بوی اسب
کنار پنجره آشپزخانه که رو به دریا باز می شود ایستادم و دریای آبی رنگ را نگاه کردم. در واقع دریایی که من نگاهش می کردم صرفا آبی نبود. پنج رنگ در سطح آب دیده می شد. نوار نزدیک به ساحل خاکستری، بعد یک نوار آبی فیروزه ای، کمی دورتر رنگی نزدیک به سبز و بعد از آن آبی پر رنگ و در آخر درست همانجا که کشتیهای باربری بزرگ آرام در خط افق حرکت می کنند بنفش بود. همه ی این زیبایی ها باعث شد لباسهایم را بپوشم و از خانه بیرون بزنم تا لب ساحل کمی سرحال شوم.
***
کمی مانده بود به ساحل برسم مرد لاغر اندامی را دیدم که به نحو اغراق آمیزی بدجنس به نظر می رسید و در میان انبوه جمعیت به من نگاه می کرد و لبخند می زد. اطرافم را نگاه کردم تا مطمئن شوم آن لبخند شوم برای من است. وقتی مطمئن شدم برای خودم است اندکی احساس ناامنی کردم. برایم کاملا نگران کننده بود که چرا چنین موجودی مرا برای نشان دادن دندانهای هولناکش انتخاب کرده. تلاش بی فایده ای کردم تا خودم را به آن راه بزنم چون او دست بردار نبود و اینبار صدایم کردم. آنهم چند بار : «رئیس...رئیس...رئیس». آیا او یک دزد دریایی کهنه کار است که حالا مرا با ناخدایش اشتباه گرفته یا عضو یک باند خطرناک تبهکاریست که فکر می کند من رئیس یک باند دیگر هستم. یا شاید هم یکی از خوانندگان وبلاگم است که همیشه نظر مخالف می گذارد و حالا دست بر قضا مرا در این شهر غریب دیده و می خواهد حسابم را برسد. نزدیک که آمد دست و پایم را گم کردم و حالت فرار به خودم گرفتم. به هر حال فرار نوعی دفاع متمدنانه محسوب می شود. جلویم ایستاد و گفت :
- « ویلا؟ ویلا؟ می خوای؟ ویلا؟ ...»
- «اوه نه متشکرم دوست بدجنس من. من خودم یک سوئیت کوچک اما زیبا دارم که پنجره آشپزخانه اش رو به دریا باز می شود».
اینبار زشت ترین چشمکی که به عمرم دیده بودم را به من زد و به طرز نفرت انگیزی خندید. سرش را نزدیک صورتم آورد جوری که بوی گندش را حس کردم. تقریبا بوی ماهی گندیده می داد. آرام پیشنهاد بی شرمانه ای داد که موجب شد او را کنار بزنم و به راهم ادامه بدهم. در راه به آن بی نوایی فکر می کردم که مجبور است به دستور آن مرد بدجنس شبها را با مسافران هوسران بگذراند.
***
روی یکی از تختهای مغازه های کنار ساحل نشستم. پسر جوانی که تمایل عجیبی داشت مثل دوبله جان وین در فیلمهای وسترن صحبت کند و مشغول ور رفتن و فوت کردن به ذغال بود گفت :« بفرما داااش بفرماا داااش...بیشین برات چایی بیارم بزنی حال کنی». منتظر شدم تا چای بیاورد که بزنم. در این فاصله دریا را نگاه کردم که چگونه پیکر موجهای سپیدرنگش را یکی پس از دیگری به روی شنهای ساحل می اندازد و صدای هولناکی می دهد.
با لیوان چای از راه رسید و آنرا کنارم گذاشت و خودش جلویم ایستاد و با همان طرز صحبت کردن مضحکش گفت : « دااااش چیز میز خواستی هس». تشکر کردم و گفتم که قلیان دوست ندارم ولی اینبار صورتش را به شکل زننده ای به صورتم نزدیک کرد. آنقدر نزدیک که بوی گندش را تنفس کردم. بویی شبیه به نارنگی گندیده. بعد گفت : «شیشه، علف، کرک، و...». دیگر میلی برای نوشیدن چای نداشتم. تصمیم گرفتم لب ساحل پیاده روی کنم. کمی دورتر اسبی را دیدم که صاحبش دنبال کسی می گشت تا اسب را کرایه بدهد. نزدیک رفتم و شیفته چشمهای مظلوم اسب شدم. وقتی نزدیک رفتم که پیشانی اش را ببوسم (خب قاعدتا نمی شد لبهایش را بوسید) بویی به مشامم خورد. بوی نجابت، مهربانی و بی آزاری. آن بو بوی اسب بود که آنروز حسابی سرحالم آورد.