ازگاردیا

گفتم پیاده راه بیافتم. آخرین پیاده روی طولانی ام را به خاطر نمی آوردم. خیلی به ندرت پیش می آید که قدم زدن ابعاد شاعرانه یا احساسی پیدا کند و در خاطره باقی بماند. پیاده روی بیشتر تداعی کننده روزهایی است که ماشین نداشتی و مجبور بودی با مالیده شدن به آدمها از نقطه A به B بروی.

این تصمیم احتیاج به هدفی داشت که مانع بشود وسط راه جا بزنم. و چون مک بوک مدل  Air MJVG2  ندارم و نمی توانم این لب تاب dell سه کیلو گرمی را به تختم ببرم، به فکرم رسید که نوشته هایم را پرینت بگیرم که راحت دراز بکشم و جرح و تعدیل کنم. هدف؛ مغازه پرینت گیری دو میدان بالاتر. تقریبا سر کوچه رسیده بودم که متوجه صدایی درونی شدم. برگرد. کی حالشو داره بره پرینت بگیره. صدای تئودور بود. تئودور تنبل درونم است. مرد دائم الخمری که روزها روی مبل نرم و گودی می نشیند و با دماغ قرمز شده قرعه کشی های زنده تلوزیونی و مسابقات تلفنی را نگاه می کند. نشنیده گرفتم و به راهم ادامه دادم. در راه به یک شیرینی فروشی بزرگ رسیدم. برایان، یا همان شکموی درونم که پسر بچه ای چاقالو است شروع کرد به تکرار پای سیب پای سیب پای سیب. گفتم الان وقتش نیست پسر. توی این دو هفته کی رفته شیرینی بخره؟ الان شیرینیا مونده ست. بذار یه هفته دیگه.

سفر من به میانه رسیده بود. کنار یک مغازه مولفیکس، نوار بهداشتی، دستمال توالت، پنبه و این دست اقلام فروشی متوجه مغازه ای شدم که قبلا ندیده بودم. پاکت جارو برقی فروشی اصلا چیزی نیست که بتوانی همه جای شهر پیدایش کنی. بخت با من یار بود که توانستم یک نمونه نادر را ببینم. یک مغازه تخصصی مربوط به جاروبرقی.

مخلوط کن و جارو برقی وسایلی هستند که روابط عاطفی عمیقی با آنها دارم. ژانت درونم که کد بانویی با یک پیشبند همیشگی است گفت پسر این فرصت رو از دست نده. اونجا پر از پاکت جاروبرقیه. حق با ژانت بود. مغازه پاکت جاروبرقی فروشی چیزی نبود که بتوانم بی تفاوت از کنارش عبور کنم. وارد مغازه شدم. پسر سی و خرده ای ساله ای داشت چای می نوشید. هاله ای از خِرَد جاروبرقی شناسی احاطه اش کرده بود. با وجد به قفسه ها نگاه کردم و گفتم:

سلام آقا شما پاکت سامسونگ هم دارید؟

بله

پاناسونیک چطور؟

بله داریم

بوش و ال جی؟

اونها رو هم داریم.

همه مارکها؟

بله همه مارکها.

چه عالی. من یه سامسونگ دارم. از اونا. به عکس جارو برقی روی دیوار اشاره کردم.

آره مدل خوبیه.

همینطوره. بی توقع می کشه تو. یعنی می خوام بگم خیلی خوب کارشو انجام می ده.

پاکتهاش زیرشه. دائمی و کاغذی.

آره برای من دائمیه. حس میکنم فشار میاد بهش. کاغذی ببرم به نظرت؟

بهداشتی تره.

خودمم همین فکرو میکنم. الان دارم می رم. وقتی دارم میام ازت می خرم.

باشه در خدمتیم.

بیرون که آمدم همه چیز سر جایش بود. خیابان. ماشینها. مغازها با صاحبانی که مردم را مشکوک و دوست نداشتنی نگاه می کردند. هوا هم تهدید می کرد. دارم سرد میشما. الان سرد میشم.  به مغازه پرینت گیری رسیدم. مغازه ای بزرگ با دستگاه هایی بزرگتر و کارکنانی که لای دستگاه ها حرکت می کردند. کپی می گرفتند، سوراخ می کردند، ارائه می دادند. چشمهایشان خالی بود. داشتند کم کم به دستگاه های مغازه تبدیل می شدند. ممکن بود با دیدنشان موج تازه ای از افسردگی سراغم بیاید. اگر وادارشان می کردی حرف بزنند ممکن بود بگویند زندگی برایشان به بیهودگی کپی گرفتن از صفحه اول شناسنامه مردیه که چند قطره چرب ابگوشتی کهنه کنار عکسش نقش بسته. نمی توانستم منتظر نوبت بمانم. بدنم بی قرار بود. بدن خیلی صادق است وقتی جایی را دوست ندارد مثل بچه ای که لباس پدر و مادرش را می کشد اصرار می کند بریم بریم بریم. مهم آمدنم تا اینجا بود بی خیال پرینت. بیرون آمدم و مسیر بازگشت را شروع کردم. کمی که راه رفتم به یکی از اینهایی رسیدم که کاغذهای تبلیغاتی پخش می کنند. من اینها را دوست دارم چون نا امیدکننده ترین کار دنیا را آنقدر با اشتیاق انجام می دهند که گاهی دلت می خواهد مدتی نگاهشان کنی. همان آموزشگاه زبانی که روبرویش ایستاده بود را تبلیغ می کرد. در آستانه آموزشگاه ایستادم. داخل را نگاه کردم و دو دختر را دیدم پشت میزی بزرگ مشغول کار بودند. یک قدم دیگر باید بر می داشتم. فقط یک قدم دیگر باید بر می داشتم تا داخل بروم و به این کابوس یادگیری زبان پایان بدهم. فرقی نمی کند. فرانسه، ایتالیایی...کریستوفر درونم که پسری لاغر اندام و عینکی است گفت برو حالا وقتشه. برو تمومش کن. کریستوفر تمام ساعات زندگی اش را در آموزشگاه ها و همایشها و محافل علمی می گذراند. بر خلاف همیشه بابی هم به کمک کریستوفر آمد. بابی پسر خوش تیپ و چشم چران درونم است که بدش نمی آید مدتی با دخترهای آموزشگاه وقت بگذراند. هر دو را ندیده گرفتم و به بازگشت ادامه دادم. از کنار مغازه پاکت جاروبرقی که رد شدم ژانت گفت پاکت یادت نره.

من با دو بسته پنج تایی پاکت جاروبرقی به خانه برگشتم. پشت میز که نشستم مثل همیشه رفتم سراغ خبرها. متوجه شدم گروهی از دانشمندان مشغول تاییدیه گرفتن از سازمان ملل برای تشکیل یک کشور فضایی هستند. کشور ازگاردیا (asgardia) قرار است با صد شهروند در فضا تشکیل بشود. به سایت ازگاردیا رفتم و درخواست عضویت دادم. برای این درخواست چیزی به جز نام و آدرس ایمیل نمی خواستند. ازگاردیا می تواند همان چیزی باشد که حال مرا بهتر کند.

 

 

چاپیدگی

 

برای ناشر نوشتم خوشحالم از اینکه ارتباط ما از طریق مکاتبه است. اینطوری حالتی در من می آید که انگار همه چیز در 1930 اتفاق می افتد. من در پراگ زندگی می کنم. در آپارتمانی که دیوارهایش طبله کرده اند و یک لگن لعابی کرم رنگ با یک پارچ فلزی روی میز کنار پنجره است. صبح ها صورتم را با آب لگن می شویم و با حوله ای خاکستری خشک می کنم. ناشتا از قوطی فلزی ام، یکی از سیگارهایی که قبلا پیچده ام را با کبریت آتش میزنم و جلوی آینه ی لبپر شده ای که بی قاب به دیوار نصب شده خودم را ورانداز می کنم. چند کام که گرفتم کنار پنجره می ایستم و خیابان را می بینم با ماشین های قدیمی و یکی دوتا کالسکه که قرار است به زودی از مد بیافتند. زیاد روی سنگفرش بودن خیابان تاکیدی ندارم چون همان موقع ها هم این احتمال را می دهم خیلی زود خیابان سنگفرش، کلیشه ای دستمالی شده برای نویسنده ها بشود. مخصوصا خیس اش. بعد پشت میز تحریر فکستنی ام می روم و بدون هیچ خردمندی و وقاری، حتی در هیبت دیوانه ها نامه ای برای ناشر می نویسم. عصرها که به آپارتمانی که همیشه نگران پرداخت اجازه نه چندان زیادش هستم، برمیگردم، از صندوق شماره 19 که عدد 9 بخاطر شل بود بست اتصالش چرخیده و به 16 تبدیل شده و این هم به نوعی از کلیشه های مخصوص تیم برتون خواهد شد، مشتی از نامه ها را بیرون می آورم. بین آنها نامه ناشر را پیدا میکنم و در اولویت اول می خوانم.

ناشرِ اولین کار من، که یک مجموعه داستان کوتاه است، زیاد تمایلی برای گفتگو درباره موضوعاتی به غیر از چاپ کتاب ندارد. مثلا نمی توانی برایش در تلگرام بنویسی امروز چه هوای مطبوعی شده. اینطور وقتها سکوت می کند. محترمانه اش می شود با من از چاپ بگو و دیگر هیچ. برایش نوشتم خوشحالم درک می کنید که چاپ کتاب معامله زمین و اتومبیل نیست که تلفنی بشود مذاکره کرد. هر چیزی، چیز خودش را دارد. برای من اهمیتی نداشت که ناشر من آنقدرها معروف نیست. در ایران مگر چند انتشارت معروف داریم؟ دوست داشتنی برای من این بود که اولین بار او برایم ایمیل زد که حاضر است نوشته هایم را چاپ کند. و بعد از اینکه محترمانه نوشتم نه تنها یک ریال هم بابت چاپ کارهایم نخواهم داد بلکه درصدی از فروش را هم مطالبه میگنم و حتی تبعات هر نوع بدبیاری را هم نمی پذیرم، بدون هیچ گونه رفتار ناشایستی که مختص خیلی از انتشاراتی های خودپسند مثل ققنوس است، پذیرفت. و این شد که من از ناشر خوشم آمد و برایم هوشمند و محترم به نظر رسید.

همینطور توافق کردیم پیش از هر داستانی یکی از تصویر سازی های خودم وجود داشته باشد. سیاه و سفید و پر از خطهای پیچ و تاب خورده. قطع کتاب هم بشود 15 *15  چون متفاوت و همینطور جمع و جورتر است. ده داستان کوتاه را برای ناشر فرستادم. در باز بینی اولیه قرار شد همه بوسها، پاها، گردنهای کشیده، دندانهای سپید و گونه های دلفریب حذف بشوند. بعد از آن نوبت کلماتی مثل رژ لب، انگشتهای ظریف، علف (مخدر)، ش/ اش (سر هم خوانده شود)، ناخن پا، آغوش و لمس کردن پوست بود. همینطور باید تغییر در توصیفها بوجود می آمد. یعنی کاری کنی که خواننده، بدون اشاره مستقیم، خودش منظور را بفهمد. مثلا باید بنویسی «از اتاق که بیرون آمدند هوا ابری بود.» یعنی خواننده باید بفهمد که اینها در اتاق داشتند همان کاری را می کردند که همه آدمهای سیاره زمین حداقل هفته ای یکبار انجام می دهند و از این طریق گاهی انسانهای تازه ای متولد می شوند و ممکن است وقتی بزرگ شدند به تو اعتراض کنند نباید درباره اتفاقی بنویسی که جزو ابتدایی ترین رفتارهای انسانی است. البته ناشر خوبم خودش هم با من همدردی کرد و گفت چه می شود کرد متاسفانه. گفتم ملاک ارگان فرهنگی مربوطه برای ممیزی چیست؟ گفت هر چیزی که تحریک کننده باشد. من روزها به این فکر کردم چه نوع ف ت ی ش ی ممکن است با رژ لب تحریک شود؟ به نتیجه نرسیدم و چون خودم صلاحیت تشخیص نداشتم تصمیم گرفتم کسی را پیدا کنم که حداقل ده سال از کنار خر ماده هم رد نشده باشد و البته دستهایش هم پینه بسته یا دچار میخچه باشد. آن وقت برایش داستانهایم را بخوانم و هر جا تحریک شد زیرش خط بکشم. خب کار خطرناکی بود و می بایست ریسک تبعات بعد از تحریک شدن فرد مربوطه را می پذیرفتم. به هر حال پیدا کردن چنین شخصی ممکن بود چاپ کتاب را برای قرنهای متمادی به تاخیر بیاندازد. این شد که خود ناشر لطف کرد و گفت با توجه به تجربیات ممیزی گذشته برایت بخشهای محرک را مارک میکنم که تغییر بدهی. من هم سپاس بیکران گفتم. حالا قرار است ارگان زحمتکش و محافظ اخلاقیات و اصول، داستانهای جراحی شده و بیچاره ی من را بخواند و بزودی نتیجه اش را اعلام کند. راستش من دیگر حاضر نیستم حتی یک کلمه دیگر را سانسور کنم. می ترسم داستانهایم مثل کیارستمی زیر عمل های متمادی چرک کنند و بمیرند. اصلا توی چشم داستانها نمی توانم نگاه کنم از بس شرمنده شان می شوم. امیدوارم محرک واقع نشوند. آمین.

آهان. نه فقط بخاطر دست آوردهای بهتر بلکه برای فشار همه کابوسهایی که از مهمترینِ نتایج حس دروغینِ «بهتر بودن» است، این فکر به مغزم رسید که لازم است فروتنی را لااقل فرض کنم. اگر در وضعیت طبیعی قرار بگیرم، که به ندرت در فاصله بین دو بهم ریختگی اتفاق می افتد، به این فکر میکنم که چقدر سیری ناپذیر همه عمر دلم می خواست جاه طلبی های کوچک ام را به واقعیت تبدیل کنم. رویاهایی که کوچکی شان همچنان اسکندرگونه و شکوهمند از زعم خودم و البته خنده آور از چشم دیگران هستند. من همه آن جاه طلبی ها را هر روز با خودم در اتاقم، پشت بام، اتوبان، مرتع ها و همه جاهایی که قدم گذاشته ام، جانکاه و عرق ریزان حمل کرده ام. جای جای دفترچه هایم از تمایل های مرموز و پنهانی حرف زده ام که از ترس خوانده شدن احتمالی دفترچه توسط بیگانه ای فضول، همه اش را رمزگونه ثبت کرده ام. خدای من چرا اصلا باید اینها را بگویم. بس که هر کاری کنی نمی توانی در خودت نگه داری. تو مهیایی که بخاطر این طمع های بزرگتر از اندازه ات تا آخر عمر موضوعی برای تفریح بشوی اما آخر خدا لعنتت کند چرا نمی فهمی این رویاها هستند که زمین بازی ت را عوض می کنند.  وگرنه هیچ چیز دندان گیری در این زمین های کوچک وجود ندارد. جنون، همان میلی که وقتی می خواهی زودتر به چنگ بیاوری و به مشتت نمی آید، مثل طلوع تاریکی در میانه ی ظهری ابدی و آفتابی، بی ملاحظه و بی رحم درهمه مساحتهای روان ات گسترده می شود. برای رسیدن به «من بوکر» که نوک نردبان است، باید از پله اول و خوردن خاک و خل شروع کنی. با مقدار زیادی فروتنی. زیادتر حتی.