نیچه !

 

حتما نیچه را می شناسید...همان فیلسوف باوقار جدی که به شدت مرید شوپنهاور پیر بود...همان شوپنهاوری که عمری مردم را از لذت های دنیوی نهی کرد و همواره معتقد بود رستگاری در پس پرهیزکاری و خود داری و رنج کشیدن نهفته است...

جملاتی از نیچه:

   "سرنوشت من این است که اولین انسان شریف باشم"

  " سخت بیمناکم که روزی مرا مقدس بنامند"

  "به نظر می آید به دست گرفتن یکی از کتابهای من از نادر ترین امتیازاتی است که فرد می تواند به خود عطا کند"

جمله ایی از شوپنهاور :

" آیا ندیده اید که چگونه درست پس از آمیزش، صدای خنده ی شیطان به گوش می رسد؟ "

حالا تجسم کنید یک شب نیچه یواشکی و آهسته از خانه بیرون می زند و به طور ناشناس خود را به روسپی خانه ی کولونی می رساند و با فاحشه کثیفی هم آغوشی می کند و از بخت بدش در اولین و آخرین تجربه ی مخفیانه اش سیفیلیس می گیرد و به خاطر همین بیماری میمیرد!...به همین سادگی...جالب اینجاست در بستر بیماری مدام انکار میکند و می گوید من فقط در آنجا به یک پیانو دست زدم!

جاکش!

 

خاطره ی دلبرکان غمگین من

 گابریل گارسیا مارکز ، به عقیده ی من نویسنده ایست که با کلمات جادو میکند...اگر قبلا صد سال تنهایی را خوانده باشید با دنیایی که مارکز دارد آشنا شده ایید و حتما  می دانید که با شروع خواندن کتاب، کنار گذاشتن آن کار دشواریست.

هنوز موفق به خواندن کتاب خاطره ی دلبرکان غمگین من نشده ام ولی شنیده ام که پس از چاپ ، چه بلایی سر مترجم و ناشر آورده اند و چاپ مجدد آنرا ممنوع کرده اند.