تبليغاتX
کافه کافکا - با بهترین آرزوها

هر جور که فکر میکنم تو اصلا زیبا نبودی. هیچکدام از قسمتهای صورت و بدنت آنطور که من واقعا می خواستم نبود. الان که از تو می نویسم احساس کسی را دارم که جسد یخ زده ای را لمس می کند. روزی را که برای اولین بار تو را ملاقات کردم به خاطر ندارم. برای به خاطر آوردن اولینها مستعد نیستم اما آخرینها را معمولا خوب به خاطر می آورم. به هر حال، تاریخ دقیق آنروز را نمی دانم ولی می دانم چیزی که در تو توجه ام را جلب کرد چشمهایت بود که درست مثل چشمهای یک سگ خانگی ابله بود. آنقدر ابله که تقریبا آن دوتا علامت سوالی که مثل لامپهای نئون وسط مردمک چشمت روشن و خاموش می شد را می توانستم ببینم. نوعی بلاهت در چهره ات بود. و خیلی زود حوصله آدم را سر می برد. تنها چیزی که می توانست درمورد تو برای من جالب باشد تصور کردنت بود در حالی که با من هم آغوش خواهی شد. و بعد از هم آغوشی بهانه هایی که پشت سر هم ردیف می کردم تا از شرت خلاص بشوم و فراموشت کنم. جوریکه حس کنم اصلا وجود نداشتی.

شاید برایت قابل درک نباشد وقتی از وجود کسی تا سر حد جنون کسل بشوی چقدر می تواند مرگ آور باشد. وقتهایی می شد که آرزو می کردم ای کاش هرگز ندیده بودمت. درست همان وقتهایی را می گویم که دستانم را می گرفتی و با اشتیاق یا به تعبیر خودت " شعف عاشقانه" برایم ماجراهایی تعریف می کردی که میلی به شنیدنشان نداشتم. ممکن است تصور کنی اغراق میکنم اگر بگویم بارها می شد حتی نامت را هم فراموش می کردم. اگر خوب فکر کنی حتما به یاد خواهی آورد آن وقتهایی که با تردید، ابتدای جمله هایم نامت را صدا می کردم و تازه بعد از صدا کردن کمی مکث می کردم تا عکس العملت را ببینم. یعنی حتی بعد از صدا کردن نامت باز هم شک داشتم درست گفته ام یا باز اسمت را با معشوقه های قبلی یا آنهایی که همزمان با تو داشتم، اشتباه گرفته ام.

همیشه خدا دلم می خواست یکبار هم که شده شبیه این لکاته های کنار خیابان بشوی تا درک کنم با یک لکاته بودن چه احساسی دارد. البته در این مورد که گفتم هرگز با لکاته ها نبوده ام صداقت داشته ام. اما اعتراف میکنم میل خفه کننده ای برای لاس زدن با آنها دارم. راستش از لحن زننده و شرم آورشان لذت می برم و حتی تا سر حد مرگ به هیجان می آیم. نمی دانم بابت همه اینها باید از تو عذر خواهی کنم یا نه اما شاید بهتر باشد این را هم بگویم که تمام آن وقتهایی که روبروی هم می نشستیم و تو برایم درد دل می کردی، من زیر چشمی تمام زنهای اطرافمان را برانداز می کردم و در نهایت یکی از آنها را به عنوان دختر شایسته انتخاب می کردم و در ذهنم با او می خوابیدم. این توانایی انسان، برای انجام دادن کارهای مختلف در یک زمان، حسابی به درد من می خورد. چون درست لحظه ای که با چهره ای متاثر جلوی چشمانت سرم را به نشانه همدردی تکان می دادم درواقع در حال کشتی گرفتن با دختر شایسته بودم.

شک ندارم آن سه شنبه ای که دیر سر قرار رسیده بودم و برایت یک تراژدی تمام عیار از مریض شدن مادرم تعریف کردم را جزء به جزء به یاد داری. با اطمینان می گویم به یاد داری چون روز تولد من بود و تو حسابی گوشه خیابان معطل شده بودی. آخر چاره ای نداشتم. قبل از تو باید از سه معشوقه دیگرم هم کادوی تولد می گرفتم و برای هر سه نفر آنها تراژدی های غم انگیز جداگانه ای تعریف می کردم تا رضایت بدهند زودتر ترکشان کنم. باز هم باید صادقانه بگویم هیچ وقت چشم طمع به مال و اموال معشوقه هایم را نداشته ام. در این مورد آدم چشم و دل سیری هستم اما برای کادو تولد کاری نمی شد کرد. اگر از هر کدامشان کادو نمی گرفتم ممکن بود شک کنند که روز تولدم را با کس دیگری می خواهم بگذرانم و این شروع یک جدال نفس گیر بود. آنروز وقتی سر قرار حاضر شدم تو را از دور نگاه کردم که کنار خیابان حسابی یخ زده بودی در حالی که یک دسته گل و بسته کادو در دستهای قندیل بسته ات بود. قبل از اینکه جلو بیایم یادم افتاد کادو هایی را که گرفته بودم زیر صندلی گذاشته ام و ممکن بود با یک ترمز شدید تو متوجه آنها بشوی . برای همین کادوها را داخل صندوق عقب گذاشتم و آنوقت جلوی پایت ترمز کردم. آنوقت بلافاصله تراژدی را تعریف کردم و حالا نوبت گرفتن دستهای یخ زده ات بود و بوسیدنشان تا گرم شوند و اینجوری همه چیز را از دلت بیرون بیاورم!

بارها از خودم پرسیده ام آیا چیزی نگران کننده تر از یک زن همیشگی وجود دارد یا خیر که هر بار جوابش این است. "نه وجود ندارد". آن اوایل که سر و کله آن مردک گلابی پیدا شد، همین گلابی را می گویم، که مسخره اش می کردیم و تو مدام درحالی که نمی توانستی جلوی خنده ات را بگیری می گفتی نگو سوسک می شویم، سوالهای زیادی در سرم جوانه می زد. سوالهایی مثل اینکه دنیا در نظر آدمهای گلابی چگونه است. مخصوصا زنها در نظرشان چطور هستند. چرا فقط گلابی ها به زنهایشان خیانت نمی کنند. اصلا گلابی بودن چگونه است. البته گلابی بودن را فقط یک گلابی می تواند درک کند. نه آدمی مثل من که مورد توجه زنهاست. مثلا به این فکر می کردم اگر یک زنی مثل تو، با داشتن زیبایی عوام پسندانه که البته هرگز باب میل من نیست به یک گلابی بگوید دوستت دارم چه اتفاقی در سرشت و خلقت و جهانبینی آن گلابی خواهد افتاد. شاید تا آخر عمر روی پایش بند نباشد. دنیا را خارق العاده ببیند و آنقدر ذوق کند تا اینکه بترکد. به هر حال این نوع سوالات هنوز هم برای من بوجود می آید. حتی باید بگویم این سوالات گاهی اوقات زندگی ام را مختل می کند. اصلا بهتر است شفافتر بگویم که دلیل نوشتن این نامه برای تو همین بود که به من لطف کنی و جواب بدهی. و اگر ممکن است برایم مفصل بنویس  چه اتفاقی افتاد که یکروز همه چیز را ول کردی و با آن مردک گلابی که سوزه ی تفریحمان بود زندگی تازه ای را شروع کردی. اگر ممکن است حتما برای من این مسئله را با جزئیات شرح بده که دنیای آن گلابی با حضور تو چه تغییری کرده.

و در آخر باید یاد آوری کنم که اگر پاسخی برای این نامه داشتی آنرا برای برادرم ارسال کن تا او برایم بیاورد. او هفته ای یکبار به ملاقات من می آید. و اگر ممکن است به نامه ات کمی از همان ادکلن همیشگی ات بزن. چون اینجا تنها بویی که به مشامم می رسد بوی داروی نظافت و گاهی هم بوی استفراغ دیوانه هایی است که آنقدر عربده می کشند تا بهشان شک وصل کنند و آنها هم بعد از شک روی خودشان بالا بیاورند.

با بهترین آرزوها.

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 19:11 توسط کافه چی |