سوئیت محقر اما زیبای من آنجا روی دوطبقه ساختمان نشسته و برای خودش زندگی می کند. همیشه وقتی از انتهای خیابان با یک کیسه پلاستیکی که پر آب معدنی، ماست، بیسکوئیت، سیگار و کنسروهای مائده است وارد کوچه می شوم او را می بینم که چقدر با وقار و تو دل برو از تمام ساختمانهای کوتاه اطرافش پیشی گرفته و پنجره هایش را به افقی دور دوخته است. بعد مرا میبیند و هیجانزده می شود و چند بار درهای پنجره ی شمالی اش را باز و بسته میکند و آنتن قدیمی و کج و کوله اش را برایم تکان می دهد. من با سوئیت محقر اما زیبایم رابطه عاطفی رمانتیکی را آغاز کرده ایم. اواخر هفته که تنهایش می گذارم آن بالا غمگین کز می کند و پرده های پنجره اش را می کشد و منتظر می ماند تا اول هفته شود و من با کیسه پلاستیکی که پر از آب معدنی، ماست، سیگار و کنسروهای مائده است از انتهای کوچه ظاهر شوم و او برایم آنتن تکان دهد.
***
این کافی نتی که اوایل هفته به آن سر میزنم جمع و جور و تمیز است و توسط دو خواهر دوقلو اداره می شود که حاضرم به تمام مقدسات سوگند بخورم اگر کارگردان هالیوودی بودم و در فیلمم احتیاج به یک ماشین نویس داشتم از آن سر دنیا می کوبیدم می آمدم این سر دنیا و یکی از این دو قُل را در گونی میکردم و می بردم آن سر دنیا تا در نقش یک ماشین نویس واقعی بدرخشد. بینی های سر بالا، چشمانی که به نظر بسته می آیند اما لایش کمی باز است. کمری که هنگام نشستن بر روی صندلی کاملا صاف نگه می دارند و با انگشتانی باریک و بلند آنقدر بی صدا و نرم و سریع تایپ میکنند که مگسها و پشه ها هم می توانند کنار کیبردش به خوابی عمیق فرو روند. لبخند برای این دو خواهر عملی تعریف نشده است و تنها جمله ی کوتاهی که از آنها شنیده ام این بوده: ((500 تومان)). یک چرخی در کافی نت می زنم و دزدانه به تمام مانیتور ها نگاه میکنم تا احیانا اگر کسی صفحه کافه کافکا را باز کرده باشد کنارش بایستم و خیلی لوس بگویم عجب وبلاگ مزخرفی و بعد منتظر بمانم تا او نگاهی به من بیاندازد و هیجانزده شود و من کیف کنم ولی او نگاه تندی به من میکند و می گوید خوب شد دیدمت و بعد با کیبورد به صورتم می کوبد و می گوید خودشیفته عوضی. و بدینسان رویای من خراب می شود.
نظرات وبلاگم را می خوانم و ایمیلم را چک میکنم و گاهی زیر چشمی به آن قُل دیگر نگاه میکنم که صفحات کتابی را که می خواند هر چند دقیقه، آرام ورق میزند بدون آنکه مولکولهای هوای اطراف کتاب جابجا شوند. خیلی با اطمینان کارهایش را انجام میدهد. مثلا اگر قرار باشد لیوان آبی را بیست سانتیمتر جابجا کند طوری اینکار را انجام می دهد که انگار 30 سال است که روزی 100 بار یک لیوان آب را بیست سانتیمتر جابجا کرده است.
کارم که تمام شد کنار خانم ماشین نویس می ایستم و می گویم چقدر تقدیمتان کنم؟ او هم بدون آنکه دست از تایپ کردن بکشد گوشه پلک آن چشمی که در جهت ایستادن من قرار دارد را کمی باز تر میکند و بعد از یک ثانیه زود می بندد و همانطور که روی دکمه ها ضربه می زند می گوید: ((500 تومان)). و من در صوت این جمله کوتاهش سرد ترین و جدی ترین لحن دنیا را احساس میکنم. پول را می دهم و تشکر میکنم اما او همچنان مانند یک ماشین نویس جدی با چشمانی که بسته به نظر می رسند و سری که بالا نگه داشته شده است به کیبورد طوری ضربه می زند که مگسها و پشه ها از خواب بیدار نشوند.
***
شب در سوئیت محقر اما زیبایم دراز کشیده ام در حالی که کتاب دیکتاتور اثر تامس کنیلی را می خوانم به این فکر میکنم که چقدر خوب میشد می توانستم مطلبی برای وبلاگم بنویسم که از شر قانون جمعه آپ کردن خلاص شوم. یک تکه از نخ شلوارکم را می کنم و لای صفحه کتاب می گذارم و آنرا روی رف پنجره می اندازم. بعد خودنویسم را پُر از جوهر میکنم و اینگونه می نویسم: سوئیت محقر اما زیبای من آنجا روی...