گربه های تنها
صبح جمعه، شهر تهران، چهار راه های بی ماشین، شماره اندازهای چراغ راهنمایی، که برای ماشینهای خیالی ثانیه می شمارند. آنقدر خلوت است که می توانم همه ی چراغها را رد کنم. و می کنم. خلقم تنگ است. خودم را موظف به کاری کرده ام که هر جمعه صبح مجبورم بیدار بشوم، یه موز را با آب انبه، آنهم به کمک کف دست، در دهانم فرو کنم و از خانه بیرون بزنم. درراه، خواب و بیداری هستم که به خواب گرایش بیشتری دارد. چراغها را رد می کنم. یکی بعد از دیگری. یکی از آن چهارراه های گشاد که روزهای عادی آسفالتش را از شدت ترافیک نمی شود دید...
خیابانهای غرب، عمیقتر خوابند. حتی حیوانات شهری. شاید گنجشکهای غرب هم به خواب آلودگی عمیق صبحگاهی سرمایه داری مبتلا شده اند.
ماشین را کناری پارک می کنم و بیرون می آیم. خودم را کش و قوس که میدهم کلیشه ای ترین فکر دنیا سراغم می آید. سحر خیزی چقدر خوب است. فندک زیر سیگارم می گیرم و با اولین جرقه ی فندک صدا می آید: آقا...آقا...
وسط کوچه زنی قد بلند با لباس سرخ رنگ بلندی که تا مچ پاهایش را پوشانده و نقشهای سیاه ظریفی دارد ایستاده. موهای نامرتبش به رنگ خاکستری تمایل دارد که روی شانه هایش پاشیده. چیزی شبیه صندلهای باریک ساحلی پا کرده و لبخندی را که هیچ چیزی در آن نیست به من می زند. دود سیگار را بیرون می دهم:
- پوفففففففف جانم؟ (دود پیچ تندی در جلوی صورتم می خورد و با باد گم می شود)
- میشه یه لحظه... (و با دست، به شکل ظریفی، اشاره می کند که نزدیکتر بروم)
از نزدیک می توانم صورتش را دقیقتر ببینم. گوشه ی چشمهایش چروکهای ریزی دارد و با لبخند، چینهای کوچکی از کنار لبهایش، گونه های برجسته اش را دور می زند و به چروکهای باوقار گوشه ی چشمها می پیوندد. می توانم حدس بزنم پنجاه ساله است. دندانهای سفید نسبتا مرتبی دارد و گردن بلندی که با باز بودن یقه ی لباسش کشیده تر به نظر می رسد.
- شما اون ضرب و المثل رو یادتون میاد که میگه ثواب کباب شد؟
- اومدم ثواب کنم کباب شد...(و سعی میکنم خنده ام بی ادبانه نباشد)
- آره ه ه...اومدم ثواب بشه کباب شد (باز هم اشتباه گفت ولی اهمیتی نداد اصلاحش کند)
- جانم؟ کاری دا...
نگذاشت سوال احمقانه ام را کامل کنم. اگر با من کاری نداشت که صدایم نمی کرد. خیلی زود دم دستی بودن سوال نیمه کاره ام از ذهنم گذشت...
- این چندمین باره که این کار سهل انگارانه رو تکرار میکنم....اومدم برای گربه های تنهای کوچه غذا بذارم که دَر خونه پشت سرم بسته شد... (وقتی حرف می زد آرنج مرا لمس کرد برای هدایتم به طرف خانه اش) این امکان برای شما وجود داره که اگر احیانا پیچ گوشتی توی ماشین دارید برام بازش کنید...میشه این لطف رو به من بکنید؟
ازکلمات، خوب استفاده میکند. یعنی استادانه استفاده میکند. انگار داشت مکالمات روزمره ی یک فرانسوی را برای من ترجمه می کرد. این طرز صحبت کردن آنهم در شهری که همه ی مردمش از صبح تا شب نهایتا از صد واژه ی مشابه برای ارتباط برقرار کردن استفاده می کنند و اگر بخواهند خلاق تر باشند شور حرف زدن را با تکرار دیوانه کننده ی کلمات "درواقع" ، "خواهش میکنم" ، "ممنون" ، "زحمت کشیدید" در خواهند آورد یا نهایتا کمی فعلها را جابجا خواهند کرد.
"سهل انگارانه" ، "گربه های تنها" (یک ترکیب شاعرانه با ظرافت و نکته سنجی طنازانه) ، و جالب تر از آن استفاده از واژه "احیانا" و قرار دادنش، آنهم به شکل نگینی درخشان، وسط یه جمله ی پرسشی ساده.
- البته...اما بهتره اول یه نگاه به نوع قفل در بندازم.
به در ورودی ساختمان که رسیدیم عذر خواهی کرد و خودش وارد شد. از پله ها بالا می رفت و چیزهایی می گفت که بخاطر پیچیدن صدا در راه پله ها و اینکه به شکل عجیبی فکرهای احمقانه در ذهنم می پیچید نشنیدم. من با دیدن این زن می بایست احساس کسی را می داشتم که یک ناجی زنهای بیچاره ی پشت دَر مانده دارد. آنهم زنی با تبحر در بازی با کلمات و ادبیات محاوره ای که من شیفته ی آنم. اما حس من چیز گنگی است که خودم هم سر در نمی آورم. یک زن با قریب و الوقوع بودن حضورش، آنهم همزمان با جرقه ی فندکم، و جسورانه ظاهر شدنش در خیابانی که هیچ موجود زنده ای در آن نیست. حتی محض رضای خدا جست و خیز خواب آلوده ی گربه ای در کنار ساختمان که دلیلی برای گذاشتن غذای گربه باشد. چکسی ممکن است این وقت صبح در خیابانی که صاحبان سرمایه دارش ممکن است تا قرنها بعد از سقوط سرمایه داری هم بیدار نشوند، برای گربه ها غذا بگذارد؟ با نهایت احترامی که در ذهنم برای شعور واژه سازی زن داشتم می توانستم این اجازه را به خودم بدهم که کمی مشکوک و بدون تمرکز باشم. آنقدر که متوجه تمام شدن سیگاری که هنوز فرصت لب زدن به آن را پیدا نکرده ام و فیلتر خاموشش غریبانه و فراموش شده، محکم لای انگشتانم چسبیده است. یادم آمد دَر ورودی را پشت سرم بسته ام. چند پله ی بالا آمده را برگشتم، فیلتر را بیرون انداختم و به عنوان یک مرد، شبیه شده بودم به دختران تازه بالغی که فکر می کنند هر لحظه ممکن است در جایی نا آشنا، دامنشان را لکه دار کنند، اینبار لای در را باز گذاشتم.
قفل، قفل ساده ای نیست. لااقل باز کردنش از توان من که سر رشته ای در امر "باز کردن" ندارم خارج است. اما با حالتی که یک متخصص ارتوپد به عکسهای استخوان گردنی شکسته نگاه میکند، وانمود میکنم دادن نظر کارشناسی ام به زمان و توجه بیشتری نیاز دارد. در ذهنم بهترین جمله ای را که می شود درمورد ناتوان بودن باز کردن قفلی بسته ادا کرد مرور میکنم.
پرسید: اینجا زندگی می کنی؟
وقتی برگشتم دیدم روی پله ها نشسته. مثل اینکه روی کاناپه ی همیشگی اش نشسته باشد. و حالا ساق پاهایش از لباس پوشیده ی بلندش بیرون آمده، با لکه های ریزی که من روی دست و بازوی برخی از آدمهای مسن که پوست روشنی دارند دیده بودم. آن لکه ها هرگز توانایی برهم زدن زیبایی و منحصر به فرد بودن آن ساقها را ندارند. وقتی از نگاه تو، سهم زیادی از تعریف زیبایی مربوط ساق پا، انگشتان و گردن و دندان باشد، می توانی زنی پنجاه ساله، بدون کوچکترین دستکاری در طبیعت حقیقی اش را بخاطر حفاظت از آن همه عناصر زیبایی تحسین کنی.
- نه من وسط این خیابون پایینی کاری دارم که تا ظهر طول میکشه.
چه جواب ابلهانه ای. از من پرسید اینجا زندگی میکنی؟ و حتی کوچکترین اشاره ای به چیز دیگری نکرد. آنوقت من داستانی از کارم تعریف کردم. و بی ربط تر از آن بازه زمانی هم مشخص کردم. تا ظهر طول میکشه! صبح تا ظهر طول میکشه. مسخره تر از این هم می شد جواب داد؟
- خب نظرت چیه؟
باز هم نگاهی به قفل میکنم. کمی با انگشت سبابه و شصت، چانه ام را می مالم و کاملا از تصنعی بودن حرکاتم آگاهم.
- خب این یه قفل معمولی نیست. فکر کنم مجبورید قفل ساز خبر کنید.
- اوه نه...هیچ کاری نمی تونی بکنی برام؟ (این جمله، تمنای یک پرنسس واقعی را از شاهزاده اش دارد درحالی که شاهزاده از ازدواج با او منصرف شده).
- آمممممم....اوممممم.آ آ آ آ آ...نمی دونم بشه یا نشه. (مثل حقیقت وجود خورشید در روز، این اطمینان را دارم که حتی نمی توانم یک پیچش را باز کنم).
- سعیتو بکن... مطمئنم می تونی. (و این جمله حس مشوقانه ی مادری به کودکش را دارد که قرار است در المپیاد ریاضی آبروی خانوادگی را حفظ کند).
حالا من پیچ گوشتی را انداخته ام به یکی از پیچها و در حقیقت مشغول پیچاندن افکارم هستم. اگر دیوانه باشد، اگر در باز بشود و دست آخر بفهمم کسی در ساختمان نیست و این زن قصد رفتن به خانه ی همسایه را دارد، شاید مربوط به تمایلات دیر طغیان کرده ی اروتیک زنی در آستانه ی پنجاه سالگی است، شاید جسدی در خانه است و دست آخر من شریک جرم شناخته بشوم...چطور می شود از دست این ذهن چموش لگد پران راحت شد...
- سرایدارمون توی ویلای شمال، البته سرایدار که نه، همه مون در کنار هم مهمون خداییم، اگر اینجا بود خیلی زود بازش می کرد. آخه میدونی اون همه کاری رو میتونه انجام بده.
خب دیوانه، وقتی این مناعت طبع قشنگ، در یک زن پنجاه ساله، در جمله ی فروتنانه اش تجلی پیدا میکند، باید خیلی چشم سفید باشی که حداقل درمورد ارتکاب جنایت یا سرقت فکر کنی. لبخندم را نشانش می دهم.
- موهامو می بینی؟
دست از تقلای احمقانه ام بر می دارم و به موهایش نگاه می کنم. پر از تارهای سفیدی است که لابلای سیاهی موهای پرپشتش خودنمایی میکند.
- بخاطر بچه هام دیگه رنگ نمی کنم. 19 ساله و 21 ساله...
با لبخندی که خودم هم می دانم مبهم است کمی سر تکان می دهم.
- اسمت چیه؟
دختر تازه بالغ شکاک، از خودش یک اسم دروغین می گوید: امین.
- امین...اسم دامادم بود. یعنی هست. (و بعد زل می زند به نرده ها)
- اگر در باز بشه حتما مهمونت میکنم بیای تو.
نا امنی. باید یک جمله زودتر دست و پا کنم که بروم دنبال کارم.
- اینجور که معلومه این قفل باز بشو نیست . اگر بخواید می تونم برم یه کلیدسازبیارم براتون ...ای بابا راستی امروز جمعه ست جایی باز نیست...
- سال آخر دانشگاه بود که حامله شدم...انقلاب فرهنگی هم شد...نتونستم ادامه بدم. هرچند زیاد هم مهم نیست. خیلی بیشتر از اونی که برای دانشگاه نیازه مطالعه میکنم. هیچ میدونی من یه وکیل فوق العاده بودم.
وقتی جمله ی آخر را گفت مثل یک دختر بچه ذوق کرد و کف دستهایش را بهم زد. چشمهایش برق می زد و انگار منتظر واکنش من بود.
- جدی؟ چه عالی. حتما یه وکیل گرون قیمت؟
- نه ه ه ...البته بعضی وقتا هم گرون قیمت بودم. میدونی؟ بستگی به آدمی داشت که وکالتشو قبول می کردم.
- باید جالب باشه
- آره محشر بود. (دختر بچه ای شده بود که به طرز خفیفی موقع حرف زدن بالا پایین می پرید).
- بیا بشین برات تعریف کنم.
حس خوبی نداشتم. دوست داشتم سریعتر از ساختمان بیرون بزنم. تمام جذابیت و هنر کلامی او قابل تحسین، قابل احترام، ولی هیچ دوست نداشتم همسایه های دیگر ساختمان، من را در آن وضعیت، درست شانه به شانه ی زنی که ساق پاهایش حالا کمی بالاتر از زانو خودنمایی میکند و به شکل غیر قابل باوری رفتاری عجیب و احتمالا خلاف عرف اجتماعی ایران دارد. کنارش نشستم. ماجرای یکی از پرونده هایش را با تمام جزئیات و حتی توصیف مناظر و موقعیتها برایم تعریف کرد. و من در تمام این مدت، به جعبه ی ابزار ماشینم که مثل جسدی له شده دل و روده اش روی زمین پخش شده نگاه می کنم. گاهی از این فاصله ی نزدیک، موهایش را نگاه میکنم که چطور یکی درمیان سپید است.
ماجرای پرونده ی وکالت، با انتهایی بامزه، تمام شده و من مشغول جمع کردن جعبه ابزار هستم در حالی که لبخند می زنم و به این فکر میکنم کاشکی همسایه هایش با صدای اکو شده ی ما در راهرو بیدار نشده باشند.
- متاسفم که نتونستم. نمی دونم چه کار دیگه ای می تونم براتون انجام بدم البته با توجه به اینکه ممکنه کارم هم دیر بشه. (نگاهی به ساعت موبایلم کردم. یک ربع تاخیر داشتم. نگرانی و اضطرابم بیشتر شد).
- الهی بمیرم پسرم...مزاحم کار ت شدم.
گفت " پسرم". پس تمام فرضیات فرویدی ابطال می شود. اون در کمال هوشیاری از این اختلاف سنی بیست ساله آگاه است.
- من دیگه مزاحم ت نمیشم. برو به کارت برس که دیر نشه. منم یه فکری میکنم. از همسایه ها کمک می گیرم.
- خواهش میکنم. به هر حال منو ببخشید که نتونستم از پس این قفل بر بیام.
- راستی نمی خوای شمارمو داشته باشی؟
فرضیات فرویدی دوباره قوت می گیرند. تقریبا نه، بلکه کاملا غافلگیر شده ام. انتظار نداشتم و دلیلی نمی دیدم زنی در بحران پشت دَر ماندگی و در چنین تقابل معمولی و کوتاهی بخواهد یک پسر بیست و نه ساله که حدودا چند سال هم کوچکتر از سن حقیقی اش به نظر می رسد و بدون اینکه دهان به حرف زدن درباب مسئله ای که ممکن است نقطه مشترکی محسوب شود گشوده باشد، شماره اش را داشته باشد.
- اوه البته البته...گفتگو با شما خیلی خوب بود. (خیلی که نه...به هر حال تعارفات اغراق آمیز جزوی از سرشت زندگی مدرن اجتماعی انسانها شده).
جعبه ابزار را زمین می گذارم، موبایلم را از جیبم بیرون می آورم و درحالی که وانمود میکنم همه چیز کاملا طبیعی و متمدنانه ست شماره را ذخیره می کنم. شماره تلفن منزلش را می دهد. و من اشتباها اولش شماره 912 می زنم. بعد که شماره را باز خوانی میکنم می گوید :«شماره خونه ست پسر».
خیابان هنوز سوت و کور و جمعه آلود است. تقریبا به جلوی ساختمانی که باید داخلش شوم رسیده ام و تمام اتفاقات را با تمام علامت سوالهای ذهنم مرور می کنم. مثل کمیسری که دوست دارد سر نخی را با ذکاوت بیرون بیاورد. تلاش میکنم تمام جملاتش را مرور کنم. و همه ی ...جعبه ابزار! جعبه ابزار را جا گذاشته ام. بدون اینکه فکر کنم موبایلم را بیرون می آورم و شماره تلفن را می گیرم. چند بوق...یادم می افتد که او پشت در است و قاعدتا در عرض سه چهار دقیقه نمی تواند کسی را صدا کرده باشد و موفق به باز کردن قفل شده باشد. از حماقت خودم کلافه می شوم. الو؟...گوشی برداشته شد!
الو؟!
بفرمایید آقا...
آآآآآ...اوم...
بفرمایید آقا
آآآآ....من می خواستم ببینم...ببخشید شما در خونتون ...موفق شدید بازش کنید؟...
آه سلام خوبی؟ جعبه ابزارتو جا گذاشتی...من برات نگه می دارم. ظهر بیا ببرش اتفاقا ناهار هم درست کردم...
آممممم...عرض کنم...عرض کنم که ...من جایی باید برم...یعنی جایی دعوتم...خیلی معذرت می ...
نگذاشت حرفم تمام بشود.
خواهش میکنم بیا...بیا من تنهام...بیا گربه مو هم ببین...حرف میزنیم روز جمعه ست...بچه های من تصادف کردند مردند...من...(حس میکنم صدایش بغض دارد...شاید هم اشتباه میکنم).
آخه من دعوتم ...باید...آخه ...می دونید من خیلی...
جعبه ابزارتو میذارم پشت در ... کارت تموم شد بیا برش دار.(تلفن را قطع کرد).
پاورقی:
بله، این طولانی ترین داستان کافه کافکا ست. و اگر تا اینجا رسیده ای من خوشحالم و تشکر میکنم از حوصله ت.
بعد نوشت:
این تنها پستی هست که نوع نظراتش برام اهمیت داره و به دقت بررسی میکنم. این پست برای من ملاکیست جهت تشخیص سلیقه ی خواننده هام. لطفا اگر دوستش داشتی، به علت دوست داشتنت اشاره کن. کدوم قسمت، چه فضایی، چه تعلیقی...لازم نیست با ادبیات خاصی بنویسی. با زبان ساده و صمیمی حتی اگر نکته ای ساده باشه بنویس. و اگر دوست نداشتی و اگر علت دوست نداشتنت خصومت شخصی با من نیست، حتی در یک خط دلیلت رو بیان کن. و البته سعی کن درباره نوشته، خصوصی نظر ندی چون من خصوصی ها را نگه نمی دارم و میل دارم نظرت به طور مستند پای این نوشته باقی بمونه. (البته اجباری در کار نیست اگر هم حال و حوصله نداری چیزی ننویس)
بعد بعد نوشت:
در آینده می توانم به راحتی درجواب کسانی که اکثریت خوانندگانم را چه در کامنتهای خصوصی و چه در عمومی متهم می کنند و آنها را چیزی خیلی کمتر از آنچه هستند توصیف میکنند، ارجاع بدهم به پست "گربه های تنها".
تا اینجای کار که حدود ۳۰۰ کامنت برای من گذاشتید، می توانم به صراحت بگویم که کمی ترسیده ام. از اینکه به خودم ثابت شد شما دقیق می خوانید، نکته سنجید و عقاید و نظرهای ارزشمندی دارید و من باید مراقب چیزی که می نویسم باشم. برای اولین بار چیزی حدود نیمی از روز برای نوشته ای مختص وبلاگ وقت گذاشتم. و این توقع را کردم که برای وقت گذاشتنم شما هم در نظر دادن کمی وقت بگذارید که الحق هم این کار را شایسته انجام دادید.
شاید برخی از شما برای اولین بار بود که نظرتان را به شکل تخصصی درباره داستانکی مکتوب می کردید. پیش از آن اگر می پرسیدند خوب بود یا بد بود، می گفتید خوب بود اما به دلایلتان فکر نمی کردید. درخواست من شاید باعث شد برای اعلام رضایت یا نارضایتی دنبال دلیل بگردید و این می شود اولین نقد مکتوب که به دست شما نوشته شد. من خوشحال شدم، دلگرم شدم، نظرهایتان را خط به خط خواندم، گاهی متعجب و گاهی خندان و گاهی شگفت زده شدم. شاید تعداد زیادی از شما در بازه سنی ۱۸ تا ۲۴ سال باشید. و این جای خوشحالیست که اینقدر خوب توانایی ابراز عقیده درباره یک اثر را دارید. نوشته ی من با تمام نقصها و ضعفهایی که خودم به آنها آگاهم ملاک شایسته ای برای نقدی فراتر از این نبود اما شما در خیلی از موارد بیش از استحقاقم مرا مورد محبت قرار دادید که از این بابت سپاسگذارم. سرعت بد اینترنت، ایرادات پیاپی در سایت بلاگفا و زمان کم، فرصت و اجازه نداد از تک تک کامنتها تشکر کنم، عمیقا عذرخواهی میکنم. مطمئنم با بلند نظری مرا خواهید بخشید.