كارت سوختم را داخل دستگاه جا گذاشتم. جا گذاشتن كه، خيلي چيزها را جا مي گذارم ولي اينبار درست وقتي كه رسيدم دم در شركت يادم افتاد جا گذاشتم. سپرده ام عزیزان زحمتكش پليس + 10 المثني بزنند. از وقتي كارت بنزينم را جا گذاشته ام متوجه شدم آلابولا (آلزايمر)  گرفته ام. چون پشت بندش ريموت درب پاركينگ، گوشي موبايل، سوئيچ، كارت عبور و مرور، كيف پول، مدارك ماشين و اينا را در مسير منزل به اداره جا مي گذارم. جاي ديگري ندارم بروم كه جا بگذارم. مردم چيز ميزشان را خانه دوست دخترشان جا مي گذارند من در اداره و منزل. امروز يادم رفت صبحانه بخورم. ناهار يادم بود.

دختره، ازمن پرسيد بيمارستان ميلاد كجاست؟ بلواردریا پشت چراغ قرمز بودم كه اين سوال را ازمن پرسيد. سرش را كش داده بود به طرف من. وقتي سوال مي پرسيد به صورت همزمان خوشگل هم بود. دندانهايش خيلي سرحال به نظر مي رسيدند. كمي فكر كردم. بعد همه چيز در سرم مه آلود بود براي همين پرسيدم الان اينجا كجاست؟ به من خنديد و از ماشين آنطرفي پرسيد. براي خنده نگفته بودم. چراغ كه سبز شد فهميدم بلوار دريا پشت چراغ قرمز هستم. حالا وقتش بود ياد خودم بيايد بيمارستان ميلاد كجاست. هرجا باشد مربوط به برج ميلاد است. چشم انداختم برج را ديدم. همان طرفهاست. لابد.

يكسري چيزها مهم بود که به شكل عجيبي ديگر مهم نيست. نه اينكه مهم نباشد نه. ديگر موبايلم نيست، ماشينم نيست، پول نيست، لاس زدن نيست و كلي از آدمها غيبشان زده.

يَك باراني زد ديروز كه خيلي شديد بود. بارون مي زد شرشرشر آتيش مي زد گر گر گر

اگر خطرش را در نظر نگيري، فراموشی زیاد هم بد نيست. اصلا من خيلي به اين آلابولايي ها حسودي ام ميشود. فراموش كردن همه آت آشغالهاي گذشته و حتي اينكه خودت را هم فراموش كني حال غريب و قشنگي دارد. وقتي مي گويم آت آشغال، مقصودم همان چيزهايي است كه دسته بنديشان كرده ايم به خوب و بد. خوبهايش هم آشغال است. وقتي به هيچ دردي نمي خورد نگه داشتنشان چه فايده اي خواهد داشت. آه .

مادر بزرگ خدا بيامرز دوستم درست قبل از مرگش گفت: شرت بنفشه ي من كجاست؟ بعدش تمام كرد. آلابولا داشت.

بشر، خر است. اگر مي فهميد آلابولا چقدر كيف مي دهد بجاي جان كندن براي ساخت رادیودارو و واكسن و از اينا، مي رفت چيزي اختراع مي كرد كه صبح به صبح قرصش را بخورد كه از همان لحظه به قبل را فراموش كند. آنوقت اگر قانقاريا هم داشت يادش مي رفت قانقاريا دارد و فكر مي كرد همه ي آدمها قانقاريا دارند و قانقاريا جزوي از وجود قانقاريایی بشراست. تازه الان می فهمم چرا ما آدمها وقتی به دنیا می آییم چیزی از مکانیسم خلقت و دنیاهای قبلی به خاطر نمی آوریم. این فرصت را آسمان به ما داده تا تمام گندی که قبلها زده ایم را فراموش کنیم و دوباره جبران کنیم. چقدر هم که می کنیم ارواح شکممان.

پدرم در حال خوردن آش عدس گفت: برو به پمپ بنزين بگو فيلمهاي دوربينهاي مدار بسته را بازبيني كنند ببينند كدام بي وجداني كارت تو را از دستگاه برداشته. کمی نگاهش کردم. او هم به نقطه اي خيره شد و لحظاتي بعد به خوردن آش عدس ادامه داد.

صبح براي هر كس كه از در مي آمد گفتم كه كارت سوختم را داخل دستگاه جا گذاشته ام. همه شان به طعنه گفتند عاشق شدي. حرف مسخره ای به نظرم رسید اما به این هم فکر کردم شايد همه آلابولايي ها عاشق شده اند.

امروز که صبحانه یادم رفت بخورم، خیلی یادم بود ناهار بخورم. ظرف غذایم را داخل ناهارخوری جا گذاشتم. اگر همینطور پیشرفت کنم و موفق بشوم یادم برود غذا بخورم خیلی برایم خوب می شود. تصور اینکه مجبور نباشی سر ساعت خاصی احساس گرسنگی بکنی هیجان انگیز است. من عکس آن جوکی هندی که 70 سال آب و غذا نخورده را مدام نگاه می کنم و از صمیم قلب حسودی ام می شود. آلابولای غذا گرفته حتما. راستش من فکر میکنم آلابولای حرف مفت زدن و شر و ور گفتن، آلابولای قضاوت کردن، دروغ گفتن، خیانت کردن هم بد نباشد. لااقل یک خورده اش بد نیست.

دنیایی را تصور می کنم که آدمهایش می دانند هر روز صبح که بیدار می شوند گذشته را فراموش کرده اند. برای خودشان نشانه هایی دست و پا می کنند که فردا از طریق نشانه ها موضوعات مهم زندگی را بفهمند. و خیلی اتفاقات جالب دیگر در چنین دنیایی می افتد. نمی دانم چرا هیچ بی پدر و مادر هالیوودی با این موضوع فیلمی چیزی نمی سازد. همه ش بلدند فیلم بسازند که زن طرف می رود با یکی دیگر می پرد. از اینا نمی سازند که.

آلابولا را باید مدیریت کرد. این موضوع همین الان که داشتم بوخور(بخار) می دادم به ذهنم رسید. باران که می آمد شرشرشر و آتش می زد گرگرگر سرم را بیرون گرفتم باد سرد خورد سینوس هایم تحریک شد. مردم تحریک می شوند من هم تحریک می شوم خیر سرم. بوخور که می دادم دیدم بد نیست فراموشی را مدیریت کرد. یکجوری می شود طرح هدفمند کردن آلابولا. آدم از خرده آشغالها شروع کند تا به حجمهای غول آسای زباله برسد. همه را به دستهای با کفایت آلابولا بسپارد.

آنقدر دلم تنگ شده برای سوئیتم در شمال. دلم برای مصطفوی هم تنگ شده. برای اجاق گاز و ماهی تابه با طرح توپ فوتبالم که همه ش کباب تابه ای یا ماهی سفید درست می کردم با زیتون و سیرترشی تنگ شده. دلم برای همه ی دخترهای زیبایی که در زندگی ام دیده ام (حتی یک نظر) تنگ شده. دلم برای تنهایی های بی نظیرم تنگ شده. دلم برای اینکه کتابهای کلفت و قطور بخوانم تنگ شده. برای دعوا کردن و آشتی کردن هم تنگ شده. بد ماجرا اینجاست که نمی دانم چه چیزی در اکسیر زمان وجود دارد که همه خاطرات بد را هم خوب جلوه می دهد. آدم یکجوری مازوخیسم وار دلش برای آنها هم تنگ می شود. آلابولا بیا.

تصویر ساز : آزاده تجویدی

موزیک این روزها : pete murray - so beautiful