عصر جمعه، و سبیلهایی که زده می شوند

خانم کریستینا را خیلی وقت بود ندیده بودم. کریستینا خانم با تجربه و گرم و سرد کشیده ای است که نصیحتها و پندهایش ارزش شنیدن دارند. او از دوستان نسبتا قدیمیست که علی رغم اخلاق های بی معرفت گونه ام لطف زیادی به من دارد و انصافا تمام قواعد و اصول دوستان اصیل را به طور یک جانبه رعایت می کند و تا آنجا که بتواند در حل مشکلاتم کمک می کند. قرار بود چند مجله بگیرم و فیلمهای امانتش را پس بدهم. نمی دانم چه شد که دیالوگ سریال هزار دستان را گفت. من داشتم درباره خودم و ماجراجویی هایم حرف میزدم و او هم به حرفهای من گوش نمی کرد و داشت به این فکر می کرد من چای را لیوانی می خوردم یا استکانی. حالا اینکه در آن لحظه همچین چیزی به سرش زد که برایم زمزمه کند، قطعا ربطی به دایره اندیشه های عمیق شخصی اش نداشت. شاید پیامی از موجودات فضایی  یا شاید سروشی از جنس داستانهای تذکرة الاولیاء یا اینطور چیزها بود که تقدیر بر زبانش جاری کرد. وقتی این را می گفت داشت یک کار بی اهمیت انجام می داد. مثل جابجا کردن لیوان یا ظروف روی کانتر آشپزخانه. یعنی می خواهم بگویم در موضعی نبود که آدمها از قبل جمله ای را آماده می کنند که با آن نصحیت یا نطق کنند.

«تا کی شکار کبک و آهو؟عزم شکار ناب کن...»

جمله اش که تمام شد هنوز موی بدنم سیخ بود. یک دقیقه ای به جایی روی میز زل زده بودم.

رضا خوشدست، شکارچیِ خان. نیمه شب، وقتی مست و سرخوش بود، علی نصیریان با لهجه ترکی ته کوچه ای تاریک به رضا گفت: تا کی شکار کبک و آهو؟ عزم شکار ناب کن...

***

لئوناردو دی کاپریو، تو بغل خودم بزرگ شد. حالا برای خودش مردی پخته شده. جایزه گلدن گلوب را گرفت و اینکه احتمالا اسکار را هم می گیرد اصلا موضوعی نیست که خارج از شایستگی همچین بازیگر محشری باشد. شاید خیلی دیر این اتفاق افتاد. قبلتر از اینها باید اسکار می گرفت اما اینبار واقعا نمی شد به کس دیگری داد. کاملا شایسته و دست نیافتی آن بالا برفراز سر همه رقبایش ایستاد و همه به پایش ایستادند. فیلم بازگشته از گور، شاید داستانی ساده درباره انتقام باشد اما دقیقا همان کاری را انجام می دهد که وظیفه سینماست. فضایی حیرت انگیز و تاثیر گذار. جوری که تو، در تصویر مقابلت، در آن جنگل وحشی وهم آلود منعکس می شوی. نفس ات از سنگینی مه جنگلی سنگین می شود و ترس از سرخپوستهای عصبانی دائم سر دلت را مور مور می کند. بی تردید سکانس حمله خرس در این فیلم یکی از تاثیرگذارترین سکانسهایی است که در فیلمها دیده ام. و همینطور بازی بی عیب و نقص لئو که دیالوگ چندانی ندارد اما همه سلولهای آدم را به وجد می آورد. لئوی عزیز، خوشحالم از اینکه بزرگ شدی و برای خودت کسی شدی. صمیمانه ترین تبریکات مرا بپذیر. از طرف عموی عزیزت، کافه کافکا.

***

عصرهای جمعه منتظر می نشینم که محزون بشوم. از یک ساعتی به بعد حزن می آید و با غروب کامل آفتاب هم میرود تا جمعه بعد. گاهی عصرهای جمعه کنار رودخانه ای در یکی از فرهنگسراها می روم و روی نیمکتی می نشینم که بی تردید سیگارهای عصر جمعه را باید روی آن کشید. حزن با جریان رود آمد. خورشید هم طبق برنامه به سرخی می رفت و همین شد که انعکاسهای روی رود کم عمق نجیب من، کهربایی شدند. حزن آمد در دلم. گفت یک چای می خورد می رود. گفتم تا چای ات را می خوری، من هم هرچه را می بینم می نویسم. گفت مزاحم نمی شوم کارت را بکن. شعرم را که نوشتم حزن با آه کشیدنم رفت. خورشید هم رفت. یکی از نگهبانهای بی سیم به دست  فرهنگسرا گفت استاد خسته نباشید. من که هیچ چیزم شبیه استادها نبود حدس زدم به همه آدمهایی که دفترچه یادداشت و مجله با خود دارند می گوید استاد. سرم را بلند نکردم و گفتم متشکرم. گفت می خواهیم محوطه را تعطیل کنیم اگر لطف کنید... گفتم بله حتما کار من اینجا تمام شد. و رفتم. به گمانم آخرین نفری بودم که محوطه پنج هکتاری فرهنگسرا را ترک کرد. نگهبان جلوی در داشت داخل اتاقک با ماشین موزر سبیلهایش را می زد. از سبیل زدنش خوشم آمد. بدم نمی آمد بایستم و همه کارهای مربوط سبیل زدن نگهبان را تماشا کنم. آدمها عصرهای جمعه هر کاری که می کنند تماشایی است.

 

من آبهایی را می شناسم که از آسیاب افتاده اند

همانطور که محبوبی از چشم می افتد

یا جوجه ای از ذهن آشیانه درخت

من پیرزنی را دیدم با دستکشهای سبز رنگ و عصایی که به دوپای لرزان فخر می فروخت

درختی را دیدم که پوستش را خرسی خیالی چنگ زده بود

و چراغی را دیدم که میان درختان، فراموش کرده بود چراغ  است و ریشه هایش پیچهای فرو رفته در بتن

نیمکتی را دیدم سرشار از فضله پرندگان

و خودم را در سی و سه سالگی ام که سرآستینهای خاک سیگار گرفته اش را فوت می کرد

骑驴找马

یکبار در اولین گردنه ی هیمالیا، در راه یک معبد صعب العبور، وقتی سوار یک خر پیر اما قوی بودم و به دنبال شِرپا حرکت می کردم، یک پیرمرد چینی که به گمانم صد و خرده ای سال داشت، روی تخت سنگی در حال مراقبه بهم گفت: 骑驴找马 

بعد از آن دیگر هیچ وقت در زندگی ام پیش نیامد که کسی بهم بگوید:骑驴找马 وشاید سالها طول کشید که بفهمم آن پیرمرد خردمند فرسوده چه چیزی را می خواست به من بگوید. آنروزها موفق شدم به معبد ببرخفته بروم و به سلامت برگردم اما تنها حاصل سفرم همان جمله پیرمرد بود. گاهی باخودم فکر میکنم باید بعد از ملاقات پیرمرد سر خر را کج می کردم و بر می گشتم.

***

تقدیر برای من رئیس بودن را مقدر کرده بود. رئیسی که سلطنتش خیلی زود از هم می پاشد. وقتی تقدیر چیزی را برایت نوشته باشد به خواستن و نخواستن تو نگاه نمی کند. تو را همیشه در آن موقعیت خواهد گذاشت. بچگی، مدتی در خانه های سازمانی زندگی می کردیم. من رئیس و رهبر همه بچه های بلوکمان بودم. هیچ انتخاباتی برگذار نشد. هیچ ویژگی فیزیکی برتری که نداشتم، شاید لاغرتر و نحیفتر از بقیه به نظر می رسیدم. من رهبری مغرور با صورتی مظلوم و گاهی سنگی بودم که به مرزهای سرزمین خودش قانع نبود و مدام به بلوکهای دیگر اعلام جنگ می داد و یا در صدد به دست آوردن دخترهای زیبای همسایه بود. در یکی از نبردهای سخت، پیشانی سعید، نزدیکترین دوستم با سگک کربند شکست. و من عصر آنروز برای انتقام با رهبر بلوک مجاور دوئل کردم. خوب به خاطر دارم که با مشت صورتش را له کردم. فاطمه خانم، مادرش آمد در خانه مان. مادرها مدام در خانه ما بودند با شکوه های مختلف. یکبار بطول خانم آمد در خانه مان که بگوید به حمید پسرش وعده داده ام درجه سرهنگ تمام بدهم اما نداده ام. واقعا بطول خانم شکوه اش این بود. و در برابر خنده های مادرم که اینها بچه اند اصلا زیر بار نمی رفت. خب حمید شایستگی اش را برای سرهنگ تمامی اثبات نکرده بود. آنوقتها جنگ ایران و عراق بود و من یک لباس خلبانی داشتم که روی سینه اش عکس یک ببر بود. بابت دوئل آن روز مدتها از بازی با بچه ها محروم شدم و در خانه مارکوپلو می دیدم. کمی بعد از آنجا رفتیم. در یک عصر زمستانی. سعید برای بدرقه نیامد. مادرش گفت در اتاقش گریه می کند. اگر می ماندیم نشان سرهنگ تمامی افتخاری را از سعید پس می گرفتم. سرهنگ های من نباید گریه می کردند.

همیشه در مدرسه انتخاب اول برای مبصری بودم. نه درسم خوب بود، نه گنده بودم و نه چیزمال بودم و نه هیچ ویژگی خاص دیگری داشتم. تقدیر مرا انتخاب می کرد و تقدیر هم خیلی زود به این ریاست پایان می داد. در طول ریاستم کسی را لو نمی دادم. اما همان لحظه دهن کسی را که از قوانینم تخطی می کرد سرویس می کردم. آنوقتها مدرسه ها تخته سیاه و گچ داشتند. تخته پاکن ها تکه های موکتی بود که با میخ به یک تکه چوب وصل می کردند. تخته پاک کن را توی سر باقرزاده که در کلاس پنجم ابتدایی دچار بلوغ زودرس بود و ریش و سبیل داشت و روی نیمکتش پر از صور قبیحه بود کوبیدم. چون وقتی او شلوغ می کرد دیگران هم شلوغ می کردند. ابعاد باقرزاده چهار برابر من بود. همه پودر گچهای تخته پاک کن روی سرش ریخت. ریش و سبیل تُنک اش کاملا سفید شد. کلاس شلوغ ما 15 دقیقه در سکوت مطلق بود و آن حجم غول آسا هیچ حرکت تلافی جویانه ای انجام نداد و دیگر جیک نزد. سکوت شک برانگیز کلاس باعث شد ناظم کنجکاوی کند و سمیعی که قاری قرآن صبح گاهی بود، به ناظم راپورت داد. ناظم با شلنگ زد کف دستم و از ریاست خلعم کرد. انگشت شست دست راستم در رفت. و هنوز که هنوز است کمی انحراف دارد.

در سربازی، آنهم دوران آموزشی، خیلی زود بدون هیچ شایستگی قانونمندانه ای ارشد گروهان شدم. باند اصفهانی ها، دارو دسته خوزستانی ها و برادران قزوینی، همگی از باندهای مخوفی بودند که دو ماه آموزشی قاچاق سیگار، تریاک، گراس و خوراکی های کمیاب می کردند. من در یکی از سخت ترین دوره های آموزشی، در گروهانی بودم که از قدیم نامش را گروهان وحشت گذاشته بودند. مدیریت این باندهای مافیایی کار ساده ای نبود. آنهم درسخت گیر ترین گروهان، و فاسدترین آنها. مذاکرات من با سران دارو دسته ها شروع شد و طی توافقنامه ای پنهانی آنها انتخاب مرا تایید کردند. من هم مزایایی برای حمایتشان قائل بودم مثل اینکه در راه حرکت گروهان به سوی نماز خانه غیب شدنشان را ندیده می گرفتم. به هر حال من که خدا نبودم آنها را بابت جیم شدنشان ملامت کنم. آنها فرصت کوتاهی می خواستند که سیگار و تریاک و گراس بکشند. از آنطرف ضعفا را به کارهای سخت وادار نمی کردم. و فقرا را با کمپوتهای آناناسی که از دار و دسته خوزستانی ها می گرفتم تقویت می کردم. حتی یادم است مرخصی که با رشوه به آجودان فرمانده خریده بودم را دادم به سربازی که بچه دار شده بود. من رئیس خوبی بودم تا اینکه دوران تعطیلات عید اعلام کردم به جای یک هفته مرخصی دو هفته به پادگان نرویم و اگر همه با هم باشیم مجازاتمان سخت نخواهد بود. روز بعد از سیزده به در وقتی آخرین نفر به پادگان برگشتم دیدم مراسم باشکوهی برای مجازاتم در نظر گرفته اند. برای شخص من! سخت ترین غروب زندگی یک سربازغروب پادگانی یخ زده است در سرما و غربت تبریز که وادارش کنند بعد از صد تا بشین پاشو، با پاهایی که دیگر حسشان نمی کند و چانه ای که از سرما می لرزد، جلوی یک گردان اتل متل توتوله را با صدای بلند بخواند. در آن غروب هیچ کس به آواز لرزان من نخندید به جز شیخانلو که مسئول گرفتن و پخش غذا بود. چون یک روز به برادران قزوینی گفتم بابت اینکه در تقسیم غذا سهم مرا چربتر نمی ریزد به شیوه خودشان تنبیه اش کنند.

به جز یکی دو مورد که در شغلم مجبور بودم آدم دیگران باشم و وقتم را به آنها بفروشم، در باقی کارها رئیس بودم. یک رئیس مقدر شده. یا اگر رئیس نبودم موقعیتم یک رئیس بی سند بود. یعنی کسی که حرف او را می خوانند و در نهایت حکم او اجرا خواهد شد یا همه چیز دست به دست هم می داد تا او نظر آخر را بدهد. من شماره دو بودن را دوست نداشتم. اما برای شمار یک بودن هرگز مبارزه ای نکردم. نقشه ای نکشیدم و موذی گری نکردم. من رئیس کاملا بی بند و باری بودم که بد هیچ کس را نمی خواست. و به جز مواردی که باید یادآوری می کردم رئیس کیه در باقی موارد دیگران را در خوشی ام شریک می کردم.

همه چیز این دنیای نکبتی قلابی است. خنده هایش و گریه هایش. انگار کسی با ما شوخی می کند. به مرتضی می گفتم می خواهم کتابی بنویسم که به چاپ صدم برسد. می خواهم جولون* بدم. می خواهم یک کتاب بنویسم به نیت جولون دادن. می خواهم فخر بفروشم. مرتضی هم شروع کرد به آوردن ادله عقلانی و سلسله مراتبی و همه ماجرا را از جنبه های انسانی بررسی کرد که نباید هدف جولون دادن باشد و از این حرفهای کسل کننده ای که بیش از مرتضی خودم به آنها پایبندم. من هم گفتم چه اشکالی دارد آدم با خودش شوخی کند؟ همه زندگی یک شوخی بزرگ است. چرا خودت با خودت شوخی نکنی؟ مُردیم از بس شوخی را جدی گرفتیم.

 

پی ام اس:

جولون = جولان

 骑驴找马 qi lu zhaoma 
در حالیکه سوار بر خرت هستی به اسب هم نگاهی بینداز 
مفهوم: ( در جستجوی کار) به داشتۀ خود قانع بودن و سپس به دنبال شرایط بهتر بودن

ت ت ت

 

تو را به یاد می اندازم، روزی را که گفتم دلم نزد توست.

عکس زنهای هندی را می خریدیم. من زیر فرش قایم می کردم. موبایل و لب تاب که نبود. ساعتها، پنهانی،  جزء به جزء منگوله ها و آویزهای طلایی را نگاه می کردیم. ظهرهای تابستان، غروبهای پاییز و شبهای زمستان. تاجهای طلایی، دستبندهای ضخیم با نگینهای سرخ و کبود. گردن آویزهای شلوغ با ریسه هایی که در هم پیچیده بودند. گوشواره های حلقه ای بزرگ و خالهای سرخ میان دو ابرو. پشت اتوبوسها و مینی بوس ها عکس زنهایی بود با عینک دودی و کلاه وسترن و لبخندهای لوند و چشمکهایی که از پشت عینک می زدند و لنگر کشی و قلبهای سرخ. پوسترهای مقوایی با کاغذهای نامرغوب و کیفیتهای پایین را هم آدمهایی با کاپیشن خلبانی زیتونی رنگ یا کاپیشن چرم کوتاه پایین کش دار با شلوار شش جیب می فروختند. سبیل هم رد خور نداشت. عکس هنرپیشه های خارجی با موهای بیگودی پیچیده یا کلاه گیسهای طلایی و شرابی. آنوقتها که سکه 20 ریالی بود به اندازه کف دست. می انداختیم داخل تلفن عمومی داخل کیوسک زرد رنگ شیشه شکسته و صدای سقوط سکه. تق، چیکیلیک. تق. این یعنی سکه جانرفته. پس دسته کنار باکس غول آسای خاکستری رنگ تلفن عمومی را می کشیدی و سکه ات از یک دریچه کوچک بیرون می آمد  و این شانس را داشتی دوباره امتحان کنی. اگر سکه ات را نمی خورد صدا می داد تق، چیکیلیک. بوووووووووووووووووق. باید شماره بگیری. ت ت ت ت – ت ت ت – ت ت ت ت ت ت- ت ت ت ت- ت ت- ت- ت ت ت ت – ت ت ت . یک تق خیلی ظریف که نشان می داد ارتباط برقرار شده و بووووق. بووووق. بی تردید بیش از دوبار زنگ می خورد. این یک قانون نا نوشته بود. باید صبر می کردی کمتر از دو بوق نشود. نوعی بی کلاسی بود تلفت را زود برداری. اگر هم کنار تلفن بودی کمی صبر می کردی چند زنگ بخورد که آنطرف بیش از دو بوق به گوش برسد.

سلام

سلام

دلم نزد توست

البته دقیقا همین را نمی گفتیم. اما مضمونش این بود. چیزی شبیه به این بود. نمی گفتیم جیگرتو هانی. هانی را نمی دانستیم چیست. اگر کسی می گفت هانی گمان می کردیم درباره مارک شکلات یا آدماس خارجی چیزی حرف می زند. اصلا چیزی نمی گفتیم. پشت گوشی لبخند می زدیم. فکر می کردیم طرف می بیند که لبخند می زنیم. بدون اینکه بگوییم می دانستیم لبخند می زنیم. سلفی بگیر الان نشونم بده نبود. ما خیال می کردیم. خیالی مثل بادبادک حصیریه روزنامه ای با منگوله هایی که با سریش به هم چسبیده بودند و تا خال آسمان نقطه می شدند و می رقصیدند. ما بچه های خیال بودیم. آخ که چقدر می خواهم تو را بیاد بیاندازم که روزی گفتم دلم نزد توست.