشان داد. «ببین نوشته اسی چپول "فلان" گنده. منم صبح که اومدم دیدمش، "فلانشو" پاک کردم. یه وخ زن و بچه مردم رد میشن می خونن زشته». ازش خوشم آمد. از اینکه عقلش به این جور چیزها می رسد و مثل خیلی از مردم شهر صبح تا شب به فکر خودش و تو پاچه کردن دیگران نیست و هوای زن و بچه مردم را دارد کیف کردم. پرسیدم: «تو که روزا اینجایی تاحالا شده کسی از کنار این پنجره ها رد بشه و یکهو وایسه و نگاهشون کنه؟». یک لبخند درشت زد که من را از عمق فاجعه ی دندانهایش آگاه کرد. گفت : «نه. از این خیابون کسی رد نمیشه. شاید یک یا دو نفر تو روز». گفتم: «فراموش شده ست؟» پرسید چی؟ گفتم «خیابونو میگم. فراموش شده ست؟». با خنده ای که مردد بود جواب داد:«آره...فراموش شدست». بعد پرسید تو شاعری؟ گفتم «نه. چرا می پرسی؟». گفت «آخه چیزایی میگی که کسی نمیگه». خنده ام گرفت. گفتم: «شاعرا چیزایی میگن که دیگران نمی گن؟ تاحالا چند تا شاعر دیدی؟». درحالیکه سرش را می خاراند جواب داد: «واقعیشو که ندیدم. اما تو فیلما دیدم». بعد با انگشتش به پخش ماشین اشاره کرد و ادامه داد: «شاعری دیگه. ایناها داری آهنگ خالی گوش میدی». نتوانستم بلند نخندم. با خنده ام او هم به خنده افتاد. آدم بانمکی بود. گفتم : «نه من شاعر نیستم. کار من با ساختمون و آجر و سیمانو این جور چیزاس...».کمی گیج شده بود. گفت :«جدی؟ منم کارگری کردم قبلا». باز خنده ام گرفت. ازش خوشم آمده بود اما باید سر قراری می رسیدم. دستم را طرفش دراز کردم و گفتم ممنون که باهام سیگار کشیدی. فهمید که باید پیاده بشود. دست داد و او هم تشکر کرد. قبل رفتن پرسیدم اسمت چیه؟ بلند گفت صالح. برای هم دست تکان دادیم و من تمام مدت به این فکر کردم کاشکی یکی از آن دوربینهای حرفه ای داشتم تا یک عکس پرتره از صالح می انداختم و زیرش می نوشتم "نگهبان خوب پنجره ها".

پاورقی:
عکس را با فتوشاپ سیاه و سفید کرده ام...گمون اینجوری بهترشده.

بعد نوشت:
اگر بین شما کسی عکاس حرفه ای است لطفا به من میل بزند.

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 20:41 توسط کافه چی |

چشمم را که باز کردم سقف را دیدم. درست مثل دیروز. و یادم هست دیروز هم مثل روز گذشته سقف سر جای خودش بود با همان اقتدار همیشگی اش. سرم را که به اطراف چرخاندم دیوارها هم سر جای خودشان بودند. عین دیروز صبح و روزهای گذشته...حتی چند سانت هم محض دلخوشی عقب جلو نرفته بودند. گیج و نامتعادل کتری را روی اجاق گذاشتم. دست و صورتم را شستم. ماگ چای و بسته بیسکوئیت را برداشتم و روبروی تلویزیون خاموش نشستم. و مثل روز قبل و روزهای قبلترش نگاهم را به تنها میخ بلاتکلیف دیوار روبرویم آویختم و همانجور خیره، آرام آرام بیسکوئیتها را جویدم و پشتبندش جرعه های چای که هنوز داغ بود و لثه ها را می سوزاند. نگاهم را از گَل میخ برداشتم. پرده های هفت پنجره ی سوئیت کوچکم را کنار زدم تا کمی نور به داخل بریزد. به دوشیزه پنلوپه (گلدان محبوبم) آب دادم و برگهایش را خیس کردم. پنجره رو به دریا را هم باز کردم تا بادی که شب قبل از روسیه شروع شده و از روی دریا گذشته به صورت جفتمان بپاشد.

خانه را حسابی جارو کشیدم. اجاق گاز و کف آشپزخانه را هم با جرم گیر شستم. وسایل خانه را هم گرد گیری کردم. توالت را هم با وایتکس برق انداختم. دیگر از ظهر گذشته بود که به خانه (تهران) تلفن کردم. کسی تلفن را جواب نمی داد.

یادم افتاد لامپ راهرو سوخته. رفتم از سوپر مارکت سر خیابان یک لامپ 100 وات خریدم و عوضش کردم. باز به خانه زنگ زدم کسی نبود. تلوزیون را روشن کردم. تکرار یکی از سریالهای ماه رمضان بود. تا آخرش دیدم. بعد زدم یک کانال دیگر آنرا هم تا آخر دیدم ولی نمی دانم چه برنامه ای بود. دیگر عصر شده بود که لباسهایم را پوشیدم. گشتی در بازار زدم و مقداری میوه و شیرینی و هله هوله خریدم و به خانه برگشتم. میوه را در یخچال گذاشتم و هله هوله ها را در کابینت چیدم. موبایلم را هم با پایم هل دادم رفت زیر قفسه کتابها. حوله ام را برداشتم و رفتم حمام. زیر دوش آب گرم ایستادم. نمیدانم چند دقیقه... شاید یکساعت...بعد ژیلت را برداشتم و صورتم را کف مالی کردم و جلوی آینه ایستادم تا ریشم را بتراشم. نمی دانم چه شد که تیغ کمی دستم رابرید. ژیلت را به دیوار حمام کوبیدم. تکه تکه شد. لیف و شامپو صابون و وسایل حمام را هم به در و دیوار کوبیدم. بعد زیر دوش نشستم...نمی دانم چند دقیقه...شاید نیم ساعت.

از حمام که بیرون آمدم با ماشین ریش تراش باقی صورتم را هم تراشیدم. بعد رفتم ساحل و کمی وقت گذراندم. پسته خوردم با باقالی...آخر شب که به خانه برگشتم یکراست به بستر رفتم تا بخوابم. یاد موبایلم افتادم. یک اس ام اس آمده بود: "سالروز تولدتان را صمیمانه تبریک می گوییم...همراه اول"

موبایل را هل دادم تا زیر قفسه کتابها برگردد. خوابیدم.

پاورقی:
من زیاد از این حرفها بلد نیستم. اما ... به سومالی کمک کنید.

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 20:31 توسط کافه چی |

کارل گوستاو یونگ می گوید هر مردی یک آنیما(زن) و هر زنی یک آنیموس(مرد) در وجود خود دارد. یونگ می گوید عشق چیزی جز تصویر آپارت مانندی نیست که آنیما یا آنیموس درون ما، روی تصویر زن یا مردی که عاشقش هستیم پخش میکند. بگذارید بیشتر توضیح بدهم. برای مثال من به عنوان یک مرد، یک آنیما (زن) درون خود دارم که مدام در حال اعلام مشخصات یک زن ایده آل است. حالا من به طور اتفاقی به زنی برخورد میکنم. زن روبروی من می ایستد و درست مثل یک پرده سینما تصاویر پخش شده ی زن دلخواه آنیمای من روی او به نمایش در می آید. ومن هم شروع به تطبیق شباهتها میکنم. اگر تصویر فیلم بیشتر منطبق با خود واقعی زن بود، حالا من یک عاشق محسوب می شوم! به همین سادگی!

 ***

زیر پنکه سقفی سوئیتم در حالتی خلسه وار خوابیده ام. دستگاه در حال پخش دکلمه اشعار شاملو است. ناگهان شعر خوانی تمام می شود و شاملو شروع به تعریف داستان شازده کوچولو میکند.

...و در وقت جدایی روباه درباره اهلی کردن رازی را به شازده کوچولو گفت: همان مقدار وقتی که برای گلت صرف کردی باعث ارزش و اهمیت گلت می شود...تو مسئول گلت هستی.

این یعنی ارزش آدمها به زمانی است که برای آنها صرف میکنی...یعنی اگر زمان زیادی به کسی محبت کنی و برایش وقت بگذاری او در نظرت با بقیه فرق خواهد داشت. جوری که وقت جدایی به گریه خواهی افتاد و همه چیز در اطرافت، اورا به یاد تو خواهد آورد. پس تو عاشق او هستی.

***

کنار ساحل روی تخته سنگی بزرگ نشسته ام و مشغول خواندن کتاب « وحتی یک کلمه هم نگفت» اثر هاینریش بل هستم. باد تند گرمی شروع به وزیدن میکند. جوری که مو هایم درهم گره می خورند. باد موهایم را مثل شلاق به چشمهایم می کوبد. کتاب را می بندم و کنارم روی تخته سنگ می گذارم. مشغول مرتب کردن موهایم هستم که صدای کودکی را در کنارم می شنوم.

- سلام آقا

- سلام

- این کتاب شماست افتاده زمین؟

خم می شوم و کتاب را میبینم که باد آنرا روی شنهای خیس ساحل انداخته و تند تند ورق می زند و می خواند. مثل باد!

- آره مال منه.

کودکی که نمی توانم تشخیص بدهم دختر است یا پسر کتاب را از زمین بر می دارد و به طرفم میگیرد. کتاب را می گیرم و تشکر میکنم. مشغول پاک کردن ماسه ها هستم که نگاهم به پشت جلد کتاب می افتد. این جمله را قبلا درست ندیده بودم:

«وقتی به خاطره ای در ذهن دیگری تبدیل می شوی. وقتی دیگری به خاطره ای در ذهن تو تبدیل شده است، آیا به مرزهای عشق نزدیک نشده ایم؟ آیا عشق، ناتوانی ما در فراموش کردن خاطره ای دور نیست؟»

***

غروب است. با مرتضی، در پارک اندیشه نشسته ایم و گفتگو می کنیم. مرتضی می گوید: می دونی انسان توی زندگی چی می خواد؟ می دونی چی می خواد که گاهی خودش هم نمیدونه بهش احتیاج داره؟

می گویم: لذت

می خندد و می گوید: عشق. انسان عشق می خواد. اونوقت دیگه حالش بد نیست. زندست.

حرفش که تمام می شود هر دو سکوت میکنیم. ناگهان باران شروع می شود. مردم از روی نیمکتها فرار میکنند. به مرتضی نگاه میکنم و می گویم : رحمت خدا بر مردگانی که بر ایشان باران می بارد.

هر دو می خندیم و به خیس شدن ادامه می دهیم.

+ نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 12:23 توسط کافه چی |

چهار شب قبل خوابش را دیدم. خواب پدر بزرگم را که چند سال پیش دراثر بیماری مرموزی که مربوط قسمتهای تحتانی اش می شد مرده بود. مرگش خاطره غم انگیزی بود...ادامه مطلب

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 15:37 توسط کافه چی |

خدا خیرش بدهد. خسته شده بودم از اینکه هر شب قبل از خواب لخت بشوم و بنشینم وسط اتاق و خودم را طعمه کنم برای پشه ها تا سر بزنگاه درست وقتی که می خواهند آن خرطوم نکبتی را وارد بدنم کنند لهشان کنم که وقتی همه شان مردند با خیالت راحت بخوابم. خدا خیرش بدهد آنکه این قرصهای پشه کش را اختراع کرد. قرص پشه کش برای شروع یک خواب راحت. محشر است. دستگاه را به برق می زنم و یک قرص آبی رنگ خوشبو در دستگاه می گذارم. چند ثانیه بعد با داغ شدن دستگاه بوی قرص بلند می شود. برای آنکه از درست کار کردنش مطمئن شوم یک پشه را زنده شکار میکنم و بالای دستگاه نگه می دارم. نتیجه باور کردنی نیست. در عرص دوثانیه پشه کاملا خشک  می شود. نمی دانم روح این پشه ها کجا می رود. شاید به یک توالت کثیف. چیزی که بهشت پشه ها محسوب می شود!

پنجره ها باز است و نسیم خنکی می آید. نور قرمز رنگ دستگاه پشه کش اتاق را قرمز کرده. صدای جیرجیرکها... و آرام آرام...پلکهایم سنگین می شود...به خواب می روم.

زرت زرت زرت...از خواب می پرم. چند ثانیه ای طول میکشد تا بفهمم کجا هستم! که هستم! و هدف از آفرینش چه بوده... موبایلم را فراموش کرده بودم سایلنت کنم...با چشمهایی که تار میبیند صفحه نمایش موبایل را نگاه میکنم.

اس ام اس: خوابی؟

خدای من این چه سوالیه!

ساعت را نگاه میکنم. 2 نیمه شب است. زیر لب غر غر میکنم و موبایل را خاموش میکنم. در بالش فرو می روم. نسیم خنک. اندیشه درباره بی ملاحظه بودن...پلکهای سنگین...خواب...

خواب میبینم در یک جایی که نمی دانم کجاست قدم میزنم. از دور یک زن زیبا در حال قدم زدن است. به زن نزدیک می شوم. اوه خدای من در خواب خوب میدانم این یک خواب است و قرار است چه اتفاقی بیافتد. زن نزدیک می شود و قصدش کاملا مشخص است. ناگهان صدایی از پشت سرم می آید. لعنت... مراقب امتحان نهایی سال سوم راهنمایی ام که از پاچه شلوارم تقلب بیرون آورد اینجا چه میکند! این مرتیکه خر اصلا در خاطرات من هیچ نقشی ندارد نمی دانم سر بزنگاه چطور سر و کله اش وسط خواب رمانتیک من، آنهم در این شرایط حساس پیدا شده. دست زن را میگیرم و سعی میکنم جای خلوتی پیدا کنم. موفق می شوم یک کیوسک تلفن زرد رنگ پیدا کنم. جای تنگیست اما امن است. وارد کیوسک می شویم. تا دستش را می گیرم تلفن عمومی زنگ می زند و مسخره تر اینکه من در خواب به این فکر میکنم تلفن عمومی های ایران زنگ نمی زند پس چرا این تلفن نکبتی زنگ می زند! گوشی را که بر می دارم صدای بوق اشغال در سرم می پیچد. تلفن را سر جایش می گذارم اما هنوز صدای بوق اشغال می آید. زن در کیوسک نیست. از پشت شیشه بیرون را نگاه میکنم. زن مثل زامبی ها یی که از قبر بیرون آمده اند در حال رفتن است. چند قدم که بر می دارد قسمتهایی از بدنش کنده می شود و به زمین می افتد! تمام بدنم بی حس می شود و نفسم بالا نمی آید. ترس تمام وجودم را چنگ میزند. از خواب می پرم...چند ثانیه طول می کشد تا بفهمم که هستم، کجا هستم و هدف از آفرینش چه بوده. هنوز می ترسم و با روشن کردن چراغها و نگاه کردن به اشیاء خانه و کاربردشان سعی میکنم خواب را فراموش کنم.

پاهایم از ترس هنوز کمی بی حس است تلوزیون را روشن میکنم. کانال 1 مرد زشتی درباره نحوه سمپاشی زمینهای آفت زده حرف می زند. اما لهجه اش طوریست که من فقط افعال "بود، شد، است" را تشخیص می دهم. کانال 2 برنامه اش تمام شده و مشغول پخش برنامه های شبکه 3 است. بسکتبال حرفه ای آمریکا. شبکه 3 صدای بوق ممتد و نوارهای رنگی. شبکه 4 پلیس ترسناکی که عدم تعادل روانی اش کاملا از میمیک صورت آشکار است درباره امنیت اجتماعی حرف می زند. من که پسرم از هیبتش می ترسم چه برسد به زنان و دختران. نمی دانم مردم کجای دنیا با دیدن پلیس، به جای احساس امنیت احساس ترس می کنند! شبکه 5 شخصی درباره توبه کردن صحبت میکند. خسته تر از آن هستم که بخواهم از گناهانم آنهم ساعت 3 نیمه شب توبه کنم. ترجیح می دهم فردا اول وقت اینکار را انجام دهم. همان شبکه 3 را انتخاب میکنم. یک عالمه غول بیابونی سیاه رنگ، توپ بزرگی را که در دستان بزرگشان مثل یک پرتقال است تند و تند در سبد های همدیگر می اندازند. خیلی بی مزه ست. چشمهایم آرام آرام گرم می شود...به خواب می روم...

بومب... یک متر از جایم می پرم و اصلا برایم مهم نیست چکسی هستم، کجا هستم و هدف از آفرینش چه بوده...دور اتاق می دوم و نمی دانم چرا ناخودآگاه زیر میز می خزم. واقعا صدای بمب بود. شاید هواپیمایی سقوط کرده. یا جایی عملیات انتهاری انجام داده اند. شاید جنگ تازه ای شروع شده یا شاید آقای مصطفوی طبقه پایین با دینامیت ترتیب همسرش را داده. لب پنجره می روم. آسمان برای لحظاتی روشن می شود و پشت بندش صدای مهیب صاعقه. فقط در فیلمها این نوع صاعقه ها را دیده بودم. انگار چند متر بالای خانه ام رعد و برق می زند. گوشهایم را محکم گرفته ام و کم مانده خودم را خیس کنم. باران شدیدی شروع می شود و من هنوز متعجبم در تابستان ممکن نیست چنین اتفاقی بیافتد.

دوباره به بستر می روم. چراغها را روشن میکنم و از خوابیدن منصرف می شوم. اکنون که مشغول نوشتن این سطور هستم شک ندارم پشه هایی که قتل عام کرده ام نفرینم کرده اند. برای خواب راحت فقط قرص پشه کش کافی نیست. بله من دچار یک نفرین پشه ای شده ام.

بعد نوشت:

 «انتهار» غلطه و «انتحار» درسته. اما من دوست دارم انتحار را انتهار بنویسم...

+ نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 15:19 توسط کافه چی |

پشت تلفن به من می گوید حجم دیوانگی ات آنقدر زیاد است که هیچ کس نمی تواند تشخیص بدهد مهندسی خوانده ای. مهندس از آن واژه هایی است که آنقدر جویده شده که تلفظش حال آدم را بهم میزند. درست مثل واژه ی "اخلاق" یا مثلا «تعهد!»...پس برای این عدم تشخیص خوشحالم. اما قسمت اول آن چیزی که به من گفت، یعنی دیوانگی، حسابی فکرم را مشغول کرد. شاید حق با او بود. چون این صفت را زیاد می شنوم.

-  اون چیه لب پنجره؟
-  دوشیزه پنلوپه
-  نه اون گلدون زشته رو میگم
-  دوشیزه پنلوپه...اسمش دوشیزه پنلوپه س
-  مگه دختری که رو همه چی اسم میذاری؟ خجالت نمیکشی سی سالته رو گلدون اسم میذاری؟
-  به تو چه
-  چرا زیرش کتاب گذاشتی؟
-  مادام بوآری دوست داره
-  از کجا خریدی؟
-  سه شنبه بازار
-  از این بی ریخت تر گلدون نبود بخری؟
-  بی ریخت نیست. از تو بیشتر می فهمه. به موسیقی کلاسیک و ادبیات واکنش مثبت نشون میده.
-  حالا مادام بوآری چیه؟
-  هیچی چاییتو بخور برو پی کارت
-  دیوونه ای تو!

من نمی دانم این میل غیر قابل مهار آدمها برای پوزخند زدن به دیگران کی تمام می شود؟ حالا هر چقدر هم برایش توضیح بدهم که من برای فرار از ارتباط با امثال تو به گیاه و اشیاء اطرافم پناه برده ام فایده ایی ندارد. این حرف جز دلخوری و کدورت و اتهاماتی که پشت سر هم به طرفم شلیک می شود نتیجه دیگری ندارد.

-  حالا تو یه دونه بگو
-  من جک یادم نمی مونه...
-  فکر کن یه باحالشو بگو
-  باشه...به ترکه میگن صد و پنجاه هزار تومن داری قرض بدی؟ میگه نه. (در حالی که داشت!).
-  خب؟
-  خب چی؟
-  بقیه ش؟
-  تموم شد!
-  اسکلمون کردی؟
-  نه بابا تموم شد. باید تصورش کنی؟
-  چیو؟
-  قیافه یارو رو تصور کن که میگه "نه" در حالی که پول داره.
-  دیوونه!

اما خنده دار بود. بیشتر از اینکه خنده دار باشد نوعی ظرافت و خلاقیت دارد که تحسین برانگیز است. خوب یادم است در گذشته ها دوستی داشتم که سعی میکرد کاری کند تا با بقیه فرق داشته باشد. لباسهای گشاد می پوشید و ظاهرش را به قول خودش آوانگارد می کرد. خانه اش پر از وسایل و تصاویری بود که هیچ ربطی به هیچ چیز نداشت. مثلا یک بخاری نفت سوز قراضه را کنار میزش گذاشته بود و وقتی از او می پسیدم این چیست می گفت زیر سیگاری. چون آن بخاری عظیم الجثه یه سوراخ کوچک داشت که می توانستی سیگارت را در آن فرو کنی! هیچ دلم نمی خواهد در هیچ دوره ای از زندگی ام شبیه او بشوم. اداهایش حالم را بهم می زد با آنکه نمونه این رفتارها را زیاد دیده بودم. راستش من به این موضوع اعتقاد دارم که آدمها می توانند هر جور که دوست دارند زندگی کنند. به هر چه دوست دارند بخندند. و هر دیوانگی که دوست دارند انجام دهند اما نباید آنرا جار بزنند. با آنکه کنترل رفتار کار مشکلیست اما می شود در جواب سوال «اون چیه لب پنجره گذاشتی؟» گفت: «یه کاکتوسه». یا مثلا وقتی کسی گفت جک بگو چیزی بگویی که مربوط به آناتومی بدن باشد. یا حداقل بگویی جک بلد نیستم.

دقیقا همان زمانی که دیگران با تعجب نگاهت می کنند یک دلقک تمام عیاری. دلقکی که مردم به دیوانگی هایش می خندند. مبتذل هم می خندند. و در این دلقک بودن هیچ حکمت و فضیلتی نیست جز رسوایی.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 10:51 توسط کافه چی |