جانِ دايي

آنچه كه باعث شد انگشتان خشك شده ام دوباره با ثبت كلمات جان بگيرند و اين صفحه ي غبار گرفته دوباره زنده شود تولد دخترك زيبايي است كه با چشماني بسته و دستان كوچك مشت شده قرار است روزي مرا دايي صدا كند. نقشهاي زيادي در طول زندگي نكبتي ام بازي كرده ام اما شك ندارم يكي از زيباترين نقشهايي كه تجربه خواهم كرد، خان دايي بودن است!

چقدر حرف دارم كه بايد برايش بگويم. از زشتي هاي دنيا. اززيبايي هاي دنيا. بايد مجبورش كنم تمام كتابخانه ام را بخواند. بايد بتواند دنيا را زيباتر كند. بايد روزي اين وبلاگ را بخواند. نه نبايد بخواند. يا لا اقل جواب دادنم به نظرات برخي ها را نخواند. من دايي مودبي هستم. كارم درست است. بستني هاي زيادي در مغازه ها انتظار او را مي كشند. بايد تمام فيلمهاي كيشلوفسكي را ببيند. بايد برگمان و داستايوفسكي و كافكا و پيكاسو و برگمان و براتيگان را بشناسد. بايد تا مي تواند بخواند و بنويسد و نقاشي كند. به او خواهم گفت چگونه از فرصتهايش استفاده كند. تمام چيزهايي را كه به من نگفتند و براي فهميدنشان عمرم را هزينه كردم به او خواهم آموخت. تمام اسرار زندگي ام را برايش شرح خواهم داد...

آرام بخواب فرشته ي كوچك. من بي صبرانه آنروزها را كه مرا دايي خواهي خواند به انتظار نشسته ام كه در پاسخت بگويم: جانِ دايي!

 

شرت

اگر شما یک صبح از خواب بیدار شوید و ببینید یک شُرت ماماندوز مردانه که حدود دو کیلو گرم وزن دارد و لای خشتکش هم کمی فرسوده شده، بین نرده های پنجره آشپزخانه تان گیر کرده و اگر در همان لحظه ببینید لای پنجره هم کمی باز است و بعد با کمی دقت متوجه شوید جریان هوا اول از منفذها و سوراخهای آن شرت بد ترکیب عبور میکند و بعد وارد خانه شما می شود چه حسی پیدا خواهید کرد؟ من که قاعدتا در آن لحظه حس خوبی نداشتم و کلا نگاه زیباشناسانه ام نسبت به تمام شرتهای مردانه تغییر کرد. با دسته جارو شرت را از لای نرده ها بیرون کشیدم و خواستم به سطل زباله بیاندازم که زنگ در به صدا درآمد. با همان دسته جارویی که یک شرت نفرت انگیز زشت بر سرش مانند بیرقی که هیچ آرمان و ایدئولوژی خاصی ندارد به اهتزاز در آمده بود، در خانه را باز کردم. دقیقا همین را کم داشتم. آقای مصطفوی، همسایه دو طبقه پایینم جلوی در ایستاده بود آنهم با لبخندی که بی شباهت نبود با تابلوی لبخند ژکوندی که رویش ریده باشند و همان لحظه یک کامیون 18 چرخ از رویش رد شده باشد.
یکی از آن عرق گیرهای آستین دار سفید رنگ که مرا یاد اسیرهای عراقی می اندازد و یک پیژامه احمقانه که او را خیلی بیشتر از آن چیزی که بود ابله تر نشان می داد، پوشیده بود. گفتم ((سلام. بله؟)). گفت : ((سلام. خوبی؟ لباس من لای نرده شما...)) نگذاشتم حرفش تمام شود و دسته جارو را از پشت در بیرون آوردم و جلویش تکان دادم. درست مثل یک تماشاچی فوتبال که تیم محبوبش را تشویق می کند یا مانند سربازی که در سنگر پارچه سپیدی را به نشانه تسلیم تکان می دهد. کمی مکث کرد و مثل پدری که بعد از سالها فرزند گم شده اش را میبیند چشمانش برق زد و شرت را با احساس عمیقی در آغوش کشید. در این میان فقط جای یک موسیقی غمگین و چند قطره اشک خالی بود. بعد که معاشقه اش تمام شد، انگار که تازه متوجه جارو شده باشد سگرمه هایش را در هم کشید و گفت : ((حالا چرا با جارو؟ تمیزه)). دلم می خواست اینبار خود 120 کیلوئیش را سر دسته جارو می زدم و تکان می دادم. گفتم: ((انتظار نداشتید که با دست برش دارم؟))...انگار که بهش بر خورده باشد تشکری خشک و خالی کرد و رفت. وقتی دسته جارو را می شُستم در این فکر بودم که چطور ممکن است یک شرت 2 کیلویی را باد دوطبقه بالا بیاورد؟ روی پشت بام هم که کسی رخت پهن نمی کند تا احتمال بدهم از بالای بام افتاده! پس چطور ممکن بود چنین آشغالی لای نرده های آشپزخانه من گیر کند؟!
مصطفوی را در غروب روز گذشته به صورت صحنه آهسته تجسم کردم که در حیاط بالا و پایین می پرد در حالی که  شرتش را در هوا می چرخاند و می خندد. شرت را نوازش میکند و مانند کودکی خردسال آنرا بالا پایین می اندازد که ناگهان ضرب دستش زیاد می شود و شرت به طرزی کاملا سینمایی در نمایی کلوزآپ در آسمان چرخ می زند و لای نرده ها گیر میکند. او هم اندوهگین دستی لای موهای یکی درمیانش می کشد. تمام طول شب در حیاط بیدار می ماند و به پنجره ام چشم می دوزد تا من بیدار شوم و به محض اینکه پرده را کنار بزنم بیاید بالا و محبوبش را از من مطالبه کند. ظهر از پشت پنجره نگاهش میکردم که با یک کت و شلوار گران قیمت سوار اتومبیل گرانقیمتش میشد. حتما زیر کت و شلوار، آن شرت نفرت انگیز را پوشیده بود. انسانها موجودات پیچیده ایی هستند که فکر کردن درباره آنها مرا خسته و فرسوده، و گاهی هم عصبی می کند.

پاورقی:
بابت کلمات نامناسب عذرخواهی میکنم.

سوئیت محقر اما زیبای من آنجا روی...

سوئیت محقر اما زیبای من آنجا روی دوطبقه ساختمان نشسته و برای خودش زندگی می کند. همیشه وقتی از انتهای خیابان با یک کیسه پلاستیکی که پر آب معدنی، ماست، بیسکوئیت، سیگار و کنسروهای مائده است وارد کوچه می شوم او را می بینم که چقدر با وقار و تو دل برو از تمام ساختمانهای کوتاه اطرافش پیشی گرفته و پنجره هایش را به افقی دور دوخته است. بعد مرا میبیند و هیجانزده می شود و چند بار درهای پنجره ی شمالی اش را باز و بسته میکند و آنتن قدیمی و کج و کوله اش را برایم تکان می دهد. من با سوئیت محقر اما زیبایم رابطه عاطفی رمانتیکی را آغاز کرده ایم. اواخر هفته که تنهایش می گذارم آن بالا غمگین کز می کند و پرده های پنجره اش را می کشد و منتظر می ماند تا اول هفته شود و من با کیسه پلاستیکی که پر از آب معدنی، ماست، سیگار و کنسروهای مائده است از انتهای کوچه ظاهر شوم و او برایم آنتن تکان دهد.

***

این کافی نتی که اوایل هفته به آن سر میزنم جمع و جور و تمیز است و توسط دو خواهر دوقلو اداره می شود که حاضرم به تمام مقدسات سوگند بخورم اگر کارگردان هالیوودی بودم و در فیلمم احتیاج به یک ماشین نویس داشتم از آن سر دنیا می کوبیدم می آمدم این سر دنیا و یکی از این دو قُل را در گونی میکردم و می بردم آن سر دنیا تا در نقش یک ماشین نویس واقعی بدرخشد. بینی های سر بالا، چشمانی که به نظر بسته می آیند اما لایش کمی باز است. کمری که هنگام نشستن بر روی صندلی کاملا صاف نگه می دارند و با انگشتانی باریک و بلند آنقدر بی صدا و نرم و سریع تایپ میکنند که مگسها و پشه ها هم می توانند کنار کیبردش به خوابی عمیق فرو روند. لبخند برای این دو خواهر عملی تعریف نشده است و تنها جمله ی کوتاهی که از آنها شنیده ام این بوده: ((500 تومان)). یک چرخی در کافی نت می زنم و دزدانه به تمام مانیتور ها نگاه میکنم تا احیانا اگر کسی صفحه کافه کافکا را باز کرده باشد کنارش بایستم و خیلی لوس بگویم عجب وبلاگ مزخرفی و بعد منتظر بمانم تا او نگاهی به من بیاندازد و هیجانزده شود و من کیف کنم ولی او نگاه تندی به من میکند و می گوید خوب شد دیدمت و بعد با کیبورد به صورتم می کوبد و می گوید خودشیفته عوضی. و بدینسان رویای من خراب می شود.

نظرات وبلاگم را می خوانم و ایمیلم را چک میکنم و گاهی زیر چشمی به آن  قُل دیگر نگاه میکنم که صفحات کتابی را که می خواند هر چند دقیقه، آرام ورق میزند بدون آنکه مولکولهای هوای اطراف کتاب جابجا شوند. خیلی با اطمینان کارهایش را انجام میدهد. مثلا اگر قرار باشد لیوان آبی را بیست سانتیمتر جابجا کند طوری اینکار را انجام می دهد که انگار 30 سال است که روزی 100 بار یک لیوان آب را بیست سانتیمتر جابجا کرده است.

کارم که تمام شد کنار خانم ماشین نویس می ایستم و می گویم چقدر تقدیمتان کنم؟ او هم بدون آنکه دست از تایپ کردن بکشد گوشه پلک آن چشمی که در جهت ایستادن من قرار دارد را کمی باز تر میکند و بعد از یک ثانیه زود می بندد و همانطور که روی دکمه ها ضربه می زند می گوید: ((500 تومان)). و من در صوت این جمله کوتاهش سرد ترین و جدی ترین لحن دنیا را احساس میکنم. پول را می دهم و تشکر میکنم اما او همچنان مانند یک ماشین نویس جدی با چشمانی که بسته به نظر می رسند و سری که بالا نگه داشته شده است به کیبورد طوری ضربه می زند که مگسها و پشه ها از خواب بیدار نشوند.

***

شب در سوئیت محقر اما زیبایم دراز کشیده ام در حالی که کتاب دیکتاتور اثر تامس کنیلی را می خوانم به این فکر میکنم که چقدر خوب میشد می توانستم مطلبی برای وبلاگم بنویسم که از شر قانون جمعه آپ کردن خلاص شوم. یک تکه از نخ شلوارکم را می کنم و لای صفحه کتاب می گذارم و آنرا روی رف پنجره می اندازم. بعد خودنویسم را پُر از جوهر میکنم و اینگونه می نویسم: سوئیت محقر اما زیبای من آنجا روی...