مرغزار علفهای هرز نحیف...یا...مرغزار پهناور لگد کوب شده...

از سالن که بیرون زدم، چند نفری از سینمایی ها و تلوزیونی هایی که نه فقط به تئاتر بلکه شاید به تمام کائنات منگنه شده اند و ممکن است در هر اجتماعی که بویی از هنر و فرهنگ بلند می شود (حالا چه فرقی می کند خر داغ کرده اند یا بوی کباب است) رویت شوند را دیدم. مرتضی مانده بود تا رفیق قدیمی اش را ملاقات کند و بهش تبریک و خسته نباشید بگوید که تئاتری متفاوت را کارگردانی کرده. تئاتر خاص و متفاوتی که نامش یک جمله ی 11 کلمه ای (با صرف نظر از حروف اضافه) بود.

خانوم چیش قشنگو (چشم قشنگ به لهجه اطراف شیراز) که در فیلمهای فخیم زاده آنقدرتحت تاثیرقرار گرفته که بالاخره به ورژن مونث فخیم زاده تبدیل شد، به همراه خواهر زاده اش و یکی دیگر که نمی دانم که بود سه شخصیت نمایش بودند. مرتضی خوابید. من به فکر مثانه کوچکم بودم. آنها هم برای قماش تئاتر خاص فهم، بازی می کردند. وقتی خانوم چیش قشنگوبا صدایی که از استاد فخیم زاده آموخته، فریاد زد "کجاااااست" مرتضی از خواب پرید و بلند گفت: جلسه م (بی نوا خوابی مربوط به چکهای در شرف برگشت خوردن را می دید). بعد چند قلپ آب معدنی نوشید و دوباره خوابید. همه چیز خیلی خاص بود.

آخرهای نمایش بود که مرتضی بیدار شد یک نگاه به روی صحنه کرد و به من زل زد. من پق خندیدم. او هم. بعد که تمام شد به احترام چنین نمایشی تمام قد ایستادیم و کف زدیم. همگی خیلی خاص بودیم.

از سالن که بیرون زدم، از لابلای همان سینمایی ها و تلوزیونی ها رد شدم آمدم بیرون ساختمان تئاتر شهر. موی بلند، ناخن دراز شلوار گشاد و ذهن باز واه و واه و واه...هم قلقلی هم فلفلی هم دلبرای کاکلی...خیلی خاص بود.

رفتیم دم دکه مرتضی سیگار بخرد (من که نمی کشم). به مرتضی گفتم دیدی خانوم چیش قشنگو رفته بود زیر میز دراز کشیده بود مونولوگ می گفت؟ به نظرت استعاره ای از فریاد بشریت در اجتماع ماشینی نبود؟ پیرمرد سیگار فروش که حرفهای ما را می شنید سیگارها را به مرتضی داد، نگاهی به من انداخت و با لحنی که بی برو برگرد متعلق به خود جان وین بود گفت: شما روشنفکرا ریدید به مملکت. پیرمرد خرفت بی نظیری بود. دلم باز شد. حض کردم.

بعد رفتیم یکجا نشستیم تئاتر را مسخره کردیم. مسخره مان که تمام شد به شکل جدی همه چیز را نقد کردیم. من در ادامه گفتم که ما خیلی خاص هستیم. مرتضی هم موافق من بود.

همه ی اینهایی که آن بالا گفتم یعنی من هیچ امیدی به هیچ هنر و هنرمند و فرهنگ و ادب در این سرزمین ندارم. مرتضی سخت با من مخالف است چون ارق ملی دارد. تا من یک چیزی می گویم سعی میکند مثل مجری های تلوزیون متعادل حرف بزند. وقتی تیم ملی می بازد من می گویم تمیتون هم که باخت. مرتضی هم با حرص می گوید تیم تو برد؟!

می خواستم یک چیزی  در این نوشته ام بگویم یادم رفته. چون هفته ی گذشته اینرا نوشته بودم ولی دلم نمی آمد بگذارمش در وبلاگ چون دلم نمی آمد حرکت ضد فرهنگی بکنم. از دیروز هم نشستم یک داستان ترسناک نوشتم که به وسطهایش می رسید پاک می کردم. خیلی ترسناک بود. بعد ترسناکی اش را کم کردم تبدیل شد به این داستانهای تیم برتونی که خوشم نیامد. انگولکش کردم شد مثل این فیلمهای سینمای مستقل هالیوودی. خلاصه اینکه همین الان تمام شد خواستم بگذارم در وبلاگم یکهو دیدم 10 صفحه شده. فکر کردم هیچ بیکاری حوصله ندارد 10 صفحه داستانی را بخواند که شبیه فیلمهای معمولی هالیوودی است. اما خودم از پایان بندی اش خوشم می آید. نمی دانم شاید در یک صفحه جداگانه نوشتم. آخیش. راحت شدم. چند روز بود پیش خودم می گفتم باید نوشته ای بنویسم که خیلی خوب باشد. الان آمدم خیلی راحت با زبان ساده هرچه ته دلم بود را اینجا نوشتم تا دوباره وبلاگم ساده بشود. مثل قبلها.

آهان. نوشته بالا که درباره تئاتر بود یک نتیجه گیری خیلی خوب داشت ولی راستش را بخواهید حوصله اش را نداشتم بنویسم. برای همین تایپ نکردم. اما وسطهایش یک جمله ی خوب داشت که می گفت « در مرغزار پهناور ادب و فرهنگ ساقه های نحیف علفهای هرز را نشخوار می کنند»...نمی دانم شاید هم این بود : «در علفزار لگد کوب شده ی ادب و فرهنگ شبدرهای کهنه را نشخوار می کنند»...به هر حال از اینا بود. یه چیزایی هم نوشته بودم درباره اینکه بازیگران تئاتر حقیقی همان راننده تاکسی و پیرمرد سیگار فروش بودند که واقعی ترین مونولوگها را گفتند. از این جور چیزای عبرت آموز نوشته بودم. یک کمم به ادا اطوارهای هنری پرداخته بودم که خیلی کسل کننده بود و ایضا تکراری.

بیشتر مد نظرم این داستان بلندی است که نوشته ام. خیلی دو دلم بگذارم یا نگذارم. می ترسم شبیه این فیلمهای در علفزار پهناور ساقه های نحیف شده باشد. اعتماد به نفس ندارم. تقصیر مرتضی می باشد. مدام  مرا سرکوفت میزند از آنطرف هم مدام می گوید چرا آپ نمی کنی. خیلی تشویش اذهان دارم. تمرکزم را برای نوشتن از دست داده ام. یا ترسناک می شود یا خاله زنکی یا غرغری. شاید خاصیت پاییز است. چقدر حرف میزنم...

موزیک : porteqale man

موزیک مضاف : koop island blues

من از آن روز که در بند توام آزادم (چه ربطی داشت!)

كارت سوختم را داخل دستگاه جا گذاشتم. جا گذاشتن كه، خيلي چيزها را جا مي گذارم ولي اينبار درست وقتي كه رسيدم دم در شركت يادم افتاد جا گذاشتم. سپرده ام عزیزان زحمتكش پليس + 10 المثني بزنند. از وقتي كارت بنزينم را جا گذاشته ام متوجه شدم آلابولا (آلزايمر)  گرفته ام. چون پشت بندش ريموت درب پاركينگ، گوشي موبايل، سوئيچ، كارت عبور و مرور، كيف پول، مدارك ماشين و اينا را در مسير منزل به اداره جا مي گذارم. جاي ديگري ندارم بروم كه جا بگذارم. مردم چيز ميزشان را خانه دوست دخترشان جا مي گذارند من در اداره و منزل. امروز يادم رفت صبحانه بخورم. ناهار يادم بود.

دختره، ازمن پرسيد بيمارستان ميلاد كجاست؟ بلواردریا پشت چراغ قرمز بودم كه اين سوال را ازمن پرسيد. سرش را كش داده بود به طرف من. وقتي سوال مي پرسيد به صورت همزمان خوشگل هم بود. دندانهايش خيلي سرحال به نظر مي رسيدند. كمي فكر كردم. بعد همه چيز در سرم مه آلود بود براي همين پرسيدم الان اينجا كجاست؟ به من خنديد و از ماشين آنطرفي پرسيد. براي خنده نگفته بودم. چراغ كه سبز شد فهميدم بلوار دريا پشت چراغ قرمز هستم. حالا وقتش بود ياد خودم بيايد بيمارستان ميلاد كجاست. هرجا باشد مربوط به برج ميلاد است. چشم انداختم برج را ديدم. همان طرفهاست. لابد.

يكسري چيزها مهم بود که به شكل عجيبي ديگر مهم نيست. نه اينكه مهم نباشد نه. ديگر موبايلم نيست، ماشينم نيست، پول نيست، لاس زدن نيست و كلي از آدمها غيبشان زده.

يَك باراني زد ديروز كه خيلي شديد بود. بارون مي زد شرشرشر آتيش مي زد گر گر گر

اگر خطرش را در نظر نگيري، فراموشی زیاد هم بد نيست. اصلا من خيلي به اين آلابولايي ها حسودي ام ميشود. فراموش كردن همه آت آشغالهاي گذشته و حتي اينكه خودت را هم فراموش كني حال غريب و قشنگي دارد. وقتي مي گويم آت آشغال، مقصودم همان چيزهايي است كه دسته بنديشان كرده ايم به خوب و بد. خوبهايش هم آشغال است. وقتي به هيچ دردي نمي خورد نگه داشتنشان چه فايده اي خواهد داشت. آه .

مادر بزرگ خدا بيامرز دوستم درست قبل از مرگش گفت: شرت بنفشه ي من كجاست؟ بعدش تمام كرد. آلابولا داشت.

بشر، خر است. اگر مي فهميد آلابولا چقدر كيف مي دهد بجاي جان كندن براي ساخت رادیودارو و واكسن و از اينا، مي رفت چيزي اختراع مي كرد كه صبح به صبح قرصش را بخورد كه از همان لحظه به قبل را فراموش كند. آنوقت اگر قانقاريا هم داشت يادش مي رفت قانقاريا دارد و فكر مي كرد همه ي آدمها قانقاريا دارند و قانقاريا جزوي از وجود قانقاريایی بشراست. تازه الان می فهمم چرا ما آدمها وقتی به دنیا می آییم چیزی از مکانیسم خلقت و دنیاهای قبلی به خاطر نمی آوریم. این فرصت را آسمان به ما داده تا تمام گندی که قبلها زده ایم را فراموش کنیم و دوباره جبران کنیم. چقدر هم که می کنیم ارواح شکممان.

پدرم در حال خوردن آش عدس گفت: برو به پمپ بنزين بگو فيلمهاي دوربينهاي مدار بسته را بازبيني كنند ببينند كدام بي وجداني كارت تو را از دستگاه برداشته. کمی نگاهش کردم. او هم به نقطه اي خيره شد و لحظاتي بعد به خوردن آش عدس ادامه داد.

صبح براي هر كس كه از در مي آمد گفتم كه كارت سوختم را داخل دستگاه جا گذاشته ام. همه شان به طعنه گفتند عاشق شدي. حرف مسخره ای به نظرم رسید اما به این هم فکر کردم شايد همه آلابولايي ها عاشق شده اند.

امروز که صبحانه یادم رفت بخورم، خیلی یادم بود ناهار بخورم. ظرف غذایم را داخل ناهارخوری جا گذاشتم. اگر همینطور پیشرفت کنم و موفق بشوم یادم برود غذا بخورم خیلی برایم خوب می شود. تصور اینکه مجبور نباشی سر ساعت خاصی احساس گرسنگی بکنی هیجان انگیز است. من عکس آن جوکی هندی که 70 سال آب و غذا نخورده را مدام نگاه می کنم و از صمیم قلب حسودی ام می شود. آلابولای غذا گرفته حتما. راستش من فکر میکنم آلابولای حرف مفت زدن و شر و ور گفتن، آلابولای قضاوت کردن، دروغ گفتن، خیانت کردن هم بد نباشد. لااقل یک خورده اش بد نیست.

دنیایی را تصور می کنم که آدمهایش می دانند هر روز صبح که بیدار می شوند گذشته را فراموش کرده اند. برای خودشان نشانه هایی دست و پا می کنند که فردا از طریق نشانه ها موضوعات مهم زندگی را بفهمند. و خیلی اتفاقات جالب دیگر در چنین دنیایی می افتد. نمی دانم چرا هیچ بی پدر و مادر هالیوودی با این موضوع فیلمی چیزی نمی سازد. همه ش بلدند فیلم بسازند که زن طرف می رود با یکی دیگر می پرد. از اینا نمی سازند که.

آلابولا را باید مدیریت کرد. این موضوع همین الان که داشتم بوخور(بخار) می دادم به ذهنم رسید. باران که می آمد شرشرشر و آتش می زد گرگرگر سرم را بیرون گرفتم باد سرد خورد سینوس هایم تحریک شد. مردم تحریک می شوند من هم تحریک می شوم خیر سرم. بوخور که می دادم دیدم بد نیست فراموشی را مدیریت کرد. یکجوری می شود طرح هدفمند کردن آلابولا. آدم از خرده آشغالها شروع کند تا به حجمهای غول آسای زباله برسد. همه را به دستهای با کفایت آلابولا بسپارد.

آنقدر دلم تنگ شده برای سوئیتم در شمال. دلم برای مصطفوی هم تنگ شده. برای اجاق گاز و ماهی تابه با طرح توپ فوتبالم که همه ش کباب تابه ای یا ماهی سفید درست می کردم با زیتون و سیرترشی تنگ شده. دلم برای همه ی دخترهای زیبایی که در زندگی ام دیده ام (حتی یک نظر) تنگ شده. دلم برای تنهایی های بی نظیرم تنگ شده. دلم برای اینکه کتابهای کلفت و قطور بخوانم تنگ شده. برای دعوا کردن و آشتی کردن هم تنگ شده. بد ماجرا اینجاست که نمی دانم چه چیزی در اکسیر زمان وجود دارد که همه خاطرات بد را هم خوب جلوه می دهد. آدم یکجوری مازوخیسم وار دلش برای آنها هم تنگ می شود. آلابولا بیا.

تصویر ساز : آزاده تجویدی

موزیک این روزها : pete murray - so beautiful