فرشتگان بر فراز رشت
زندگی در رشت آنقدرها هم کسل کننده نیست. هر چه هست بهتر از تهران است. البته مردم رشت را نمی شناسم. اینجا، یعنی خیابان گلسار، اینطور که معلوم است، از مناطق با کلاس رشت محسوب می شود. صبحها تا 10 صبح سوپر مارکتها بسته اند. نمی فهمم این چه وضعی است. باید نان بسته ای خرید چون نانوایی به ندرت پیدا می شود. اجناس هم گرانتر از جاهای دیگر شهر است. یکی از شاخه های سپید رود از اینجا رد شده. اینطرف کاخ ساخته اند و آنطرف حلبی آباد است. من نمی فهمم. همه چیز عجیب و غریب است. خیابانهای گلسار اروح هم دارد. امروز صبح رفتم بیرون، یک مرد وسط کوچه ایستاده بود (با پیژامه) که بلافاصله غیب شد. این چیزها باید اینجا عادی باشد.
خیلی عجیب است که مقاطع مختلفی از زندگی ام در شهر های شمالی می گذرد. حتما تقدیرم در این جغرافیا رقم خورده است. در این ساختمان، یک پسر تپل برای کارهای فنی می آید. نامش اشکان است. هوس کردم جمعه صبح درباره اشکان بنویسم چون از دیشب فکرم را مشغول کرده. اشکان 28 ساله است، اما نمی دانم می توانم مقصودم را درست بنویسم یا نه. بهتر است اینطور بگویم که نمی شود گفت اشکان چند ساله است. از 17 تا 28 به او می خورد. خیلی صاف و ساده است. یک لهجه با نمک رشتی هم دارد. تکه کلامش هم "آقای منی تو" است که فارغ از جنسیت به همه می گوید. اگر چند صدم ثانیه نام، مکان، شکل و یا هر پدیده توصیفی و اسمی را فراموش کند از ترکیب" از اونا" استفاده می کند. اشکان تقریبا 28 درصد از زندگی اش را با موبایلش ور می رود. 2 درصد را سیگار می کشد. 30 درصد را به سختی و مسئولیت پذیرانه کار می کند. و مابقی زندگی اش را برای فرشته ها نامه می نویسد. این آخری را دیروز فهمیدم. او سَر و سِر عجیبی با فرشتگان دارد. هر روز با فرشتگان مکاتبه می کند و حرفهای ساده و صمیمی اش را برای آنها می نویسد. آنها هم پاسخش را می دهند. واقعا می دهند. شوخی نمی کنم.
دیشب خیلی جدی می گفت: آقای منی تو، من سگ می برم خانه. اما عزیز نمیذاره. گفتم عزیز کیه؟
- عزیز؟ مادربزرگمه دیگه...
- آها... خب؟
- هیچی دیگه. آقای منی تو، نمیذاره سگ ببرم.
- چرا؟
- میگه فرشته ها نمیان تو خونه...اگر با زور ببرم نفرین میکنه.
- یعنی مادر بزرگت اگر سگ ببری خونه نفرینت میکنه. اوکی. خب پس چطوری سگ می بری؟
- 2000 تومن میدم نفرین نکنه.
- چی؟!
- هیچی دیگه. هر صبح دو هزار تومن میدم مادربزرگم نفرینم نکنه که سگ می برم.
- اوکی. بعد با دو هزار تومن راضی میشه؟
- آره دیگه. اما یه عمه دارم هر وقت میاد در گوش مادر بزرگم می خونه سگ نجسه...
- خب؟
- هیچی دیگه. آقای منی تو، دیگه با دوهزار تومن راضی نمیشه.
- پس عمه ت بیاد سگ نمی بری خونه؟
- 5 هزار تومن میدم راضی میشه.
- واقعا؟!
- آره دیگه... اگر نفرینم کنه دیگه فرشته ها جواب نامه منو نمی دن. میدونی، فرشته ها از اونان.
- از اونا؟
- از اونان دیگه...پاکند.
به حرفهایش فکر می کردم که پرسید، آقا این مراقبه که میگن چیه؟ گفتم خودت بگو معنی "مراقبت" یعنی چی؟
- یعنی مواظبت کردن دیگه...
- خوبه خودت میدونی پس.
- جزئیاتشو نمی گی؟
اتاقتو تمیز کن. عطر بزن که بوی خوش بدی. عود روشن کن. لباسهای روشن و آزاد و راحت بپوش. اگه از اون فیلمها و و از اون عکسها داری بریزشون دور. نگاهشون نکن. حیف برق چشمهات نیست مات بشه؟ بشین یه گوشه. همه فکرای مزاحم رو بزار پشت در اتاقت. چشماتو ببند. و بیست دقیقه به هیچ چیز فکر نکن. از درون خودت رو رها کن. مشغول هیچ فکری نشو. هیچی. اگر فکرها اومدن فقط نگاهشون کن بیان رد بشن برن. تو دنبالشون نرو. اجازه بده بیان بچرخن و برن پی کارشون. تو فقط نگاه کن. هیچ عکس العملی نشون نده. هیچی. انگار که یک نی هستی. وسط نیزار. آزاد و رها.
با دقت به حرفهایم گوش می کرد. آنقدر با دقت که گویی با تمام وجودش می خواهد از این چیزها سر در بیاورد. حرفم تمام شده بود و هنوز بهم زل زده بود. مثل اینکه منتظر باشد ادامه بدهم. گفتم که حرفم تمام شده. سری تکان داد و به موبایلش پناه برد.
منزل گفت اگر در کافه ای چیزی برای یک انتلگتوال این حرفها می زدی چه می شد؟ گفتم حتی دود سیگارش را هم توی صورتم فوت نمی کرد. و ماجرا دقیقا از اینجا شروع می شود. جایی که ناباوری، به هر چیزی، در هزارتوی های ذهن ریشه می دواند. راهروهای در هم پیچیده ذهن که دست آخر به هیچ می رسد. یا آنقدر دور خودت می چرخاندت که دیگر هیچ چیزی از معصومیتت باقی نماند. قصه، قصه ایست غریب، برادر. من عاشق باور اشکانم. عاشق معامله با مادر بزرگ. یک معامله که جوهره اش ایمان است. باور به یک چیزی. هرچه. اما باور به نیرویی برتر، از معصومیت می آید. که همه انسانیت در آن نهفته است. که هنوز رد بال فرشتگان هست، چون اشکان هست. و فرشتگان هستند چون انسان، هست.
اشکان گفت: آقای منی تو، غذا که می خورم و می خوابم خواب ناجور میشه. این را که می گفت شکمش را نوازش می کرد. باید با شکمش روابط عاطفی خاصی داشته باشد. هوای شکمش را داشت. گفتم شبها سبک بخور. دو ساعت صبر کن. و بعد به بستر برو و در حالی که به یاد فرشته هایت هستی بخواب. مراقبتت می کنند.
با خودم گفتم تو چقدر با وفایی اشکان. هنوز خیلی چیزها یادت نرفته. چقدر آدم دلش می خواهد بنشیند کنار تو و درباره این چیزها حرف بزند. از افسانه ها بگوید. از پریان دریا. از باورهایی که هنوز می توانند زنده باشند. از حضرت خیال...