آه زندگي...

بالاخره تصميم گرفتم تمامش كنم. زندگي ام را مي گويم. نشستم و يك دفترچه صد برگ را پر از جملات قصار و تاثير گذار كردم. مثلا وصيتم بود. بعد از آنكه دفترچه تمام شد يادم آمد در اكثر فيلمهاي سينمايي، قبل از كشتن خودشان يك ورق كاغذ كوچك روي ميز مي گذارند كه رويش نوشته شده؛ " من ديگر نمي توانم ادامه دهم" يا اراجيفي شبيه به اين. چكسي حوصله مي كند بنشيند و يك دفترچه صد برگ را بخواند؟ فوقش دوسه صفحه اول را مي خواند و زود حوصله اش سر مي رود و مي گويد به من چه؟ اصلا گور پدرش كه خودش را كشت...بايد كاري ميكردم كه مرگم با اصول و قواعد يك مرگ روشنفكرانه مطابقت داشته باشد. بايد تاثير گذارتر از اين حرفها به نظر برسد.
رفتم يك تكه كاغذ ترو تميز پيدا كردم و روي آن نوشتم: آه زندگي...آه زندگي من ديگر نمي توانم ادامه ات دهم زيرا...زيرا...زيرا...راستش بعد از "زيرا" جمله مناسبي پيدا نكردم. چه اهميتي دارد بعد از زيرا چه باشد. اما ممكن است فكر كنند من بخاطر يك ماجراي عشقي اين كار را كرده ام...اصلا "زيرا" را خط زدم.(( آه زندگي، من ديگر نمي توانم ادامه ات دهم.)) كمي لوس بود، شايد هم كليشه ايي...اما فعلا همين خوب است.
كاغذ را روي ميز گذاشتم و روي صندلي ايستادم، حلقه طنابي را كه از قبل به سقف بسته بودم دور گردنم انداختم. پيش خودم فكر كردم اگر من بميرم جسدم چند روز از اين طناب آويزان خواهد ماند و بعد همسايه ها از بوي گندم درب خانه را خواهند شكست و بلافاصله پنجره را باز مي كنند تا هواي تازه بيايد آنوقت ممكن است بادي چيزي از پنجره به داخل بوزد و تكه كاغذ را به زير ميز يا جايي كه ديده نشود بياندازد. از صندلي پايين آمدم و كاغذ را با يك تكه چسب به ميز چسباندم اما خيلي زود به احمقانه بودن كارم پي بردم. كدام بيشعوري تا به حال يادداشت قبل از مرگش را به جايي چسبانده؟ همينم مانده كه آدمهاي بالاي جسدم به اين كار بخندند، انگار آمده اند سيرك...چسب را كه كندم يك تكه كاغذ نيز همراه چسب كنده شد. خداي من! يك يادداشت مهم آنهم روي يك تكه كاغذ پاره!...بهتر كه خودش را كشت! آنقدر شلخته و خسيس بوده كه آخرين جمله زندگي اش را روي يك تكه كاغذ پاره نوشته...
كاغذ را مچاله كردم و به داخل سطل آشغال پرت كردم و دوباره جمله ام را روي يك كاغذ تازه نوشتم. پنجره را هم قفل كردم و كليدش را قورت دادم.  روي سه پايه ايستادم طناب را به دور گردنم انداختم. پيش خودم فكر كردم شايد بعد از مرگم پليس خانه را وارسي كند و از سطل آشغال آن يادداشت پاره را پيدا كند و از اينكه دو  يادداشت شبيه هم وجود دارد پيش خودش فكر كند كه شايد يك قاتل حرفه ايي مرا مجبور كرده تا يادداشتي بنويسم و صحنه را طوري طراحي كرده كه خودكشي به نظر برسد. آنوقت پرونده ام جنايي خواهد شد و به فازي خواهد رفت كه اصلا دوست ندارم برود...از سه پايه پايين آمدم و كاغذ مچاله شده را داخل مستراح انداختم و سيفون را كشيدم. لعنت به من! يادم نبود چاه مستراح گرفته... كاغذ همراه با كثافتها داخل مستراح شناور شد. دلم را به دريا زدم، دستم را وارد كثافت ها كردم و كاغذ را بيرون كشيدم. صورت خوشي نداشت، مستراح مردي كه كاملا تاثير گذار خودكشي كرده به آن وضع نفرت انگيز باقي بماند...طناب را باز كردم و به لوله باز كني زنگ زدم تا بعد از درست شدن مستراح به كار اصلي ام برسم...

x ,y ,z

من كه هيچ دلم نمي خواهد ندانم كجاي اين دنيا ايستاده ام، درست برخلاف آن قبلتر ها كه ميلي نداشتم بدانم كجاي دنيا ايستاده ام. هرچند اكنون كه تا حدودي مي دانم كجاي دنيا ايستاده ام زياد در كليات روند مايوس كننده زندگي ام تاثيري بوجود نيامده است، اما اگر بخواهم دقيقتر اين مسئله را بررسي كنم شايد بشود جزئياتي اميدوار كننده را پيدا كرد.
قرار بود طي يك ماموريت داوطلبانه راهي دشت و كوه و بيابان بشوم و مختصات 127 دكل فشار قوي را ثبت كنم. به اين ترتيب كه زير هر دكل مي ايستادم و مختصات آن دكل را با دستگاه GPS ثبت مي كردم. فاصله هر دكل از دكل بعدي اش در حدود 300متر بود و در اين مسير هيچ راه دسترسي مناسبي وجود نداشت. در واقع من مشغول هويت دادن به آن دكلهاي عظيم الجثه بودم، به اين نحو كه اگر مختصات X,Y,Z آن دكل را به يك پيرمرد پفيوز چيني هم بدهند او مي تواند با استفاده از نقشه يا google earth  بلافاصله آن نقطه را پيدا كند و آن نقطه را در نقشه با ماژيك قرمز علامت بگذارد و به بقيه پيرمردهاي پفيوز چيني كه مشغول خوردن چاي سبز با آن اطوارهاي مسخره هستند، نشان بدهد و بگويد دوستان عزيز اين نقطه قرمز رنگ كه در نقشه مي بينيد محل قرار گرفتن يك دكل عظيم الجثه است. و آنها هم مي گويند به ماچه. خب سرتان را درد نمي آورم، داشتم مي گفتم تقريبا در اواسط راه بودم كه ديگر نشاني از زندگي بشري نيافتم. هر چه كه مي ديدم بيابان بود و خار و خاك. آن دورها چند شتر مغرور را ديدم كه به گمانم خانواده خوشبختي بودند. گردنهايشان را بالا مي دادند و بيابان را در تصرف خويش مي ديدند. شترها بدون هيچ اعتنايي مرا به حال خودم رها كردند و به راه خودشان ادامه دادند. احساس تنهايي بر من چيره شد. پاترول، روغن كم كرده بود و هر لحظه احتمال آنرا مي دادم كه متوقف شود. پيش خودم فكر كردم اگر اسير بيابان شدم با تلفن همراه به 125 زنگ خواهم زد و با صدايي مغموم وضعيتم را شرح خواهم داد. اما يادم افتاد كه مي توانم با دستگاه GPS مختصات محل را به آنها بدهم تا بتوانند با هلي كوپتر به كمكم بيايند. بنابر اين مختصات محل را ثبت كردم...يكي ديگر هم براي اطمينان...و يكي ديگر هم براي اطمينان بيشتر...صحرا تمام شد و به مزارع كشاورزي رسيدم بدون آنكه خودرو متوقف شود. از كنار ديوار يك مرغداري كه بوي گند مي داد عبور كردم و آنجا را ثبت كردم تا بعدا از طريق GPS بتوانم ببينم آنطرف ديوار به آن مرغهاي بي نواي محكوم به مرگ چه آشغالي مي دهند كه چنين فضله هاي بدبويي دارند. به يك روستاي كوچك دور افتاده رسيدم، از آنها كه آخر اسمشان "آباد" دارند اما نشاني از آباداني ندارند. مردم محروم آن روستا در كنار خانه هايشان نشسته بودند و اصلا خوشحال به نظر نمي رسيدند. آنجا را هم ثبت كردم. بعد به يك گورستان متروك كوچك رسيدم كه سرجمع در آن 20 ميت هم خاك نشده بود. سنگ قبرهای فرسوده و غم انگيز، به نحو نامنظمي كنار هم قرار داشتند. بگمانم من بيست و يكمين نفري بودم كه برايشان فاتحه خواندم و البته اولين نفري كه مختصاتشان را ثبت كرد. احساس اسكندري را داشتم كه بدون خشونت همه جا را از آن خويش ميكند و به پيش مي تازد. به كوهستان رسيدم، دره هاي كوچك را به سختي درنورديدم و بعد از آنكه به قله آخرين تپه رسيدم با يكي از زيباترين تابلوهاي آفرينش مواجه شدم. يك شوره زار مسطح بي انتها كه يك رود لاجوردی آنرا به دو نيم مي كرد. اين تابلو را " حيات در بطن مرگ" نام نهادم و ثبتش كردم. اكتشافات و هويت بخشي هاي من سه روز متوالي به طول انجاميد و اكنون ليست بلند بالايي از نقاط ثبت شده دارم كه بر روي نقشه علامت زده ام. محلي كه شترهاي خوشحال در آنجا زندگي مي كردند، مرغداري بوگندويي كه با مرغهايش بد رفتاري ميكند، محل بازي سوسكهاي شاداب، روستايي كه مردمش خوشحال نبودند و معناي آباداني را نمي دانستند، جايي كه لاشه قاطر پير غمگيني در حال تجزيه شدن بود، تپه ايي كه براي رفع قضاي حاجت به پشت آن رفتم و خيلي از نقاطي كه شايد زماني به درد بشريت بخورد و شايد بزودي دوباره به درد خودم بخورد. زماني كه باز در خودم گم شدم. من طبيعت را ثبت ميكردم بي آنكه بدانم اين طبيعت است كه مراثبت ميكند و به من متذكر مي شود كه مختصاتم در جهان هستي چيست.

قطار 9:45 دقیقه شب

 در دنیا از دوچیز متنفرم. دندانپزشک و قطار درجه دو.
اگر اشتباه نکنم دی ماه سال 1380 بود که گوشه بارانی ام به لبه دستگیره نرده پله های قطار ساعت 9:45 دقیقه شب گیر کرد و به قاعده رد شدن یک انگشت اشاره متوسط پاره شد. دو چمدان بزرگ و سنگینی که به طرزی رقت بار بدنبال خودم می کشیدم خلقم را حسابی تنگ کرده بود و پاره شدن بارانی تازه ام بدخلقی را دو چندان می کرد. کوپه ام را پیدا کردم و به هر جانکندنی که می شد هر دوچمدان را بالای صندلی، همانجا که مخصوص گذاشتن بار است، جا دادم و بعد، فرصت کردم تا به دقت پارگی بارانی را ارزیابی کنم. قطار با تاخیری 20 دقیقه ایی حرکت کرد. زمانبندی حرکت دقیق، برای قطارهای درجه 2 بی معناست. عصر همان روز با مامور فروش بلیط که مردی فربه و میانسال بود حسابی یکه به دو کردم. می گفت بلیطهای قطار درجه یک تمام شده و من باید با یک قطار نفرت انگیز درجه دو به سفر بروم. خوب به خاطر دارم که چگونه از اصرارهای خسته کننده من به ستوه آمده بود. یک اسکناس درشت هم روی پیشخوان گذاشتم تا کوچکترین شانس یک سفر راحت را از دست ندهم. فایده ایی نداشت. انگار مجبور بودم بعد از گذراندن یک روز سخت، سفری پر مشقت را تحمل کنم. تنها شانسی که در آن روز سراسر بدشانسی آوردم این بود که توانستم مامور فروش بلیط را قانع کنم تا در کوپه آخر قطار جایی به من بدهد.
از آنجا که مطمئن بودم غذای قطار طعم آشغال می دهد، یک ساندویچ سرد در همان ایستگاه خریدم و زمانی که هم کوپه ایی هایم از غذا شکایت می کردند من از ساندویچ خوشمزه لذت می بردم و به ریششان می خندیدم. روبرویم یک پیرمرد و دختربچه ایی 6 ساله نشسته بودند. پیرمرد و بچه هر دو آدمهای ساکت و بی آزاری به نظر می رسیدند. تنها چیزی که مرا آزار می داد نگاه های مات دختر بچه بود که از زمان ورودش بر من سنگینی میکرد. چند بار برای اینکه وادارش کنم دست از زل زدن به من بردارد مجبور شدم شکلک در بیاورم تا بخندد اما اهل این حرفها نبود. یعنی بد عنق تر از آن بود که با این چیزها خر بشود. قبلترها، در یک سفر کاری، با یکی از این سبک بچه ها برخورد کرده بودم. آنقدر بدقلق بود که کلافه ام کرد. صاف زل می زنند به چشم آدم و تمام حرکات را زیر نظر میگیرند...من که خوشم نمی آید.
ساعت مچی ام 2 نصف شب را نشان می داد. تقریبا از خواب بودن همسفرهایم مطمئن شدم. به هر تقلایی که میشد چمدانها را پایین آوردم و از کوپه خارج شدم. به انتهای قطار رفتم، درب انتهای قطار را باز کردم. صدای حرکت قطار بر روی ریلها بیشتر شد و باد شدیدی به صورتم خورد. آن بیرون چیزی جز تاریکی مطلق وجود نداشت. چمدانها را به بیرون انداختم و تاریکی، هر دو چمدان را یکی پس از دیگری بلعید. چند لحظه همانجا ایستادم و سیگاری دود کردم. از روح همسرم عذر خواستم که امروز صبح مجبور شدم او را در دو چمدان جای دهم. آن هم در چمدانهایی که در ماه عسلمان خریده بودیم. قبل از آنکه مامور قطار به آنجا برسد درب قطار را بستم و به راهرو برگشتم. آن دختر بچه لعنتی وسط راهرو ایستاده بود و به من زل زده بود. بعد از آنروز چند بار سعی کردم که حساب آن دندانپزشک حرامزاده را هم برسم اما موفق نشدم.

پاورقی:

از آنجا که قلمو نداشتم مجبور شدم طرح را با گوش پاک کن و جوهر خودنویس بکشم. طراحان حرفه ایی عذر تقصیر بپذیرند.

ماجراي آنشب

جشنواره كن امسال بود كه در ميهماني اختتاميه، فقط مارتين اسكورسيزي را بين آنهمه آدم مشهور براي هم صحبتي انتخاب كردم. مارتين با آن ابروهاي پر پشت و آن عينك دسته كائچويي اش چهره ايي با نمك و خاص دارد و آدم خوش مشربيست. مشغول گفتگو بوديم كه سرو كله آنجلينا جولي و براد پيت پيدا شد. مارتين مرا به آنها معرفي كرد و من در همان نگاه اول متوجه شدم جولي به طور عامدانه جوري ايستاده كه خالكوبي تازه اش در ديد باشد. براد مرا براي ماه آينده به شام دعوت كرد و من به خاطر رودربايستي كه با آنها داشتم پذيرفتم.

يك كيلو شيريني گل محمدي خريدم و براي شام به خانه شان رفتم. بوي قرمه سبزي از همان جلوي درب خانه با سلولهاي دماغم خوشُ بش ميكرد. جولي به پيشواز آمد و مرا به داخل راهنمايي كرد. از اين  رفتارش خوشم آمد چون با آنكه كلي كلفت نوكر داشتند خودش به استقبالم آمد. گفتم از كجا مي داند كه قرمه سبزي دوست دارم؟ گفت حدس زده اما دروغ مي گفت. چون همان شبِ ميهماني به ميشل هانكه گفته بودم قرمه سبزی دوست دارم...ميشل دهانش سفت نيست.

لباس نامناسبي پوشيده بود و راستش خيلي اغواگر به نظر مي رسيد اما من مقاومتر از اين حرفها بودم كه خودم را ببازم. وقتي وارد اتاق شديم بچه هاي قد و نيم قدي را ديدم كه از سر و كول هم بالا مي رفتند. جولي سوت زد و همه شان به خط شدند. وقتي كنار هم ايستادند درست مثل يك جعبه مداد رنگي به نظر مي رسيدند. زرد، سياه، سفيد، سرخ...فكر كنم از تمام نژادها يك نماينده آنجا حضور داشت...پرسيدم اينا مال خودته؟ خنديد و گفت نه فرزندخوانده هايم هستند...اما من واقعا فكر كردم يادگار فيلمهايش است!

بعد از آنكه قهوه ام را آورد سراغ براد را گرفتم، گفت كه براي فيلم جديدش مجبور شده شبانه به لوكيشن برود و از اين بابت حسابي عذر خواهي كرده. چه بهتر. يك ساعتي گپ زديم و من برايش نارضايتي ام را از ابتذال سينما توضيح دادم...چه كار بيهوده ايي...اينجور حرفها را نبايد پيش اين قرتي ها زد. خدابيامرز كيشلوفسكي حرفم را خوب مي فهميد. البته جولي براي آنكه كم نياورد حرفهايم را تاييد كرد.

مشغول خوردن شام شديم. بچه سياهه كه شبيه سوسيس بندري بود اسهال داشت، براي همين جولي بيچاره يك پايش در مستراح بود و يك پايش سر ميز شام. اصلا نفهميديم چه خورديم. شام كه تمام شد عذر خواهي كردم و گفتم كه بايد زود بروم و بخوابم تا به قراري كه فردا با ژوليت بينوش دارم برسم. چند بار اصرار كرد كه شب بمانم و به طور غير مستقيم گفت كه سر و كله ي براد به اين زوديها پيدا نمي شود و بچه ها زود مي خوابند و خواست برود برايم يكي از پيژامه هاي براد را بياورد. اما اصرارش بي فايده بود. محال بود كه آنجا بمانم. من فيلم "گناه اصلي" و بلايي كه سر باندراس بيچاره آورده بود را خوب به ياد داشتم.

نصف شب به هتل زنگ زد و گفت كه سوسيس بندري حالش بد است و خواهش كرد خودم را زود به آنجا برسانم. من هم كمي الو الو كردم، انگار كه مثلا صدايش را نمي شنوم. تلفن را قطع كردم و دوشاخه را از پريز كشيدم. مارموز.

پاورقی:
این پست صرفا جنبه سرگرمی دارد و نوعی مسکن محسوب می شود که خوردنش بدون تجویز پزشک، بلامانع است.