آنطرف خیابان
حال من هم به اندازه خودش گرفته شده بود. گفتم سعی کنم یک جور دیگر همه ماجرا را توضیح بدهم که قبول کند به درد هم نمی خوریم«هیچ می دونی؟...» کلمه ای برای ادامه اش در سرم ظاهر نمی شد. سکوتم طولانی شد.
«چیو؟ »
برای توضیح دادن باید ایده ای چیزی داشته باشم. مغزم کار نمی کرد.
«...هیچ می دونی که. آه لعنتی» پشت ساق پایم را گرفتم و صورتم را مچاله کردم. «گرفت...گرفت لعنتی.» کمی لِی لِی کردم.
«چی شد؟ پات گرفت؟»
«بعضی وقتا ساق پای چپم میگیره. عصبیه.»
«صبر کن» نشست زمین و شروع کرد با دستهای ظریفش عضله پشت ساق م را فشار دادن. فکر می کرد محکم فشار می دهد. حتی با نگاهش کنترلم می کرد که زیاده روی نکند. فشار دادنش تمام شد چه؟ باید چیزی دست و پا می کردم که بگویم.
پرسید «اینجاس؟»
«چی؟»
«درد!»
« آره... دستت درد نکنه.»
«من فهمیدم می خوای چی بگی.»
«فهمیدی؟ چیو فهمیدی؟»
ماهیچه را ول کرد. با شست چپش، نرمی کف دست راستش را ماساژ داد. دستش خسته شده بود. از همان پایین نگام کرد. آدمها وقتی از پایین به بالا نگاه می کنند صورتشان معصوم تر است. از این بالا خوب نگاهش کردم. گفت « می خوای بهم بگی از اولش داشتم اشتباه می کردم.»
فرصت نداد چیزی بگویم. پرسید «بهتر شد؟»
«چی؟»
«پات»
«آها آره. مرسی» پایم را خم و راست کردم. انگار که لولای روغن خورده در را چک میکنم ببینم نرم کار می کند یا نه «خوب شد. ممنون. بذار کمکت کنم بلند بشی.»
هنوز خم نشده بودم که خودش جستی زد و بلند شد. زانوهایش را تکاند. خاکی نشده بود ولی تکاند. همانطور که به زانوهایش سیلی می زد گفت «نیتمم اشتباه بود. خودم که می دونم. لااقل به خودم کلک نزنم.»
گفتم «من نمی دونم چی بگم.»
«میدونم.»
پرسیدم«حالا می خوای چیکار کنی؟»
« همون کارایی که قبلا می کردم.» خندید و دستهایش را از روی استیصال باز کرد. شبیه آدمی که تسلیم شرایطی ست که دوستش نداشته.
کمی پشت گردنم را مالیدم. داشت به اولین دکمه لباسم نگاه می کرد. یا جایی نزدیک چال گلویم.
پرسیدم «کدوم طرف میری؟ می تونم تا یه جایی برسونمت.»
اطراف را نگاه کرد و انگار که یادش آمده باشد کجاست پایین خیابان را نشان داد.«اونطرف. خودم میرم. با مترو.»
رفتم طرف ماشین که بالای خیابان بود. از هم که دور می شدیم برای پا تشکر کردم. پایم را بلند کردم و گفتم« ممنون. خوب خوب شد.»
خندید و اشاره کرد «اون یکی»
پای راستم را بالا گرفته بودم. آنقدر دور شده بودم که لبخند ماسیده ام را نبیند.
***
آنطرف خیابان پسر و دختری با هم حرف می زنند. من حسودی میکنم. با تمام وجودم. آنقدر حسودی می کنم که قفسه سینه ام سنگین بشود که همینجا بمیرم. شاید دل کسی در آسمانها بسوزد و چیزی شبیه به این برایم رقم بزند. برای آسمان که کاری ندارد. من بهش باور دارم. کسی آن بالا مامور شده تقدیر آدمها را بنویسد. اگر باور نداشته باشم دق می کنم. نمی شود بدون باور به چیزی که زندگی ات را زیر و رو کند ادامه داد. لااقل من نمی توانم. حالا دختر زانو زد که پای پسر را ماساژ بدهد. نفهمیدم چه شد که پایش درد گرفت. شاید خودش را لوس کرده. عاشق اینم کسی خودش را لوس کند. کسی که من عاشقش باشم نه هیچ کس دیگری. هر کس دیگر خودش را لوس کند دلم بهم می خورد. دخترهیچ ترسی ندارد از اینکه وسط خیابان روی زمین بنشیند. منم اگر بودم می نشستم. حتی اگر زمین خیس بود. اصلا برایم مهم نبود. هیچ مهم نبود. کامل می نشستم تا کل شلوارم کثافت بشود. حتی یک ماشین هم رد بشود گل بپاشد روی سر و کله ام. دختر روی زمین نشسته و دستهایش را می مالد. طفلک دستش از گیر رفت. پسر را نگاه میکند. پسر خم شد که بغلش کند اما دختر اجاز نداد. شاید خجالت کشید جلوی مردم. هیچ خجالت ندارد. من بودم اهمیتی نمی دادم. نهایتش دستگیرمان می کنند. توی کلانتری داد میزنم آقا عاشقشم. عشق این چیزها حالی اش نیست. من را ببرید انفرادی اصلن. شاید هم نگویم. ممکن است لج کنند ببرند. نمی دانم به هر حال. انگار پسر کمی دلخور شد. دختر دستهایش را باز کرد که از دل پسر در بیاورد. می خواهد جبران کند و پسر را بغل کند. اینبار پسر اجازه نمی دهد. خدایا چه مرگشان شده. با این بازیها وقتشان را هدر می دهند. من بودم اهمیتی نمی دادم. توی عاشقی کردن نباید مصلحت اندیشی کرد. ممکن است دیر بشود. ممکن است همه حسهای خوب دیر بشود. ممکن است مامور تقدیر لج کند بگوید اصن گه خوردید برید پی کارتان. دختر رفت پایین خیابان. پسر رفت بالای خیابان.