حس مه آلود
دفترچه یادداشت قطوری دارم که صفحاتش پر است از نوشته هایی که کلماتش در هم لولیده اند و از هیچ الگوی منظمی پیروی نمی کنند... کلافهایی دور برخی از کلمات پیچیده ام تا خوانده نشوند...فلشهایی کشیده ام که جملات را به هم مربوط می کند و گاهی امتداد فلش ، سطر اول را به سطر آخر مربوط می کند ... حاشیه ی صفحات پر است از شکلهای منظم و گاه نامنظم هندسی ، که هیچ معنی و مفهمومی ندارند...تعداد این شکلها در هر صفحه ، نشان دهنده دفعاتی است که مجبور شده ام تمرکز کنم...!
عده ایی با جویدن ناخن ، عده ایی با ور رفتن به اعضای بدن ، عده ایی با تکان دادن پا ، عده ایی با ضربه زدن بر روی پیشانی و عده ایی با روشهای احمقانه تری به تمرکز می رسند و عده ایی هم مانند من با کشیدن شکلهای کوچک بی معنی بر حاشیه ی روزنامه ، صفحات دفترچه یادداشت و پاکت سیگار ، تمرکز پیدا میکنند...اینروزها اشکال بی معنی از محدوده ی حاشیه ی صفحات دفترچه یادداشتم خارج شده اند و تقریبا تمام صفحه را اشغال کرده اند و لابلایشان چند واژه ی کلاف پیچ شده ی منزوی مهجور ، که توان جمله شدن را ندارند ، اسیرند!
علت این پراکندگی فکر ، تجربه ایی تازه است...موسیقی متن این روزهایم "سفید " است! مهار ناشدنی و غیر قابل کنترل ... افشاگر و مه آلود...
***
دیروز ، راند اول حضورم در نمایشگاه کتاب بود. آن ازدحام برای روز یکشنبه ، کمی عجیب به نظر می رسید!...یا به تعداد بی کاران اضافه شده یا اغذیه فروشی ها در مصلا بیشتر شده اند...
غرفه ها شلوغ بود و گرمای حُناق آلود و آزار دهنده ایی حوصله ام را تنگ کرده بود ، به نحوی که به دو فروشنده اعتراضی بی منطق کردم ... چون حاظر نبودم برای خرید کتاب ، در صف کلافه کننده صبوری کنم... چند متر آنطرف تر زیر لب فحش دادم تا حداقل داخل بدنم کمی خنک شود...!
نیلوفر و ققنوس کتابهای تازه منتشر شده ی بیشتری برای فروش داشتند ، که اکثرشان برای نویسندگان داخلی بود...آنهای دیگر را هم حوصله نکردم رصد کنم چون پایم لگد میشد...پس نخریدم...! کتاب "دا" فروش خارق العاده ایی داشت اما اصلا برای دانستن محتویاتش کنجکاو نیستم...
خرید چند فیلمنامه ، یک کتاب شعر و یک مجموعه داستان کوتاه نتیجه ی تحملم در بازدید از ۵ غرفه بود و خرید فیلمنامه های علی حاتمی و راهنمای فیلم را به راند دوم که احتمالا آخر هفته خواهد بود محول کردم... در راه بازگشت ۴۰ ساعت اینترنت رایگان گرفتم که هیچکدامشان کار نمی کند... یک ذرت ولرم بد طعم خوردم که فکر میکنم برای یکسال به ذرت بی میل خواهم شد و به یک پلیس خندیدم و او هم در جواب یک بوق احمقانه زد ! شاید مثلا خواست بگوید چاکریم یا مخلصیم یا از این مهملات...
در ازدحام مترو بار دیگر روح سرگردان را دیدم ! این سومین بار است در مکانهایی که هیچ ارتباطی به هم ندارند او را می بینم! بار اول اواسط ماه گذشته بود که جلوی کافه بارانداز دیدمش ... سراغ شخصی به نام پاشا را از من گرفت... پاشا را نمی شناختم ! از کارش پرسیدم گفت؛ ترجمه می کند...اواخر ماه گذشته برای بار دوم ، روی یکی از پلهای هوایی تهرانپارس دیدمش ... سراغ پاشا را گرفت ، گفتم نمی شناسم ...از کارش پرسیدم گفت؛ ترجمه میکند...اینبار هم در مترو مصلا دیدمش... گفت؛ پاشا چطوره ؟! گفتم خفه شو ! ... بدون آنکه بپرسم گفت ؛ کار ترجمه میکند و بلافاصله با فشار جمعیت ، در یک ایستگاه که یادم نیست کجا بود، علی رغم میلش به بیرون پرتاب شد...مترو که حرکت کرد او را از پنجره دیدم که به من نگاه میکرد... با آن نگاه وهم بر انگیزش!
پاورقی:
- منظورم از سفید ، موسیقی متن فیلم سفید کیشلوفسکی بود
- روح سرگردان لقبی است که برای یک فوق لیسانس زبان که در دوران خدمت سربازی هم خدمتی ام بود انتخاب کردم...مانند روح بی صدا حرکت میکرد و هنگام صحبت کردن با چشمانی گرد شده به چشمانت زل میزد ، طوری که میترسیدی...هیچگونه حالتی از غم و شادی را در چهره اش نمی توان تشخیص داد ، طوری که انگار ماسک زده و از تابوت بیرون آمده...
- تشکر میکنم از دوستانی که جویای احوالم بودند...و با اجازه ی همه رفقای عزیزم زین پس بخش نظرات را پس از تایید به نمایش می گذارم تا بتوانم با آرامش نظرات مغرضانه یا دو پهلو را سانسور کنم...اشتباه نکنید این با آزادی در نظر مخالف دادن منافاتی ندارد ، فقط از حاشیه و بحثهای بی فایده و بچگانه جلو گیری میکند...