باید دل سپرد بی دلیل انگار

امروز صبح برای دیدن فرهاد به ناصر خسرو رفتیم. باید دیدن کسی بهانه ای بشود که حوصله کنی به ناصر خسرو بروی. برای فرهاد کاری پیش آمد و نتوانست بیاید. و ما ماندیم با بافتی متفاوت از تهران. یادم نمی امد آخرین بار کی به این حوالی آمده بودم. همه چیز تغییر کرده بود و شهرداری دستی به سر و گوش خیابان کشیده بود. سنگ فرش داشت. ماشین دودی های دکوری ام داشت. توریستهای آلمانی هم راه می رفتند که شلوارهای قشنگی پوشیده بودند.

همان اول ناصر خسرو دیدیم مردم حلقه زده اند. رفتیم جلو و متوجه شدیم معرکه است. ما وسط نمایش مارها از راه رسیده بودیم. سر یک افعی خاکستری از جعبه ای چوبی با دَرِ کشویی بیرون بود و عقب و جلو می رفت. بعد یک مار دیگر هم از جعبه بیرون آمد، نگاهی به جمعیت انداخت و اینطور به نظر رسید که چیز جالبی در اطراف ندیده. برای همین به جعبه برگشت. مرد تپل مو فرفری پشت یکی از این بلندگوهای سبزی فروشی گفت سی و چهار سال اش است. افعی را می گفت. و بعد گفت سدفرشید هم سی چهار سال اش است. خودش را می گفت. ناگهان ذوقی در من آمد که بلند بگویم من هم سی و چهار سالم است. اینطوری من، سدفرشید و مار احساس یگانگی بیشتری می کردیم و شاید نوعی رابطه ای درونی بینمان شکل می گرفت. در هر صورت این موضوع باعث شد با علاقه بیشتری تماشا کنم. سد فرشید درباره خطرناک بودن افعی سی و چهار ساله گفت که اگر نیش بزند درجا موهای سرت می ریزد. و ادامه داد  یکی دیگر (مار) دارد آن زیر، داخل جعبه ای بزرگتر که کارش خوردن گوشت تن آدم نامرد است و برای همین روی جعبه نشسته که بیرون نیاید و گفت می اندازد وسط. در ادامه تاکید کرد اگر نامرد نیستی نترس. جمعیت دو قدم عقب رفتند. بلند شد، در جعبه بزرگ را باز کرد و نصف مار پیتون را بیرون آورد و گفت این را می اندازم وسط. اینجای کار بود که پهلوان اکبر از راه رسید و گفت دست نگه دار تا من کارم را بکنم. ما کمی خیالمان راحت شد. او با عضلاتی محکم و کهنه، پوست آفتاب سوخته، خالکوبی نستعلیق، موهای فرفری روغن خورده و مختصری پشت مو با سبیلهایی که اصالت داشت با موسیقی متن بی کیفیتی که از دستگاه کاست خور پخش می شد دور چرخید. خوش شانس بودیم که در چند قدمی ما روی زمین نشست و با توضیحات سد فرشید در پشت بلند گوی سبزی فروشی، متوجه شدیم پهلوان می خواهد با ضربه های مشت، سنگ بشکند. ما خیلی خوشحال بودیم. برای اولین بار بود کسی با مشت در دو قدمی مان سنگ می شکست. کاری که پیش از آن برایمان لطفی نداشت چون بارها خرد شدن سنگها را با پتک و یا دستگاه سنگ شکن دیده بودیم اما مشت، نه هرگز.

پهلوان یکی یکی سنگها را شکست. ما برایش کف مرتب زدیم و تعدادی هم ماشاالله گفتند. بعد سد فرشید گفت سرهایتان  زیر ماشین برود اگر بلند نگویید یا علی. ما همه با هم فریاد زدیم یا علی. بعد گفت منظورش ماشین اصلاح بوده و همه ما خیلی خندیدم که در دام نیرنگ واژه های سدفرشید افتاده بودیم و حالا جنبه های طنز آمیز تازه ای را آمیخته با هراس و هیجان درک می کردیم. پهلوان مقدار قابل توجی سنگ های گوشه گرد رودخانه ای را با مشت خرد کرد. و انگار که خوشش آمده باشد می توانست برای همیشه خرد کند. ما هم مشکلی با این کار نداشتیم. کمی که گذشت مثل اینکه حوصله اش سر رفته باشد گفت با سر و آرنج هم می خواهد سنگ خرد کند. ما همگی ته دلمان خالی شد. یک زنی نزدیک آمد وگفت نه پهلوان، نه اینکار را با خودت نکن. پهلوان گفت نمی تواند، باید بکند چون حرف مرد از دهانش در می آید نه از جای دیگرش و وقتی مرد می گوید می کنم باید بکند. زن گفت نه پهلوان نکن. جمعیت هم دلشان با زن بود. پهلوان گفت فقط یک آرنج. و ما همگی قبول کردیم. او کمی راه رفت که آماده بشود ولی ناگهان نفر سومی از راه رسید و زنجیری را با حالتی تحقیر آمیز به پهلوان نشان داد و او مثل اژدهایی خشمگین به خروش آمد. آیا این یک توهین به پهلوان بود؟ ما همگی برای جواب این سوال منتظر ماندیم. آیا ما در صحنه تسویه حسابی کهنه حاضر بودیم؟ نمی دانستیم. موسیقی پخش می شد. بعد نفر سوم زنجیر را با دقت ویژه ای حول محور پهلوان پیچید. سد فرشید پشت بلند گوی سبزی فروشی گفت این پهلوان پنجاه ساله است. چندین گلوله هم در بدن اش وجود دارد. اگر می خواهی بجای زنجیر، قلب سوخته ی او نترکد بلند بگو یا علی. جمعیت بلند گفتند یا علی. پهلوان در توضیحات تکمیلی گفت سه تا زور می زنم. اگر نتوانم زنجیر مربوطه را جر بدهم دیگر دور این کار را خط می کشم. ما در دلمان دعا کردیم خدایا آبروی پهلوان اکبر را نریز. خدایا جلوی ما شرمنده اش نکن. همه بغض کرده بودیم. دو توریست آلمانی با شلوارهای قشنگ کنار ما ایستاده بودند و صلیبی خیالی را روی قلبشان ترسیم کردند.

زور اول موفق نبود. نبردی بین انسان و فولاد سرد. زور دوم عرق پهلوان در آمد. سد فرشید گفت به عرق پهلوان مریضهای سرطانی را دعا کنید. ما همگی به عرق پهلوان دعا کردیم. زور سوم را که زد زنجیر پاره شده و همگی فریاد خوشحالی کشیدیم هجوم بردیم و یک عالمه پول دادیم. سد فرشید  پولها را در کیسه ای چپاند.

چون کمرمان درد گرفته بود رفتیم تا حلقه تازه تری دور معرکه جمع بشود.

چند روزی بود که حال درستی نداشتم. اینطوری بگویم که سه مرحله وجود دارد. دورانی که هِرتَکی زندگی میکنی. دورانی که می فهمی داری هرتکی زندگی میکنی و سعی داری بهتر باشی اما همه هِرتَکی ها می آیند توی صورتت می خورند و مرحله سوم دورانی است که رد می دهی. رد دادن یک نوع بی خیالی ارادی است. یک جور سُر خوردن روی امواج است تا ایستادن در مقابلشان.

در طول معرکه به موضوعاتی چون جنگ، نیروی اراده، نمایش خیابانی، تعریف مرد و نامرد، تذکر های اخلاقی، احساس های پهلوان پروری، موضوعات علمی مثل معرفی نوع و نژاد مارها، موسیقی های آیینی و خیلی چیزهای دیگر اشاره شد. حالا اگر هم نشد من دلم می خواهد شده باشد.

چقدر حالم خوب است. وقتی دل می سپارم به نمایش. چه اهمیتی دارد زنجیر پهلوان ضامن دارد، مار پیتون نیش نمی زند، افعی بی دندان خطری ندارد یا وقتی زیر سنگها فلز باشد با ضربه ای مختصر خرد می شوند؟

مهم این بود تو خودت را با اراده ی خودت بسپاری به بازی پهلوان اکبر. آنوقت می بینی چه شعفی از راه می رسد و روز جمعه کسل کننده ات را پر از هیجان می کند.

 

پاییز من، پاییز خوب...

سرم، و همینطور همه رگ و پی ام درد می کند. یک نیم ساعتی باید بروم داخل جکوزی. از جکوزی زنگ بزنم یک ماساژور تایلندی پیدا کنند همینجا کمی حالم را جا بیاورد. البته گرفتگی ماهیچه های بدنم کار یک ماساژورِ تنها نیست. کمک ماساژور و خلاصه...حالا بگذریم. شاید میلم بکشد بعد از ماساژ تلفن کنم سرآشپز هتل اسپیناس برایم یک سوپ مرغ اختصاصی بپزد بدهد پرویز پرستویی بیاورد جلوی در خانه هی زنگ بزند من حوصله ام نکشد بروم در را باز کنم. دست آخر دلم بسوزد بگویم «سوپو بذار تو آسانسور بفرست بالا.» دوست دارم اینکارها را سلبریتی ها برایم انجام بدهند. یا رضا کیانیان برود برایم دارو بخرد و بهش کدئین ندهد و کیانیان التماس کند که بهش کدئین بدهند. سحر قریشی هم بیاید پاشویه ام کند...

در همین فکرها بودم که مرتضی زنگ زد. جواب دادم: هوممم؟ / سلام از ماست... / اوهوم / چته؟ / مرضتو دادی به من / سردرد بدن درد؟! / اوهوممم / وای یعنی کاملا سرویس شدی. چیکار می خوای بکنی حالا؟ / تنهام هیشکی نیست پیشم. باید برم یه ورق استامینوفن کدئین بخرم با یه سوپ مرغ آماده / غذا خوردی الان؟ / میگم تنهام ... کوفتم نخوردم / خیلی خب چرا قاطی میکنی؟ بیام ببرمت دکتر؟ / دکتر چیزی نمیگه که خودم ندونم. / یه چیزی برای سایتت نوشتم./ بفرست.

تلفن را قطع می کنیم. از اینجا تا داروخانه، خدایا ...

داروخانه چی می گوید: کدئین؟ / آره استامینوفن کدئین / نسخه نداری؟ / داشتم می دادم / نمی تونیم بدیم / شوخی میکنی با من؟ استامینوفن کدئین می خوام، ترامادول که نمی خوام. / بدون نسخه نمیدیم. / من سرم داره می ترکه / بدون نسخه نمی دیم / جاکش عوضی (اینرا زیر لب گفتم. جرات نداشتم بلند بگویم.)

داخل سوپر مارکت انواع سوپ روی قفسه ها است. می گویم: آقا، سوپ مرغ؟ / اون جاس / اینا همه ش قارچه / بابا سُوپه جیجه / سوپه دیگه چیه؟! من مرغ می خوام. سوپ مرغ می خوام / بابا سُوپ سُوپی جیجه...

بسته سوپ قارچ را داخل آب جوش خالی میکنم. جزیره ای می شود محتوم به غرق شدن. این آشغال را باید نیم ساعت دیگر بخورم. دلم سوپ پینوکیو می خواهد. یک قابلمه گرد روی شومینه که روباه مکار و گربه نره هویج و سیب زمینی و پیاز را درشت درشت خرد می کردند داخل قابلمه. بعد قلمبه قلمبه از داخل بشقاب بیرون میزد و بخار بلند می شد و با قاشق چوبی هی می چشیدند و به به میگفتند.

سوپ قارچ آماده، نا آماده ترین سوپی است که در زندگی ام دیده ام. هنوز هویج هایش زیر دندانم خاصیت الاستیسیته دارند. مثل سوپ آدامس است. در این لحظات میزان بدبختی ام آنقدر زیاد است که حتی فکر اینکه حامد بهداد با یک سوت، شانه هایم را بمالد و با دو تا سوت ساق پاهایم را بمالد و با سه تا سوت از جلوی چشمم برود پی کارش هم تسکینم نمی دهد. بیماری وقتی می آید، نمی فهمی چه می آید و قرار است چه بلایی سرت بیاورد. آه، من از این غریبی خواهم گریست.

***

هر پاییز، فارغ از اینکه تقویم اعلام کند که پاییز است یا نه، برای من از آنجایی شروع می شود که خودم بفهمم. پاییز آمدن، در تقویم من یعنی بارانی که انتظارش را نداری ببارد. و فصل تازه برایم از دیشب ساعت 11 ، وقتی در بوستان کوچکی نشسته بودم، با بارانی ناگهانی آغاز شد. پاییز با همه چیزهایی که دارد آمد. با غروبهای شهر کتاب، با ترجمه کتاب تازه ای از تولتز، با صبح های زودِ خیس و برگهای چسبده به آسفالت. با لباسهایی که بلاتکلیفند بین تابستان و زمستان. با سوئیشرتهای کلاه دار و دخترهایی که آستینهایشان را سوراخ می کنند که بیاندازند به انگشت شست. پاییز من، پاییز خوب