میش میش (خواهر زاده ام را می گویم) همه چیز را می لیسد. فرقی نمی کند شانه ی من باشد آنهم در حالی که به پشتش می زنم تا آروغش را بزند یا اینکه انگشتم باشد که اتفاقی نزدیک دهانش شده است یا اینکه فرش باشد در حالی که غلت خورده و صورتش به فرش چسبیده. اگر هم چیزی در دسترس نباشد دستهای خودش را می لیسد. اما چیزی که در لیسیدنهایش اتفاق می افتد و من خوشم می آید صدای ملچ و ملوچی است که بی شباهت با صدای مکیدن یک تکه قره قروت ترش نیست. گاهی به دقت او را زیر نظر می گیرم و واکنشهای مختلفش را ثبت میکنم تا دست آخر دایرت المعارف جامعی درباره رفتار کودکان از ابتدای به دنیا آمدن تا زمانی که خودشان مستراح بروند بنویسم. مثلا این موضوع برایم جالب است که فرکانس صداها واکنشهای مختلفی را در کودک ایجاد می کند صداهای منقطع مثل موتور گازی حتی اگر از دور دست باشد او را به گریه می اندازد در حالی که موهایش را که سشوار میزنم می خندد! بچه ها (مخصوصا دختر بچه ها) تنها موجوداتی هستند که قادرند ظرف خالی از لطافت وجودم را آنقدر پر کنند تا لبریز شود. گاهی ساعتها با آنها همصحبت می شوم و بعد احساس سبکی، چیزی شبیه به حس بعد از نیایش را تجربه می کنم.

***

مهرنوش قبل از آنکه کلیپ کارهایش را بسازد (فکر میکنم حدود یکسال گذشته) به ایران آمد و این لطف را داشت بخواهد سازنده ویدئوی کارهایش باشم که به علت مشغله نتوانستم قبول کنم. از آنجا که جنس صدا، ترانه و آهنگش را پسندیدم و شک نداشتم و هنوز هم شک ندارم اگر مسیر درست را برای هنرش انتخاب کند می تواند بسیار موفق باشد قبول کردم که سناریو یکی از کارهایش را بنویسم و نوشتم و آنهم به علت هزینه بالا اجرا نشد. حالا جناب کردونی کلیپ دو تا از کارهایش را ساخته است. وقتی از پی/ام / سی دیدمشان با سلیقه ام جور در نیامد. مهرنوش هنرمند خوش صدایی است که باید بیشتر از اینها باهوش باشد مطئنم آینده خوبی خواهد داشت و امیدوارم روشش را تغییر دهد و کاری را نکند که صدها نفر قبل و صدها نفر بعد از او خواهند کرد و با انتخابهای درست صدایش را ماندگار کند و مصداق شعر فروغ شود: «تنها صداست که می ماند». (امیدوارم).

***

یک ماهی می شود که دستم به خر نویسی رفته و مدام می نویسم. خودم از چیزی که مشغول نوشتنش هستم و نمی دانم رمان خواهد شد یا داستان بلند راضی هستم. هر چه که از دو سال گذشته نوشته بودم را انداختم در اعماق انباری تا مارمولکها لایشان خانه بسازند و خوشحال باشند. هرچه منتظر ماندم کسی چیز به درد بخوری ننوشت گفتم خودم بنویسم. خیر سرم. شاید کتاب را هم تقدیم کنم به آن حرام زاده ای که زمستان سال 84 در انتهای خیابان بیست هشتم شرقی به زور چاقو موبایلم را دزدید.

***

برادرم این پاکتهای حاوی سی دی های سریال قهوه تلخ را می خرد و می بیند. امروز من هم دیدم. صحنه های بانمکی دارد اما اصول کلی سریال مثل باقی کارهای مدیری متکی به نویسنده و یک یا دو شخصیت با نمک است و همان ماهیت شبهای برره را دارد. امیدوارم منتقدها در آینده ننشیند دور هم و ببافند که هدف مدیری نقد مناسبات و وقایع حال حاضر ایران است. مثل همان قضیه که طرف عطسه می کند می گویند نقد زندگی بشری در اجتماع ماشینی و دوران پسا مدرن است.