پول منو استرداد کن لعنتی

 

58 هزار تومان، پول زیادی نیست  ولی اگر بر اثر یک بی دقتی ساده در یک خرید اینترنتی آنرا از دست بدهی، بهت  فشار می آید. ماجرا این بود که برای شرکت در یک آزمون باید 58 هزار تومان پرداخت می کردم. بدون مطالعه شرایط آزمون، پول را به شکل اینترنتی پرداخت کردم و بعد فهمیدم شرایط لازم را ندارم. و نگون بختانه پول هم قابل استرداد نیست. با 58 هزار تومان می شد 8 بسته سیگار مارلبرو فیل تر پلاس خرید. می شد یک دست کامل کله پاچه عمو تقی خرید. می شد 3 کتاب داستان 100 صفحه ای خرید. می شد دو دفترچه یادداشت خیلی زیبای فانتزی خرید. می شد 5 روان نویس نوک نمدی خرید. می شد دو وعده در کبابی شمرون میدان تجریش غذا خورد. می شد 3 لیوان معجون خوب خورد. می شد مقدار زیادی وسایل جلوگیری از بارداری خرید. می شد برای فندک زیپو سنگ و بنزین خرید. می شد دو ماه اینترنت 2 مگ با 8 گیگ دانلود خرید. می شد یک سال فیل تر بشکن خرید. می شد یک دستِ گل کوچک خرید تا به اولین دلبرک اغواگری که دیدی هدیه بدهی...

با 58 هزار تومان خیلی کارها می شود کرد. اگر همه کارها را لیست کنی به ساعتها وقت و تعداد زیادی کاغذ احتیاج خواهی داشت. خب من باید قبل از خرید، شرایط آزمون را به دقت مطالعه می کردم و از آدمهایی که قبلا شرکت کرده اند پرس و جو می کردم. قطعا اگر پای 580 هزار تومان وسط بود این کار را می کردم اما لابد 58 هزار تومان در نظرم بی اهمیت بود. پس در ذهن من از یک مرزی به پایین بی اهمیت و از مرزی به بالا با اهمیت است. شاید برای یک بورژوا این مرز 10 میلیون باشد و شاید برای یک سرمایه دار بزرگتر 100 میلیون.

***

پنج شنبه گردی با مهدی و همسرش به گردش در یکی از باغ موزه ها انجامید. صدای موزیک از یک کتاب فروشی کوچک با نمایی جالب در باغ پخش می شد. موزیک ایتالیایی. این شد که همگی داخل کتاب فروشی رفتیم. مهدی وقت و حوصله کتاب را ندارد. او بیشتر به مسائل شنیداری، چشایی و لامسه ای علاقه دارد. مهدی که خود را در هیبت جنتلمنی فئودال می دید از فروشنده خواست تا سی دی این بابایی که می خواند را به او بدهد. فروشنده گفت 3 سی دی است. مهدی با حالتی که یک لرد انگلیسی انگشتر برلیان پرنسسی را می خرد گفت اشکال نداره می خوامش. لیلی زیر لب به مهدی هشدار داد و مهدی اهمیتی نداد. من زودتر از کتابفروشی بیرون آمدم. حالا مهدی یک کیسه در دست دارد که داخلش یک پکیج سه تایی از آلبوم خواننده ای است که فقط یکی از آهنگهای آنرا گوش داده. یعنی آن خواننده می تواند شمایی زاده ی ایتالیا باشد که فقط یک آهنگ قشنگ دارد و باقی سه تا سی دی پر از مزخرفات باشند. 40 هزار تومان. مهدی دوباره تکرار کن چقدر پول دادی؟ گفت 40هزار تومان بابت سه تا سی دی که سندی دال بر اورجینال بودنشان نیست و با یک بند کنفی به هم بسته شده اند. با چهل هزار تومان می توانستیم همگی دو فیلم را درسینما ببینیم. می توانستیم برای مرتضی به دفعات زیادی آب کله (آب کله پاچه با قطعات مغز) بخریم. می توانستیم 30 سیخ جگر بخوریم. می توانستیم نفری یک کتاب خوب بخریم. می توانستیم برای مرتضی آموزش مقدماتی اصول نمایشنامه نویسی بخریم. می توانستیم همه این کارها را بکنیم و به شکل رایگان آهنگهای شمایی زاده ی ایتالیا  را از اینترنت دانلود کنیم. مهدی به گریه افتاده بود. گفت که راضی است همان شب چندین برابر این پول خرجمان کند تا دست از سرش برداریم. گفتم مهدی جان آدم زن خوب می گیرد برای چه؟ برای اینکه دائم به او هشدار بدهد. هشدارهایی که می گوید قبل از انجام هر کاری به ضرورتش بیاندیش نه به کلاس اش.

***

کلید موفقیت شهرام جزایری تسلطش بود و کلید شکست اش خودخواهی اش. هر چند موفق شد انتقام سحر قریشی را از رشیدپور بگیرد اما 13 سال زندان نتوانسته بود خودخواهی اش را کاملا از بین ببرد. و آنجا که پای خودپسندی اش وسط می آمد تعادلش بهم می خورد. همه این ماجراها یک فرمول ساده دارد. تسلط به روان و فکر خود، میزان ترس را می کاهد. به اندازه کاهش میزان ترس تو می توانی الگوهای حاکم بر ساختار اقتصادی یا هر ساختاری را ببینی. الگوها را که ببینی خودبخود در درجه بالاتری از هوشمندی نسبت به باقی مردم قرار خواهی گرفت. و اینجاست که قدرت و خودخواهی گریبانت را می چسبد. و تکیه بیش از اندازه بر هوش ات شکستت خواهد داد. جزایری فرایند بدست آوردن، نگهداری کردن و خرج کردن را خوب شناخته بود. برای همین  توانست از اقتصاد خرد یعنی بستنی و باقلوا فروشی به اقتصاد کلان برسد. پس نباید آدمهایی را با برچسب نبوغ یا خارق العاده بودن از دیگران جدا کرد. آنها فقط خوب نگاه می کنند. و غیر ضروری ها حذف می کنند تا الگوهای اصلی را شناسایی کنند. کاری که هر کس بخواهد با کمی صبر و پشتکار می تواند انجام بدهد.

***

وقتهایی که مریض می شوم، آنوقتها که بد مریضم، نا ندارم و کسلم، کاملا بی انرژی ام و ناتوان، با خودم می گویم ای کاش انرژی داشتم تا همه کارهایی که انجام نداده ام را تمام کنم. اما وقتهایی که سالمم و سرحال، انرژی ام را بابت هر کار غیر ضروری هدر می دهم. با خرده وراجی، خواندن و گوش کردن و دیدن خزعبلات و پرداختن به کارهایی که ضرورتی ندارند و انجام دادن و ندادنشان فرقی ندارد. روزی را فراموش نمی کنم که تصمیم گرفتم برای تفریح،  دومیلیون تومان از یک فروشگاه بزرگ خرید غیر ضروری بکنم. یعنی با نیت خرید چرت و پرت ها وارد شدم. چرخ دستی ام پر بود از خرت و پرتهایی که ضروری نبودند. انواع زیر بشقابی ها و ماگها و چوب لباسی ها و عروسکها و خرده ریزهایی که اصلا نفهمیدم چه شدند... و به یاد دارم روزی را که حساب بانکی ام مبلغ 1000 تومان را نشان می داد و دستگاه خودپرداز حاضر نبود یک کاغذ رسید موجودی را برایم هدر بدهد.

پول، همان شکل مادی و تجلی یافته ی انرژی است. اینکه چطور بدستش بیاوری، به اندازه نگهداری کنی، و به اندازه خرجش کنی هنر است. اگر هر کدام از مراحل را نتوانی درست انجام بدهی، یا کم و زیادش کنی در حرکت و گردش جریان انرژی اختلال ایجاد شده است. درست مثل اینکه در مسیر رگهای بدنت و پمپاژ خون ت اختلال ایجاد شده باشد. پول باید بدست بیاید، به اندازه حفظ شود و با گشاده دستی اما درست، خرج شود. به عقیده من که مدیریت این فرآیند واقعا یک هنر است. یعنی باید هنر هشتم نامیدش. هنر مدیریت انرژی.

آنتی مودم

 

سر و کله آنفولانزا پیدا شده. هر روز قدم به قدم  نزدیکتر می شود. از کرمان شروع به حرکت کرد و آرام آرام گسترش پیدا کرد و نقشه ایران را درنوردید و حالا تا پشت درهای اتاق من رسیده و آن بیرون قصد دارد هر طور که شده موجودیت شکننده مرا تصرف کند. این یک تهدید آشکار برای مبارزه است. صدای سرفه همه جا هست. همه دستگیره ها مشکوکند. آنها همه جا هستند. از هر روزنه ای نفوذ می کنند...

برای این مبارزه در اینترنت چیزهایی درباره لیمو و عسل نوشته. لیمو و عسل نمی تواند دربرابر این هجوم قدرتمند و بی رحم کاری کند. امروز پدرم را به مطب پزشک خانوادگی مان بردم. او که دکتر قابلی است و شعور دارد و می فهمد با نیمی از قرص سرماخوردگی بزرگسالان عبیدی هیچ انسانی در برابر آنفولانزا دوام نمی آورد، حجم زیادی آمپول زد. وقتی پدرم کنارم نشسته بود و بی حال بود گفتم خواهش میکنم مراقب باشید به من منتقل نکنید. گفت من چطور میتونم به تو منتقل کنم در حالی که چیزیم نیست؟

گفتم کار خاصی لازم نیست فقط خواهش میکنم برای مدتی مخفیانه به اتاق من برای خاموش کردن مودم نروید. پدرم فوبیای آسیب امواج الکترومغناطیسی دارد. برای همین از هر فرصتی استفاده می کند تا در غیاب من مودم را خاموش کند. همین دیشب که به اتاقم رفتم دیدم باز هم مودم را خاموش کرده به انضمام اینکه دو شاخه مودم را هم بیرون کشیده. پریز پشت کمد است و برای متصل کردنش مجبوری خم بشوی و زیر میز تحریر بروی و بعد دستت را از یک شکاف خیلی باریک رد کنی و با حوصله و کمک دو انگشت اشاره و میانی، دوشاخه را که روی زمین افتاده برداری. اینکار باید خیلی با حوصله انجام شود چون انگشتها شروع به لرزش می کنند و مدام دوشاخه زمین می افتد. اگر اینکار را سریع انجام ندهی حالت چمباتمه زدنت زیر میز مانع می شود که ریه هایت بتوانند حجم مناسبی از هوا را در خود جای بدهند و کمی بعد به هن هن می افتی و عرق می کنی و جهانبینی ات عوض می شود یعنی تبدیل به موجودی می شوی که از ساختار هستی ناراضی و عصبی است و تمرکز و دقتش را از دست داده. اما اگر موفق به بلند کردن دو شاخه بشوی مشکل دوم آغاز می شود. تو نمی توانی جای سوراخهای پریز را تشخیص بدهی. پس تلاشت را با سُر دادن شاخکها روی پریز شروع می کنی. اگر خیلی خوش شانس باشی و شاخکها در چاله های پریز بیافتند باید با مشکل سوم دست و پنجه نرم کنی. یعنی فشار دادن. انگشتها در این وضعیت نیرو و توان اولیه خود را از دست داده اند و تو دیگر رمق فشار دادن نداری. اگر هم برای تجدید قوا لحظه ای تعلل کنی دوشاخه روی زمین می افتد و حالا همه مراحل باید دوباره تکرار شوند. در مرحله آخربهتر است تمام تمرکز خودت را بکار بگیری و با یک فریاد همه نیرویت را به انگشتانت منتقل کنی. نباید فراموش کرد که باید فقط یکبار زور بزنی. بار دومی وجود ندارد. هرگز.

نمی دانم چرا پدرم به تازگی مودم را از پریز بیرون می کشد. شاید این احتمال را می دهد مودمها مثل یک هوش مصنوعی تکامل پیدا کنند و خودبخود روشن بشوند و امواج خود را برای نابودی نوع بشر ارسال کنند.

پدرم هرجا که میهمانی می رویم مودم میزبان را خاموش میکند. تصور کنید میهمان مشغول صحبت درخصوص یک مسئله سیاسی یا اقتصادی است. حین صحبت کردن بلند می شود و همینطور در حال توضیح دادن می رود سراغ مودم میزبان و آنرا خاموش می کند و دوباره سر جایش بر می گردد و گفتگو همینطور ادامه پیدا می کند و آنطرف سالن نوجوانهای فامیل که با هم مشغول ور رفتن به موبایلها و تبلتهایشان هستند همگی هاج و واج به هم زل می زنند. البته اگر رودربایستی داشته باشد آنقدر در خصوص زیان امواج می گوید که صاحبخانه یک کلاه آلومینیومی روی سرش بگذارد و از کمر به پایینش را هم با فویل بپوشاند و مودم را خاموش کند. البته او درخصوص امواج دیگر نیز حساس است. برای همین مایکروفر را به یک قفسه کوچک برای نگهداری تخمه و چیپس و شکلات تبدیل کرده. از موبایل هم به ندرت استفاده می کند. چندین بار دیده ام به آنتن های مراکز مخابرات و ایستگاه های رادیویی به شکل خاصی نگاه می کند. می شود حدس زد به چه فکر می کند. نابودی سر منشاء.

پلاستیک حاوی انبوهی از قرص و آمپول را کمی جابجا کرد و گفت منکه چیزیم نیست. حساسیته.

چشمانش خسته بود و صدایش خشدار بود و رمقی نداشت. از خودم خنده ام گرفت که چقدر خودخواهم. اشکال ندارد اگر هم منتقل کردی فدای سرت. اصلا خودم مودمم را خاموش می کنم که زودتر سرحال بشوی. تو مودمم را خاموش نکنی چکسی مودمم را خاموش کند مرد؟

***

شب گذشته چیزی را دیدم که قرار بود تئاتر باشد. محرکی که باعث شد چنین فاجعه ای را به تماشا بنشینم این بود که بخشی از نمایشنامه را مرتضی نوشته بود و این موضوعی نبود که بشود به راحتی از آن گذشت. در هر صورت در دنیای رفاقت نمی شود به راحتی از این مسائل عبور کرد. رفیقت گاهی مثل بچه ات می شود که می خواهی ببینی در گروه سرود مدرسه چطور می درخشد. البته نحوه اجرای این تئاتر، که از نامیدن نام تئاتر درباره اش اکراه دارم زیرا بیشتر شبیه یک مونولوگ گویی به همراه یک سه تار نوازی بیهوده و سطح پایین بود، هیچ ارتباطی با شخص مرتضی نداشت. او فقط سالها پیش متنی نوشته بود که اینروزها کارگردان شناخته شده و با سابقه ای تصمیم گرفته بود آنرا به چنین مخلوق معیوبی مبدل کند. متنی که خود مرتضی معتقد است قابلیت اجرا نداشت و می بایست درباره اش توضیح داده می شد. اما درباره بخشی که او نوشته بود باید بگویم از طنین و واژه های متناسب و شعرگونه ای برخوردار بود. و دیگر حسن این فاجعه هنری توانایی بازیگر مرد در حفظ کردن  حجم عظیمی از مونولوگهای براهنی گون بود. خب مخاطبین تئاتر آنقدر بلند نظر هستند که به جای پرتاب گوجه یا نق زدن تمام قد بایستند و تشویق کنند وعکاسی کنند، اما نمی شد کتمان کرد ممکن بود هر لحظه در حین نمایش مخاطب خوابش ببرد و سکوهای نامناسب و فرسوده خانه نمایش توانست کمکی برای بیدار نگاه داشتن مخاطب باشد. بعدشم اینکه پس از پایان تئاتر خوشحال بودم از اینکه دوستی مثل مرتضی دارم. که وقتی خوشحال است، من خوشحالم. تو نمایشنامه ننویسی چکسی نمایشنامه بنویسد مرد؟

***

شاید سر جمع در زندگی ام دو یا سه فیلم هندی را کامل دیده باشم که آنهم بر می گردد به کودکی ام. آنوقتها که شعله و دیسکو دانس آمده بود. به تازگی فیلم pk را دیدم. این فیلم موفق شد اشک من را در بیاورد و باعث بشود هر کس را که می بینم توصیه اش کنم به دیدن pk. فیلم همان ساختار خزعبل هندی را دارد اما اینبار به موضوعی می پردازد که شاید با هیچ زبانی به غیر از سادگی  ساختارهندی اینقدر تاثیر گذار نمی شد.

Ex machina  فیلمی بود که روزها مرا به فکر واداشت. به عنوان فیلم اول یک کارگردان اثری فوق العاده بود. و به موضوعی خیلی عمیقتر و مهمتر از پوسته سطحی خود می پرداخت.

و همینطور فیلم caramel که باعث شد یکی از بزرگترین آرزوهایم که زندگی در سواحل مدیترانه و لبنان بود را فراموش کنم و دیگر رغبتی برای تحقق این آرزو نداشته باشم.  

فرانکی، بی کسی، آلخاندرو گونزالس ایناریتو

مجله 24، فراخوان داده بود که خواننده ها درباره فیلم 21 گرم بنویسند و ارسال کنند تا از لیست برگزیده ها چند نفری را برای کارگاه نقد نویسی انتخاب کنند. نوشته بودند حداکثر 500 کلمه. در محیط word آن گوشه پایین سمت چپ، تعداد کلمات را کنتور می اندازد. شعور هم ندارد تشخیص بدهد نقطه و ویرگول را کلمه حساب نکند. دهان آدم سرویس می شود بخواهد همه حرافی هایش را در 500 کلمه بنویسد. آنهم فیلمی با ساختار غیر خطی و در هم پیچیده 21 گرم. اما من بعد از یک ساعت توانستم نقدی بنویسم که خودم راضی باشم. بعد گفتم یک نگاه دیگر به فراخوان بیاندازم ببینم نکته ای چیزی را از قلم انداخته ام یا نه که دیدم نوشته و تاکید کرده که لطفا نقد ننویسید فقط داستان را در 500 کلمه روایت کنید! کمرم شکست. چطور من این جمله و این تاکید را ندیده بودم؟

در سعی دوباره ام، یک ساعت طول کشید تا بتوانم داستان 21 گرم را در 659 کلمه روایت کنم. هیچ طور هم راه نداشت به 500 برسانم.  659 کلمه را از دل 900 کلمه بیرون کشیدم. همه نوشتن داستان 900 کلمه ای، پنج دقیقه طول کشید و 55 دقیقه بعدی صرف هرس و جمع و جور کردن کلمات شد. تقلای جالبی بود. فهمیدم خیلی چیزها را می شود هرس کرد بدون اینکه اتفاقی بیافتد. مثل همه آن چیزهایی که ضروری به نظر می رسند اما ضروری نیستند. خلاصه اینکه نوشته را فرستادم. اگر مرا انتخاب نکنند دیگر مجله 24 نمی خرم.

***

بعد از سی و سه سال زندگی بالاخره به یک باشگاه ورزشی رفتم. احساس بی کسی می کردم که رفتم باشگاه نزدیک خانه مان ثبت نام کردم. آقای گولاخ، مدیر باشگاه، که مردی حجیم، تنومند و مهربان است همان موقع برایم کارت صادر کرد. حالا من یک کارت دارم که ثابت می کند عضو یک کلوب ورزشی ام. کارت را کنار باقی کارتها در کیف پولم می گذارم. کارت مترو، کارتهای اعتباری بانک، کارت ملی، کارت کتابخانه و کارت عضویت در یک باشگاه ورزشی. مدیر باشگاه گفت آیا الان تمرین می کنی پهلوون؟ با من بود. چه حس غریبی بهم دست داد. من در آن لحظات فرانکی بودم. و همزمان می توانستم یک قهرمان المپیکی چیزی باشم. من باید تمرین کنم؟ هیچ وقت در زندگی کسی این سوال را نپرسیده بود و ایضا در انتهای جمله اش با مهربانی به دور از کنایه نگفته بود پهلوون.

همیشه موقع اسباب کشی، اینکه من فقط باید آباژور را حمل کنم چیزی کاملا پذیرفته شده بود. تصور کنید شخصی می خواهد میزی را حمل کند. و فقط من در اتاق هستم. او ساعتها منتظر می ماند تا شخص دومی از در بیاید و از او بخواهد میز را با هم جابجا کنند. او حتی به من هم فکر نمی کند. من آنقدرها بی زور نیستم اما انگار امواجی از خودم متصاعد می کنم که ترجمانش می شود سراغ من نیا من توانایی و حالش را ندارم. موقع خداحافظی با آقای گولاخ دست دادم. دور مچ دستش به اندازه دور کمرم بود. دست را که آرام تکان می داد ترافیک عضلات را می دیدم. برای همین امیدوار بودم در فشار دادن دستم زیاده روی نکند. از درب باشگاه ورزشی که بیرون آمدم حالم خوب بود. دیگر افسرده نبودم. همین که کارت گرفتم حالم خوب شد. نمی دانم از اینکه عضو جایی بودم حالم خوب شد یا اینکه پس از سی و سه سال تئوری ورزش نکنید زیرا فرسوده می شوید را شکستم.

***

امروز برف بارید. گاهی تگرگ شد و بعد دوباره برف شد. تگرگها می خوردند روی شیشه جلو اتومبیل و به اطراف پخش می شدند. خودم را کاملا بی کس حس کردم. زنگ زدم به ریحانه که قرار است پنج شنبه برای همیشه به آلمان برود. گفت که برای خرید چمدان به یک چمدان فروشی رفته. او ماجرای خرید چمدان تازه را برایم تعریف می کرد. فروشنده را ساعتها معطل کرده بوده و دست آخر شواهد جنون را در صورت فروشنده دیده و مجبور شده انتخابش را بکند و با چمدان تازه از مغازه بیرون بیاید. من ماجرای ساده او را گوش می کردم. آدمها وقتی بی کس هستند ماجراهای ساده دیگران را خوب گوش می کنند. سعی کردم بفهمم چهار روز مانده تا از ایران رفتن، چه حسی دارد. خداحافظی کردن با دوستان و خانواده. با ساختمانها و خیابانها. به ریحانه گفتم اگر نگویم همه، به جرات می توانم بگویم 90 درصد  دخترهایی که می شناختم، از ایران رفته اند. و به طور مساوی در سه قاره و در دو نیم کره پخش شده اند. حرفهایم با ریحانه که تمام شد او را با چمدانها و غربتش رها کردم و باز به برفها خیره شدم. آنوقت دلم برای تو تنگ شد. بوی خوبی آمد. بوی تو بود.  

موزیک

کلاسیک با ساسون کافی

 

دوباره بینی فیلمها، آنهم فیلمهایی که سالها از دیدنشان گذشته است، شاید اینروزها برای معدودی مثل من لذتبخش باشد. دست و پا زدن در رودخانه فیلم بینها، برای منی که چند سالی از این جریان عقب افتاده ام، بی فایده است. این شد که سنگینتر بودم اگر خودم با پای خودم از جاده اصلی مسابقه مارتن فیلم بینها جدا بشوم و در کوچه خیابانها، به شیوه خودم بدوم. و در پاسخ به فلان فیلمو دیدی، شجاعانه سکوت کنم...هرچند در این مدت نمی شد از دیدن برخی فیلمها و سریالها چشم پوشی کرد. حتی در متلاطم ترین شرایط می بایست تازه های تعدادی از کارگردانهایی که دوستشان داشتم را می دیدم. مثل واچُفسکی ها که اخیرا سریال حس هشتم آنها را طی دو روز به شکل فشرده دیدم. با اغماض از بخشی از روابط همجنس گون، که با جزئیات به آن پرداخته شده بود و بعید هم نبود که درد دلها و دغدغه های زیرپتویی و خصوصی واچفسکی ها باشد، و اینکه صد البته ارتباط برقرار نکردن با این دست موضوعات مربوط به سلایق شخصی ام است، باید بگویم سازه اصلی سریال کاملا قرص و محکم بود. شخصیت پردازیها، موضوع محوری خط داستان که از علایق متافیزیکی واچفسکی ها است، و تکنیکهای تدوین و تصویر برداری های جداگانه آن تحسین برانگیز بود. بیش از هر چیز دیگر، اهمیت مسئله ای به نام " رابطه" و به نمایش درآمدن بخشهای انسانی شخصیتها، آنهم لابلای تبهکاری ها یا غیر متعارف بودنهایشان است که بیننده را به قضاوت نکردن وا می دارد و سریال را لذتبخش می کند. همچنین، مفهومی که شاید کارگردانهای این سریال مستقیما به آن اشاره دارند  موضوعی به نام "وحدت درونی"  بین انسانها است که توجه مخاطبی که در طبقه بندی کمی خاص بگنجد را به خود جلب می کند. سریال گامی عمیقتر از مشابه های خود برداشته و قصد ندارد فضا را یک تعلیق بی پایه متافیزیکی جلوه بدهد و یا بار خیالی بودن آن، اهمیت مابقی رخدادهای ساده و طبیعی، و چالشهای ملموس انسانی را متاثر از خود کند. اگر نخواهم به ابعاد معنایی و استعاری این سریال که به عقیده خودم عمیق و درونی هستند و ممکن است اصلا هم عمیق و درونی نباشند نپردازم، نمی توانم در برابر تمایلم برای نوشتن از شخصیت سیاه پوست این سریال خودداری کنم. شخصیت ساده، مهربان و در ابتدای سریال بسیار ترسو. شاهکار داستان زندگی این پسر، شیوه رویارویی با ترسهایش است. دیدن صحنه هایی که او با شجاعتی طنز گونه که از ریشه های علاقه طبقه اجتماعی اش به شخصیت فرانکی به عنوان "ناجی" است سرحالم می آورد. ایستادن او در برابرترسها و تهدیدها، درست مثل یک آمپول تقویتی در من اثر می کند. او و همه هم طبقه هایش شجاعت را از قهرمان بیرونی خود یعنی فرانکی می طلبند. در حالی که در نهایت زنی کره ای از دروازه های "درونش" او را به یک فرانکی حقیقی مبدل می کند. صادقانه ایستادن و مبارزه کردن. رویارویی با ترسها. و دستهای خالی که مجهزترین دستها خواهند بود.

داشتم می گفتم، به لطف اندک دوستانی که برایم باقی مانده گالری ها را سر میزنم و هنوز از دیدن تابلو جکسون پولاک در موزه هنرهای معاصر سر در نمی آورم اما همچنان چانه ام را می مالم و بعد از نگاه کردنش کمی سرم را عقب می دهم و می گویم" آو" ... و بعد درباره قیمتش از مرتضی می پرسم. زیرا هیجان صحبت درباره قیمت تابلو برایم از تماشایش به مراتب بیشتر است. پس از نطق مختصر مرتضی از هنگفت بودن و منحصر به فرد بودن تابلو به این فکر می کنم چرا کسی به آثار خام من اهمیتی نمی دهد. حتی برای چاپ روی یک کارت پستال هم کسی جدیشان نمی گیرد. یعنی انبوهی از آدمها که به موزه هنرهای معاصر می روند یکبار هم نمی پرسند این تابلوهای نامتناجنس (طنین این واژه را می پسندم) چه می خواهند بگویند. اما اگر کار خودت را به آنها نشان بدهی اولین سوال این است که این اعوجاج مایوس کننده ای که کشیده ای چه می خواهد بگوید؟ این اصلا منصفانه نیست. اگر یک میلیونم پولاک آثارم را بخرند می توانم برای درآوردن پول چای سیگارم غصه نخورم و احساس پوچی، ورشکستگی، یاس و ناتوانی از به ثمر رساندن بیزینس های ذهنی نکنم. طرح های من برای چاپ روی تیشرتهای سپید، روی ماگها، کارت پستالها، جلد کتابها، آلبومهای موسیقی، و گالری های درجه سوم اروپایی بسیار مناسب است. و شاید بزرگترین اتهام وارده به تصویرسازی هایم فقدان رنگ است. و این موضوع باعث می شود کارهای تمام شده ام را دیگران نیمه کاره تصور کنند. و بپرسند کی تمامش می کنی؟ و من سکوت می کنم. و به کاری  که هفته ها است تمام شده خیره می مانم.

علاوه بر اینها در روزهای تعطیل به سینمای پاساژ کوروش می رویم. پاساژ کوروش، در روزهای تعطیل به لحاظ معاشرت با آدمها و اینکه احساس کنی تو نیز جزو تعداد متنابهی آدم هستی که بی جهت یا باجهت به اطراف می روند، ساختمان درخور توجهی است. پله برقی هایی که تا ابدیت بالا می روند و مغازه ها و رستورانها و کافه ها و صداها... موسیقی های ماشینی و مکانیکی با طنین نامفهوم و خفه شان که اضطراب و حس عقب افتادگی و گمگشتگی از سیر تعالی بشری را در انسان زنده می کند، از دستگاه هایی پر از لامپهای رنگی، وسط یک شهربازی کوچک به گوش می رسد. آدمهایی که روی میزهای کافه طورها (به اصطلاح مرتضی که ته همه چیز یک"طور" اضافه می کند) نشسته اند و نمی توانند در برابر وسوسه نگاه نکردن به آدمهای دیگر تاب بیاورند. صندوق داران و فروشندگان فست فود که دخترکانی از دنیای جدیدی هستند که آنرا نمی شناسم و ناامید از شناختش هستم تو را وادار می کنند علی رغم اشتهایت، یک سالاد یا ظرف سیب زمینی بیشتربخری. و محلی برای سیگار کشیدن در گوشه پاساژ که معماران آن سازه عظیم برای سیگاری ها خست به خرج دادند که محصولش یک فضای کوچک با 4 صندلی دو نفره است. بی انصافی است اگر مراتب سپاسگذاری ام را از متولیان  توالتهای لوکس و تمیز پاساژ کوروش اعلام نکنم. نمی دانم اما باید بالاخره در جایی از دنیا ضرب المثلی باشد که بگوید ساختمان باکلاس را از توالتهایش بشناس.

فیلمهای سینما تجربه مثل، 360درجه، بازهم سیب داری، اعترافات ذهن خطرناک من، احتمال باران اسیدی و... فیلمهای خوبی هستند. فیلمهایی که در بدترین فرض ممکن، لااقل از تماشای آن بیش از آستانه تحمل ات خسته و کسل نمی شوی و شاید ذائقه تازه ای برای فراری های سینمای فرهادی زده باشند.

شاید روزها و شبهایی را تجربه می کنم که فصل تازه ای برای زندگی ام است. زندگی که گذشته اش طعنه می زند به داستانهای هزار و یک شب، بس که ماجرا و ماجراجویی داشته است.  خوردن همبرگرهای هاکوپ در آخر شبهای سرد پاییز، وقتی مثل پلیسهای آمریکایی داخل ماشین به همبرگر گاز می زنی و قوطی کوکا را روی داشبرد می گذاری. پرسه زدنهای شبانه در پارکها و بالا دادن یقه های پالتو ات و زمزمه کردن اینکه سرد شده ها نه؟ و دقیقا ندانی این سوال را از چکسی پرسیده ای. رانندگی در اتوبانهایی که هیچ فرقی نمی کند اشباع از ترافیک باشند یا نه. چون تو دنیای خودت را در اتومبیلت ساخته ای و برای رفتن به جایی حرص نمی زنی و یا از نرسیدن به جایی درد نمی کشی. شاید تعداد زیادی از این صحنه ها را بشود در فیلمهای کلاسیک پیدا کرد. و شاید میل ام برای دیدن همفری بوگارتی که شلوار پر از ساسونش را تا زیر بغل بالا می کشد و با دیدن زنهای سیاه و سپید زیبایی که برای مردی با سر بزرگ و قدی نه چندان بلند و دستهایی کوتاه که مدام سیگار می کشد مایوس نمی شوم و می توانم منتظر بمانم تا سکانسهای بارندگی و اتومبیل رانی و خیابان گردی هایی به سبک کلاسیک را در فیلم ببینم.

لاکردار عزیز، همه این چیزهای پیش پا افتاده، اگر طعمش را مزه مزه کنی، یعنی یاد بگیری که چطور مزه مزه کنی، آرام آرام تو را به عمق خواهند برد. شاید باید سالها می گذشت تا بفهمی که اعماق در پس سطوحند. باید از سطح به عمق استحاله شد آنهم با اکسیر هوشیاری. وگرنه با حاشا کردن سطوح، هیچ عمقی آشکار نخواهد شد.

موزیک