ارتش سری

سوراخ را همان روزهای اول پیدا کردم. جایی که می شود سیگار کشید سوراخ است. نه اینکه سوراخ باشد. اسمش را سوراخ گذاشته ام. اما اینجا شبیه سوراخ نیست چون به همه جا دید دارد. به همه جا که می گویم منظورم همه ی تهران است.
من در پشت بام قل دوم ساختمان دوقلوی شرکتی که در آن کار میکنم، درست کنار یک دسته ی 5 تایی از کولرهای آبی که یک کانال مشترک دارند، دقیقا کنار تابلوی " لطفا از کشیدن سیگار کنار کولرها جدا خودداری فرمائید" می ایستم و در حالی که به تهران که درست مثل تکه سیمان خشک شده ای که زیر اگزوز مینی بوس افتاده و یه چیز دراز بی ریخت هم از آن بیرون زده است نگاه می کنم، دخان می کشم. شرکت ما گل و گشاد است. برای همین میلی برای کشف قسمتهای دیگر پشت بام ندارم.
***
آره
***
واحدی که من در آن هستم طبقه پنجم قل دوم است که تا پشت بام یک طبقه فاصله دارد. می پیچم بالا و می خزم در سوراخ و مثل یک لوکوموتیو قدیمی دود میکنم. یک بار دیدم پشت خرپشته صدای گزگز میدهد. رفتم دیدم چند تا مهندس شکم گنده با هم پچ پچ می کنند. بعد که من را دیدند ساکت شدند و عین چی به من زل زدند. من هم سلام کردم و برگشتم به سوراخ. یه وخ دیگه دیدم یک ور دیگر قز قز صدا داد. جستم آن پشت دیدم دوتا خانوم مهندس هم سیگار می کشند. آنها هم ساکت شدند و زل زدند. من هم خزیدم در سوراخ و به این فکر کردم چقدر آدمهای سیگاری مرموز به نظر می رسند. قبل از اینکه بهشان نگاه کنی توی خودشان پچ پچ می کنند و بهد یکهو ساکت می شوند و عین چی بهت زل می زنند. درست شبیه گروههای مخفی آزادیبخش فرانسه ی اشغالی توسط نازیها عمل می کنند. یک عالمه برای خودشان اسرار دارند و احتمالا درباره پارتیزانهای زخمی فراری که پناه داده اند صحبت می کنند. یکبار که پیچیدم بالا دیدم سوراخ توسط پارتیزانها اشغال شده. من را که دیدند زل زدند. من هم احساس یک مامور گشتاپو را پیدا کردم. رفتم آن گوشه زیر آفتاب برای خودم دخان کشیدم. دخان زدن زیر آفتاب خیلی آدم را فرسوده می کند. زیر چشمی نگاهشان می کردم که داشتند برای حمله به اردوگاه کار اجباری نقشه می کشیدند که بتوانند یکی دوتا جهود را آزاد کنند...
***
الان که فهمیدند من عضو اس اس یا گشتاپو نیستم من را هم بین خودشان راه می دهند و با هم دود را به کانالهای کولر فوت می کنیم و پچ پچ می کنیم و برای فرانسه ی آزاد نقشه می کشیم.
زندگی کارمندهای شرکتهای خصوصی اندوه دارد. دنیایشان می شود امید پرداخت به موقع و کامل حقوق خودشان که بتوانند قسطهای تا همیشه ناتمامشان را بدهند. دلخوشی شان می شود روزهای قرمز تقویم روی میز که یک دل سیر بخوابد یا تفریحی بکنند. یک بن بیست هزار تومانی می تواند خوشحالشان کند و برایش برنامه بریزند. آدمهایی با تخصص و سابقه ی زیاد که تفاوتشان با کارمندهای دولتی نه تنها همین کار بلد بودنشان است بلکه، نا امنی شغلی، از دست دادن مزایای شغلی و آب رفتن سال به ساله ی حقوقشان است که چندر غاز به چندر جوجه غاز تبدیل بشود.
اینها مهندس ها و متخصصهای واقعی هستند که شاید خجالت بکشند جایی بگویند من مهندسی هستم با ده سال سابقه ی کار. از بس که حال و روزشان معمولیست و در عوض جلوی چشمشان ازگلهای بی سواد یکشبه اوج می گیرند. اربابهای کارمندهای شرکتهای خصوصی روز به روز بدتر می شوند. زور می گویند. تحکم می کنند و نامش را می گذارند مدیریت مدرن. و شاید بلاخره کار بجایی بکشد که پول نفسها و اکسیژنی که در محیط کار تنفس می شود را از حقوق ماهیانه کارمندها کسر کنند.
وقتی دل به دلشان می دهی و با آنها هم کلام می شوی شرافت می بینی. درست همان عنصر مخرب دنیای امروز که جلوی موفقیت را می گیرد. شرافت و سلامت وجدان. بلد نیستند پا روی هم بگذارند. زیر پای هم را بکشند. از اول کاری که تخصص داشته اند را انجام داده اند. این چیزها برای خودش تخصص جدید می خواهد. شاید باید یکی دو سال در ارگانهای دولتی کار می کردند. آنوقت استاد تعریف کردن سریالهای شب گذشته و چرت بعد از غذا می شدند. اضافه کار می گرفتند آنهم برای چند دست بیشتر ورق بازی ویندوز یا حرف زدن درباره لنگ و پاچه ی یک بدبخت بی نوا...
اینروزها بدجور این مسئله ی سیگار (دخان) حالم را گرفته. هر چهار روز بیست هزار تومان پول دخان گران قیمت می دادم. پولی که می تواند بلیط سینمای تعطیلات آخر هفته ی یک خانواده باشد. برای همین شاید بهتر باشد به روزی سه نخ دخان قناعت کنم. از بس آدم شریفی شده ام لامصب.
عکس: از سریال ارتش سری
مضاف:
حوصله داشته باشم موزیک حال و روزم را می گذارم.
موزیک این روزها:tree of life