88

 

سال ۸۷ سربازی ام تمام شد...شغل عوض کردم...کتابهای تازه خواندم ...فیلمهای نسبتا خوبی دیدم...یک سفر خوش داشتم...دوستان جدیدی پیدا کردم و آما!...کافه کافکا را تاسیس کردم و کافه ام پر شد از خوانندگان خوب و دوست داشتنی که از شانس خوبم بود که نصیبم شدند...خوانندگانی که همه ی شان با هم فرق دارند و دنیایی مختص خود دارند...

خنزر پنزر

خرید کردن را دوست دارم اما لباس خریدن را نه...لباس خریدن دردسر اتاق پرو ، تنگی جا ، تحمل دروغ و دلنگهای فروشنده و چانه زنی را دارد...بیشتر مایلم خنزر پنزر و زلم زینبو بخرم...مجسمه، انگشتر های بدلی ، عطر، تابلوهای نقاشی پوستری، ماگ، پوست سیب زمینی کن، فندک، کارت پستال، انواع خودنویس و روان نویس و از این دست چرت و پرتها...البته اکثر خریدهایی که میکنم را می بخشم یا به نیت دیگران می خرم...نه اینکه جلب محبت کنم یا لوس بازی در آورم... دوست دارم دیگران را خوشحال کنم...دیروز با اصرار مادرم و تهدید اینکه اگر لباس پلو خوری تازه نخرم مرا در تمام ایام عید اذیت میکند راهی بازار شدم...اول بازار رضا رفتم و پس از خوردن اسنک یک پیراهن خریدم...بعد سوار مترو شدم و ایستگاه فدک پیاده شدم...یک ساندویچ چیز برگر و سیب زمینی میدان هفت حوض خوردم و برای اینکه بهانه ایی برای بازگشت به خانه داشته باشم از اولین مغازه یک شلوار و یک پیراهن و کفش و کمربند خریدم...دیگر نصف روز را فرصت داشتم با خیال راحت تمام زلم زینبو فرو شی ها را بگردم!

شب که به خانه برگشتم دیدم تقریبا نصف قیمت لباسهایم را خنزر پنزر خریدم...مادرم گفت هنوز مسئولیت پذیر نشده ام که قدر پول را بدانم و رسم خرید کردن را درک کنم...

شرح فراق موبایل

 

یادداشت روزانه ام :

(( محبوب من!...چگونه شرح فراق باز گویم؟...آنقدر به تو دلبسته و وابسته شده ام که تاب تحمل جدایی ندارم...بی وفایی از من فراموشکار بود...عذر تقصیرم بپذیر...برای در آغوش کشیدنت ثانیه ها را می شمارم...محبوب من؛امروز در نمازم هم خم ابروی تو یادم آمد و ۴ رکعت را ۵ رکعت خواندم!...به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم...راست گفته اند زمانی قدر محبوب را می دانی که فراق آید...)

سراسیمه وارد خانه شدم و او را دیدم که غمگین و اغواگرانه بر روی کاناپه لمیده بود...پریدم و در آغوشش کشیدم و بوسه ها نثار رویش کردم...انگشتانم را بر روی پوست کشیده و لطیفش کشیدم و عذر تقصیر خواستم...برای اینکه وفایم را به او ثابت کنم ، برای چشم زیبایش شعری بداهه سرودم:

خراب چشم نرگس ۳ مگا پیکسلت شدم!

وابسته ام به حضورت ، دلبسته ات شدم

هر صبح با نوای تو از بستر، به در شوم

شرح فراق نگو ، دیــــــــــــوانه ات شدم!