بالاخره با یه آیدی عجیب و غریب وارد اینستا گرام شدم. روز اول احساس کسی رو داشتم که از یه روستای مرزی برای اولین بار وارد شهر میشه. از پله های اتوبوس پایین اومدم. حس شرم. حس غربت. احساس گمشدگی. فکر می کردم همه دارن من رو نگاه می کنن. کم کم دیدم هرکسی مشغول زندگی خودشه. من گفتم شهرو بگردم. اول باید می رفتم میدون آزادی. فقط  جاهای معروف شهرو می شناختم. صفحه روشنفکرها، نقاشها، نویسنده ها و چند بازیگرمعروف و اکثر سلبریتی ها رو دیدم. من دو هفته تموم با جدیتی خستگی ناپذیر در اینستا گرام همه چیزو رصد کردم. حتی کامنتها رو خوندم و گهشو درآوردم.

کم کم آدمایی که قبلا می شناختمو جستجو کردم. به عکساشون نگاه کردم. آره. و چون می شناختمشون، چیز خیلی مهمی فهمیدم. آقایون، خانوما و هیئت محترم ژوری. اینستا گرام فریبنده ترین و اغواکننده ترین محصول مجازی بشر در این دهه محسوب می شه. میزان دروغ و وهم در این دنیای ماتریکسی به قدری بالاست که ممکنه هر کسی رو، با هر نوع خصایص مقاومت پذیر و خردمندانه به موجودی کودن، سرخورده و منفعل تبدیل کنه. عکس اول، طرفو نشون می ده با لباسای فش در حال قدم زدن در ساحل خارج. پس زمینه تعدادی در حال آفتاب گرفتن هستند. عکس دوم شخص مذکور با لباسهای فش و متفاوت با قبلی، در کافه ای واقع در پاریس. عکس سوم، همان شخص مذکور با لباسهای خانگی اما خانگیِ مارکدار با حالتی زننده اما عامدانه با یکی دو تا بطری ویسکی نصفه آن گوشه موشه ها که روی کاناپه ای نرم به همراه گربه ای ملوس لم داده. عکس بعدی، یک روز خوب در فروشگاه. اینبار با لباسهای متفاوت، و یکی دو کیسه شیک حاوی خریدهای فانتزی. عکس بعدی من و دوستان خوبم. همه با شلوار کوتاه، چشمهایی که دورش سیاه شده (نمی دونم چرا مهاجرها بعد از مدتی این شکلی میشن)  و خنده های کول و ردیف دندونای سفید براق.

سوال اینجاست. از عکس اول تا عکس دوم چه اتفاقی می افته؟  زمان متوقف می شه؟ همه چیز همونقدر سرخوشانه و لذتبخش باقی می مونه؟ یا اینکه ذهن بیننده داستانی رویایی و دست نیافتنی رو بین دو تصویر می سازه؟

اینستاگرام پیش از هر چیز، احساس مقایسه و بعد احساس عقب موندگی از تمدن و زندگی و بعد احساس سرخوردگی عمیقی رو بوجود میاره. اینستاگرام توی صورتت بهت میگه هیچی نیستی. هیچی ام نمیشی. موجود منفعلی هستی دستخوش هضم زمان و محکوم به فراموش شدن. اینستاگرام، مارو اونجور نشون میده که دوست داریم باشیم نه اونی که واقعا هستیم. وقتی کامنتای پای پست آدمای سلبریتی رو دیدم واقعا به کامنتای وبلاگ خودم افتخار کردم.

واقعا این حجم از بلاهت چطور ممکنه به شکلی خودجوش و فراگیر وجود داشته باشه؟ کاش کسی به من بگه عکس پاهای یه بازیگر کتمه گوری که وقتی از نزدیک می شناختمش بوی زردچوبه می داد چرا باید سه هزار و اندی لایک بخوره؟ مردم با رفتارای جنسیشون. گاهی خیلی ناامید کننده میشن. ای بابا من اینو می شناختم. این اصلن این شکلی نیست. اصلن اینجوری حرف نمی زنه. اصلن اینکارارو نمی کنه.  بابا این به زور دوتا کتابم نخونده تا حالا آخه چطور ممکنه هستی و زمان رو کنار فنجون قهوه و یه دفتر یادداشت فانتزی و یه کاسه زغال اخته گذاشته زیرش نوشته تسکینی برای پاییز. این توله سگ رو ببین. اینو من خودم بزرگش کردم. نگا کن چه ریختی کرده خودشو. نگا کن هشت ممیزیه  k فالوور داره. چیه این اخه؟ چیه اینو فالوو باید کرد؟ این چی قراره یاد بده؟ از کیف این منم باید کیف کنم؟ یا با کیف این من خیالپردازی کنم؟

بابا این یارو اصن آدم ویژه ای نیست. الان مجری من و تو شده «ر» رو جوری تلفظ میکنه که انگار مادر زاد انگلیسی بوده. باور کنید هم دانشگاهی ما بود. با کارت دانشجویی عدس پلو می گرفت پشت سلف با قاشق پلاستیکی می خورد هر کی ام رد می شد یکی میزد تو سرش می گفت هول نزن می جه تو گلوت.

خیله خب نمی گم اینستا گرام رو رها کن. فقط کافیه هر کس بدونه ماجرا چیه. آقا از دم هیچکی رو باور نکن. نه اینکه بداندیش باشیا نه. باور نکن. این نصیحت پیر می فروش کافه کافکاست. اصن هیچ. هیچ باور نکن. تو خودت همینی که هستی، همینا، دقیقا همینی که الان هستی با همین لباسهای مارک ندارت، با همین اضافه وزن ت، با همین تنبلیات با همین بی هنر بودنت با همین یه وری بودنت، محشری. اصن شعار نمیدما. به من چه. باور نکن حرفمو. اصلا برو بمیر. به من چه ربطی داره. فقط گفتم بدونی. فکر نکنم کسی بیاد از اینا بگه. یکی بالاخره باید بیاد بگه که می دونم چه حالی داری، غصه نخور، ببین اما باورش نکن. آدما تنها هستند. رنج تنهایی اونقدر بهشون فشار میاره که نگو. برو صفحه آیدین آغداشلو رو ببین. یه مرد رویایی با خانواده ای شیک و خوشگل و پولدار و باسواد و محترم و مشهور. البته قبلش باید از پیدا و پنهان آیدین آغداشلو رو خونده باشی تا دستت بیاد این بابا چقدر باسواده. چقدر فهمیده و روشنفکره. توی صفحه ش یه عکس گذاشته. این آپارتمان من در تورنتو است. امروز رفتم گل بگیرم گلفروش وقتی فهمید نقاشم و نمونه کارم رو تو موبایلم دید بهم بیست درصد تخفیف داد. خیله خب من نمی خوام بگم کار چیپی کرده. نه زندگی روزمره شه. اتفاقا این ابعاد از زندگی خیلی واقعی و جالبه. من می خوام از یه جنبه دیگه نگاه کنی. فکر کن تو توی موبایلت عکس کارهات رو نشون یه گل فروش میدی. باید تنهایی رو حس کرده باشی تا حرفمو بفهمی. هیچی مثل حجم سنگین تنهایی نمی تونه تورو وادار به این کار بکنه. می تونه دورت هزاران تحسین کننده وجود داشته باشه اما تنها باشی. بعد برو صدها کامنتشو ببین. استاد سرت سلامت. استاد زنده باشی. ای جان دلم استاد. شما چی تو این صحنه می بینید؟ خودتون باید درکش کنید من نمی تونم بگم. وقتی خوب مشاهده کنید. وقتی خوب و دقیق نگاه کنی می بینیش. بعد میگی من چطور این همه مدت ندیده بودم؟! بعد همه اینستا گرام با آدمهاش یکهو در برابرت فرو میریزه. همه رنگها، مکانها، زمانها، خواستنها، آرزوها ... همه ش. همه ش محو میشه. و فقط خودت باقی می مونی. اونوقت میگی فقط منم. کس دیگه ای نیست.