کشتی خاکستر به کافه نشسته

کشتی حمل خاکستر، ناگهان به میز کافه نشست. لیوانهایمان را گرفتیم که سرنگون نشوند. دستبند رنگینم یعنی که یادم نرود تنهایی از شکم بی کسی می گذرد. گفتیم و خندیدیم. چای لیوان کاغذی مان تمام نمی شد و هر چه می خوردیم بازهم داشت. پول هم زیاد بود. سیگار هم. حرفهای خسته هم بود. خنده هایمان امیدی ست که تنش را بمالد به نا امیدی، هیچ به جایی اش برنخواهد خورد. ما تداعی کنندگانیم که امید را زنده نگه می داریم وسط هیچ. ما کتاب خرندگانیم، حرف زنندگانیم، سینما روندگانیم، سالاد خورندگانیم با کوکایی که توی لیوان در دار باشد، با نی. آه صندلی ماساژ که دلبرک موطلایی بروشور می دهد پانزده دقیقه اش می شود دوازده هزارتومان چه قلمبگی های مطبوعی دارد وقتی هی فشارت می دهد از پایین تا بالا. و چنین ما از ماساژ شوندگانیم. بعد که تفریح زیر سالنهای سقف دار تمام شد رفتیم پارک پردیسان، از آنطرفش که بادبادک هوا می کنند. رفتیم توی گودی اش کنار موزه حیات وحش، زیر درخت توت و بادبادکها را تماشا کردیم. ما بادبادک نداشتیم چون سن مان بالا رفته بود و خجالت می کشیم بادبادک هوا کنیم. برای همین خیالمان را پر دادیم. آن بالا در آسمان بادبادکها دنباله داشتند رشته رشته رقصنده با باد. یکی هم بود شبیه کایت بود کلافه و بی تاب خودش را به در و دیوار آسمان می زد. می خواست اوج بگیرد. صاحبش دل نداشت بند بلندپروازی های کایت را شل کند. آنطرف یک دختر بود که با پسر همراهش شوخی می کرد. مثل گربه صورت پسر را می لیسید، گوشهایش را می کشید، زبان را نشان پسر می داد و موهای پرپشت مشکی اش را به همه جا می پاشید. آنقدر از سر و کول پسر بالا رفت تا اینکه نرینگی طغیان کرد و دختر را بغل کرد و فشار داد. از دور مثل گرگهایی بودند که در بهار به هم می پیچند. مردی کنار حوض بی آب صورتش را می مالید. ریشهای کوتاه جوگندمی داشت و دستهای کوتاه با مچهای ضخیم. دختری با سگ اش رد شدند. سگ پشمالوی سفید کسل کننده ای که جز علامت گذاری بوته ها چیز دیگری برای تماشا نداشت.  زوج تازه به عشق رسیده ای با سبد میوه به چمنها زدند که به درختها برسند که شاید بوسه ای از هم بدزدند. گربه ای خودش را کشید. خورشید آرام کمرنگ  شد. برج میلاد بالایش بنفش بود و همه ی آن وقار دراز شهر، در پوشش لامپهای بنفش، مثل اسباب بازی های چینی، پلاستیکی تر از همیشه به نظر رسید. 

توضیحات مبسوط

دیدم بد نیست چیزی درباب حذف این پست و پست گذشته و همینطور یک مشت حرف دیگر بنویسم. همانطور که خیلی از شمایی که سالها اینجا را پیگیری می کردید می دانید، سبک و سیاق نوشته های این وبلاگ طوری نیست که مایل باشد از یک حد معینی نزدیکتر به خود نویسنده شود. این موضوع یک سیاست نیست بلکه از خصوصیات رفتاری و شخصیت راوی این نوشته ها بر می آید. پست گذشته درباره "مهاجرت" بود. اگر دقت کرده باشید اِلمانهای مربوط به مهاجرت در بخشهای مختلف تکرار شده بود. اما برداشتهای صورت گرفته از آن متن، باعث می شد که مخاطب به طرز عجیبی وارد حیطه های شخصی وبلاگ نویس بشود. بخشی از این ورودها، طبیعی است. طی سالها همیشه این کنجکاوهای بی مبالات وجود داشته اند و ندیده گرفتنشان بهترین راه حذف کردنشان است. یکی دو نفر هم هستند که دست به فحاشی، ناله و نفرین و این اداهای بدوی می زنند که بیشتر برایم خنده دار است و دستمایه شخصیتهای کمیک داستانهایم هستند. خب سالها وبلاگنویسی آنقدر به من یاد داده که بتوانم این حواشی را مدیریت کنم. اما اصلی ترین دلیل حذف پست گذشته ام این بود که به اشتباه باعث می شد آدمها اینطور برداشت کنند که چراغ سبزی درمقابلشان است که می توانند درباره مسائل خصوصی گفتگو کنند. و یا حتی پیگیری کنند که چه شد؟! خب من این چراغ سبز را خاموش کردم تا این برداشت اشتباه پایان یابد.

اما علت حذف این پست که در خصوص فرزاد حسنی بود، مدت دار بودن این نوشته بود. هیچ مایل نیستم در حافظه این وبلاگ پستی کامل  در خصوص فرزاد حسنی باقی بماند. حرفم را زدم و کسانی که باید می خواندند، خواندند و حالا حذف می شود چون جنس موضوعی که به آن پرداخت شده، دارای تاریخ انقضاء است.

از تعداد زیادی از شما تشکر میکنم. ممنونم از اینکه سطح شعور خودتان را بالا نگه می دارید. ممنونم از اینکه اینقدر شخصیتی مستقل، و با ثبات دارید. تکلیف خودتان با خودتان معلوم است. رابطه خواننده با نویسنده را خوب می شناسید. شاید زیر کامنتهایتان چیزی ننوشتم، اما شامه ای خیلی تیزتر از چیزی که فکر می کنید دارم و می فهمم چکسی در چه جایگاهی، با چه قصدی و چگونه با نوشته های وبلاگ برخورد می کند.

یکی از آرزوهای من از ابتدای وبلاگ نویسی ام  داشتن تعداد زیادی مخاطب استخوان دار باهوش و رِند بوده. خب از این دست  خواننده دارم اما افق های جاه طلبی ام به این حد رضایت نمی دهد. نمی دانم آینده چطور خواهد بود. اما چه از طریق این وبلاگ و چه در حوزه های دیگر سعی خواهم کرد و هرگز متوقف نخواهم شد.

مسئله ای نیست

درباره صنعت تولید فیلمهای شیرمعلقی که در لس آنجلس تهیه می شوند مستندی دیدم که بی طرفانه آنچه بود را نشان می داد. سالانه بیش از ده هزار فیلم در این زمینه ساخته می شود که در مقایسه با میانگین 400 فیلم سینمایی هالیوود رقمی غیرقابل قیاس است. زندگی جاکشها و مابقی ضایعات انسانی که مشغول تبیین فرآیندهای تولید تا فروش این تجارت بیست بیلیون دلاری هستند، زوایای خارق العاده ای دارد. گفتگو با جدا شدگان از این حرفه تا تازه واردها و شرح جزئیاتِ همه ی آن کارهایی که باید برای ساخت فیلمی این شکلی انجام بشود حیرت انگیز است. برای توضیح و توصیف بعضی از چیزها لازم نیست تحلیل کنی، کافی است خودش را نشان بدهی. اینطوری عمق ماجرا، تاثیر گذارتر دیده می شود که این مستند دراین خصوص موفق بود. در طول فیلم، مخاطب با همه جنبه های زندگی چند تولید کننده مشهور ساکن دره سنت فلان که هر کدام سالانه بیش از ششصد فیلم شیرمعلقی ساخته بودند آشنا می شود. بخشهای ویران کننده ای در فیلم وجود دارد. مثل اینکه چطور کارگردان از همسر خودش بین گله ای از هیولاهای سیاهپوست فیلم می گیرد و اشاره می کند حس ش را بیشتر کنید یا چطور زن کارگردان حین فیلمبرداری از شوهرش که با یک بازیگر مشغول است، آبجو می خورد و می خندد. راستش آدم نمی داند حالش بعد از دیدن این مستند چطور است. خوب، بد، حیرت زده، سرزنش کننده، ترسان، شگفت زده، محزون و یا ملغمه ی در هم پاشیده ای از همه ی اینها. سیری ناپذیری این شاخه از لذت، پول و شهرت. این سه عامل اصلیست که بازیگری را که می خارد به این ورطه لیز می دهد. در هر فیلم به هر بازیگر بین 150 تا 800 دلار پول پرداخت می شود. البته به جز استارهای مشهور که رقمهایی بالاتر و البته متناوب تر، بسته به نوع هنرنمایی و بکارگیری منفذهایشان دریافت می کنند.

بیش از این حوصله تحلیل و بررسی این تراژدی دردناکی که دیدم را ندارم. معده ام کمی در ترشح اسید زیاده روی کرده که با آلومینیم ام جی تسکینش داده ام. به این هم کاری ندارم طبق آمار، بالاترین سرگرمی جوانان آمریکا و شاید بسیاری از کشورهای جهان، از جمله کشور خودمان که نهادی برای آمار و تحقیق در این زمینه ندارند، دیدن این فیلمهاست.  فقط همه اینها را گفتم که وقتی می گویم برادرمن، حال دنیا خراب است، شاهد مثال داشته باشم. کسی می گفت وقتی به کارخانه تولید سوسیس و کالباس بروی دیگراشتیاقی برای خرید این نوع محصولات پروتئینی نداری. فکر میکنم این جمله اش درباره خیلی از چیزهای دیگر مصداق داشته باشد. هر کس با حداقل سواد و حداکثر هَوَلیسم و هیجانات هورمونی، اگرفرآیند تولید این تصاویر را ببیند، با بدبوترین زباله هایی که انسانیت در آن غوطه ور است بخوبی آشنا خواهد شد و محال ممکن است دفعه ی بعد موقع دیدن این فیلمها بجای برانگیخته شدن، اشک نریزد.

آنجا که شان انسان به همسانی یک سگ عریان با قلاده ای در دست چشمهای شهوانی میلیونها ها انسان دیگر، حقیرترین تمناها را بر انگیزد، آنجاست که باید گفت بودن یا نبودن، مسئله ای نیست. زیرا شرافتمندانه تر از گزینه دوم در این ویرانه، انتخابی می ماند؟