در آستانه سی و چهار سالگی

امروز هم باید «در آستانه سی و چهار سالگی» را بنویسم. سی و چهار سالگی فرقی با سی و یک، دو و حتی سه ندارد. در این مورد خیالتان راحت باشد. چیزی نیست که متوجه آن بشوید. سن باید رُند باشد تا ارزش حرف زدن داشته باشد. توصیه می کنم خیلی زود این اعداد غیر رُند را پشت سر بگذارید.

در سی و چهار سالگی، باید مراقب حرفها و رفتارهایت باشی تا خرس گنده ای که رفتاری نامتعارف یا نامتعادل دارد به نظر نرسی. مردم همیشه در کمین آدمهایی نشسته اند که نامتعارف به نظر برسند. نامتعارف، با معیارهای نانوشته خودشان. آخر مردم حوصله شان سر رفته است. آنها باید چیزی پیدا کنند تا درباره اش حرف بزنند. پس مراقب باشید آن "چیز" شما نباشید.

مردم بد نیستند اما ناپایدار و غیرقابل اتکا هستند. اگر متاثر از واکنشهایشان بشوید، می توانند شما را مایوس، منزوی و افسرده کنند. خیلی سریع می توانند شما را به عرش ببرند و به شکل بی رحمانه ای به فرش بکوبند. به راحتی می توانند شما را در بازی های بی نتیجه سرگردان کنند. و حتی فکرش را نکنید کمکی به رشدتان کنند مگر اینکه خود شما از مواجه با "مردم" تمرینی برای رشد کردن بسازید. این یک نگاه بدبینانه و سیاه نیست. برای بقا در کلونی ها نباید بدبین بود بلکه می بایست هوشمند بود.

در سی و چهار سالگی امیدوارم عاشق بشوم تا دوباره الهامات عاشقانه ام به راه بیافتد. راستش دیگر حوصله ام سر رفته است. زندگی دارد بوی سفره ای را می گیرد که هفته هاست تکه های نان را در خود پیچیده. تا همین الان به اندازه ی 10 تا زندگی، زندگی کرده ام. به قول سریال محبوبم یعنی روزی روزگاری «پسرخاله، بیا بشین دو کلام نصیحتت کنم.»

نصیحت:  به همان دلیلی که همه می دانیم، جسمها دچار سرکوب هستند و تشنه. برای همین ولع سیر شدن زیاد است. آنوقت همه معیارهای آدم می شود طول و عرض و ارتفاع دیگران. این می شود که کلا اشتباهی می شویم.

در سی و چهار سالگی به این نتیجه خواهی رسید که فکرها مهمتر از جسمها هستند. باید ببینی که فکر هر کس، آیا شما را مشتاق و تاز نگه می دارد یا نه؟ آیا این اشتیاق در شما وجود دارد که با او گفتگو کنید و مهمتر «این ذوق را در او هم می بینید؟!». اگر بله، بزنید توی گوشش که این همان است. اگر نه، خیلی زود تمامش کنید که، عمری هدر شد.

در آستانه سی و چهار سالگی بیش از این حوصله نصیحت کردن ندارم. من خودم مراد بیگ هستم که در به در به دنبال خاله لیلا می گردم که دو کلام نصیحتم کند که بروم صحرا برایش خار بکنم و  بار خر کنم و بیاورم در کُله که سوخت زمستانمان بشود.

و اما بعد

هشت سال، مثل پشم بُز گذشت. اولین کسی که برایم کامنت گذاشت را خوب به یاد می آورم. وقتی پست تازه ای در بلاگفا می گذاشتی نام وبلاگ در صفحه اول بلاگفا برای ثانیه ای ثبت می شد. آنوقت وبلاگهای تبلیغاتی با جمله «وبلاگ خوبی داری به منم سر بزن» می آمدند سراغت. من نمی دانستم. زیر کامنت او نوشتم: «تو اولین خواننده منی.»

بعد از هشت سال، کافه کافکا برای جاودانه شدن، همان کاری را می کند که آدمها می کنند. او فرزندی را متولد می کند. وبسایت «قلم پَر» که حاصل  شب بیداریها  و ساعتها تلاشم زیر کورسوی نور شمع است، امروز در هشت سالگیِ پدرش یعنی کافه کافکا به دنیا آمد. هنوز نوزاد است و کامل نشده و دائم دل پیچه می گیرد که مجبورم گریپمیچر بدهم بخورد. چیزی که برای آینده اش درنظر دارم خیلی بیشتر از اینهاست. قلم پر هم مثل همه مخلوقات، برای تکامل، مشمول زمان است. او محکوم است که به ثمر برسد و یا  در همین کودکی بمیرد.

محصولات قلم پر (qalampar.com):

1-    کارگاه داستان نویسی.

2-    سریال داستانی صوتی (narration serial) – که خودم خیلی دوستش دارم و به درد پیش از خواب می خورد. هفته ای یک اپیزود در وبسایت قرار می گیرد.

3-    صفحه نقاشی و کارت پستال. (در حال ساخت)

4-    پیشنهاد به شما، که شامل معرفی همه چیزهایی است که ارزش دیدن، خواندن و یا فکر کردن را داشته باشند. (در حال ساخت)

 

خلاصه اینکه فعلا همین دیگه...

سونیا مالاویسی بیست و یک سال دارد و هنوز جا دارد!

دوتا قوطی آبجویی چیزی، یکی از دو دوست برمی دارد و اینطور وقتها می رود سراغ آن یکی و هر دو معمولا می روند یک جای خاصی که همیشه می روند، نیم خیز رو به جلو می نشینند به طرف منظره ای و بدون اینکه به هم نگاه کنند می نوشند و درد دل می کنند. یا اینکه می روند بار، کنار کانتر، روی این صندلی پایه بلند ها می نشینند و آرنجها را تکیه میدهند روی میز و می گویند«یکی دیگه.»

همیشه داخل بار یک تلوزیون کوچک، سه کنج سقف روشن است. اگر همه چیز همینطور طبق قاعده جلو برود یک غریبه ای از راه می رسد روی صندلی کناری و بدون اینکه همدیگر را نگاه کنند، یا شاید با یکی دو نگاه گذرا به هم، می نوشند و سر حرف را با یک موضوع نه چندان به درد بخور باز می کنند و گپ می زنند. اینها کارهایی است که آدمها در آنطرف، انجام می دهند. دنیا برای ما که اینطرف  هستیم جوری که شبیه به هیچ طرفی نیست می گذرد. مثلا من و مرتضی اینطور وقتها گوشت می خوریم. یکی می رود دنبال آن یکی و می رویم جگر، همبرگر، کوبیده، جوجه و در مواقع خیلی حاد کباب شاه پسند نادر با یک بال کبابی اضافه می خوریم. تمام خاطرات غم انگیز ما در اینجور جاها گذشته. دلیلش را هیچکدام نمی دانیم اما به شکل خدشه ناپذیری این سنت را سالهاست که ادامه می دهیم.

امروز که دلگیر بودم، رفتم سراغ مرتضی. روی کاناپه جلوی تلوزیون نشسته بود و داشت اسب دوانی می دید. مرتضی هیچ چیزی را در المپیک از دست نمی دهد. او همه را می شناسد. همه حاشیه ها را میداند. قهرمانان، نایب قرمانان و حتی نفرات آخر دو مارتن را به همراه خانواده هایشان، آمال و آرزوهایشان، عاداتشان و همه چیزمیزهایشان را خوب می شناسد. کنارش که نشستم می دانست باید برویم گوشت بخوریم. گفت صبر کن کشتی شروع بشود. اما نگفت چه وقت شروع می شود. خوب که دقت کردم دیدم هشت کانال مختلف را با هم نگاه می کند تا هیچ مسابقه ای را از دست ندهد. وقتی دید حوصله ام دارد سر می رود گفت اینوببین. یک دختر پرش با نیزه ایتالیایی بود. گفتم خب؟ گفت 21 سالشه. گفتم خب؟ گفت هیچی می خوام بگم هنوز جا داره. گفتم چیش جا داره؟ گفت یعنی چهار سال دیگه هم المپیک میاد. گفتم خب؟ گفت عشق زندگیمو پیدا کردم. اما دوره. خوب نگاه کردم. و به این فکر کردم در حال حاضر چند میلیون نفر در دنیا عاشق این دختر بیست و یک ساله ایتالیایی هستند. گفتم مرتضی داریم به پایان این بیگ بنگ نزدیک میشیم. جهان داره رُمبش میکنه. ذرات کیهان دارند از هم فاصله میگیرند. این لعنتی اغواگر آب دهن راه انداز شیرین عسل ایتالیایی هم همراه این دنیا فرو میریزه. گفت پس این یکی رو ببین چقدر حساسه. و زد یک شبکه دیگر. کلی آدم داشتند شنا می کردند. ده کیلومتر. فقط آب بود. چند تا دست که بیرون می آمد و شلپ به آب می خورد. نیم ساعت. شاید هم یک ساعت. و حتی بیشتر.  یک عده داشتند شنا میکردند، همین. دست آخر یک نفر اول میشد. یک نفر دوم می شد. و یک نفر سوم میشد. زمان داشت می گذشت و مرتضی هر بار می گفت حالا اینو ببین...

ما واترپلو بانوان، پرش با نیزه بانوان، پرتاب دیسک بانوان، انواع شاخه های دو و میدانی مردان، شیرجه مردان (متاسفانه ساعت پخش شیرجه بانوان نبود)، اسبدوانی، ژیمناستیک، کایاک یک نفره، دو نفره، سه نفره، چهار نفره، و چند نفره و اینها را دیدیم.

نمی دانم چند ساعت گذشت تا متوجه خودم شدم که داشتم وسط سالن برای دونده جامائیکایی هورا می کشیدم. در حالی که حتی دقیقا نمی دانم جامائیکا کجای نقشه است. کشتی که گند زد، مرتضی گفت: حالا برویم گوشت بخوریم. رفتیم گوشت خوردیم. من جوجه بی استخوان و او با استخوان. کمی هم حرف زدیم. از این تنهایی چسبنده . گفتم دلم می خواهد حداقل یک ماه بروم جایی که زبان کسی را نفهمم. انها هم زبان مرا نفهمند. قراری انتزاعی گذاشتیم چهار سال دیگر برویم المپیک توکیو.

المپیک بیشتر از آنکه رقابت باشد یک نمایش است. یک ماجرای بزرگ که باید آنرا از ابعاد دیگری نگاه کرد. مثل دونده زنی که بخاطر افتادن رقیبش از دویدن ایستاد تا مطمئن بشود حالش خوب است. وقتی مطمئن شد دوباره دوید و با آنکه دو دور از دیگران عقب بود تا آخر دوید و از خط پایان رد شد. المپیک وقتی فهمیده شود دیگر نیاز نیست مثل عبدولی مشت بر تشک بکوبی و مثل لمپن های خیابانی در چنین صحنه باشکوهی فحش بدهی. یا مثل آن دوچرخه سوار انگلیسی، رقیب ایتالیایی را زمین بزنی. یا مثل واتر پلو بانوان، مایو رقیب را پاره کنی و جهانی را به وجد و سرور بیاوری. المپیک یعنی نمایش ابرانسانها، نه آنها که جسم قویتری دارند. بلکه آنهایی که روح پخته تری دارند. هیچ هم کلیشه ای نبود.

مشق سوم.

وقتی کلید ارسال را فشار دادم تا آخرین جلسه دوره مقدماتی کارگاه داستان نویسی برای اعضا فرستاده شود، دلم خواست چای غلیظ و تلخ بخورم. مثل همه وقتهایی که دلتنگ می شوم. اصلا نفهمیدم چطور گذشت. مثل همه وقتهایی که نمی فهمم چطور گذشت. این دیگر نوبر است که دل به کلمه های آدمها ببندی و اسمهایشان بشود آدرس ایمیل و صورتهایشان، محو نادیدنی. خب تا بوده قاعده همین بوده که هر شروعی تمامی دارد و هر تمام، باید باشد تا شروع تازه بیاید. خیلی چیزها گفتیم. مثلا، نوشتن، چیزی جدا مثل توانایی انگلیسی حرف زدن نیست که تو آموزش ببینی و حفظ کنی و سن که بالا رفت یادت برود آمبرلا می شد چتر و کانگوراجولیشن می شد تبریک. نوشتن خود زندگیست. همان زندگی کردن است. و یا گفتیم از احساس بنویس و نه احساساتی. یا گفتیم اغراق نکن و ادا در نیاور، همان باش که هستی، آنوقت پیش پا افتاده هایت می شود خواندنی ترین ها.

چند ساعت بعد، مشق جلسه سوم یکی از بچه ها برایم ارسال شد. کمی دیر فرستاده بود. در نامه اش نوشت:

تمرین جلسه سوم

سلام
این تمرین قصه ای داشت که باورش برای خودم هم سخته.من می خواستم اصلا چیز دیگه ای بنویسم و نوشتم. اما ساعت یک نصفه شب، همینطور کلمات این تمرین که برایتان فرستادم، تصویرهایش توی ذهنم رژه می رفت‌ . سریع شروع کردم به نوشتن و از تایپ نوشته قبلی ام منصرف شد. ساعت شش صبح همان شب مادرم زنگ زد که بابا فوت کرد.
قسمتهای مشکی برای قبل از فوت پدرم است و سبزها برای بعد از فوت.
نمی دونم دقیقا چرا من باید لحظات احتضار پدرم این کلمه ها به ذهنم برسد...

در تمرین جلسه سوم گفته بودم یک صفحه بنویسید. بی موضوع. بی فکر. بدون هیچ ترسی. بدون هیچ خودسانسوری یا ادا. شما تنها یک ثبت کننده ای. تنها وظیفه شما ثبت واژه هاست و نه دخل و تصرف در آنها. تمرین جلسه سوم اش را دانلود کردم و خواندم:

بسته دستکشهای لاستیکی را که باز می کنم، یک دسته بیست تایی دستکش روی زمین می ریزد.

ماسک روی دهانم را کنار می زنم و می گم بابا می خوایم پوشکتو عوض کنیم. همکاری کن.

شلوار را که از پایش پایین می کشم، دو تا هشت استخوانی نمایان می شود. هشتهایی که از لولای زانو به سختی باز می شوند، و نمی شود پاچه های شلوار را به راحتی در آورد.

تا صدای باز کردن چسبهای پوشک را می شنود، دستش را بالا می آورد . دهان بی دندانش باز و بسته می شود اما من چیزی نمی فهمم. مامان ترجمه می کند که از شوهرت خجالت می کشد.

محمد دست بابا را می گیرد، سرش را نزدیک گوشش می کند :« حسن آقا، من محمدم، مثل پسرت، خجالت نداره که.»

بابا مثل اینکه راضی شده باشه ملافه چنگ زده توی دستش  را ول می کند.

 با همان دستهای دستکش شده، هلش می دهیم یک طرف، پوشک خیس را از زیر پایش بیرون می کشیم.

به پاهایش فوم می زنم و با دستمال پاک می کنم. دستمال روی پوست قهوه ای چروک خورده اش می لغزد. به بعضی جاها که می رسد، تکان محکمی می خورد. حس می کنم دردش میاد. یا شاید هم قلقلک.اما بابا نه می تواند بخندد  و نه گریه کنه. حتی قدرت اعتراض ندارد.

این پدر من است، مردی که روزی با ۱۹۰ سانتی متر قد و نمی دانم چند کیلو وزن، یکی از خوش هیکل نرین مردان دور و برم بود. چهار شانه با سینه ای فراخ و شکم تخت. قوی و با صلابت و بر خلاف اغلب پیر مردها، پر مو. موهای خوش حالت جوگندمی پر پشت.

همه ی بابا عوض شده به جز چشمهایش. چشمهایش همان نور، غرور، نجابت و قدرت را دارند با رنگ عسلی دلنشین.

شاید درست است که چشمها دریچه روح هستند، روح بابا هم شاید عوض نشده است. هنوز من را همانطور دوست دارد شاید. هنوز هم اشک مثل قبلها توی چشمش جمع می شود و پایین نمی آید. انگار دقیقا در مورد اون دوقطره اشک قانون جاذبه صدق نمی کند. اشکها همان جا می مانند. طولانی تا خشک شوند. مثل قبل ترها که حس می کردم مامان به بابا ظلم می کند و اشک از چشمهایش می جوشد اما پایین نمی آید.

بابا امیدوارم من را بشناسی و مثل قبل دوستم داشته باشی. امیدوارم.

 

خب سمیه عزیز. با توجه به اینکه در دوره ما بودی و مطالب را شنیدی، باید خوب فهمیده باشی که من زیاد اهل تعارف نیستم. شوخی هم ندارم. بنابراین مطمئن باش که بخاطر حال و روز غمگینی که داری  قصد تسکین و التیام ندارم. این نوشته بدون آنکه احساساتی یا اغراق آمیز و ساختگی باشد توانست مرا منقلب کند. به جرات می توانم بگویم بسیاری از نویسنده هایی ادعایشان دل و روده آدم را به هم می زند هرگز قادر نیستند این چند سطری که نوشتی را بنویسند. تمرین جلسه سوم تو یک نوشته بود اما خود زندگی بود. بدون آنکه احساساتی بشوی مخاطب را متاثر کردی. و بسیاری از نکاتی که در جلسات گفته شد را می توان از نوشته ات استخراج کرد. آفرین بر تو. مطمئنم همه اعضای کارگاه با من در این خصوص هم عقیده اند که نوشته تو بسیار زیبا بود. من به نمایندگی دیگر دوستانت در کارگاه، اول از همه برایت صبوری را آرزو می کنم و همینطور سپاسگذارم که اینقدر در قبال دوره ای که در آن حضور داشتی جدی بودی و در این شرایط رهایش نکردی. دست مریزاد.