همیشه
وارتان گفت: همیشه بازیهایی هستن که شاید هم بازی نیستن. مث شوخیهای مریضی که روزگار با آدم میکنه. همیشه فیلسوفهایی هستن که وسط شیرابههای نقیض عقایدشون غلت میخورن و توی همون وضعیت به حرفای تازهتری فکر می کنن. همیشه احساس بی فایده بودن مثل یه استاکر لجدرآر همراهته. حتی برای یک رئیس جمهور. همیشه حسی هست که وادارت میکنه اشتباهی بگی دوستت دارم. برای همینه که من به همه دوستت دارمها مشکوکم. همیشه ...
نگذاشتم «همیشهی» بعدیاش را بگوید. میدانستم خیلی جملهها هست که میتواند با همیشه شروع کند. خیلی عجیب میتواند به همهی چیزهایی که فکر می کند یک همیشه بچسباند.
گفتم: خب که چی وارتان؟!
گفت: همیشه همینو میگی.
گفتم: نه همیشه. اما می دونی چرا میگم.
لب پایینش را مکید و نگاهش را هی کرد طرف دیگری. هرجا خیلی دورتر از جایی که ایستاده بودم.
گفتم: دلخور نشو.
گفت: نمیشم.
گفتم: وارتان اصل حرفت رو بزن.
گفت: حرفام که اصل نداره. همهش همیناست که میگم.
گفتم: اینا رو خودت فقط می فهمی.
لالهی گوشش را آهسته مالید و گفت: فکر میکردم دیگران هم می فهمن.
گفتم: اگرم بفهمن اهمیت نمیدن. چرا باید اهمیت بدن وارتان؟ چرا باید کسی حوصله کنه عقیدههای تورو درباره همه چیز بدونه؟ اونم جمله هایی که با همیشه شروع میشه.
گفت: راس میگی.
گفتم: راست میگم.
وارتان مثل همیشه سعی کرد صدای انگشتهایش را در بیاورد. مثل هر بار که نمیداند با دستهایش چکار بکند
گفتم: حالا بی خیال...
گفت: همیشه که...
و حرفش را دزدید. فهمیده بود مثل همیشه با همیشه شروع کرده.
پوزخند زدم
کمی لبش را باز کرد. شاید سعی کرد لبخند بزند. اما شبیه پوزخند بود.
ها کردم. و بخار آینه را با نرمی کف دستم پاک کردم. و رفتم. شاید هم او رفت. یکی از ما در آینه ست.