عزيز من
صداي كلاغ مي آيد. يكجوري ام. زيركي كلاغهاي پارك قيطريه هم نمي تواند سرحالم بياورد. كسي هست كه هر صبح مي آيد مي نشيند در سه كنج گلويم. پاهايش را در شكمش جمع مي كند. گلويم درد ميگيرد.
***
كافه اوريانت با صندلي هاي لهستاني رنگ و رو رفته و تابلوهاي عتيقه ايي كه روي آن طرح هايي از گربه و فنجان كشيده شده، دو دستي دامن گذر زمان را چسبيده و نمي گذارد كه سپري شود. داخل كافه اوريانت 40 يا 50 سال پيش است. اداي 40 يا 50 سال پيش را در نمي آورد. خود 40 يا 50 سال پيش است. خانم اوريانت آنجا پشت دخل با كسي حرف مي زند كه من نمي بينمش. به اين فكر مي كنم كه 40 يا 50 سال پيش معشوقه هايي كه لباسهاي 40 يا 50 سال پيش را پوشيده اند، پشت اين ميزها كه آنزمان نو بوده نشسته اند و براي آينده ي عاشقانه ي مبهمشان نقشه مي كشند. خانم اوريانت از جايش بلند مي شود و چيزهايي ميگويد و مي خندد و دوباره مي نشيند. قهوه و كيكم را مي خورم. پول را به خانم اوريانت مي دهم. صحبتش را قطع ميكند و برايم آرزوي روزي خوش ميكند. وقتي از كافه بيرون مي آيم صدايش را مي شنوم كه دوباره مشغول صحبت با كسي است كه من نديدمش.
***
صبح زود است و خيابانهاي بالاي شهر بوی مردان خوشبويي را مي دهد كه به شركتها و كارخانه هاي شيكشان مي روند. من و ماشين تازه ام خيابان كنار پارك را آرام آرام طي ميكنيم. روي صندلي جلو "عزيز من" * افتاده. به مهندس مقدم نژاد فكر ميكنم. دو روزي مي شود كه مُرده. ميز كناري ام مي نشست. پير مرد كم حرفي كه همه مي گفتند تا بحال دروغ نگفته و در زندگي اش هيچ گاه چراغ قرمزي را رد نكرده. يك روز كه كسي نبود رازي را به من گفت. گفت كه گاهي به مرگ فكر ميكند و مي ترسد. امروز ختمش است اما من نخواهم رفت. من ختم هيچكس نخواهم رفت. ترجيح ميدهم مردگان را به حال خودشان بگذارم تا بخوابند. وسايل بازمانده از مردگان ناخوشايند است. حتي قلم كهنه اش كه بر روي ميزش افتاده، غمگين كننده است.
پاورقی:
*عزیز من: نام دفتر شعری از احمد رضا احمدی.