اینطوری می شود که گاهی، یعنی هر وقت که هوس اش به جانم بیافتد، روزم را با آئینی باشکوه شروع می کنم. قوری سرخ رنگ، لیوان مخصوص، میز کوتاه چوبی و درنهایت عنصر اصلی این فریضه ی کهن، یعنی چای سبز.

مراسم چای، مربوط به جنبه های ژاپنی من می شود که بنا بر شرایط و موقعیت های مختلف عود می کند. آخرین بار بعد از خواندن هاگاکوره (مانیفست سامورایی ها) بود که تا چند هفته تقریبا هیچ تفاوتی میان خودم و یک سامورایی شرافتمند نمی دیدم. قبلتر از آن، بعد از دیدن فیلم "طعم برنج با چای سبز" ساخته ی نابغه ی بی همتای ژاپنی، اوزو بود که یک ماه زیر گوش پدرم خواندم درهای بدترکیب خانه را خراب کنیم و به جایش درهای کشویی نصب کنیم.

وقتی چای سبز با مناسک کوتاه اما حکیمانه دم می کشد، درب لیوان را بر می دارم، چشمهایم را می بندم و بخش زیادی از دماغم را روی بخار چای نگه می دارم. اینجاست که مکاشفه اتفاق می افتد و خودم را لابه لای نقاشی های روی لیوان می بینم. کنار زنهای زیبای کیمونو پوشی که موهایشان را به طرز خاصی تزئین کرده اند و زیر شاخه های مملو از شکوفه های گیلاس نشسته اند و به مرغابی های سبز رنگ برکه نگاه می کنند. خودم را می بینم میان مزارع چای و چایکاران خموده ی صندل پوش ژاپنی که زیر لب هایکو یا سرودی آیینی را زمزمه می کنند. باد می وزد و ریه های من پر از هوای سرزمین آفتاب می شود. درست در اوج مکاشفه صدای مادرم را می شنوم که می گوید: اه اه اونجوری نکن حالم بهم خورد.

اینبار ژاپنی بازی ام گل کرد چون پدرم در آستانه سفری کاری به ژاپن است. ماجرای سفر را از آنجا فهمیدم که مثل هر بار که قصد سفر دارد، همه ی آموزش زبان نصرت را روی ام پی تری پلیر می ریزد و با جدیت خستگی ناپذیری مدام تکرار می کنند. آی  ام فرام ایران...یس آف کورز...ور آر یو فرام؟...اوه گود...آی ام فرام ایران...یس آف کورز...ور آر یو فرام؟...آوووه  گود گود...

این بی سلیقگی محض مرا تا دروازه های جنون می کشاند. وقتی پا به سرزمین کهنی می گذاری که خِرَد و هنر، زیباترین تجلی خود را به نمایش گذاشته اند، به جای خواندن هایکویی خیال انگیز یا جمله های از بر شده ی خردمندانه ی ژاپنی، باید بگویی: ور آر یو فرام؟!... آن هم در سرزمینی که همه چشم بادامی اند. و قاعدتا افغانی یا ترکمن نیستند!

لیوان چای در دست، با ابرو های هشتی شده، مقابل پدرم که سعی دارد لهجه اش را به یانکی های گردن کج نزدیکتر کند، می ایستم.

منم ببر

وات؟

منم ببر ژاپن.

وات؟! ...ور آر یو فرام؟

اتاق را ترک می کنم در حالی که بیهودگی و یاس تمام کالبدم را لبریز کرده. کنار پنجره می ایستم و به شکوفه های گیلاس و مزارع چای فکر میکنم. لیوان را دوباره بو می کنم و باز صدا می آید: نکن اونجوری حالمو بهم زدی.

 هایکویی می سرایم:

بر فراز مزارع چای

میان شکوفه های گیلاس

مادر جان گیر نده

پاورقی:

از یک عبور: کلیک کنید

پاورقی شماره ۲:

مرتضی مرا تهدید کرده که اگر در وبلاگم درباره تیم فوتبال ایتالیا چیزی ننویسم مثل سوهان روح آرام آرام مغزم را خواهد جوید. بنابراین من هم، با آنکه جیزی از فوتبال نمی دانم و فقط ایتالیا را برای حضور بالوتلی دوست دارم و در خفا اسپانیا را برای بازی فوق العاده اش تحسین میکنم از شما می خواهم بخاطر اینکه دل دوست من خوش بشود و خطر اسپانیا را فراموش کند طرفدار ایتالیا باشید و برایش هورا بکشید. و اسپانیا را بخاطر قدرتش تحسین نکنید. بالاخره ایتالیا بالوتلی دارد که من عاشق شخصیت و حاشیه هایش هستم. تصور کنید بالوتلی حوصله اش سر می رود جوانان  منچستر سیتی را با دارت میزند. مخفیانه سیگار میکشد، با لکاته های دوزاری می پرد و کاری میکند که مانچینی به سمتش چمدان پرتاب کند. شخصیت بازیگوش و اما نه شرور بالوتلی مثل کودکی تخس و لجباز باعث شده همه دوستش داشته باشند و ایتالیا دوست داشتنی تر به نظر برسد. بنابراین زنده باد ایتالیا(با توجه به اینکه اسپانیا فوق العاده ست).

مثل روز برایم روشن است که الان عده ای می آیند می نویسند پس تیم ملی خودمون چی...چرا غیرت ایرانی و از این مزخرفات نداری. عزیز دلم بازی مرده خوری با ازبکستان و خیمه شب بازی خواب آور با قطر حرفی برای گفتن باقی نمی گذارد. بنابراین برای تیم فوتبال کشورم تره هم خرد نمی کنم و بروند همه شان به جهنم که حال هفتاد میلیون ایرانی فوتبال دوست را بهم می زنند.