تویی که روز نداری که همه روزان و شبهای منی و منم که روز ندارم اگر تورا ندارم...

روز جهانی زن؟! شوخی ات گرفته؟ چکسی با بشریت شوخی کرد و شوخی اش جدی گرفته شد که روزی را تعیین کنند به نام روز جهانی زن!؟ یعنی یک روز بیاییم همه با هم به زنها فکر کنیم؟ یک روز بیاییم به زنها تبریک بگوییم که زن هستند؟! یک روز از زنها تشکر کنیم که زن هستند؟! یک روز قدر زنها را بدانیم که زن هستند؟! اگر من مدیریت محترم عامل کل دنیا می شدم، دستور می دادم این روز را از تقویمها پاک کنند. و پدر صاحب بچه کسی که این پیشنهاد را داد دربیاورند.
یک بازی دارم. با خودم. یک بازی من درآوردی. تنها که می شوم چشمم را می بندم و به تاریکی برفکی پشت پلکهایم خیره می شوم. بعد کلمه هایی را تصادفی انتخاب می کنم.
درخت؛... وقتی می گویم درخت اولین شکلی که در تاریکی ظاهر می شود را کشف می کنم. این همه درخت در دنیاست. اما هر وقت می گویم درخت، انجیر پیر و بزرگ حیاط قدیمی عمه خانم ظاهر می شود که ریشه هایش همه موزائیکهای کف حیاط را از جا درآورده بود. روزی که خانه قدیمی را کوبیدند که آپارتمان کنند شنیدم که نتوانستند همه ی ریشه را بیرون بکشند. کسی گفت ریشه های این درخت تا ابدیت زمین فرو رفته است.
ستاره؛... پشت بام خانه ی خاله بزرگه که بچه بودم و زل میزدم به نقطه نقطه ها تا بخوابم. ستاره برای من صورتهای فلکی نیست. چند نقطه نورانی است که چشمک میزند و تنها در آسمان بالای سر خانه ی خاله بزرگه وجود دارد.
گوشت؛... گوسفند ذبح شده ی آویخته شده به داربست تاک حیاط خانه پدربزرگ که پای عروس کوچیکه سر بریدند. گوشت برای من استیک و قلمبه های بیرون زده از قرمه سبزی نیست. آن حجم سرخ داغی است که ازش خون می چکید و گاهی ماهیچه ها هنوز جُم می خوردند، وقتی قصاب کاردش را سُر میداد روی رانها و از سیگار مچاله روی لبش کام می گرفت. مثل یک ماشین دودیِ سلاخی.
عشق؛... چشمهای زاغ و سبز رنگ دختربچه ای که ترک موتور پدرش می نشست و هر روز از جلویم رد می شدند و من پسر بچه ای بودم با پاهای لاغر و کتانی های میخی خاکی شده از فوتبال که برای ثانیه ای تمام بدنم گُر می گرفت از دیدنش.
بوی عطر؛... بوی گردن نوزاد. وقتی دایی شدم و اولین نگاه دخترکی را دیدم که با دیدنم خندید و من گردن اش را بوییدم.
پَر؛... پدربزرگم، آقاجون، که نور به قبرش ببارد، پیر و بزرگ محله بود. از بچه تخسهای توله سگی که آتیش می سوزاندند و خدا را بنده نبودند، تا بیوه زنهای آبرودار محتاج و مردهای از کارافتاده و جوانهای بیکار و آدم پولدارهای باحال، همه عاشق آقاجون بودند و سلام حسین آقا ارادتمندیم، مخلصتیم، از دهانشان نمی افتاد. یک روز که با شهرام تیله و ممد خپل رفته بودیم گنجشک زنی با تیرکمون مگسی، آقاجون ما را دید. خبردار ایستادیم. هر سه تا ریزه بودیم و قد و بالای بلندش سایه انداخت روی هر سه تای آتشپاره مان. دست کرد جیبش و یک دسته پول بیرون آورد و یکی چند اسکناس درشت گذاشت کف دستمان. گفت برید پیش عیوض قصاب سه تا مرغ بخرید بیارید. رفتیم خریدیم. خودش مرغها را تکه کرد و روی زغال کباب کرد و گفت بخورید. خوردیم. گفت شکار پرنده برای گرسنه ست. که سیر بشه. نه برای تفریح. گنجشگ گوشت نداره اما عوضش قشنگه. هست که تو حض کنی، نه بکشی. این شد که تا امروز بدترین کار دنیا برایم شکار است. شب آنروز گفت بریم مسجد. گفت نماز بخون استغفار کن که گنجشک نزنی. گفتم چشم آقاجون.عبا انداخت روی دوش اش، منم مثل جوجه اردک پشتش قامت بستم. هر کاری کرد منم کردم. او ذکر می گفت و من وسط نماز می گفتم خدایا به جون مادرم دیگه گنگیشاتو با تیرکمون مگسی نمیزنم. گنجشک را گنگیش می گفتم. نماز که تمام شد سبک بودم. مثل پر گنجشک. کاش باد می آمد مرا میبرد قبل از اینکه دوباره سنگین بشوم...
زن؛ ... بزرگتر که شدم، یکی دو سالی مانده بود که آقاجون برود به سرزمین گنجشکها، نصیحتم کرد. گفت زن بگیر. رسول خدا گفته من سه چیز از دنیای شما دوست داشتم. نماز، زن و عطر خوش. الکی گفتم چشم آقاجون. چه ربطی داشتند اینها به هم؟! آقاجون رفت و مشغول مُردن اش شد. منم رفتم مشغول زندگی ام...بعد زنها را دیدم. با آنها سر و کله زدم. آنها را گشتم. آنها را بوییدم.با آنها راه رفتم. با آنها خندیدم. به آنها داد زدم. با آنها خندیدم. با آنها بستنی خوردم. و فهمیدم که آقاجون چه گفت. فهمیدم هر سه یکی بودند. نیایش، بوی خوش و زن. هر سه اینها یکی هستند. هر سه اینها انبساطند. وجدند و سرورند و لطافتند. آنوقت چطور می شود همانطور که یکروز را روز نفت می گذارند بیایند یک روز را روز زن بگذارند. چطور می توانند روزهای دیگر را بی زنها سر کنند. چطور می توانند روزهای دیگر بی الهه سر کنند؟ زن که چیز میز نیست. شی نیست، شکل نیست، کالا نیست، دارایی نیست...زن یک حس است. زن سرزمین شگفت انگیزیست برای حیرت کردن. آتلانتیسی است که در دل اقیانوس پنهان شده. آرمان شهر افلاطون است. و شعریست که هر روز باید سروده شود. زن مادر مسیح است. معشوقه ی محمد. استاد بودا...
پاورقی:
از آنجا که به لیلی، همسر مهدی رفیقی که 14 سال رفاقتمان طول کشید قول دادم برایش خواهم نوشت، اینجا می نویسم که همانطور که تولدت مبارک، زن به دنیا آمدنت هم مبارک. اینکه هستی، اینکه مهدی را در بالهای امن خودت مراقبت می کنی، اینکه مهربانی، خوبی و دوست داشتنی. مهدی را نگهداری کن، او شایسته است و مرد است و مرد وفادارت خواهد بود تا ابد. سالها خوب باشید. سالها تازه باشید. و اینکه پاستای میلانویی که در رستوران ژوانی بهم دادی، هنوز هضم نشده. دفعه بعد دستپخت خودت را بده بخوریم کیف کنیم هضم شود.
