زهر مار...
زهر مار...با آن چشمهای بابا قوری ات به من زُل نزن. دست خودم نیست گاهی احساساتی می شوم. حالا گیریم دوگوله اشک هم، بین روی گونه جاری شدن و از مژه آویزان شدن مردد بماند. اینکه دلیل نمی شود با آن نگاه باباقوری ات طوری به من زُل بزنی که انگار شاهد محیرالعقولترین صحنه زندگی ات هستی. ای لعنت به من ...کاش می توانستم از کلاهم خرگوش در بیآورم ...آنوقت شاید می توانستم حواست را پرت کنم و از شر این نگاه سنگینت راحت شوم...خوشحال نباش ، کور خوندی اگر فکر کنی که دوباره می توانی این صحنه ها را از من شکار کنی...اینبار هم اتفاقی بود. مگر چند بار دیگر ممکن است شاهد دخترکی باشم که به پدر بزرگِ در حال گدایی کردنش بگوید ؛ یواش...داد نزن ...تروخدا بیا برگردیم خونه...