خان دایی

دخترکم

این نامه را برایت می نویسم به این امید که روزی خودت بتوانی بخوانی اش. اگر زندگی ام مثل همه آن آدمهای بیرون بود، الان دختری داشتم همسن و سال تو. اما چه فرقی می کند؟ دایی بودن هم یک نقش است مثل همه نقشهای دیگر. معلوم است که یادت نمی آید، یکروز، حدود هفت سال پیش، که انگار همین دیروز بود، در همین وبلاگ خبر تولدت را نوشتم. امروز وقتی کنار بستر ات نشسته بودم و دستهای لاغر و کوچک ات را نوازش می کردم، وقتی دیدم داغی، تب داری مثل همه این سالهایی که تب کردن ات را دیدم نگران شدم و برایت از همان معجون جادویی درست کردم و آوردم که بنوشی. همان معجونی که تو را مادر تمام اژدهای زرد و نارنجی میکرد. همان که تو را پرنسسی زیبا و دلفریب با قدرتهای خارق العاده می کرد که می توانست همه قورباغه های غمگین را پروانه کند. اما تو قبل از نوشیدن، مادرت را صدا زدی و چیزی در گوشش گفتی. مادرت هم خندید و چیزی در گوش ت گفت. و لازم نبود کسی بگوید که به معجون من شک کرده ای. من نشنیده و ندیده می دانم در ذهن زیبایت چه می گذرد. روزها و روزها بزرگ شدنت را دیده ام. بازی کردنت، خندیدن و گریه هایت را.

جان دایی،

راستش کمی ترسیدم. این اولین باری بود که تو برای شک کردن ات به منبعی دیگر یعنی مادر رجوع کردی تا دروغ مرا کشف کنی. این تب کردن تو، با همه تب کردن هایت فرق دارد. این تب کردن بخاطر آن واکسنی است که به بازوی ظریف و شکننده ات زده اند تا اینکه دو ماه دیگر بروی مدرسه. دایی فدای مدرسه رفتنت بشود. دورت بگردم نکند مدرسه تورا عوض کند که دیگر دایی ات را باور نکنی. تصدقت، پس بگذار زودتر خودم اعتراف کنم همه آن مایعاتی که وقتی مریض بودی به تو می دادم و می گفتم اشک اژدهاست عرق کاسنی بود. همه آن مایعهای قرمز رنگ را هم که می گفتم خون اژدهاست شربت سینه بود. فرشته ی کوچک من، نکند یک وقت بروی مدرسه باسواد بشوی و بگویی دایی ام فریبم داد. آخر من ناچار بودم با اعجاز خیال و دنیاهای جادویی و نیروهای شگفت انگیز چیزی را که برایت مفید بود و نمی خوردی را بنوشانمت.

پرنسس مهربانم

دایی تورا خیلی دوست دارد. برو مدرسه. معلم ت را دوست بدار. بچه ها را دوست بدار. همه غذاها و داشته هایت را با آنها شریک باش. دایی جانم آدمهای تلخ را خواهی دید اما نگران نباش چون به همان اندازه آدمای شیرین در دنیا وجود دارد. دایی جانم خیلی چیزها خواهی شنید، شگفتیهای زیادی در انتظار توست، حیرتهای زیادی هست که باید مزه اش را بچشی، و الهی دایی ات بمیرد که غمهای زیادی ام هست که باید لمس کنی. دایی جانم این دنیا خراب آبادیست که غصه های زیادی دارد اما تسلیمشان نشو. تو خوب باش. شریف باش. تو شاد باش تا دیگران دلشان به دل تو تازه شود. نکند دل کسی را بشکنی. نکند به کسی پز چیزی را بدهی که او ندارد. نکند با زبانت نیش بزنی. هر که را دیدی از همه بدتر است بیشتر به عشق نیاز دارد، پس سکوت کن و در قلبت به او عشق بورز. دلت از هیچکس نرنجد، یا اگر رنجید هرگز اجازه نده کینه در قلبت باقی بماند که کینه بدترینِ مرضهاست. دایی جان سالهای زیادی گذشت تا بفهمم برای هر چیزی انتهایی وجود دارد الا احساس عشق به همه چیز. و این قابلیتیست که خداوند در قلب همه ما آدمها گذاشته است. می دانی چرا خداوند حد و مرزی در عشق ندارد؟ چون او عشق نمی ورزد، بلکه خود عشق است.

ورزیدن، عمل است و عمل از آن مخلوقات است. پس بیا و حرف دایی زخم و زیلی ات را گوش کن و محبت نکن، بلکه خود محبت باش.  همیشه خود جنس باش نه استفاده کننده از آن متاع. گلی باش که از بوی خود بی خبر است. هر صفت خوبی که شنیدی و فهمیدی، همان باش و نه آنرا رعایت کن. اگر رعایت کنی مثل گلی پلاستیکی خواهی بود که تنها زیباست اما نه بویی دارد و نه رشدی. همه خوبی ها باش.

من برای همه همسن هایت که مثل تو اینروزها واکسن میزنند دلم می تپد و اشک ذوق کردنم دائم از پلکهایم اینطرف و آنطرف میریزد و هی مجبورم آب دماغم را بالا بکشم و خودم  را جمع و جور کنم و با کف دستم چشمهایم را بمالم و بخندم.

امضاء: خان دایی

 

 

سگها خوبند، در تلویزیون.

رفته بودیم کارگاه آهنگری. بیرون شهر، یک زمین خاکی بزرگ کثیف، با بی نهایت آهن آلات زنگ زده ی روی هم انبار شده. خاکِ چرک و چرب محوطه پُر از تکه آهن های به درد نخور و میلگردهای کج و معوج بود. دیوارهای دور تا دور، مخروبه های کهنه ای که تنها وظیفه شان معین کردن قلمرو بود و نه حفاظت محیط کارگاه. می خواستیم چند قطعه بزرگ فولاد سفارش بدهیم که طبق نقشه سوراخ شده باشند. جلوی دروازه ی زنگ زده از ماشین پایین آمدیم و از لای نرده هایش وارد شدیم. همراهم مهندس جوان و کم حرفی بود که به همه چیز لبخند می زد. می دانستم آلونک فرتوت انتهای زمین، محلیست که نگهبان و صاحب کارگاه از گرمای ظهر در آن خزیده اند. سکوت مثل بختکی فربه خودش را روی همه آن مساحت نفرینی انداخته بود. چشمهای تنگ شده ام از آفتاب، آلونک را نگاه می کرد. حرارت خورشید، آلونک را جلوی چشمهایم می لرزاند. کمی که گذشت داد زدم«های.»

بختک سکوت، از خلسه پرید و "هایم" همه جا پیچید. متوجه نقطه سیاه رنگی شدم که از پشت آلونک بیرون آمد. به مهندس جوان گفتم «اونو میبینی؟»

داشت به چند تیرآهن کج و کوله لبخند می زد. گفت«کدوم؟»

گفتم« اوناهاش. اون ته. سیاهه.»

چند قدم از من جلوتر رفت تا بهتر بببیند. دستش را سایبان چشمهایش کرد. من هم همین کار را کردم. یک نقطه سیاه که داشت بزرگ تر می شد. این یعنی داشت به طرف ما می آمد. یک نقطه سیاه داشت با نهایت سرعت به طرف ما می آمد و خیلی زود واضح و واضح تر میشد. یک سگ بود. یک سگ روانی خونخوار بود. صدای مهندس جوان به گوشم خورد «مهندس، یه سگه. سیاهه. داره میاد پیش ما. چه سرعتی داره.»

برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم. پشت سر، همیشه اولین گزینه فرار بشریت بوده. ذهن آدمی در این لحظات از بزرگترین ابرکامپیوترهای جهان سریعتر کار می کند. مسافت، مسیر فرضی فرار، شتاب اولیه و میزان انرژی برای جابجایی را محاسبه می کند. ذهن پیام داد فرار فایده ای ندارد. اما تسلیم نشد چون مسئول بقاست. میلیونها سال تکامل را طی کرده تا در چنین مواقعی مانع از مرگ بشود. موتور سرچ ذهن به کار افتاد و همه فیلمها، کتابها و خاطرات هزاران سال زندگی های متمادی ام در سیاره زمین را جستجو کرد تا راه حلی پیدا کند. نتیجه جستجو این بود: با توجه به سرعت سگ، میزان خونخوار بودنش و مسافت شما تا اتومبیل، بهترین راه این است که مثل فیلم وسترنی که در دوران نوجوانی دیدی، به سفارش جان وین در مقابل سگ وحشی هیچ عکس العملی نشان ندهی.

مهندس جوان گفت«مهندس نزدیک شد. نظر شما چیه؟»

گفتم « از جات تکون نخور.» از پشت می دیدم که از هر مجسمه ای بی حرکت تر ایستاد. می توانستم مطمئن باشم که حتی حرکتهای سلولی بدنش هم متوقف شدند. ضربان قلبش را نگه داشت. گردش خون متوقف شد و با تیرآهنهای کج و کوله کنارش یکی شد. تنها نصیحتی که برای زنده ماندن می توانست بشنود را شنید و عمل کرد. این اولین و آخرین باری بود که دیدم کسی بلافاصله بعد از شنیدن نصیحت با تمام وجودش به آن عمل می کند.

سگ بدون آنکه سرعتش را کم کند ساق پای مهندس جوان را گاز گرفت. از اینجا به بعد را صحنه آهسته دیدم. مهندس جوان برگشت، نگاهی به من انداخت و گفت «به گا رفتم، مهندس.» این اولین وآخرین باری بود که دیدم جوان متشخص و مهربانی که به همه چیز لبخند می زد از کلمات خلاف عرف اجتماع استفاده کرد. وقتی این جمله را می گفت نگاه حزن آلود مردی را داشت که با تمام وجودش به نصیحتی عمل کرد و نتیجه ای نگرفت. لحظاتی بعد، صدای جیغ مهندس جوان بلند شد و در نزاع با سگی که ساق پا را ول نمی کرد گرد و خاک زیادی بلند شد. من به طرف آلونک می دویدم و فریاد میزدم. مردی با یک زیر شلواری گشاد آبی رنگ و یک زیرپیراهنی آستین دار سفید از آلونک بیرون آمد و شروع کرد انگشتش را مکیدن. فریاد میزدم سگ، سگ، سگ و او هم بیشتر انگشتهایش را می مکید. نزدیکش که رسیدم نفسم بالا نمی آمد. بریده بریده می گفتم س...گ. پا...بگیرش...

مرد که هول کرده بود انگشتهایش را نشانم می داد و می گفت «نمی زنه. نمی دونم چرا نمی زنه!»

گفتم«خدا لعنتت کنه چی نمیزنه؟! برو بگیر سگتو.»

نمی توانست با انگشتهایش سوت بزند. یا لااقل آن موقع گیر کرده بود و سوت نمی زد. در حال فریاد زدن دوید به سمت کارزار. من هم به شکل غریزی دویدم و سوت زدم. این کاری بود که از بچگی دوست داشتم. سوت دو انگشتی. تک دست. یک انگشتی و دیگر فرصت نشد بی انگشتی را یاد بگیرم چون خیلی زود دوران کودکی تمام شد و کارهای مهمتری از سوت زدن بر سر راه تقدیرم قرار گرفت. با سوت من، سگ روانی پای مهندس جوان را رها کرد.

حدود یک ساعت بعد، کنارمهندس جوان، در آمبولانس نشسته بودم. داشت ناله می کرد و زمزمه می کرد «چهارصد هزار تومن. چهارصد هزار تومن...» به درمانگاه که رسیدیم بعد از معاینه و پانسمان و چند آمپول مختلف، دکتر گفت که می بایست طی دوره ای آمپولهای هاری را تزریق کند. و این شد که مهندس جوان مدتها در شرکت، به عنوان کسی که با شلوار جین چهارصد هزار تومانی مورد گازگرفتگی سگ قرار گرفته و باید آمپول هاری بزند موضوعی برای تفریح و تفرعن همکاران شد. مردم همیشه مترصد این هستند که به تراژدی ها بخندند. مهندس جوان برای من مرد بزرگی بود. تنها کسی که در بحرانی ترین لحظات، آنجایی که پای مرگ و زندگی در میان است به حرفم اعتماد و به آن عمل کرد. مقصر من بودم که به جان وین اعتماد کردم. آدم باید بداند به چکسی اعتماد کند.  

حیوانات باید در قلمرو حیوانات باشند. یا اینکه دوست داشتنی بودن، چیزی از کثافتکاری های حیوان کم نمی کند. و یا انسانهایی که حیوان دارند، حفره های درونی خود را با عشق ورزیدن به حیوانات جبران می کنند. هرچقدر هم از این حرفها بزنم درواقع درحال پنهان کردن این هستم که: من از سگ می ترسم. حیوان عجیب افقی، با تعداد زیادی پا، و پوزه ی نمناک و نفسهای تند و چشمهای ابله براق و آرواره های غیر قابل اعتماد. و آن زبان صورتی رنگ پُرزدار نفرت انگیزی که نمی تواند سرجای خودش آرام بگیرد و مدام باید به این طرف و آنطرف مالیده شود.

سگها را دوست دارم تنها وقتی که در تلویزیون هستند. چون می توانم به محض حمله، کلید خاموش را روی ریموت کنترل فشار بدهم.