زهر مار...

زهر مار...با آن چشمهای بابا قوری ات به من زُل نزن. دست خودم نیست گاهی احساساتی می شوم. حالا گیریم دوگوله اشک هم، بین روی گونه جاری شدن و از مژه آویزان شدن مردد بماند. اینکه دلیل نمی شود با آن نگاه باباقوری ات طوری به من زُل بزنی که انگار شاهد محیرالعقولترین صحنه زندگی ات هستی. ای لعنت به من ...کاش می توانستم از کلاهم خرگوش در بیآورم ...آنوقت شاید می توانستم حواست را پرت کنم و از شر این نگاه سنگینت راحت شوم...خوشحال نباش ، کور خوندی اگر فکر کنی که دوباره می توانی این صحنه ها را از من شکار کنی...اینبار هم اتفاقی بود. مگر چند بار دیگر ممکن است شاهد دخترکی باشم که به پدر بزرگِ در حال گدایی کردنش بگوید ؛ یواش...داد نزن ...تروخدا بیا برگردیم خونه...

بیچاره شیطان!

سلام. من یک پسر ۱۶ ساله هستم. یکسالی می شود که صدایم مثل موتور گازیه حسن آقا موتور ساز شده. البته علاوه بر گوش خراش شدن صدایم فعل و انفعالات زیادی هم در جسم و روحم بوجود آمده. فیلم مورد علاقه ی من "مالنا" است. در این فیلم حرف دل من را می زنند. باید میزان نماز خواندن و دعا کردنم را بالا ببرم. شاید عضو بسیج مدرسه هم شدم ...آخه می دانید ؛ پیش خودمان باشد، افکار شیطانی زیاد سراغ من می آید. می ترسم به جهنم بروم.

***

سلام من یک دختر نوجوان هستم. نمی دانم من اینطوری هستم یا همه مثل من هستند...باید بیشتر نماز بخوانم و دعا کنم...آخه همش عهد و قول و قرارم را با خدا می شکنم...دست خودم نیست...من دختر خوبی هستم اما نمی دانم چرا این فکر های شیطانی همش سراغ من می آید.

***

سلام من یک مهاجر افغان هستم. دو سال است به مزار شریف نرفته ام ...دلم برای زنم تنگ شده.

***

سلام من یک مرد ۴۹ ساله هستم. در ۲۲ سالگی ازدواج کردم و الان دو دختر بزرگ و یک پسر کوچک دارم. می خواهم اعترافی بکنم. هر وقت دوستِ دختر دومم به خانه مان می آید، شیطان وسوسه ام می کند. دختر خوبیست فکر کنم از لحاظ شرعی هم مشکلی نداشته باشد...

***

  سلام من یک زن ۳۲ ساله هستم. امروز با دیدن یک فیلم، جواب سوالم را که مدتها ذهنم را آزار می داد فهمیدم...عشق مقدس است و با دوست داشتن فرق می کند...من شوهرم را دوست دارم ولی عاشقش نیستم...نمی دانم اون شماره تلفنو کجا گذاشتم...

***

سلام من یک مهاجر افغان هستم. من مرد شریفی بودم. ای کاش در همان مزار شریف کنار زن و بچه ام کشاورزیه شرافتمندانه ام را ادامه می دادم...سود کشت تریاک خوب بود...پدر این طالیبان بسوزد که به آتش کشید مزرعه ام را...الان که چشم باز کردم پای طناب دارم...آنهم به جرم تجاوز و قتل ۱۸ کودک ایرانی... 

عاشقانه ایی از دل تاریخ

دوباره با دیدن "دلشدگان" احساس کردم که چقدر جای علی حاتمی در سینمای ما خالیست و چقدر سینمایمان خالیست! حاتمی بیشتر شاعر و نویسنده بود تا کارگردان... اگر من ۱۵۰ سال پیش به دنیا می آمدم و یکروز عاشق دخترکی ابرو پیوسته و لپ گلی می شدم ، نامه ایی به این مضمون برایش می نوشتم:

خدمت مخدّره ی محترمه ؛ شمس الملوک خانم

تصدقت گردم، امروز از یکی دوستانتان که با شما انس و الفتی مخصوص دارد شنیدم از این بنده کدورتی به دل دارید. حقیقتا استماع این خبر اثر غریبی در مزاج این بنده بخشید و موجبات فسرده حالی ام را فراهم آورد. قربانت شوم ، چرا رسم وفا بجا نیاوردی و بنده را با نامه ایی مطلع ننمودی ؟ این بنده که به وظیفه ی دعاگویی مشتغلم حضورا شرفیاب می شدم یا مرسله ایی در جواب مرقومه می فرستادم.

ضمنا قراری بگذارید و به سرکار علیه نیم تاج ملوک خاتون خانم بزرگ دامت شوکته ، بفرمایید جهت دست بوسی به زیارتشان خواهم رسید.

عرض کنم قطع نظر از مراتب نجابت ، اصالت و فضایل صُوری و خصایل معنوی سرکار علیه ، زود رنجیه تان را نیز به دیده ی مراتب حیا و نجابت می گذارم.

به هر صورت از بروز ملاطفت و عنایت مخصوصه شمس ملوک خانم دامت شوکته ی عزیزم کمال مسرت و مفاخرت حاصل است.

زیاده عرض ندارم و زیاده زحمت نمی دهم

ایام سعادت ، مستدام.

پاورقی:

-این ادبیات نامه نگاری دقیقا مربوط به ۱۰۰ سال پیش است.

- یک زیبایی خاصی در این نوع صحبت کردن وجود دارد ...عقیده ام این است آن دوران مردم عامی کوچه بازار همه شاعر بودند چه رسد به اهل ادب !

خودت را خسته نکن...

چقدر این چند روز ، کارهایم خوب پیش می رود... و این با رسم روزگار منافات دارد. تاکید میکنم ؛ این با رسم روزگار لعنتی منافات دارد...باید خودم را آماده کنم که این ایام خجسته راحت تر از دماغم در آید ...چون به هر حال خوشی ها یا از دماغ در می آید یا مناسبات طوری رقم خواهد خورد که تا فی خالدون آدم آتش بگیرد. البته زیاد جای نگرانی نیست چون با چنین رسومات آشنایی ، هم دماغم آبدیده شده و هم ...(فکر بد نکن).

***

امروز در مترو یک بچه ی حدودا ۶ ساله به شکل دلسنگ ذوب کُنی اصرار کرد تا دستمال جیبی بخرم . گفت داخل دستمالهایش فال هم دارد. چون پول خرد نداشتم یک اسکناس درشت بیرون آوردم. یک بسته دستمال به من داد و بدون اینکه باقی پول را بدهد غیب شد...یعنی آنقدر ریز و فرز بود که در چشم بهم زدنی لای پای مردم گم شود. به نیت فال دستم را داخل پلاستیک کردم و با لمس دستمالها فهمیدم به نحو غیر مرتبی کنار هم قرار گرفته اند...یکی از دستمالها را بیرون کشیدم . لای دستمال پر از کثافت بود ! یعنی یکنفر قبلا با آن دستمالها دماغش را محکم گرفته بود و با کمال شقاوت و بی اخلاقی و بد ذاتی و البته خونسردی آنها را تا کرده بود و به همراه کاغذ فال داخل پلاستیک گذاشته بود!...حسابی کفرم درآمد ...با عصبانیت کاغذ فال را بیرون کشیدم:

نوش کن جام شراب یک منی                تا بدان بیخ غم از دل بر کنی

گند بگیرد این بخت و اقبال حال بهم زن را...

 

میم مثل مرگ!

یکروز صبح ، از خواب بیدار شدم ، صورتم را شستم و مسواک زدم . پانزده دقیقه نرمش کردم . صبحانه ی مختصری خوردم و کنار پنجره ایستادم ، سیگاری آتش زدم و به خیابان نگاه کردم ... مردم را دیدم و اتومبیلهایی که پشت چراغ قرمز منتظر بودند. به حمام رفتم و وان را پر از آب ولرم کردم...با لباس داخل وان دراز کشیدم...دوشاخه ی سشوار را به پریز زدم و آن را داخل آب انداختم و مُردم.

اکنون که سالها از آن روز می گذرد به این فکر می کنم که ای کاش از پنجره ، خیابان را نگاه نمی کردم...از پنجره ی آپارتمان طبقه ی هفتم به خیابان نگاه کردن ، جنبه می خواست که من نداشتم.

***

یکروز صبح ، وقتی از خواب بیدار شدم ، مثل هر روز اولین بویی که به مشامم رسید بوی زنم بود...آن اوایل هم که او را در جمعه بازار دیدم و عاشقش شدم همین بو را می داد... درست مثل سگهای پلیس او را می بوییدم و حرفهای عاشقانه می زدم...دیروز که خانوم دلبر نژاد برای پرسیدن مبلغ شارژ این ماه ساختمان زنگ خانه مان را زد ، فقط من در خانه بودم...وقتی در را به رویش باز کردم موجی از بوی تنش به صورتم خورد...کاشکی زنم بمیرد.

***

یکروز صبح ، وقتی از خواب بیدار شدم بلافاصله به آینه نگاه کردم ...من ۲۹ سال است که کارمند بایگانی اداره ثبت احوال کشور هستم و یکسال دیگر بازنشسته خواهم شد...صبحانه ام را خوردم و به اداره رفتم...

***

یکروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم تمام خاطرات ۸ سالی که در جنگ بودم جلوی چشمانم آمد...یک لیوان پر ، چای پر رنگ خوردم و برای ثبت نام یک اتومبیل که به مناسبت سالروز آزاد سازی خرمشهر با تسهیلات نسبتا خوبی به فروش می رسید  ، راهی آنطرف شهر شدم...به مرکز شهر که رسیدم ، چای صبح ، کار خودش را کرده بود...به توالت عمومی شهر رفتم ولی هنگام خارج شدن مردی که روی چهار پایه نشسته بود پول خواست ... گفتم پول خُرد ندارم...نگذاشت بروم...بحثمان بالا گرفت و هُلم داد. سرم به لب پله ی چرک توالت عمومی خورد و مُردم.

پاورقی:

- مرگ پوچ

- مرگ اخلاق

- مرگ زندگی

- مرگ و تقدیر

آب طالبی

مخابرات، سلامٌ علیکم

تُف تو صورتت اگر بخواهی هر اس ام اس مرا ۲۰ بار send کنی تا ضرر آن روزهای قطعی جبرات شود...

من الله توفیق

***

یک سیگار پیچ هدیه گرفته ام ، از همانها که جان وین با آن سیگار میپیچید و با پُک اول می گفت : هی آمیگو ...تو الان باس مُرده باشی...

*** 

حوصله گله کردن ، نقد کردن ، احیانا تعریف کردن ، تحلیل کردن ، فضل پاشی و خاطره گفتن ندارم...دلم آب طالبی می خواهد ، یخ...قلپ قلپ قورت بدهی که سَقّت یخ کند و به غلط کردن بیافتی...

***

گرم است ... تَش می بارد ... خرما پزون است ... هَل هَل زنان است ... خر تَب می کند ، یاد آن روزها که سگ سینه پهلو می کرد ، بخیر...