درباره زن همساده

یک نقاشی دارم که دوست زرد رنگم برایم کشیده. من هم آنرا پشت در سوئیتم، درست جایی که توی چشم باشد چسبانده ام. نقاشی یک دختر است که به طرز دلفریبی نشسته و جورابهای ساق بلند راه راه به پا دارد. دختر غمگینی است که دلم برایش می سوزد. شبها، 2 نیمه شب به بعد، یعنی درست همان وقتهایی که من خودم هم دقیقا نمی دانم خوابم یا بیدار، از نقاشی بیرون می آید و در آشپزخانه راه می رود. بخدا. مدام در آشپزخانه راه می رود و دست آخر جوریکه من بیدار نشوم ظرفهایم را می شوید. بعد می آید بالای سرم آوازی را زمزمه می کند. آوازش که تمام شد، قدم زنان، باحالتی که من عاشقش هستم قدم می زند و به نقاشی بر می گردد. من همه اینها را می بینم. بخدا.
همساده طبقه اولم _ منظورم سوئیت شمالم است _ زنش را می زند. من از او می ترسم چون تعادل روانی ندارد. اصلا من از آدمهایی که تعادل روانی ندارند می ترسم چون غیر قابل پیش بینی و خطرناکند. آره. به صاحبخانه ام تلفن کرده و گفته: «این مردک چرا با من اینجوری حرف میزنه. نا سلامتی من فوق لیسانسم!». منظورش از مردک من بودم. صاحبخانه ام هم به من تلفن کرد و گفت این مردک که تعادل روانی هم ندارد گفته که شما باهاش بد حرف زده ای چون او فوق لیسانس است. من هم یک گاز بزرگ از سیبی که دستم بود زدم و گفتم :«هوم؟!». و صاحبخانه ام خندید و خداحافظی کردیم. صاحبخانه ام آدم باشعوری است. یعنی وقتهایی که پشت تلفن پوزخند می زنم می فهمد و او هم لبخند می زند. از این آدمها کم پیدا می شوند که با یک لبخند همه چیز را بفهمند.
از پنجره می بینم که ماشینش را در حیاط پارک می کند. عقب، جلو، عقب، جلو، عقب، جلو، عقب و باز هم جلو...وسواس فکری دارد. یعنی باید درست همانجایی پارک کند که همیشه پارک میکند. زیر درخت پرتقال توسرخ. لباسهایم را می پوشم و جلوی در خانه اش می ایستم و در می زنم. صدای جیغ و داد بچه هایش می آید. محکمتر در می زنم. صدای جیغ داد بچه ها قطع می شود. و از داخل خانه صدای خفه ای می آید:«برو بگو نیست».
- ماشینتو دیده
- نه برو بگو اومد خونه از در پشتی رفت بیرون.
- آخه زشته
- بهت میگم برو بگو نیست
همسرش در را باز میکند. سینه ها و باسن بزرگی دارد. آنقدر بزرگ که نمی توانم توصیفشان کنم. یعنی از لحاظ اخلاقی درست نیست که آدم درباره باسن و سینه های همسر مردی که فوق لیسانس دارد و زنش را هم می زند صحبت کند. به غیر از اینها نظام حاکم بر اخلاقیات اجتماعی کشورمان مانع می شود که توصیف بیشتری بکنم.
- سلام...به آقای مصطف...بفرمایید اگر من پای تلفن با ایشان بد حرف زدم، که به گمان خودم بد حرف نزدم، من را ببخشند. صمیمانه عذر خواهی میکنم. من برای ایشان که فوق لیسانس هم دارند احترام زیادی قائلم.
- اخلاقشه دیگه...جوشیه...جوش میاره.
- بله حق با شماست. کمی بد بین هم هستند ایشان.
لبخند می زند و من غم عمیقی را در چشمهایش میبینم. خداحافظی میکنیم و در را می بندد و من نگران این هستم که نکند قسمتهایی از بدنش که درباره اش حرف زدم لای در بماند. من حق همسادگی را ادا کردم. باقی ماجرا با خودشان. بر خلاف شوهرش زن صمیمی بود.
فردا، خودش را در حیاط میبینم که روبروی ماشینش ایستاده و به دقت نگاه میکند که آیا مختصات پارک کردنش در راستای محور x درست است یا نه.
- سلام آقا
- به به سلام حال شما...آقا من منظوری نداشتم من زنگ زدم صاحبخونه شما که بهش بگم چرا لوله حیاط شکسته نمیاد...درختارو آب ندادن، پول گاز اومده نمیدن ...
اجازه نداد حرف بزنم. طوری وانمود کرد که انگار اتفاقی نیافتاده و درباره مشکلات ساختمان حرف زد. سرم را چرخاندم طرف پنجره ها. همسرش پشت پنجره بود و داشت مارا نگاه می کرد. هنوز هم سینه هایش بزرگ بودو چشمهایش غم انگیز.
شب که شد، خواستم همه ی این اتفاقات را برای کسی تعریف کنم. موبایلم را بالا پایین کردم. دوست داشتم برای کسی تعریف کنم تا با هم به جنبه های طنز آمیز آقای مصطف...بخندیم. اما پشیمان شدم. به همسرش فکر کردم وقتی که کتک می خورد. به وقتی که شرت های بدترکیب شوهرش را می شوید به وقتهایی که خودش را جلوی آینه نگاه میکند و لابد پیش خودش می گوید سهم من این است آری سهم من این است. خودم را به خواب زدم تا نقاشی بیاید. زرنگ تر از این حرفهاست. خوب می داند کی بیاید.
پاورقی:
- همان نقاشی است.
- دنبال پیام اخلاقی و نتیجه گیری در نوشته های من نباشید. من روزمره را می نویسم. درباره خودم می نویسم و گاهی درباره دیگران.