آی گلادیاتورها

ازدحام جمعیت جلوی درهای سالن، در محوطه لابی سینما سروش آنقدر زیاد بود که وقتی درها باز شدند ممکن بود حادثه منا دوباره تکرار شود. بلیطهایی بدون شماره صندلی که خیلی بیش از ظرفیت سالن سینما به دست مردم رسیده بود، طمع و حرص ژنیک گذشته حرمان زده ایرانی را از اعماق ناخودآگاهی بیرون می کشید که برای بدست آوردن صندلی همدیگر را به طرز بی مبالاتی فشار دهند، بدون آنکه دقت کنند کجا را فشار می دهند. از ورودی تنگ که وارد شدیم همه صندلی ها پر بودند. وقتی کسی در یک رقابت فشرده موفق می شود فتحی انجام دهد، ماهیچه های صورتش به نوع ویژه ای تغییر می کند و لایه ی نازکی از فخرآمیخته با شرارت مثل کرم ضد آفتاب روی صورتها را می پوشاند و جنس خاصی از لبخند که میزان حقارت شخصیت لاابالی و حقیر پنهان شده در ماسک تمدن را دارد بر لبها می نشیند. آنوقت تعداد زیادی از این آدمها همگی از روی صندلی های خود با هیجان یک تماشاچی نشسته بر سکوهای کلوزیوم، گلادیاتورهای نگونبختی که بر سر تصاحب صندلی با هم رقابت می کنند و از ورودی تنگ، با لباسهای آشفته و عضوهای سائیده شده به داخل پرتاب می شوند را نگاه می کنند.

وقتی به داخل پرتاب می شوی جمعیتی را می بینی که خوشحال روی صندلی چشم به تو دوخته اند و با خود می گویند من برنده شدم. من در مسابقه کی اول صندلی را بدست می آورد برنده شده ام و تو ناکامی. تو بازنده ای.

صدایی آمد که گفت طبقه بالا. برید طبقه بالا. برای همین ما کهنه سربازان شکست خورده از نبردی فشرده، دویدیم به سمت پله ها تا طبقه بالا را تصرف کنیم و کنیزکان و تختها را به غنیمت بگیریم. من تهیه کنندگانی را می دیدم که با حالتی که کسی به مثانه اش در حد مرگ فشار آمده و به سمت توالت می دود از بین جمعیت لایی می کشیدند تا زودتر به طبقه بالا برسند. طبقه بالا پیش از ما توسط زرنگهایی که اینروزها همه جا هستند تصرف شده بود و فقط چند صندلی در اولین ردیف، منتهی الیه گوشه سالن خالی مانده بود. خودمان را پرت کردیم روی صندلی ها. صندلی هایی که در روزهای عادی، حتی مسئولی که معمولا چراغ قوه می اندازد تا مردم حین فیلم همدیگر را لمس نکنند هم رغبتی برای نشستن روی آن نداشت. وقتی نشستم پسر جوانی با لحن مودبی گفت جناب عذر می خوام اگر لطف کنید جای دیگه ای بشینید. گفتم فقط اینجا خالیه. گفت عذر می خوام جا گرفتم. گفتم دوست من مگه صف توزیع نفت کوپنی یا اتوبوسه که شما جا گرفتی؟ چیزی نگفت. و لحظاتی بعد با خشم از سالن بیرون رفت و جایش پیرمرد فرتوتی که امیدوار بودم الهه تقدیر اجازه بدهد تا پایان فیلم دوام بیاورد نشست. خوشحال بودم که روی بدترین صندلی سینما بجای احساس کثافتِ خر من از روی پل گذشت، هنوز نگران آدمهایی بودم که جایی به جز پله ها و سکوها و زمین نداشتند. گاهی اوقات چهر ه های سینمایی مثل تهیه کننده ها و تدوین گر ها و بازیگرهایی را می دیدم که مستاصل به اطراف می رفتند. آنها بخاطر شأن خودشان و چهره موجه اجتماعی قادر به فشار دادن و در معرض فشار قرار گرفتن نبودند. پس سهمی از غنائم نداشتند. برای به چنگ آوردن غنیمت جنگی باید شمشیر بزنی و شمشیر بخوری.

مانی حقیقی، محصول خاندان ابراهیم گلستان، بازیگر و فیلمسازی که به متفاوت بودن، خاص و هوشمند بودن شناخته می شود و به اندازه مادر و پدر بزرگش خود را تافته جدابافته می داند " اژدها وارد می شود" را به جشنواره امسال رسانده است.

وقتی فیلم اژدها وارد می شود را می بینی، در ابتدا با فیلمی متفاوت که تا آنجایی که من می دانم در سینمای ایران مشابه ندارد غافلگیر می شوی. موسیقی، تصویر برداری، انتخاب بازیگر، بازیگردانی، و مهمتر از همه رفتن سراغ یک سوژه بکر و مهیج. اما در حین فیلم شاهد تکه هایی از گفتگو و مصاحبه های کارشناسان و خود مانی حقیقی هستیم که فیلم را به ورطه های ناشیگری و دستپاچگیِ کارگردانی که از او چنین حرکاتی بعید است می کشد. فیلم اژدها وارد می شود علیرغم تمام فرصتهایی که چنین سوژه بی نظیر و متفاوتی می تواند در اختیار یک فلیمساز بگذارد، به میزان زیادی فیلمی فرم گرا ست. فرمی که قشر باسواد سینمایی قادر به تشخیص و تحسین آن هستند و مانی حقیقی این را خوب می داند که ممکن است فیلم مورد پسند تماشاگرعام قرار نگیرد پس دست به حرکتی ناپخته و کاملا غیر ضروری می زند. یعنی خر فهم کردن مخاطب آن هم با توضیح دادن و تاکید بر واقعی بودن داستان. هر چند امید دارم این نیز ترفندی مکارانه از طرف این فیلمساز باشد. یعنی حالا که همه فهمیدند فیلم بر اساس داستانی واقعی است در اکران پس از جشنواره تکه های خر فهم کننده را حذف و با فیلمی دوباره تدوین شده به اکران عموم خواهد رفت.

احساس اینکه بعد از تماشای یک فیلم آنهم بعد گرفتگی سمت چپ گردنت و آسیب به مهره دوم (از پایین) ستون فقراتت، فیلم متفاوتی را تماشا کرده ای، چیزیست که برای بیرون آمدن از یکنواختگی این ایام لازم است. 

ویژن

بدون شک انتخاب من یک پنت هاوس نوک یک برج بلند با ویو180 درجه است. با دکوراسیون سفید. اشیاء باید خطی باشند و احجام با گوشه های شکسته و ضخامتهای ظریف.

هیچ شئ اضافه ای در خانه نباشد. نمی فهمم این لاطائلات که مردم در خانه جمع می کنند چه معنایی دارد. چرا باید ساعت روی دیوار باشد یا همه جا را پر از گل و مجسمه کنند. چشم باید در فضای خانه بدون هیچ مانعی سر بخورد. نه اینکه مدام به شکلها گیر کند. باید رگه ها و تاش های طوسی، این سفیدی هولناک دیوارها بشکند و سقف، با حجمهای کچی نامتقارن، اثر جریان مرموزی که تورا در کسالت خودش به انحطاط می کشاند خنثی کند. باید سه ماشین تحریر قدیمی سیاه رنگ در سه مدل و سایز مختلف را با نازکترین و محکمترین نخ نامرئی در هوا معلق نگه داشت. جایی نباشند که برای رفت و آمد آدم به زحمت بیافتد. آنوقت من با جورابهای پشمی منگوله دار نارنجی ام و روبدوشامبر ابریشمی با طرح ژاپنی، در حالی که سیگاری که دقایقی قبل با مرغوب ترین کاغذ اورگانیک و توتون بدون اسانس پیچیده ام را دود می کنم، پشت سکویی که به عنوان میز از آن استفاده می کنم بنشینم و با آخرین مدل مک بوک ام تازه ترین رمانم را بنویسم که درباره یک پسر جوان است که برای فرار از افسردگی بورژوازی به قمار زندگی اش دست می زند.

مرتضی گفت: هی بهتر نیست کمی واقع بین تر باشی؟

گفتم: یک کلمه دیگه درباره واقع بینی حرف بزنی همین جا توی هوای سرد غروب جمعه ای لعنتی پیاده ات میکنم.  

یک نخ فیلتر پلاس روشن کرد. شیشه ماشینم را کمی پایین کشید و گفت: آره میدونم. خودمم حالم از واقع بینی بهم می خوره.

از کنار یک برج بلند در الهیه رد شدیم. ترمز کردم و گفتم نگاه کن. برای اینکه درست نگاه کنیم مجبور بودیم کمی به جلو خم بشویم. صورتمان نزدیک داشبورد بود. گفتم می بینی او بالا رو. گفت آره. گفتم الان او عوضی که داره اون بالا زندگی میکنه می فهمه داره چه موقعیت مناسبی رو هدر میده؟ مرتضی گفت موقعیت عدم دوستی با ما؟ برگشتم توی صورتش زل زدم. گفت: ادامه بده. گفتم: اون هیچ گزینه ای نداره. احتمالا داره "من و تو" میبینه. با اون مجریای پلاسیده کودنشون که هیچ وقت خدا نمی دونن چی باید بپوشن و برنامه های بی پدرمادری که جز منگ و خرفت کردن مغز آدم به هیچ دردی نمی خوره. مرتضی گفت از کجا میدونی داره من و تو میبینه؟ برگشتم تو صورتش نگاه کردم. چشمهایش کنجکاو بود که ادامه حرفم را بزنم. گفتم برگردیم. هر دو به صندلی تکیه دادیم. گفت: یعنی میگی چون الان اون بالاست نباید من و تو ببینه؟ گفتم پسر کُنه حرفمو بگیر. اون الان در ابتذال پسیویته خودش غرقه. فکر میکنی چه گزینه هایی داره؟ ماهواره، که یا باید من و تو ببینه یا اونیکس. یا مشروب بخوره. یا شیر ملق بزنه. یا با یه عوضی مث خودش تخته بازی کنه. یا پای تلگرام همون کاری رو بکنه که توی اتیوپی هم یه جهان چهارمی  میتونه انجام بده.

مرتضی از فیلتر پلاس کام گرفت و گفت: خب؟ گفتم اون نمی دونه باید با زندگیش چیکار بکنه. چون شعورشو نداره. هوشش رو نداره. مرتضی فیلترِ فیلتر پلاس را به زحمت از لای پنجره بیرون انداخت و شیشه را بالا داد و بعد دود را فوت کرد به طرفم. گفتم مرتضی ما چند ساله همو میشناسیم؟ گفت 14 سال. گفتم 14 ساله دارم میگم دود آخرین کام سیگارتو فوت کن بعد شیشه رو بده بالا. گفت همه ی چهارده سال رو ماشین نداشتی. گفتم درسته. گفت فقط زمستونا شیشه رو بالا میدم. گفتم درسته اما تو کُنه مطلبو بگیر. مرتضی گفت صبرکن ببینم درست فهمیدم یا نه، تو میگی که بهتر از اون عوضی لعنتی که اون بالاست میدونی چطور باید زندگی کرد؟ وقتی حرف میزد یک فیلتر پلاس روشن کرد و شیشه را کمی پایین داد. گفتم دقیقا. میدونی، فاصله من از این کف تا اون بالا توی پنت هاوس لعنتی چقدره؟ گفت آره. نباید می گفت آره. باید می گفت نه، که من حرفم را تمام کنم. بهش زل زدم که حرفش را ادامه بدهد. دود سیگار را بیرون داد و گفت: یک کهکشان راه شیری. گفتم درسته اما حرف من این نیست. گفت چرا همینه. واقع بین باش فاصله تو تا اون لعنتی که اون بالا داره تو پنت هاوس لعنتیش عشق و حال میکنه یه کهکشان راه شیریه. گفتم آره درسته اما...نگذاشت حرفم را تمام کنم و مثل اوباما که تاکید می کند دستش را به طرز خاصی تکان داد و گفت آره همینه. تو، تا اون بالا؟ خدای من حتی ناسا هم نمی تونه کمکت کنه.

گفتم درسته لعنتی یه دقیقه گوش کن. کنه حرفمو بگیر. گفت: زهر مارِ کُنه. کُنه چیه؟ تازه یاد گرفتی؟ گفتم مرتضی ما چند ساله همو میشناسیم؟ گفت 14 سال. گفتم مرتضی پس باید خوب بدونی من سالهاست از واژه کُنه استفاده میکنم. گفت من که نشنیدم. گفتم البته که شنیدی. خوبم شنیدی. بارها شنیدی. آخرین بار توی کافه عکس وقتی اون دختر فریبنده هوس انگیز داشت رد می شد گفتم بری توی کنه ش چیزی نداره. مرتضی گفت نه بی خود به من القا نکن. خوب یادمه که تو گفتی اگر بری توی مغزش چیزی نداره. گفتم من القا نمی کنم تو می دونی دایره واژگان من غنیه. گفت اما کُنه رو تو هیچ وقت نمی گفتی. شیشه را داد بالا و توی صورتم دود کام آخرش را فوت کرد. گفتم : خدایا همین الان  گفتم اون شیشه لعنتی رو بذار پایین بمونه. اینجا روسیه تزاریه که یخ بزنی؟ 1 ثانیه تفاوتشه. و به داشبود اشاره کردم و گفتم  یه نخ سیگار بده. سیگار را گرفتم و فندک زد زیر سیگارم. شیشه را با حرص پایین دادم. هواسرد بود و شیشه مثل یک حلزون مریض آهسته پایین می آمد. گفت حالا حرفتو بگو. گفتم یادم رفت. گفت درباره اون یارو عوضی بی همه چیز داشتی حرف میزدی که اون بالاست. گفتم لعنت بهش. ببین چطور شبمونو خراب کرد. مرتضی خم شد و نگاهی انداخت و با سرش حرفم را تایید کرد و گفت آره، اون یه جاکش واقعیه. منم به شکل استفهام آمیزی سرم را تکان می دادم و زمزمه کردم سرمایه دارای لعنتی. اینروزا همه جا هستن. باید همشونو بندازن تو کوره ازشون صابون درست کنن. کاپیتالیسم خود پسند.

این یعنی چی مرتضی؟ من هرچی تصویر از نویسنده ها در ایران دارم درب و داغونه. یه مشت بدبخت بی پول یه وری.

مرتضی گفت: آره. صادق هدایت با اون قیافه سایکیکش.

گفتم: میبینی؟ آقا هرچی نویسنده داشتیم یا بی پول، یا تو سری خور یا شیدای آلاخون والاخون.

مرتضی گفت: هی اونو. گفتم کیو؟ گفت اون یارو. برگشتم نگاه کردم. مرد لاغر درازی بود که مثل سایه جلوی ورودی برج ایستاده بود. مرتضی گفت داره مارو نگاه میکنه. گفتم خب این یعنی بهمون مشکوکه؟ گفت آره، دیدم از اتاقک گرم و نرمش اومد بیرون و الان چند دقیقه ست مارو نگاه میکنه. گفتم خب بکنه. همین درازو می بینی؟ لااقل ماهی یه سکه از هر کدوم از این طبقه ها شیتیل میگیره. مرتضی گفت من فکر میکنم بریم بهتره. به هر حال اینجا تو این محله با پراید، می دونی حق داره مشکوک باشه.

استارت که زدم صدای ماشین بلند شد. مرتضی گفت این لعنتی چیه؟ هواپیمای سمپاشیه؟ گفتم مخزن اگزوزش سوراخ شده. گفت این صدای سوراخ نیست. یه شکافه. مطمئنم یه شکافه. حرکت کن الان همه محل میریزن بیرون. حرکت کردم و توی کوچه پس کوچه های الهیه گم شدیم. گفتم مرتضی از کجا برم. گفت نمی دونم، اما چرا، صبر کن. یه زمان یه دوست دختر داشتم خونه ش نیاوران بود. گفتم خب؟ گفت یه جای خوب توی نیاوران، یادش بخیر. زدم روی ترمز و به چشمهایش خیره شدم. انگار که به خودش آمده باشد گفت: خاله ش. گفتم خاله ش؟ گفت آره. گفتم خاله ش چی؟ گفت خونه ش الهیه بود. گفتم باشه پس تو دختره رو حتما چند بار آوردی اینجاها. درسته؟ پس زودتر بگو چطور میتونم از این لابی های هزارتوی سرمایه داری خارج بشم هوای اینجا داره تمام عقده های درونیمو بیرون میریزه. گفت اما من اونو نمی رسوندم. من الان 3 ساله ماشین دارم. دوستیم با دختره برای چهار سال پیشه. گفتم مرتضی کُنه. مرتضی جون مادرت کُنه حرفمو بگیر. گفت برو چپ. رفتم چپ. گفت سیگار می خوای؟ گفتم نه. گفت چرا زود عصبی میشی؟ گفتم برای اینکه دوست داشتم یه پنت هاوس داشتم. از کنار یک ساختمان گذشتیم و مرتضی گفت عه ه ه ه خاله ش ش ش. وقتی می گفت عه خاله ش، سرش را صد و هشتاد درجه همراه با ساختمانی که از کنار پنجره ماشین عبور می کرد چرخاند. بعد کمی به فکر فرو رفت و گفت میدونی گه ترین نقد چه نقدیه؟ گفتم نه. گفت نقد از ثروتمندان. گفتم چطور؟ گفت تنها انتقادیه که منتقد حاضره جاشو با نقد شونده عوض کنه. این یه انتقاد کثیفه. خیلی کثیف. گفتم آره. گربه دستش به گوشت نمیرسه؟ خندید و سر تکان داد.

ماشین عطسه کرد. صدایی شبیه شلیک توپ لیاخوف روسی وقتی مجلس را به توپ بست. و بعد صدای آهن آلاتی آمد که روی آسفالت کشیده می شوند. مرتضی گفت شکاف باز شد. کف زمین که خوابیدم دیدم یک مخزن بزرگ فلزی چرک از ته ماشین روی آسفالت است. اگزوز بود. همانجا کف زمین گفتم این نتیجه گیر دادن به اون فرد محترمی بود که در پنت هاوس داشت برنامه وزین من و تو می دید. مرتضی از آنطرف داد زد فایده نداره. من از کف خیابان داد زدم چی فایده نداره؟ مر تضی از آنطرف داد زد دیرشده، حالا باید توئون بدیم دهنمون سرویسه اون بی گناه بود. از زیر ماشین داد زدم یه جور میگی انگار خودت تمام مدت داشتی تحسینش می کردی. مرتضی از آنطرف داد زد نه اما این ویژن رویایی تو بود که مارو الان تو این وضع انداخته. حالا کامل روی آسفالت سرد افتاده بودم و زیر ماشین داشتم اگزوز را می کندم. داد زدم کارتم توی خونه ست. پول نقد چقدر داری؟ از آنطرف داد زد: گفتم بذار کیفمو بردارم گفتی نه بیا بالا بریم. داد زدم یعنی الان ما پول امداد خودرو نداریم؟ داد زد همینطوره، و بدتر اینه که اینجا الهیه ست. یعنی آدمی تو خیابون نیست که بیاد کمکمون. داد زدم زنگ بزن به مهدی، بگو مهدی بیاد دنبالمون. گفت مهدی زن داره. از زیر ماشین بیرون آمدم. تکیه داده بود به ماشین و سیگار دود می کرد. گفتم چی داره؟ گفت زن. گفتم خب مگه چیه؟ یعنی چی زن داره؟مگه زن داشتن چه اتفاقیه که می گی زن داره! بر گشت گفت خب زندگی زناشوییه دیگه. آدم زن دار که مجرد نیست این وقت شب بیاد دنبال ما. گفتم مرتضی این چه ایده ایه تو داری؟ گفت به هر حال من فکر میکنم نباید مزاحمش بشیم. رفتم نشستم روی کاپوت که باسنم گرم بشود. خیابان به طرز بی رحمانه ای سرد بود. سکوت کاپیتالیسم. مرتضی هم آمد روی کاپوت نشست. گفتم چقدر دیگه باید می رفتیم تا از این محله بیرون بیایم؟ گفت ته این خیابون همه چیز تموم میشد. لبخند زدم. گفتم یه سیگار میدی؟ خندید و نصف سیگارش را داد. گفت این آخریش بود. گفتم چه کنیم؟ گفت میدونی قصه چیه؟ گفتم آره میدونم، همه چیز از خواست شروع میشه. گفت توی یه ارکستر بزرگ وقتی کار تو طبل زدنه طبل بزن. به گیتاریست نگاه نکن. چون طبل زدنت خراب میشه اونوقت به کل ارکستر گند میزنی. گفتم قصه ما قصه پنت هاوس نیست مرتضی. گفت معلومه که نیست. قصه ما قصه اونیه که باید یادش بیاد تو ارکستر چی باید بزنه. گفتم آره، درسته. گفت ما چند ساله همو میشناسیم؟ گفتم 14 سال. گفت چقدر ماجرا داشتیم. گفتم خیلی بیشتر از همه دوستایی که 14 سال با هم دوستند. گفت پس من تورو میشناسم یا نه؟ گفتم آره. گفت تو عمرا بتونی با جوراب پشمی نارنجی و روبدوشامبر ژاپنی توی یه پنت هاوس زندگی کنی. تو اینی که الان هستی هستی. تو اون نیستی. گفتم مرتضی. گفت چیه؟ گفتم دارم یخ میزنم. گفت منم، اما نباید بخوابی. میفهمی نباید بخوابی... ادای این فیلمها را در می آورد که نمی گذارند طرف بخوابد که یخ نزند. زدیم زیر خنده. بلند. آزاد. قهقهه زدیم. در اعماق کاپیتالیسم. با جیب خالی.