نشسته ام برای خودم که اس ام اس می آید: "خوبه که جوابمو نمیدی. اینجوری راحت تر می تونم فراموشت کنم" نام فرستند: سمیه.

سمیه کیه؟! سمیه؟ سمیه!...خدایا...سمیه؟!

یک دست از آسمان می آید یقه ام را می گیرد و مثل لاشه ی بز پرتم می کند به شش سال گذشته. من کچلم. با لباس خاکی رنگ جلوی دختری ایستاده ام که نامش سمیه است. دوهفته رفاقت کرده ایم و حالا که عازم سربازی ام مشغول به اصطلاح "کات" کردنیم:

- روزهای خوبی بود سمیه. خدانگهدارت.

- برای منم روزهای خوبی بود خداحافظ کچل.

بعد از شش سال اس ام زده "خوبه که جوابمو نمیدی اینجوری بهتر می تونم فراموشت کنم" . به قول عادل فردوسی پور، اجازه بدهید سرم را بکوبم به دیوار!

چیزی در حدود 100 شماره تلفن در خط 912 من که هفت سال قدمت دارد موجود است. آدمهایی که طی این سالها آمدند و رفتند و هستند و یحتمل خواهند بود. فک و فامیل و دوست و آشنا. که اگر هرکدامشان یک قرن هم به من تلفن نکنند نخواهند مُرد و من هم نخواهم مُرد. فوبیای زنگ، و سایلنت بودن همیشگی ام، از من دیوانه ای ساخته که خودش را موظف می کند هر نیم ساعت بلکم یه ربع، خودش را به موبایلش برساند و به صفحه موبایل نگاه کند که ببیند چیزی آمده یا نه!

قبل از فراموش شدن بین ماهی ریزه ها، قبل از آنکه بخواهم شناور در ورطه ای عمیق باشم و خودم را به مثابه ی قربانی در قربانگاه جهانی دریابم و میل به ادامه ی این سقوط از من موجود بی نوایی بسازد که حاضر به تسلیم حقارت و پوچی سرنوشتش است، تصمیم گرفتم که این تکرار بی خاصیت را به چالشی بزرگ بکشم و بزرگترین دست رد زندگی ام را به بزرگترین دلفریب افسار گسیخته، این خدایگان تکنولوژی، یعنی موبایل بزنم.

بی موبایلی از منظر نودکارتی که شاید بگوید "من موبایل دارم، پس هستم" می تواند از منظر من به شکل ساختار شکنانه ای، البته با نهایت احترام به شمایل ایده آلیستی فلسفه ی نودکارتی، مبدل شود به "من موبایل ندارم، پس هستم" و حاضرم تاپای جان حتی در حال احتضار نوشیدن جام شوکران، از جمله قصارم، با خرد برآمده از یقین، دفاع کنم. زندگی بی موبایل پس از یک هفته، بسیار زیباست.

هر کسی دلش برای من تنگ شد (که بعید میدانم) ایمیل بزند تا به رسم ایام کهن نامه نگاری کنیم و کیف کنیم.