ز عیدرسمی مردم چه حاصل است مرا؟ خجسته عید من آن دم که روی بگشایی
مثلا یک روز قبل از عید تقریبا نیمی از کسانی که می شناسم دلشان می خواهد بروند تجریش. حال و هوا و این چیزها. خب من حسهای این شکلی را زیاد نمی فهمم. کلا از تجریش هیچ خاطره ای ندارم. به نظرم خیلی تنگ، گمراه کننده و شلوغ است. معمولا زمین خیس و چاله های پنهانی و سطوح غیر قابل اعتمادی هم دارد. اینها که می شناسم وقتی می روند تجریش بهشان خوش می گذرد. لابد می گذرد. یا شاید وانمود می کنند خوش میگذرد. چه کسی از ازدحام، کثیفی، چاله های آب، آدمهایی که بی مبالات راه می روند، بوهای در هم ترکیب شده، دستفروشهای الکی پلکی و همهمه خوشش می آید؟ چه می دانم!
من همه ش فکر میکنم که مثلا من چه نوستالژی یا علقه ی پیش از عید دارم؟! بدی هم نیست آدم داشته باشد. باید حس خوبی باشد که آدم به مراسم آئینی خاصی علاقه داشته باشد. بالاخره یک چیزی باید داشته باشد که در جمع ازش بگوید. هیچ به ذهنم نمی رسد. متوجه می شوم هیچ علاقه و احساس تعلقی به ماجراهای عید ندارم. اینهایی که یک بعد از ظهر تمام دنبال سمنو می گردند تا هفتایش را کامل کنند، عجیب و مبهم هستند.
من با هفت سین مشکلی ندارم ولی از ماهی ها خوشم نمی آید. همیشه هم مادرم ماهی می خرد و همیشه هم من دعوا می کنم چرا خریدی. امسال هیچ بهانه ای نداشت و گفت: نمی دونم عنان از کف دادم یهو دیدم دو تا ماهی خریدم!
در واقع سعی داشت بگوید که نیروی خاصی که خارج از کنترلش بوده او را وادار کرده ماهی بخرد تا من دعوا راه نیاندازم. او علاقه زیادی به ماهی خریدن و اهمیت ندادن به ماهی ها دارد. من متنفرم از ماهی گلی چون مدام باید نگرانش باشم، غذا بدهم، آبش را عوض کنم و دست آخر ببینم که یک صبح از تنگ پریده بیرون و مرده. آنوقت تازه بفهمم چقدر دل بهش بسته بودم و دو سه روزی اندوهگین باشم. اندوه مرگ ماهی سرخ، جانکاه است.
خواستم یک خبطی کنم برای تعطیلات برنامه ریزی کنم. ازآن کارها بود. همین سریال فوق العاده زیبای altered carbon را می بینم. رفیق رفقا و گاهی سفر خارج از تهران و شایدم بروم سفر طولانی و کتاب بخوانم و از این کارهای مسخره ی حوصله سر بر.
امسال باید زود به زود بنویسم. چقدر دور شدم از این فضا. عیدتون مبارک.