ماجراي آنشب
جشنواره كن امسال بود كه در ميهماني اختتاميه، فقط مارتين اسكورسيزي را بين آنهمه آدم مشهور براي هم صحبتي انتخاب كردم. مارتين با آن ابروهاي پر پشت و آن عينك دسته كائچويي اش چهره ايي با نمك و خاص دارد و آدم خوش مشربيست. مشغول گفتگو بوديم كه سرو كله آنجلينا جولي و براد پيت پيدا شد. مارتين مرا به آنها معرفي كرد و من در همان نگاه اول متوجه شدم جولي به طور عامدانه جوري ايستاده كه خالكوبي تازه اش در ديد باشد. براد مرا براي ماه آينده به شام دعوت كرد و من به خاطر رودربايستي كه با آنها داشتم پذيرفتم.
يك كيلو شيريني گل محمدي خريدم و براي شام به خانه شان رفتم. بوي قرمه سبزي از همان جلوي درب خانه با سلولهاي دماغم خوشُ بش ميكرد. جولي به پيشواز آمد و مرا به داخل راهنمايي كرد. از اين رفتارش خوشم آمد چون با آنكه كلي كلفت نوكر داشتند خودش به استقبالم آمد. گفتم از كجا مي داند كه قرمه سبزي دوست دارم؟ گفت حدس زده اما دروغ مي گفت. چون همان شبِ ميهماني به ميشل هانكه گفته بودم قرمه سبزی دوست دارم...ميشل دهانش سفت نيست.
لباس نامناسبي پوشيده بود و راستش خيلي اغواگر به نظر مي رسيد اما من مقاومتر از اين حرفها بودم كه خودم را ببازم. وقتي وارد اتاق شديم بچه هاي قد و نيم قدي را ديدم كه از سر و كول هم بالا مي رفتند. جولي سوت زد و همه شان به خط شدند. وقتي كنار هم ايستادند درست مثل يك جعبه مداد رنگي به نظر مي رسيدند. زرد، سياه، سفيد، سرخ...فكر كنم از تمام نژادها يك نماينده آنجا حضور داشت...پرسيدم اينا مال خودته؟ خنديد و گفت نه فرزندخوانده هايم هستند...اما من واقعا فكر كردم يادگار فيلمهايش است!
بعد از آنكه قهوه ام را آورد سراغ براد را گرفتم، گفت كه براي فيلم جديدش مجبور شده شبانه به لوكيشن برود و از اين بابت حسابي عذر خواهي كرده. چه بهتر. يك ساعتي گپ زديم و من برايش نارضايتي ام را از ابتذال سينما توضيح دادم...چه كار بيهوده ايي...اينجور حرفها را نبايد پيش اين قرتي ها زد. خدابيامرز كيشلوفسكي حرفم را خوب مي فهميد. البته جولي براي آنكه كم نياورد حرفهايم را تاييد كرد.
مشغول خوردن شام شديم. بچه سياهه كه شبيه سوسيس بندري بود اسهال داشت، براي همين جولي بيچاره يك پايش در مستراح بود و يك پايش سر ميز شام. اصلا نفهميديم چه خورديم. شام كه تمام شد عذر خواهي كردم و گفتم كه بايد زود بروم و بخوابم تا به قراري كه فردا با ژوليت بينوش دارم برسم. چند بار اصرار كرد كه شب بمانم و به طور غير مستقيم گفت كه سر و كله ي براد به اين زوديها پيدا نمي شود و بچه ها زود مي خوابند و خواست برود برايم يكي از پيژامه هاي براد را بياورد. اما اصرارش بي فايده بود. محال بود كه آنجا بمانم. من فيلم "گناه اصلي" و بلايي كه سر باندراس بيچاره آورده بود را خوب به ياد داشتم.
نصف شب به هتل زنگ زد و گفت كه سوسيس بندري حالش بد است و خواهش كرد خودم را زود به آنجا برسانم. من هم كمي الو الو كردم، انگار كه مثلا صدايش را نمي شنوم. تلفن را قطع كردم و دوشاخه را از پريز كشيدم. مارموز.
پاورقی:
این پست صرفا جنبه سرگرمی دارد و نوعی مسکن محسوب می شود که خوردنش بدون تجویز پزشک، بلامانع است.