رمزگشایی ناخودآگاهی

«تکلیف‌ها بیهوده مشخص نشدند، مشخص نشدن بیهوده رنگ نیانداخته بر تکلیف‌ها...»

این جمله‌ای است که توی سرم تکرار می‌شود و غیرارادی زمزمه‌اش می‌کنم. به نظر کاملاً بی‌معنی و حتی می‌شود گفت که نشانه‌ای از ابتلا به زوال عقل است. اما یکی که یادم نیست چه کسی بود کما اینکه خودم بوده باشم می‌گفت؛ با رمزگشایی از هذیان‌هایی که می‌گوییم، می‌فهمیم که ناخودآگاهمان پیوسته سعی دارد پیامهایی را به ما برساند. پیامهای ناخودآگاهی ممکن است در تکرار بی‌امان یک ترانه‌ی کوچه‌بازاری یا حتی جمله‌های ریتمیک مبتذل به زبانمان جاری شوند. این پیام‌های پنهان، بعضی وقت‌ها در رویا و گاهی از فرافکنی در آدم‌های پیرانمون جلوه می‌کنند به این شکل که در روز، دو یا سه نفر موضوعی مشترک را با ما در میان می‌گذارند.

نمی‌دانم خودم یا یکی دیگر از صاحب نظران بزرگ در این حوزه می‌گفت؛ نباید از کنار هر پرت و پلایی به سادگی گذشت بلکه باید آن را رمزگشایی و تکنیکهای متعددی را برای تفسیر این دست چیزها به کار بست.

مثال1: به این پرت و پلا خوب دقت کنید؛

تو اگه با من قهری، من که آشتی‌ام...گُله گُله هر شهری عمری کاشتی‌ام... اگه بری از پیشم من دوستت دارم... دوباره فدات میشم صد هزار بارم! (تکرار با صدای جمعیت)

از منظر خودآگاهی:

در نگاه اول به نظر می‌رسد که ترانه سرا و خواننده از نوعی جنون ادواری رنج می‌برند. چرا که «گُله گُله» کاشتن آنهم در شهر‌های متعدد کاملا بی‌معنی است. همچنین چطور ممکن است شرط دوست داشتنِ معشوق، رفتن‌اش باشد. معمولاً یکی باید بماند تا دوستش داشته باشیم و نیز آدمی یک بار برای یکی فدا می‌شود و توانایی صدهزار بار فدا شدن وجود ندارد. مگر اینکه یکبار فدای صد هزار نفر بشوی.

از منظر رمزگشایی ناخودآگاهی:

در اینجا منِ برتر در اَبَرآگاهی، به منِ مادون می‌گوید؛ سعی نکن با من قهر کنی، تو محکوم به عشق منی. گمان مکن که مرا در هفت شهر عشق جا گذاشته‌ای. نه من همه جا با توام و تو گمان می‌کنی مرا ترک کرده‌ای و بدان که در هزاران تولد و زندگیِ کارمیک عاشقانه تو را دوست خواهم داشت.

مثال2: به این دری وری دقت کنید:

این شبی که میگم شب نیست، اگه شبه مث اون شب نیست، امشب مث دیشب نیست، هیچ شبی مث امشب نیست.

از منظر خوداگاهی:

به نظر می‌رسد شاعر و خواننده از نوعی عارضه ذهنی رنج می‌برند. تکرار بی‌امان واژه «شب» توامان می‌تواند گواهی بر وسواس فکری ترانه سرا و تهی گاهیِ ذهنیِ خواننده نیز باشد.

در تفسیری متفاوت‌تر ما با نظری مواجه می‌شویم که از جایگاهی ویژه این موضوع را بررسی می‌کند. مانند نطق آقای محسن نامجو در یک دانشگاه آمریکایی و پیش روی تعداد زیادی دانشجوی موسیقی وقتی این آهنگ پخش می‌شود و او دکمه پاز را می‌زند و با جدیت تمام می‌گوید این ترانه سرشار از خلاقیت است زیرا با موسیقی کلمات صحبت میکند و معنا، دیگر اهمیتی ندارد.

ریشه چنین نظری بر مبنای مباحثی است که برای اولین بار آقای رضا براهنی در جامعه ادبی ایران مطرح نمودند و به ریتم و آهنگ کلمات و نظم و چیدمان آنها بر اساس هارمونی هجای آنها پرداختند. در اینجا برخی از منتقدین که بنده نیز با آنها هم عقیده هستم در موضعی کارشناسانه و نقادانه بر تفسیر آقای نامجو گفته‌اند؛ زر نزن گُتو بخور.

از منظر رمز گشایی ناخودآگاهی:

در اینجا پیام ناخودآگاهی به ما، فاقد پیچیدگی است. و این موضوع مهمی است که بدانیم الزاماً برخی از پیامهای ناخودآگاهی پیچیده نیستند. بنابراین می‌توان گفت که پیام ناخودآگاهی در این شعر چنین است:  امشبم بیا.

اما در خصوص هذیان ذهنی خودم اینطور متوجه شدم که ناخودآگاهم از روشن نشدن بعضی از تکلیفها در زندگی‌ام شاکی است و قصد دارد تاکید کند هر طور شده در این هفته تکلیف خیلی چیزها را روشن کن. تکلیف ناشر، تکلیف مذاکرات شغلی و تکلیف چند خرده ریز دیگر.

هیچ چیزی نیست که بیهوده گفته شود و فاقد معنا باشد. حتی مزخرفترین چیزها لااقل چند پیام پنهان در خود دارند.

پ.ن: درصورت نیاز پیامهای ناخودآگاهی شما را با حرفه‌ای‌ترین تفسیر و نازلترین قیمت رمزگشایی می‌کنیم.

جاده‌ای به سوی تباهی

یک ماه می‌شود که سبک زندگی‌ام از بهترین شکل ممکن خودش به نازل‌ترین سبکی که تصورش را هم نمی‌کردم تبدیل شده. صبحِ زیبایِ عن خودم را با سر و صدای همسایه طبقه بالایی شروع می‌کنم که چند ماه پیش زنش را با یک بچه طلاق داد و حالا با یکی روی هم ریخته‌ و پیش از ازدواج سفیدشان افتاده‌اند به جان خانه که کلاً دیزاین عوض کنند و اینطوری یاد و خاطره‌ی زن قبلی از بین برود.

او که خیلی جاکش است، با قندشکن دارد دیوار آشپز‌خانه را خراب می‌کند تا با پذیرایی یکی شود. دلم می‌خواهد بروم بالا بگویم؛ الان باقیمانده‌ی خاطرات زن بدبخت‌ات این تیغه‌ی نصف و نیمه آشپزخانه است که سر صبح خرابش میکنی؟ تو در ده سال زندگی مشترک، روی کانتر آشپزخانه چه گهی خورده‌ای که حالا خاطراتش باید تخریب بشود. ای من شاشیدم به آن زندگی تباه تو که اگر کل خانه را بکوبی و دوباره بسازی هیچ تاثیری در روند مفلوک و دارک سرنوشتت نخواهد گذاشت. مشکل از خاطرات چسبیده به در و دیوار نیست. مشکل از محتویات توی شرت‌ات است که سالهاست به جای مغز ازش استفاده میکنی. گیرم که دیزاین عوض کردی، با جوجه‌های نشسته در آشیانه چه میکنی؟ توی ذهنم که دلم خنک شد ده دقیقه طول می‌کشد همانجا روی تخت مثل کتلتی که منتظر است یکی بیاید برعکس‌اش کند، نا امید از اینکه هیچ نجات دهنده‌ای ندارم، خودم دمر می‌‌شوم تا یکی از دستهایم بیافتد روی زمین و موبایلم را که از شب قبل همان‌جاها افتاده پیدا کند. بعد سرم را لب تخت می‌گذارم و از آن بالا به صفحه موبایلِ روی زمین نگاه می‌کنم. درست نمی‌بینم چون من شبها روی یکی از چشمهایم می‌خوابم و صبح‌ها تخم چشمم خواب می‌رود و تا نیم ساعت تار می‌بیند. با همان وضعیت خبرآنلاین، بی‌بی‌سی، توئیتر و یوتیوب نگاه می‌کنم. که هیچ خبری نیست. یعنی واقعاً صبح‌ها هیچ خبری نیست. همه خبرها عصر به بعد است. صبح، تنها چیزی که گیرت می‌آید جواب پیامهایی است که شب قبل برای این و آن فرستادی که ساعت 8 صبح جوابش را داده‌اند؛ «ببخشید خواب بودم.» البته که خواب بودی. صبح جواب من را نده. عوضیِ نرمال.

و اینجاست که چشمم ساعت ریز بالای صفحه موبایل را می‌بیند. 10:35. و حالا این حس سراغم می‌آید اگر از گرسنگی ضعف نکرده بودم، اگر آن قرمساق طبقه بالا سر و صدا نمی‌کرد، یعنی خوابیدنم همینطور ادامه داشت؟ مثل این است که چیزی در روانِ بدنم دلش نمی‌خواهد زیاد بخوابد، بلکه فقط دلش می‌خواهد بیدار نشود. شبیه لحظه‌هایی که می‌دانی قرار نیست در جایی که می‌روی چیز جالبی انتظارت را بکشد و تو هی به هر بهانه رفتن را لفت میدهی.  و اینجا_درست در این ثانیه ها _ که سگ سیاه افسردگی با هیولای ولدِ زِنای سرزنش‌گر، گاوبندی می‌کنند و هر دو، ناجوانمرد و ضعیف‌کش، می‌افتند به جانم.

چطور آدمها می‌توانند اینقدر برای زندگی‌شان تلاش کنند؟ تحت چه قاعده‌ای هر روز باشگاه می‌روند، رژیم غذایی دقیق و منظمی دارند، هر دقیقه به بهتر شدن در شغل‌شان فکر می‌کنند و حریصِ پیشرفت هستند. چطور می‌توانند کله‌خالی زندگی کنند. اینقدر سلامت را از ماتحت کدام غول چراغ خوشبختی بیرون می‌آورند؟ مگر ما وسط یک سطل آشغال بزرگ زندگی نمی‌کنیم؟ پس تو چطور اینقدر سالمی؟ و اینقدر خوشحال. و اینقدر درخشان؟

من که روزگاری نه چندان دور صبحانه‌ام مثل یک نجیب‌زاده‌ی انگلیسی، مفصل و آئینی بود، الان فقط مایلم نان و پنیر سق بزنم. هیچ طعم دیگری را دلم نمی‌خواهد. طعمهای دیگر مثل این است که سر صبحی کسی به دهانم تجاوز کرده باشد. دلم فقط یه چیز خنثی بی‌مزه می‌خواهد که برود پایین و معده‌ام سرگرم هضم کردن بشود و دست از سرم بردارد. چند روزی می‌شود که صبح‌ها موقع جویدن، آرواره پایینم صدای تق تق می‌دهد. انگار درست چفت نشده باشد. فهمیدم بخاطر این است که چانه‌ام را ساعت‌ها لب تخت می‌گذارم و کلیپ می‌بینم و به فک‌ام فشار می‌آید. منظورم این است که یک آدم می‌تواند به درجه‌ای از ملال برسد که با استراحت کردن به خودش آسیب فیزیکی بزند.

بعد از صبحانه می‌روم حوله‌ام را بر می‌دارم دوش بگیرم. زن خانواده‌ی طبقه‌ی سوم ساختمان از وقتی که قرنطینه شده کل زندگی‌اش را از صبح تا شب با آب داغ می‌شوید و چون دیگ موتورخانه کوچک است آب برای بقیه ساکنان همیشه ولرم می‌شود. برای من که در چله‌ی تابستان با آب جوش دوش می‌گیرم، آب ولرمِ سر صبح حکم همان یخ‌آبِ دریاچه‌ای در اطراف مسکو را دارد که یک دائم الخمر پوست‌کلفت روسی که از بچگی لای برف و یخ بزرگ شده هم تخم نمی‌کند دستش را توی آن بکند. به هر فلاکتی است دوش می‌گیرم. بعد از حمام یک ساعت طول می‌کشد لباس بپوشم. دست و دلم نمی‌رود به لباس پوشیدن. به نظرم سخت‌ترین کار دنیاست. کاش آدمها با حوله زندگی می‌کردند. هم دسترسی ساده بود هم تکلفی وجود نداشت و هم مجبور نبودی بروی سر کمد لباسها و آن لحظه‌ی آزاردهنده را تجربه کنی. لحظه‌ای که حوله را در می‌آوری که لباس بپوشی و یکهو سردت می‌شود و کلیه‌ها می‌رود سیاه بشوند و همیشه خدا موقع پوشیدن، یکی از پاها به شرت یا شلوار گیر می‌کند که نصف اتاق را لی لی میروی. چقدر دلم می‌خواست یکی مرا می‌برد می‌شست، می‌داد بغل یکی دیگر که خشکم کند و یکی دیگر آرام و مهربان لباس تنم می‌کرد. آنوقت راضی‌ترین و خوشبخت‌ترین مرد این اطراف بودم.

بعد می‌روم یک لیوان چایی می‌ریزم، پشت میز می‌نشینم که مثلاً کار کنم. نه تنها کار نمی‌کنم بلکه عن ماجرا را جوری در می‌آورم که از اساس یادم می‌رود برای چه آمدم و اینجا نشستم. سریال، فیلم و تخمه هندوانه گلپردار سنجابک کل روز من در قرطینه‌ای است که حتی نمی‌توانی آنرا ندیده بگیری چون هیچ خراب شده‌ای باز نیست و همه آدمهایی که می‌شناسی کرونا گرفته‌اند یا اصلا راستش در اعماق این گودال وقتی از تنهایی رنج می‌کشم، همزمان حوصله کسی را هم ندارم.

خودم در گذشته، هیچ ربطی به من در این روزها ندارد. اون یکی دیگر بود که من نیستم. فرسنگ‌ها دور. او مثل آبیار قناتِ روستا 3:45 صبح بیدار می‌شد توی خیابانهایی که سگ ولگرد هنوز خواب بود، عین فارست گامپ می‌دوید، نان تازه می‌گرفت و بعد از دوش آب‌جوش، صبحانه‌ای مفصل درست می‌کرد. با اولین جرعه‌ی چایی‌عسل خورشید برای او طلوع می‌کرد و روز برای باقی مردم آغاز می‌شد. بعد می‌رفت سر کار و عصرها، مثل یک مرد خسته از راه می‌رسید و می‌رفت که شام خورده و نخورده بی‌هوش بشود. همیشه خدا هم یه عالمه پیام سین نکرده داشت که نوشته بودند؛ " تو کجایی؟ سالمی؟"

نمی‌دانم آن آدم که بود. با منی که یک هفته است کلید کمد را از زمین بر نمی‌دارم تا با خم شدن فرسوده نشوم و توامان نگرانم داخل جارو برقی نرود، خیلی فرق دارد. اما اصلاً برای از دست دادن آن آدمی که بودم حسرت نمی‌خورم. یک جای کار او هم می‌لنگید. راستش من هیچ وقت آدم متعادلی نبودم. هیچ وقت در نقطه‌ی تعادل یک ماجرا نایستادم. من استاد افتادن از آن طرف بامم و فقط می‌توانم بگویم که اینروزها عمیقاً از همه چیز خسته‌، نا امید و ملولم.

رنگ دلخواه برای اتاق بچه

پرستو بین انگشتان یکی از پاهایش پنبه‌های گلوله شده‌ای گذاشته بود تا ناخنهای تازه لاک خورده‌اش از هم فاصله داشته باشند. با همین وضعیت، درحالی که پاشنه پای لاک خورده را زمین می‌گذاشت، لنگ لنگان به طرف آیفون رفت تا برای محسن و فریما در را باز کند. نیم ساعت پیش بود که فریما_نزدیکترین دوست پرستو_تلفن کرده بود و گفته بود برای نشان دادن رنگ کاغذ دیواری‌های اتاق بچه‌ی هنوز متولد نشده‌شان پیش او می‌آیند. محسن آرنج فریما که شکمی برآمده داشت را گرفته بود و وارد آپارتمان پرستو شدند. فریما نگاهی به پای پرستو که به نظرش وضعیت مسخره‌ای داشت انداخت و گفت‌: «خوبه گفتم دارم میاما. خوبه بوی لاک حالمو به هم نمیزنه. بوی چیزایی که از نفت درست شده حالمو بد نمیکنه. چرا واقعن؟! محسن من چرا بوی بنزین دوست دارم؟»

محسن کمک کرد تا فریما روی مبل راحتی بنشیند و بعد از اینکه مطمئن شد همه چیز رو به راه است دوباره با لبخند حال پرستو را پرسید. پرستو جواب محسن را با خوشرویی داد و همانطور لنگ‌زنان رفت لاک را از روی میز عسلی برداشت و در آنرا محکم بست. جوری محکم که فریما لحظه‌ای پیش خودش فکر کرد ممکن است دفعه بعد در لاک باز نشود.

فریما نگاهی سرسری به آپارتمان پرستو انداخت که از نظرش همه چیز نه آنقدرها مرتب ولی تا حد قابل قبولی نظم داشت. بعد گفت: «زیاد نمی‌مونیم. محسن باید بره کار داره. ببین خوبه؟» و به محسن اشاره کرد تا از کیف‌اش نمونه‌ی کاغذ دیواری سفارش داده شده برای اتاق بچه را به پرستو نشان بدهد.

پرستو نمونه را جلوی چشمانش دور و نزدیک کرد. حتا ایستاد و بخاطر نورِ بهتر، پشت به پنجره‌ها کرد و خوب به نمونه‌ی کاغذ دیواریِ سبزِ خیلی روشن نگاه کرد. شبیه کسی بود که در خیالش دیوارهای اتاق بچه‌ی محسن و فریما را با این کاغذ دیواری تصور می‌کند. بعد با رضایت سر تکان داد؛ «خوبه. خیلی ناز میشه. به کمد و تختش هم میاد.»

فریما گفت: « دیدی محسن؟ بی‌خود هی میگی صورتی، صورتی... »

محسن که یادش آمد از وقتی که در مغازه‌ی کاغذ دیواری فروشی معطل انتخاب فریما بوده نیاز به دستشویی رفتن داشته، بلند شد و به دستشوییِ انتهای راهروی باریک منتهی به اتاق خواب رفت.

فریما با اشاره به پای پرستو گفت: «از این کارا نمیکردی!»

پرستو با شرمی ساختگی و از سر شوخی گفت: «یعنی چی؟!»

فریما گفت: «من که تموم این سالها یه بار هم ندیدم به پاهات لاک بزنی... تو دستات هم به زور میزدی. خوابگاه یادت نیست؟ التماست می‌کردم لاک بزنی. می‌گفتی دلت می‌خواد شرتی پرتی باشی.» و بعد ادای پرستو را درآورد: «هر کی منو می‌خواد باید شرتی پرتی‌م رو بخواد!»

پرستو گفت: «چی بگم...»

فریما با حالتی از سر بامزگی پرسید:«مهمون داری؟»

پرستو برای جواب دادن کمی مکث کرد که فریما گفت: «چه عجب! ببینم تو مهمون داری و به من نگفتی؟ فوت فتیشم که هست! لجن باید بعدش مو به مو برام تعریف کنی.»

پرستو همانطور که خم شده بود تا پنبه‌ها را از لابلای انگشتهای پایش بردارد و لای انگشتهای پای دیگرش بگذارد خندید؛ «مو به مو؟! مگه من ازت مو به مو می‌پرسم با محسن چیکار میکنی که تو می‌خوای مو به مو بدونی؟!»

  • شوهر قضیه‌ش فرق میکنه. نکنه واقعا خبریه؟ جدیه؟ غیرت داری؟

محسن که به نظر می‌رسید تازه از دستشویی بیرون آمده پرسید: «محسن چی؟ چی میگفتین درباره من؟»

فریما گفت: «هیچی. »

محسن گفت: «فریما بریم دیر میشه. از صبح بهت گفتم که عصر باید برم جایی.»

فریما: «باشه میریم الان.» و به پرستو گفت: «میگما شب بیا خونه ما. فردا بچینیم وسایل اتاقش رو. الهی قربونش برم من که وقت به دنیا اومدنشه... محسن من چرا بچه اینقدر دوست دارم؟ واقعن چرا؟!... پرستو تو دلت بچه نمی‌خواد؟ من رو باش یه جوری می‌پرسم ازش انگار همین پشت یکی آماده‌ست که...» و ریسه رفت طوری که نتوانست حرفش را ادامه بدهد.

پرستو با لبخند و آهسته گفت:« فعلا که...»

فریما هر دو دستش را روی شکم ور آمده‌اش گذاشت و با صدای بچه‌گانه پرسید: «از منم خوشت نمیاد خاله‌ه‌ه‌ه؟»

پرستو با خنده گفت: «نه تو فرق میکنی خاله...» و ادامه‌ی حرفش در صدای محسن گم شد که گفت: « پاشو بریم فریما. این بیچاره هم مهمون داره گیر ما افتاده.»

فریما پرسید:« تو از کجا می‌دونی که مهمون داره؟!»

محسن کمی مکث کرد و گفت: «چمیدونم. داره لاک میزنه دیگه... معلومه دیگه...» و چند ثانیه‌ای سکوت شد. محسن ادامه داد:« خیله خب... حرفاتونو شنیدم.»

فریما با دلخوری گفت: «محسن؟! واقعاً چرا می‌شنوی؟!» و رو به پرستو گفت: «گوشاش خیلی تیزه.» و به محسن گفت:« عجیب نیست داره لاک میزنه؟! یادته تو دانشکده هیچ کاری نمی‌کرد. محسن اون رفیقت کی بود می خواستیم برای پرستو جورش کنیم؟»

  • یادم نمیاد عزیزم.
  • بابا اون پسره که حرف نمیزد اصن. من تا یه مدت فکر میکردم لاله.
  • یادم نیست.

فریما به پرستو گفت: « مهمونت رفت بیا خونه ما.»

  • مهمونم؟ نمی‌دونم. آخه دیر میره.

فریما سرکی گذرا و نمایشی به طرف آشپزخانه کشید و گفت: « شامم که درست نکردی. باشه هر وقت رفت بیا. ما بیداریم. میگم محسن بیاد دنبالت.»

محسن به پرستو گفت: «منم امشب دیر بر می‌گردم خونه. می‌تونم بیام دنبالت. اگه بخوای.»

پرستو شانه بالا انداخت که یعنی نمی‌داند.

محسن ایستاد و به موبایلش نگاه کرد و گفت: « بذار کمکت کنم.» و کمک کرد تا فریما بایستد. فریما گفت: «وای یهو گُر می‌گیرم. پرستو جون یه لیوان آب بده. یخ نباشه قربونت برم.»

پرستو به آشپزخانه رفت. فریما به محسن گفت: «داریم میریم. چته تو؟!» و بدون نوشیدن آب صورت پرستو را بوسید و هر دو رفتند.

پرستو که کار لاک زدن پای دیگرش را تمام کرد، سیگاری روشن کرد و تمام مدتی که سیگار می‌کشید، برای آنکه از جایش بلند نشود خاکستر سیگار را کف دستش ریخت. تلفن که زنگ زد سیگار را داخل لیوان آبی که برای فریما ریخته بود انداخت. بعد خاکسترها را هم داخل لیوان ریخت و آن بخشی از خاکستر سیگار که به عرق کف دستش چسبیده بود را با کوسن مبل پاک کرد. برای رسیدن به تلفن باید چند قدم راه می‌رفت. نگاهش به تصویر لنگان خودش بر آینه‌ی قدی دیوار نزدیک آشپزخانه افتاد. تلفن را برداشت؛ «الو مامان؟»

  • تلفنو چرا جواب نمیدی؟
  • مامان همه‌ش چندتا زنگ خورد!
  • توالت بودی؟
  • نشسته بودم لاک ناخنم خشک بشه.
  • لاک؟!
  • پاهامو لاک زده بودم مامان جان.
  • چه عجب. از این کارا نمیکردی. چیزی شده؟
  • هیچی مامان!
  • بگو خب خوشحال میشم.
  • خبری نیست. همینجوری زدم. آدم نمی‌تونه همینجوری لاک بزنه برای دل خودش؟

پرستو خودش را جلوی آینه رساند و به موهایش دست کشید. پرسید: «مامان چیکار داشتی ؟»

  • همینجوری زنگ زدم. میگم بیا اینجا. ماشینت درست شد؟
  • نه هنوز نشده. چند روز دیگه.
  • نمیای یه جوری؟ بیا خیلی وقته نیومدی. با ماشین بیرون بیا.
  • ماشینم درست بشه میام.

پرستو به اتاق خواب رفت و از کشوی میز آرایش، رژ لب صورتی رنگی را بیرون آورد و جلوی آینه به لبهایش مالید. و پرسید: «مامان...؟ کار دیگه‌ام داری؟»

  • نه عزیزم. دیگه کاری ندارم.
  • خدافظ پس. بهت زنگ میزنم فردا.

پرستو روی تخت نشست. کتابی که کنار تخت بود را برداشت و صفحه‌ای که شبهای پیش نشانه گذاشته بود را باز کرد. خیلی از مطالعه‌اش نگذشت که خوابش برد. پرستو خواب دید که در آفتاب کنار پنجره نشسته است و تصویر محو خودش را هم در انعکاس شیشه پنجره دید که موهایش کمی سپید بود. بعد دید که نمی‌تواند از روی صندلی کنار پنجره بلند شود. داشت در خواب تقلا می‌کرد که بیدار شد. اما چیزی که پرستو را بیدار کرد صدای زنگ آپارتمان بود. از تخت که پایین آمد هنوز گیج بود. ساعت روی دیوار نشان می‌داد 3 ساعتی است که خوابیده. از کنار آیینه کنار دیوار آشپزخانه که رد شد دید که موهایش ژولیده است. از چشمی در نگاه کرد و در را باز کرد. جلوی در آپارتمانش فریما ایستاده بود. بدون هیچ حرفی داخل آمد و گفت: «ببخشید ببخشید من مزاحمت شدم. در پایین باز بود. میرم الان. آژانس پایین منتظره. اومدم نمونه رو ببرم.»

پرستو پرسید: «نمونه؟»

  • نمونه کاغذ دیواری.

و به طرف میز کوچک کنار مبلها رفت و گفت: «آهان اینجاست. جا گذاشتیم. ببینم محسن بهت زنگ نزد؟»

  • نه برای چی؟
  • هیچی...همون برای اینکه بیاد دنبالت.
  • نه زنگ نزد.
  • من مزاحمت شدم الان میرم. یه لیوان آب میدی بهم؟ گُر گرفتم باز. قربونت برم یخ نباشه.

پرستو به آشپزخانه رفت. لیوانی برداشت و گذاشت که آب راکد کمی برود. لیوان را پر کرد، وقتی بر‌می‌گشت فریما را دید که از اتاق خوابش بیرون آمد و گفت: «من یه دستمال از اتاقت برداشتم. اینجا دستمال نبود. من برم قربونت برم. شب اومدنی شدی بهم بگو به محسن میگم بیاد دنبالت.»

فریما صورت پرستو را سه بار بوسید. در چشمهایش نگاه کرد و یکبار دیگر بوسید و رفت.

پرستو در آپارتمان را بست، لیوان آب را با خودش به اتاق خواب برد و روی میز آرایش کنار گوشی تلفن گذاشت. پرستو به مادرش تلفن کرد و گفت تا نیم ساعت دیگر به دیدنش می‌رود. از مادرش خواست شب را بماند.

مصائب تاریکی

ده سالم بود که تهران موشک باران شد. آنوقتها هر‌کسی که یک جایی دور از شهر داشت و خیلی نگران کار‌و‌کاسبی و درآمدش نبود جمع می‌کرد با کس‌و‌کارش می‌رفت که توی خانه‌ی امن‌ دورافتاده‌اش بیشتر زنده بماند. من را هم گذاشتند خانه‌باغِ مادری‌ام پیش عزیز که تازه داشت آلزایمرش شروع می‌شد. آنجا پنج-شش اتاق‌ با سقف‌های بلند داشت که تخت‌های فلزیِ صدا‌دار را با ملحفه‌های چرک مرده‌شان کنار پنجره‌های قدیِ پرده‌تور‌ گذاشته بودند.

خانه‌باغ، یک بوی نا و نم دائمی می‌داد و کاغذ دیواری‌های دور و بر رادیاتور شوفاژها، ور آمده بودند و شُره‌‌های زردرنگی روی قرنیزِ سنگیِ پای دیوار شکلهای نامفهومی را می‌ساختند. کف اتاق‌ها فرش‌های دستیِ لاکی داشت و راهروهای لخت، فقط موکت‌های شتری‌ِ سفتی داشتند که هرچه به آشپزخانه نزدیکتر می‌شدی لکه‌های درشت‌تری از سوختگی به چشم‌ات می‌خورد. آشپزخانه‌ی درندشت، آنقدر جا داشت که عزیز _ وقتهایی که حوصله ندارد به بالکن برود _ همانجا وسط آشپزخانه آتشگردان ذغال قلیان خوانسار را بچرخاند و در هوا رد یک دایره‌ی بکشد و ذغالها گل بیندازند، شتک بزنند و همه جا بپاشند و هزار تکه شوند.

آنجا فقط عزیز بود با آخرین دایی‌ام که تا آن روز زیاد ندیده بودم‌اش. مجرد بود، بیست سال از من بزرگتر و عزیز او را هوتی صدا می‌کرد. دایی هوتن، طبقه‌ی بالای ساختمان را قلمروی خودش کرده بود و عزیز هم آن بالا نمی‌رفت. عزیز غذا می‌پخت، ساعتها کنار تلفن می‌نشست و با یکی از دختر‌هایش زیر‌لب حرف می‌زد و بعد از شام و چای و قلیان، همان‌جا جلوی تلویزیون می‌خوابید.

دایی هوتی با آنکه هنوز هوا سرد نشده بود، کلاه بافتنی طوسی روی سر می‌گذاشت و هر وقت کلاه را بر‌می‌داشت که سرش را بخاراند، موهای قرمز تُنُک‌اش چرب و به هم چسبیده بودند. پوست صورتش کک‌ومک داشت و با عینک کائوچویی و شیشه‌های ذره‌بینی، چشمهایش ریز و نزدیک به هم دیده می‌شدند. قد بلند نبود و عادتش بود وقت راه رفتن پاشنه‌ی کفش و دمپایی‌ را روی زمین بکشد.

هوتی موتورسیکلت بزرگ، سیاه و جذابی داشت که شبیه موتورسیکلت‌های فیلمهای پلیسی بود. هر وقت با آن برای خرید بیرون می‌رفت کاپشن چرم یقه‌دار قهوه‌ای رنگش را با پوتینی می‌پوشید که هیچ وقت خدا بندهایش را نمی‌بست. وقتهایی هم که به خانه‌ برمی‌گشت عزیز می‌آمد روی بالکنِ سرسرا می‌ایستاد و او را تماشا می‌کرد که خریدها را بین پاهایش جا داده بود و موتور را زیر درخت انجیر پیر و خشکیده می‌گذاشت و موقع بالا رفتن از پله‌ها، کیسه‌های خرید را با یک دست می‌گرفت و آن یکی دستش را خالی و با اغراق در کنارش تاب می‌داد.

آنروز خریدها را که در آشپزخانه گذاشت، با یک کاسه شیر آمد و روی پله‌ها نشست و بنا کرد به نگاه کردن من که داشتم جلوی پله‌ها با بیلچه‌ی زنگ زده‌ی باغبانی ور می‌رفتم.

گفت: «تو چرا اینقدر ریزه میزه‌ای؟ لاغرمردنی.»

شانه بالا انداختم.

پرسید: «می‌خوای با اون چیکار کنی؟ قبر بکنی؟» و زشت خندید.

گفتم: «لونه مورچه‌ها رو گشادتر کنم. یه سوسک می‌خوان ببرن تو لونه‌شون از سوراخ رد نمیشه.»

یک بسته بیسکوئیت مادر از جیب کاپشن چرم‌ش بیرون آورد، باز کرد و همه‌ی بیسکوئیت‌ها را داخل کاسه‌ی شیر انداخت و با قاشق غرق‌شان کرد. گفت:«هوا داره سرد میشه. لونشون کجاست؟»

با بیلچه به درخت انجیر خشک شده اشاره کردم؛ «اون ور.»

کمی خیره شد به درخت و گفت: « اونجا رو پارسال گازوئیل ریختم. ریختم تو سوراخشون، بعد آتیش زدم. چطوری هنوز هستن؟ میگم یعنی درخت انجیر خشک شد اما اونا هنوز هستن. نکبتا... همه جا هستن. تو کابینت. تو قندون. تو یخچال. ولشون کنی شبا میرن تو گوش آدم. میرن تو مغز آدم...» و خندید.

چند قاشق از خمیری که در کاسه درست کرده بود خورد. شیر، روی ته ریش سرخ زیر چانه‌اش کمی شره کرد که با پشت دست پاک کرد.

گفت: «گنجیشکام سرد بشه میرن. راحت میشیم... میگم سرد بشه، گنجیشکا میرن.»

من به شاخه درخت‌ها نگاه کردم. و بعد به صورتش. کاسه را به طرفم گرفت و پرسید: « می‌خوری؟ خوشمزه‌ست.»

سر تکان دادم نه.

پرسید: «تیراندازی دوست داری؟» و با یک دست مثل کسی که تیر‌اندازی می‌کند تفنگ خیالی را به طرفم شلیک کرد.

حرفی نزدم.

کاسه را روی پله‌ها گذاشت و گفت: «وایسا الان میام.»

پنج دقیقه‌ی بعد سر و کله‌اش با تفنگ ساچمه‌ای پیدا شد و از پله‌ها پایین ‌آمد، گفت که دنبالش بروم. هر قدمی بر‌می‌داشت به شاخه‌ی توی هم بافته‌ی درختها نگاه می‌کرد، نشانه می‌گرفت شلیک می‌کرد که هیچ وقت، حتی یکبار تیرش هم خطا نرفت و گنجشک از بالای درخت پایین می‌افتاد، بال بال می‌زد، هی درجا می‌پرید تا هوتی بالای سرش می‌رسید، با دو انگشت اشاره و شست، سر گنجشک را می‌کند و تنش را توی کیسه‌ی پلاستیکی که پشت کمرش بسته بود می‌انداخت. من از پشت سرش می‌دیدم که گنجشکِ بدون سر، هنوز داخل کیسه تقلا می‌کند. آنروز تا غروب داخل کیسه، چهل- پنجاه تا گنجشک بدون‌سر بود که گاه به گاهی یکی از گنجشک‌ها انگار که ته مانده‌ی جانش هنوز در نرفته باشد جم می‌خورد.

من دنبالش رفتم تا ته باغ که دیدم کیسه را خالی کرد داخل چاه قدیمی بعد من را که بهش زل زده بودم نگاه کرد، گفت هوا سرد شده و کلاهش را روی سرم گذاشت، دستم را گرفت و تا برسیم به ساختمان من بهش نزدیکتر بودم که بوی ترشیدگی می‌داد و در تاریکی هنوز می‌توانستم سرخی موهای آشفته‌اش را تشخیص بدهم.

 

فردای آنروز _ سر ظهر _ من و عزیز ناهار می‌خوردیم که از پله‌ها به دو پایین آمد، انگشت کوتاه و کلفتش را نشانمان داد که یک سوزن‌منگنه‌ی بزرگ در آن فرو رفته بود. نشست پشت میز غذاخوری به انگشتش نگاه کرد و لب پایینش را جوید. عزیز برایش دواگُلی و پارچه‌ی تمیز آورد. هوتی که کلافه بود بهم گفت بروم جعبه ابزار را از زیر پله بیاورم. رفتم و زورم نرسید بلندش کنم. بهم گفت بی‌عرضه‌ی به دردنخور و خودش رفت جعبه را با یک دست گرفت و آن دست دیگرش که زخمی بود را تاب می‌داد و خون به دیوار می‌ریخت. دست کردداخل جعبه انبردست را برداشت و سوزن منگنه را بیرون کشید. خون بیشتری بیرون زد. عزیز یک قدم عقب رفت و هوتی دستمال را روی زخم فشار داد. حالا هیچ کس کاری نمی‌کرد و حرفی نمی‌زد. من را که توی بحرش رفته بودم نگاه کرد و گفت: « بشین غذاتو تموم کن.»

گفتم: «نمی‌خورم. سیر شدم.»

  • پس برو تهشو بریز تو باغ. گنجشکا می‌خورن. تهشو میگم. بریزی گنجشکا می‌خورن.
  • باشه.
  • برو الان بریز.

رفتم و ته بشقاب را ریختم وسط باغ. بَر که می‌گشتم دیدم که آن بالا ایستاده و نگاهم می‌کند. نزدیکش که شدم بشقاب را از دستم گرفت، مثل کسی که چیز مهمی را چک می‌کند نگاهی به بشقاب انداخت، گفت: «همه‌ش رو نریختی!»

کمی برنج به کف چرب بشقاب چسبیده بود. گفت: «اینارو برو بریز کنار سوراخ مورچه‌ها.»

رفتم پای درخت انجیر و ریختم کنار سوراخ مورچه‌ها. اما مورچه‌ای اطراف سوراخ نبود. حتی یکی. بلند گفت: «بیا بالا.»

و رفتم طبقه بالا و قلمرو هوتی را دیدم که در و دیوارش از پوستر زنهای نیمه لخت پوشیده شده بود. وسط اتاق کیسه بوکس برزنتیِ وصله خورده‌ای معلق بود و دور تا دور، روی طاقچه‌های گچبری شده، نوار فیلم وی اچ اس، دستگاه ویدئوی فیلم کوچک، ضبطِ سونیِ دوکاسِت و اطرافش، ردیف نوارهای کاست بود. یکطرف اتاق هم انبوهی از کتاب که روی هم چیده بود و مثل دیوارِ کج و کوله‌ای بالا آمده بودند که هر آن ممکن بود بریزند پایین.

روی صندلیِ جلوی تلویزیون نشستم و خودش در آستانه‌ی در بالکنِ بزرگی ایستاد که درست بالای بالکن اتاقی بود که شبها می‌خوابیدم.

پرسیدم: «دستت چی شده؟»

از جیب شلوارش پاکت‌سیگار مچاله‌ای بیرون آورد. سیگار را زبان زد و روی لبش گذاشت و با کبریت روشن کرد. دود را که بیرون می‌داد با همان انگشت زخمی و خونی، چیزی که شاید توتون بود را از نوک زبانش جدا کرد.

گفت: «عزیز نمی‌دونه. بهش نگو.» سیگار را می‌گفت. لای پنجره را باز کرد و روی رف کوتاه آستانه نشست. آنجا در ضد نور درست نمی‌توانستم صورتش را ببینم. گفت: «دستمو میگی چی شده؟ کور بودی؟ سوزن منگه رفت تو دستم.»

پرسیدم: «درد داره؟»

خندید. گفت: «اینو چی میگی؟» و کف همان دستش را به طرفم گرفت. جلو رفتم از نزدیک نگاه کردم. کف و پشت دستش جای یک زخم گرد قدیمی، درست به اندازه یک سکه بود.

پرسیدم: «چیه این؟»

گفت: «تو سربازی خود‌زنی کردم. خودزنی میدونی چیه؟»

سر تکان دادم یعنی نمی‌دانم. بلند شد رفت تفنگ ساچمه‌ای‌اش را آورد، قنداق چوبی آن را روی زمین گذاشت، کف دستش را روی لوله تفنگ گذاشت و گفت: « اینجوری...بعدش شلیک کردم. پوففففف... با تفنگ واقعی. تخمشو داری؟ یعنی میگم با تفنگ واقعی زدم. تفنگ واقعی دیدی؟»

گفتم: «توی فیلما دیدم.»

  • آره توی فیلما هست. فیلم دوست داری؟
  • آره.
  • بشین برات فیلم بذارم.

و دم و دستگاه‌اش را روشن کرد و فیلم گذاشت. فیلم قدیمی گنگستری پر از تفنگ و مسلسل. تمام مدتی که فیلم می‌دیدم پشت دیوار کتابهایش خوابیده بود و از صدای ناراحتی که می‌آمد، قشنگ معلوم بود با دهان نیمه بازش نفس می‌کشد. فیلم که تمام شد نوار خودبخود بیرون آمد. از صدایش بیدار شد نشست و به پاهایش نگاه کرد. آنقدر طولانی که من بی‌حرف تلوزیون را خاموش کردم و رفتم.

از فردا بعد از ناهار من را می‌برد طبقه‌ی بالا فیلم می‌گذاشت و خودش تخت می‌خوابید. تا آنروز که در خواب، پایش به دیوار کتابها خورد و کتابها ریخت رویش، درجا از خواب پرید، نشست، چند دقیقه‌ای پاهایش را نگاه کرد و حالا به من با چشمهای بدون عینک که دیگر ریز نبودند زل زد و گفت: «شبا خوابم نمیبره. تو که میای اینجا من راحت می‌خوابم.»

  • چرا خوابت نمی‌بره؟
  • سر و صدا میاد. تو نمی‌شنوی؟
  • سر و صدای چی؟
  • پرنده. حشره ... میگم تو نمی‌شنوی؟
  • نه نمی‌شنوم.
  • راحت می‌خوابی؟
  • آره می‌خوابم.
  • شاید زود می‌خوابی.
  • نمی‌دونم.
  • میگم شاید گوشاتو می‌گیری زود می‌خوابی.
  • نه گوشامو نمی‌گیرم.
  • من می‌گیرم فایده نداره. دلت می‌خواد سیگار بکشی؟
  • نه دلم نمی‌خواد.
  • دروغ نگو.
  • دلم نمی‌خواد.
  • برو پایین دیگه فیلم بسه.

همان شب بود که از خواب پریدم و روی تخت نشستم. چیزی من را از خواب بیدار کرده بود که نمی‌دانستم چیست. از تخت پایین آمدم و به سالن رفتم. عزیز روی صندلی خواب بود و تلویزیون بی‌صدا روشن. آب خوردم و موقع برگشتن به تخت، سایه‌ای را دیدم که در بالکن اتاقم حرکت کرد. ترس واقعی، از آن ترس‌‎هایی که بدن آدم را سرد و سِر می‌کند، اولین بار در ده سالگی روی همان تختِ نزدیک پنجره، در آن اتاق بزرگ نیمه تاریک آمد و من را برای همیشه برای خودش کرد. آن شب تاصبح بیدار ماندم و وقتی هوا روشن شد رفتم و پرده‌ی تور را کنار زدم و خوب همه‌جای بالکن را نگاه کردم. بعد به آشپزخانه که رفتم، هوتی روی کابینت نشسته بود، لیوان شیر نیم‌خورده‌ای دستش بود و با رضایت نگاهم می‌کرد. همانجا در همان آن، با دیدن صورتش به دلم افتاد کسی که دیشب پشت پنجره اتاقم آمد دایی هوتن بوده.

هوتی از روی سنگ کابینت پایین آمد، گفت: «صبحونه‌ت رو خوردی جلدی بیا بالا.» و لبخندی که روی صورتش داشت را تا وقتی از آشپزخانه بیرون برود و در چهار چوب در، نیم‌نگاهی دوباره بهم بیاندازد، روی صورتش نگه داشت.

بالا که رفتم همه چیز را از قبل مهیا کرده بود. فیلم را آماده‌ی پخش و رختخواب مرتبی ته اتاقش پهن بود. دکمه ویدئو را زد و رفت خوابید. من تا ظهر روبروی تلویزیون بودم. نمی‌دانم آنوقت چه وظیفه شناسی‌ای بود که گمان می‌کردم باید فیلمی که اصلاً حوصله دیدنش را نداشتم تا آخر ببینم. وقت ناهار بیدار شد، سیگار روشن کرد و گفت: «برو فعلا. مرخصی. ناهارتو خوردی به عزیز بگو ناهار منو بذاره تو سینی با خودت بیار بالا.»

و اینطور شد که من هر شب فقط دو ساعت می‌خوابیدم و نیمه شب با صدای کسی که به پنجره می‌زد بیدار می‌شدم و تا صبح در برزخ منتظر طلوع می‌ماندم. او هر روز من را به بهانه‌ی فیلم دیدن در اتاقش نگه می‌داشت و خودش آرام و عمیق می‌خوابید. کم‌کم عزیز از اینکه کم غذا می‌خوردم نگران شد و چند باری گفت که رنگم زرد شده. خودم هم احساس می‌کردم هر روز بی‌حال‌ترم و نای ایستادن نداشتم. شبها تا صبح  تنم خیس از عرق سرد بود و شب ادراری‌ سراغم آمد که بابتش هم گیج شده بودم و هم خجالت‌زده. صدا بیدارم می‌کرد، می‌دیدم که رختخوابم خیس است و همانجا روی خیسی تا صبح بیدار می‌نشستم. هفته‌ی سوم تب شروع شد و دیگر از تخت بیرون نیامدم. هوتی برایم خوراکی می‌خرید، کنار تخت می‌نشست، کتاب می‌خواند و همانجا پای تخت روی زمین ساعت‌ها می‌خوابید.

آن شب که بی‌وقفه باران می‌بارید، همان سر شب، عزیز لای پنجره اتاقم را باز گذاشت که زیادی گرمم نشود و سوپ ولرمی را به زور بهم خوراند. عزیز که کنارم بود آرام بودم. پلکهایم سنگین شدند. در خلسه‌ی خواب دیدم که یادش رفت پنجره را ببندد و از اتاق بیرون رفت. من به پنجره‌ی نیمه‌ باز خیره بودم، به تور سفیدی که آرام با باد تکان می‌خورد، به چراغ‌هایی که یکی یکی خاموش می‌شد و خوابم برد.

نیمه شب بدون هیچ صدایی_ شاید از سر شرطی شدن_بیدار شدم. خودم را خیس نکرده بودم و هوای اتاق سرد بود. پیش خودم فکر کردم فقط چرت کوتاهی زده‌ام. یادم هنوز به پنجره‌ی نیمه باز بود که وقت خواب رفتن نگرانش بودم. از تخت پایین آمدم و خودم را با تردیدِ شاید بهتر است ولش کنم و برگردم بخوابم، به هر زوری بود به پنجره رساندم. پرده را کنار زدم. دستگیره‌ی یخ پنجره در دستم بود که هیکل سیاهی به بالکن پرید و سرخیِ موهای به هم چسبیده‌اش آخرین چیزی بود که موقع از هوش رفتم توی سرم پخش شد و همه‌ی آن خلاء سیاه اغما را به رنگ خودش کرد.

روز بعد با تلفنِ عزیز برای بردنم به خانه‌باغ آمدند. عزیز به مادرم گفت که پسرت مالیخولی شده! بعد لباس تنم کردند و وقتی روی لبه‌ی تخت برای لحظه‌ای تنها نشسته بودم هوتی آمد و کنارم نشست. گفت: «می‌خوان ببرنت.» حرفی نزدم.

گفت: «خوب کردی پنجره رو بستی.» فقط نگاهش کردم.

گفت: «منم هیچ وقت شبا پنجره رو باز نمی‌کنم.»

از در خانه‌باغ که بیرون می‌رفتیم کنار درخت انجیر ایستاده بود و آخرین باری بود که او را ‌دیدم. داشت در اطراف سوراخِ مورچه‌ها، خاک را با پاهایش جابجا می‌کرد.