دستمال کاغذی

چند روز دچار آنفولانزا بودم...شبها هم خواب خوکهای چندش آور می دیدم!...اما ، خبری نبود چون روزهای آخر بیماری ام است و هنوز زنده ام...

صدای مخملی ام ، مخملی تر شده و خُلقم هنوز به تنگیه روزهای شروع آنفولانزاست...اگر آن موش فاضلاب بی مبالاتی که مرا مبتلا کرد گیر بیاورم حسابی حالش را خواهم گرفت...

امروز در محل کارم هر چه تمرکز کردم نتوانستم چیزی بنویسم ، حتی یادداشتهای روزانه ام را...دو مداد شکستم ، به سطل آشغال یک فحش ناموسی جانانه دادم و به پایه صندلی هم لگد زدم...من میدانم دو سوم وزن لعنتیه هر انسان را آب تشکیل می دهد ، اما حاضرم به تمام مقدسات سوگند بخورم امروز بینی من بیشتر از دو سوم وزن یک انسان ، آبریزش داشت...!

دستمال کاغذی روی میزم تمام شد...به آبدارچی گفتم دستمال بیاورد...هر سیصد و نود روز یکبار خیر سرش شوخی میکند ، دست بر قضا زمان شوخی کردنش درست مصادف شد با کلافگی من!... فرمود : تازه دستمال آوردم ، دستمال دوست داری؟!...

قدمزنان نزدیکش شدم...کمی نگاهش کردم و گفتم؛ اگر نمی خواهی با لگد درب اتاق مدیر عامل را باز کنم و با گوشه ی آستین کت پانصد هزار تومانی اش کارم را انجام دهم و اگر پرسید چرا با کت من ، بگویم چون شرکت لجندرمالش حتی به تعداد دماغهای پرسنلش دستمال کاغذی ندارد و برای هر دستمال چوب خط می اندازد و بهتر است برود غاز بچراند تا اینکه سد و نیروگاه بسازد ، بهتر است بروی و دستمال بیآوریی!...بی نوا شوخ طبعی اش ، کور شد و دو دستمال آورد تا اگر اولی تمام شد دیگر صدایش نزنم...

این پست نتیجه اخلاقی نداشت ...خودتان کمی فکر کنید و یک نتیجه بگیرید...مثلا برق کمتر مصرف کنید یا در انتخابات شرکت کنید و یا هر چیز دیگر ...

حس مه آلود

دفترچه یادداشت قطوری دارم که صفحاتش پر است از نوشته هایی که کلماتش در هم لولیده اند و از هیچ الگوی منظمی پیروی نمی کنند... کلافهایی دور برخی از کلمات پیچیده ام تا خوانده نشوند...فلشهایی کشیده ام که جملات را به هم مربوط می کند و گاهی امتداد فلش ، سطر اول را به سطر آخر مربوط می کند ... حاشیه ی صفحات پر است از شکلهای منظم و گاه نامنظم هندسی ، که هیچ معنی و مفهمومی ندارند...تعداد این شکلها در هر صفحه ، نشان دهنده دفعاتی است که مجبور شده ام تمرکز کنم...!

عده ایی با جویدن ناخن ، عده ایی با ور رفتن به اعضای بدن ، عده ایی با تکان دادن پا ، عده ایی با ضربه زدن بر روی پیشانی و عده ایی با روشهای احمقانه تری به تمرکز می رسند و عده ایی هم مانند من با کشیدن شکلهای کوچک بی معنی بر حاشیه ی روزنامه ، صفحات دفترچه یادداشت و پاکت سیگار ، تمرکز پیدا میکنند...اینروزها اشکال بی معنی از محدوده ی حاشیه ی صفحات دفترچه یادداشتم خارج شده اند و تقریبا تمام صفحه را اشغال کرده اند و لابلایشان چند واژه ی کلاف پیچ شده ی منزوی مهجور ، که توان جمله شدن را ندارند ، اسیرند!

علت این پراکندگی فکر ، تجربه ایی تازه است...موسیقی متن این روزهایم "سفید " است! مهار ناشدنی و غیر قابل کنترل ... افشاگر و مه آلود...

***

دیروز ، راند اول حضورم در نمایشگاه کتاب بود. آن ازدحام برای روز یکشنبه ، کمی عجیب به نظر می رسید!...یا به تعداد بی کاران اضافه شده یا اغذیه فروشی ها در مصلا بیشتر شده اند...

غرفه ها شلوغ بود و گرمای حُناق آلود و آزار دهنده ایی حوصله ام را تنگ کرده بود ، به نحوی که به دو فروشنده اعتراضی بی منطق کردم ... چون حاظر نبودم برای خرید کتاب ، در صف کلافه کننده صبوری کنم... چند متر آنطرف تر زیر لب فحش دادم تا حداقل داخل بدنم کمی خنک شود...!

نیلوفر و ققنوس کتابهای تازه منتشر شده ی بیشتری برای فروش داشتند ، که اکثرشان برای نویسندگان داخلی بود...آنهای دیگر را هم حوصله نکردم رصد کنم چون پایم لگد میشد...پس نخریدم...! کتاب "دا" فروش خارق العاده ایی داشت اما اصلا برای دانستن محتویاتش کنجکاو نیستم... 

خرید چند فیلمنامه ، یک کتاب شعر و یک مجموعه داستان کوتاه نتیجه ی تحملم در بازدید از ۵ غرفه بود و خرید فیلمنامه های علی حاتمی و راهنمای فیلم را به راند دوم که احتمالا آخر هفته خواهد بود محول کردم... در راه بازگشت ۴۰ ساعت اینترنت رایگان گرفتم که هیچکدامشان کار نمی کند... یک ذرت ولرم بد طعم خوردم که فکر میکنم برای یکسال به ذرت بی میل خواهم شد و به یک پلیس خندیدم و او هم در جواب یک بوق احمقانه زد ! شاید مثلا خواست بگوید چاکریم یا مخلصیم یا از این مهملات...

در ازدحام مترو بار دیگر روح سرگردان را دیدم ! این سومین بار است در مکانهایی که هیچ ارتباطی به هم ندارند او را می بینم! بار اول اواسط ماه گذشته بود که جلوی کافه بارانداز دیدمش ... سراغ شخصی به نام پاشا را از من گرفت... پاشا را نمی شناختم ! از کارش پرسیدم گفت؛ ترجمه می کند...اواخر ماه گذشته برای بار دوم ، روی یکی از پلهای هوایی تهرانپارس دیدمش ... سراغ پاشا را گرفت ، گفتم نمی شناسم ...از کارش پرسیدم گفت؛ ترجمه میکند...اینبار هم در مترو مصلا دیدمش... گفت؛ پاشا چطوره ؟! گفتم خفه شو ! ... بدون آنکه بپرسم گفت ؛ کار ترجمه میکند و بلافاصله با فشار جمعیت ، در یک ایستگاه که یادم نیست کجا بود، علی رغم میلش به بیرون پرتاب شد...مترو که حرکت کرد او را از پنجره دیدم که به من نگاه میکرد... با آن نگاه وهم بر انگیزش!

پاورقی:

- منظورم از سفید ، موسیقی متن فیلم سفید کیشلوفسکی بود

- روح سرگردان لقبی است که برای یک فوق لیسانس زبان که در دوران خدمت سربازی هم خدمتی ام بود انتخاب کردم...مانند روح بی صدا حرکت میکرد و هنگام صحبت کردن با چشمانی گرد شده به چشمانت زل میزد ، طوری که میترسیدی...هیچگونه حالتی از غم و شادی را در چهره اش نمی توان تشخیص داد ، طوری که انگار ماسک زده و از تابوت بیرون آمده...

- تشکر میکنم از دوستانی که جویای احوالم بودند...و با اجازه ی همه رفقای عزیزم زین پس بخش نظرات را پس از تایید به نمایش می گذارم تا بتوانم با آرامش نظرات مغرضانه یا دو پهلو را سانسور کنم...اشتباه نکنید این با آزادی در نظر مخالف دادن منافاتی ندارد ، فقط از حاشیه و بحثهای بی فایده و بچگانه جلو گیری میکند...

نامه

 

بسمه تعالی

 

به : روزگار لعنتی

موضوع : گور پدر پدر سگت

 

سلام ای  "روزگار"  حرام . زاده ... اگر از احوالات بنده جویا باشید، باید بگویم به کوری چشمت هنوز می توانم آنگونه باشم که تو نمی خواهی! ... یعنی هنوز نتوانستی مرا زمین گیر کنی چون مال این سخنها نیستی...فقط جسارتا اگر ممکن است برای لحظات کوتاهی فشار را کمتر کن تا بتوانم نفسی تازه کنم و این نامه را به آخر برسانم...!

قصدم از این نامه، گرفتن حالت است که امید دارم کارساز افتد...یادم است همان اول که در بیمارستان دیده به جهان گشودم ...به من لبخندزدی...همان لحظاتی را می گویم که فکر می کردم دنیای جدید لعنتی تخم . سگ ، وارونه است ! والبته بعدها فهمیدم همه کودکان را هنگام تولد وارونه میگیرند تا نفس فس قفا نکنند و با ضربه ایی به زر زر بیافتند...درست همان لحظات که همه چیز وارونه بود، تو وارونه نبودی و کنار اتاق زایمان ایستاده بودی...این خصلت توست که همیشه خلاف جهتی...برای اینکه بهت بفهمانم کاملا سالمم ، بدون ضربه زدن آن پرستار خپل بد ترکیب، خودم به زر زر افتادم...

یادش بخیر چه بلا ها که در کودکی سرم نیآوردی! درست زمانی خودت را به من غالب کردی که کشورم در اوج بدبختی بود ، اکثر معلمهای زن ابتدایی که برای پسران بودند،  خشن و زشت انتخاب میشدند و در بهترین مدارس شور بچه ها را با ترکه می زدند...اما من در اوج این آشفته بازار، عاشق معلم زیبای کلاس سومم شدم...خیلی سعی کردی این عشق بچگانه را ضایع کنی اما نتوانستی...چون من به معلمم گفتم که عاشقش شدم و او هم عاشقانه لبهایم را بوسید و نه تنها ضایع نشدم بلکه سه روز تمام از هیجان تب کردم!...همان لحظه برای گرفتن حال تو  و خنک شدن دلم ، کافی بود!

نوجوانی ام را تقریبا خراب کردی...چون زمانی خودت را به من غالب کردی که پوشیدن تیشرتهای مارکدار و موی آلمانی زدن حکم مرگ را داشت!...در همه ی مدارس پسرانه داستان پسری را تعریف میکردند که بدون اینکه بداند روی تیشرتش نوشته شده " من میمونم" و البته وقتی به این موضوع پی برده تیشرتش را پاره کرده و سریعا توبه کرده و عضو گروه سرود مدرسه شده...! حالت را میگرفتم، آنروزهایی که تیشرت آرم دار پوشیدم و عضو گروه بسیج نشدم و هیچ سرود مسخره ایی را که با "بوی گل سوسن" شروع شود نخواندم... حتی با موی آلمانی به بعضی از دخترها گفتم " جیگرتو! " و هیچ مامور احمق خنگی هم نتوانست دستگیرم کند و آبرویم را لجنمال کند...

دوران دانشگاهم را به گند کشیدی چون عمدا حوادث را طوری تنظیم میکردی که مرا کلافه و نا امید کنی...خیلی تابلو بود که کار خود ناکس توست... ولی خودمانیم همین که اخراج نشدم کلی حالت گرفته شد...

اوج نامردی ات زمان خدمت سربازی بود...آنزمان را میگویم که به هر دری زدم که با پول خدمتم را ماست مالی کنم و نشد...بعدش تصمیم گرفتم بروم اما با پارتی در تهران خدمت کنم ... باز هم رحم نکردی و مرا اذیت کردی...کجای دنیا ممکن است ۹ پارتی کلفت داشته باشی که هر کدامشان از فرط کلفتی با ۹ آفتابه آب هم پایین نروند ، اما سر بزنگاه همه ی شان ناتوان شوند! با آنکه می دانستی قبل از تو کار آمد بوده اند!...و باز هم کجای دنیا ممکن است که دهمین پارتی ات جواب مثبت دهد و فردایش که با مدارک به سازمان مربوطه اش بروی خبر مرگ ناگهانی اش را در چند ساعت گذشته به تو بدهند؟! ...

حالت را گرفتم چون خدا کمک کرد و بی هیچ پارتی ، دوران آموزش و مابقی را ور دل خانه مان خدمت کردم و هیچ شبی را در پادگان نخوابیدم...!

اینروزها هم که چپ و راست سعی میکنی حالم را بگیری ؛ با دغدغه ها و مسائل جدی تر که در محدوده ی اندیشه ام است...اما نمی توانی کرامت انسانی و آزاد اندیشی ام را خدشه دار کنی و مرا مبتلا به مسائلی کنی که انسانیت را فراموش کنم و به زندگی گوسفندوار بپردازم ...نمی توانی ، چون هنوز با آواز پرندگان عشق میکنم ، با نفس مردم نفس میکشم و هنوز میتوانم در انتظار آمدن چشمی ، تپش قلبم را در سینه احساس کنم...

 

                                                                                                     امضاء

زندگی شاید...

 

زندگی شاید ، خیابان درازیست که هر روز کافه چی دوبار از آن می گذرد...!

خیابانی است که هر صبح برای رسیدن به محل کار و عصرها برای بازگشت ، قدمزنان از آن می گذرم... در ابتدای خیابان بیلبردی (تابلوی بزرگ تبلیغاتی) است که تقریبا هر ماه کالایی را فریاد میزند...بلافاصله بعد از تابلو سه ساختمان شیک اشرافی ، مغرورانه و رقیب وار کنار هم ایستاده اند...حتما می دانید و نیازی به توضیح بنده نیست که تجملاتی ترین ساختمانهای شهر از آن بانکها و ساختمانهای دولتیست! این سه بانک ، به علاوه تابلو ی تبلیغ مصرفگرایی ، هر روز به من یاد آوری میکند ؛ در کشوری زندگی میکنم که میمون وار از نظام سرمایه داری تقلید میکند و البته پرومابانه این موضوع را تکذیب می کند...!

بعد از گذشتن از محدوده ی "مال دنیا" ، به چند مغازه ی هواکش فروشی میرسم ... همه ی مغازه ها به غیر از اولین مغازه ، در آنوقت صبح بسته است...جلوی اولین مغازه ، مرد میانسال سبیل قیطانی با آفتابه ی آب مشغول "آبجاروست"...طراوت آبپاشی اش با خنکای صبح در هم می آمیزد و لرزشی سرحال کننده را به اندامم می اندازد...از سردر مغازه ی هواکش فروشی اش ، تعدادی قفس حاوی بلبل ! آویخته و همزمان از تمام قفسها نوایی آسمانی به گوش میرسد...زیر قفسها حرکتم را کند می کنم و با جان دل گوش میکنم...آوازها به مثابه ی دستیست که می خواهد روحم را از این تن فرتوت مکدر بیرون کشد و به آسمان بیاندازد...

از لابلای کرکره ی آخرین مغازه ی هواکش فروشی که هنوز صاحبش خواب است ، جملاتی را می خوانم...لیستی از انواع دستگاه های تهویه و تمام چیزهایی که می چرخد را نوشته!...آخرین نام  "سانتریفیوژ " است!...نمی دانم چرا آنقدر بالا پایین پریدیم که از روسیه سانتریفیوژ بخریم ، در حالی که مغازه های خودمان انواعش را دارند! من که نمی دانم سانتریفیوژ چیست ولی خوب می دانم وسیله ایست که می چرخد ! ای کاش نطنزیها سری به همین مغازه ها بزنند تا منت روسها را نکشیم...کاش آدرس آن دختر بچه ایی که به گفته ی آقای رئیس جمهور در منزلش هسته شکافت را داشتم ، تا برایش هر چقدر خواست سانتری بخرم و با روبان قرمز در خانه اش بفرستم...! 

آقای "اوریانت" که آهنگ تلفظ نامش مرا به یاد نامهای ارامنه می اندازد ، مرد سحر خیزیست...چون صبح های زود تنورش را آتش می کند...دیوانه کننده ترین و خوشمزه ترین بوی شیرینی تمام دنیا که حتی از بوی شیرینی های خانگی و نوستالوژیک مادرم هم مسحور کننده تر است از درزهای مغازه اش به پیاده رو درز میکند و به مشامم میرسد...شک ندارم جدولهای کنار پیاده رو و حتی آسفالت کف خیابان را هم به اشتها می اندازد! نشان به آن نشان که شاخه های درخت جلوی شیرینی فروشی اوریانت به جای رشد به سوی خورشید ، به طرف درب مغازه روئیده اند!

به کیوسک روزنامه فروشی میرسم ...پس از انجام مراسم طواف جلوی کیوسک ، به سوی محل کسب نان شبم میروم تا عصر ، هنگام بازگشت ، دوباره زندگی را که در خیابان جاریست ، زندگی کنم!