پشت تلفن به من می گوید حجم دیوانگی ات آنقدر زیاد است که هیچ کس نمی تواند تشخیص بدهد مهندسی خوانده ای. مهندس از آن واژه هایی است که آنقدر جویده شده که تلفظش حال آدم را بهم میزند. درست مثل واژه ی "اخلاق" یا مثلا «تعهد!»...پس برای این عدم تشخیص خوشحالم. اما قسمت اول آن چیزی که به من گفت، یعنی دیوانگی، حسابی فکرم را مشغول کرد. شاید حق با او بود. چون این صفت را زیاد می شنوم.

-  اون چیه لب پنجره؟
-  دوشیزه پنلوپه
-  نه اون گلدون زشته رو میگم
-  دوشیزه پنلوپه...اسمش دوشیزه پنلوپه س
-  مگه دختری که رو همه چی اسم میذاری؟ خجالت نمیکشی سی سالته رو گلدون اسم میذاری؟
-  به تو چه
-  چرا زیرش کتاب گذاشتی؟
-  مادام بوآری دوست داره
-  از کجا خریدی؟
-  سه شنبه بازار
-  از این بی ریخت تر گلدون نبود بخری؟
-  بی ریخت نیست. از تو بیشتر می فهمه. به موسیقی کلاسیک و ادبیات واکنش مثبت نشون میده.
-  حالا مادام بوآری چیه؟
-  هیچی چاییتو بخور برو پی کارت
-  دیوونه ای تو!

من نمی دانم این میل غیر قابل مهار آدمها برای پوزخند زدن به دیگران کی تمام می شود؟ حالا هر چقدر هم برایش توضیح بدهم که من برای فرار از ارتباط با امثال تو به گیاه و اشیاء اطرافم پناه برده ام فایده ایی ندارد. این حرف جز دلخوری و کدورت و اتهاماتی که پشت سر هم به طرفم شلیک می شود نتیجه دیگری ندارد.

-  حالا تو یه دونه بگو
-  من جک یادم نمی مونه...
-  فکر کن یه باحالشو بگو
-  باشه...به ترکه میگن صد و پنجاه هزار تومن داری قرض بدی؟ میگه نه. (در حالی که داشت!).
-  خب؟
-  خب چی؟
-  بقیه ش؟
-  تموم شد!
-  اسکلمون کردی؟
-  نه بابا تموم شد. باید تصورش کنی؟
-  چیو؟
-  قیافه یارو رو تصور کن که میگه "نه" در حالی که پول داره.
-  دیوونه!

اما خنده دار بود. بیشتر از اینکه خنده دار باشد نوعی ظرافت و خلاقیت دارد که تحسین برانگیز است. خوب یادم است در گذشته ها دوستی داشتم که سعی میکرد کاری کند تا با بقیه فرق داشته باشد. لباسهای گشاد می پوشید و ظاهرش را به قول خودش آوانگارد می کرد. خانه اش پر از وسایل و تصاویری بود که هیچ ربطی به هیچ چیز نداشت. مثلا یک بخاری نفت سوز قراضه را کنار میزش گذاشته بود و وقتی از او می پسیدم این چیست می گفت زیر سیگاری. چون آن بخاری عظیم الجثه یه سوراخ کوچک داشت که می توانستی سیگارت را در آن فرو کنی! هیچ دلم نمی خواهد در هیچ دوره ای از زندگی ام شبیه او بشوم. اداهایش حالم را بهم می زد با آنکه نمونه این رفتارها را زیاد دیده بودم. راستش من به این موضوع اعتقاد دارم که آدمها می توانند هر جور که دوست دارند زندگی کنند. به هر چه دوست دارند بخندند. و هر دیوانگی که دوست دارند انجام دهند اما نباید آنرا جار بزنند. با آنکه کنترل رفتار کار مشکلیست اما می شود در جواب سوال «اون چیه لب پنجره گذاشتی؟» گفت: «یه کاکتوسه». یا مثلا وقتی کسی گفت جک بگو چیزی بگویی که مربوط به آناتومی بدن باشد. یا حداقل بگویی جک بلد نیستم.

دقیقا همان زمانی که دیگران با تعجب نگاهت می کنند یک دلقک تمام عیاری. دلقکی که مردم به دیوانگی هایش می خندند. مبتذل هم می خندند. و در این دلقک بودن هیچ حکمت و فضیلتی نیست جز رسوایی.