bonne année*
سال جدید هیچ کار مهمی که بخواهم انجام بدهم ندارم الا یکی از آن کارهایی که همیشه دلم می خواسته انجام بدهم و هر دفعه آنقدر در نظرم غیر قابل تحقق جلوه کرده که منصرف شده ام. منظورم یاد گرفتن زبان فرانسه است. خوب به یاد دارم آنوقتها که طفل بودم با نوعی عذاب وجدان دائمی دست و پنجه نرم می کردم که همه ی همسن و سالهایم کلاس زبان انگلیسی می روند و من اوقات فراغتم را یا می خوابم یا به دخترها فکر می کنم. انگلیسی را در حد همه ی آدمهایی که در مدرسه های ایرانی انگلیسی یاد گرفته اند می دانم و ابدا برایم جالب نیست که چتر می شود آمبرلا.
مسخره.
البته دیگر احساس عذاب وجدان دست از سرم برداشته. آنهم با این توجیه که خب وقتی دوست نداری چیزی را یاد بگیری مجبور نیستی بیاموزی. تا الان بدون انگلیسی حرف زدن، زنده مانده ام از این به بعدش هم زنده خواهم ماند. نه قرار است بروم آمریکا یا انگلستان و نه دلم می خواهد بروم. برای تفریح هم که بروم یک دیلماجی چیزی برای خودم دست و پا می کنم. چیزی که من واقعا دلم می خواهد یاد بگیرم زبان فرانسه است. اصلا شنیدن صدای کسی که فرانسه حرف می زند برایم خوشایند است. تلفظ کلماتی پر از قاف و مکثهای ریز دوست داشتنی. آن "ژ" های سحر انگیز و آن "ر" هایی که هیچ وقت "ر" خوانده نخواهند شد. زبان فرانسه، هم حال و هوای قدیمی دارد و هم رنگ و بوی مدرنیته. خلاصه اینکه لامصب است.
اگر فرانسه یاد بگیرم می توانم نویسندگان محبوبم را اُرجینال بخوانم. بدون دست درازی و گاها روده درازی مترجم های ایرانی. یا حداقلش این است که می توانم آن آهنگ خیال انگیز فرانسوی که یک روز در میان گوش می دهم تا احساسات و عواطف بشری را مزه مزه کنم، بفهمم. بی پدر مادر وقتی می خواند بدجور خودم را گم می کنم. چشمهایم تنگ می شود و ابروهایم هشتی می شوند و به دور دستهای اتاقم نگاه میکنم.
حالا اینها به کنار، می توانم به فرانسه سفر کنم. آنوقت از این راهنماهای گردشگری آنقدر سوال می پرسم که کلافه شوند و پیش خودشان بگویند عجب دله ای. سعی می کنم "ق" را طوری بگویم که خوشایند باشد. یعنی با یک نوع آهنگ خاص و با لهجه. انگار که بچه ناف نُرماندی هستم. گمونم خوابهای فرانسوی هم ببینم. یک دنیای رنگی پر از قاف و ژ.
وقتی عکسها و فیلمهای پدرم در نقاط رویایی فرانسه را می بینم که چطور با لبخند فقط به رستورانهای فرانسه نگاه می کند روحم زخمدار می شود. یا آن عکسی که در پرلاشز پایش را روی سنگ قبر بالزاک گذاشته تا بند کفشش را محکم کند! و فاجعه تر آنکه در لوور مشغول نگاه کردن به سیستم روشنایی مدرن آنجاست و بعد از بازدید از موزه جمله ی قصارش این است: عجیبه، من هیچ سیمی ندیدم!
یا بعد از آنکه می پرسم فرانسه را چگونه دیدی؟ پاسخ می دهد: تخت خوابم راحت نبود.
می خواهم فرانسه یاد بگیرم تا تکه های حساسی از فیلم the last metro را بفهمم که نمی دانم به چه دلیلی آنجاهایش دوبله نشده و تا گرم فیلم می شوی زرتی فرانسه حرف می زنند و آدم نمی فهمد مرده به زنه چی گفت که یهو رفتند روی تخت!
یا هفته ای یک بار بنشینم فیلم " یک محاکمه ساده" اثر تورناتوره با بازی رومن پولانسکی و دیپاردیو را ببینم. با آن حال و هوا و فضای مسحور کننده. لامصب است.
خلاصه سال جدید می خواهم فرانسه یاد بگیرم. آنهم نه در کلاسهای خسته کننده. می خواهم با توجه به نیازم و با روش خودم یاد بگیرم. اصلن من از فرمولازاسیون کردن آموزش متنفرم. انسان باید با توجه به نیازش یاد بگیرد. با روش خودش. درهم و آزاد. آرام و نم نمک. مثل یابویی که در علفزار قدم می زند و شبدرهای تازه را مزه مزه می کند.
من به نوبه ی خودم سال جدید را سال جان کندن مضاعف در زمینه یادگیری و آموزش نامگذاری می کنم. و همچنین از صمیم قلب آرزو می کنم روزهای میمونی را در پیش رو داشته باشید و از تمام مقدسات می خواهم نیروی به ما عطا کند که زایمانمان به زیر قبوض با درد کمتری همراه باشد. تا سال بعد، اگر زنده بودم، بدرود رفقا.
* سال نو مبارک