da

خشونت، مثل یک بیماری مسری مرا تصاحب کرده است. جوریکه بی رحم شده ام. کنترلی وجود ندارد. کافی است چیزی که می خواهم مهیا نباشد، یا به نتیجه ای که می خواهم نرسم. یا افکار موزیانه ی حقیر آدمها را ببینم که مثل موش فاضلاب آنرا در کانالهای بو گندوی ذهنشان مخفی می کنند، آنوقت بهتر است کسی در اطرافم نباشد. گاهی ساعتها می نشینم و موهای سینه ام را می کنم. بعضی وقتها هم خم میشوم و لبه ی میز تحریر را می جوم. زیاده روی کنم چیزی از میز نمی ماند. گاهی عصبانیتم را با فحش دادن به آقای مهندس بذرافشان خالی میکنم. او صبورانه فحشهای من را تحمل می کند. حدود 13 سال است که او به این روند رابطه با من عادت کرده و درک می کند. اینبار برای تخلیه خودم برایش نوشتم: گمگشته در زوال، خطای اجتناب ناپذیر هستی، بز حرمان زده، شوت بی سرانجام پس از سوت پایان، محلول پرمنگنات پتاسیم، یاخته، پلانگتونی دستخوش تلاطم اقیانوس. او هم نوشت: تک سلولی سبز.
نمی دانم چطور به ذهنش رسید که گفت تک سلولی سبز رنگ. ناخواسته به موضوع درستی اشاره کرد. من یک تک سلولی سبز رنگ هستم در بیکرانگی هجویاتی که آنرا تکامل هستی نامیده اند. من یک تک سلولی سبز رنگ هستم داخل یک لوله آزمایش که کسی شاهد ابعاد مایکروسکوپی من است و نمی دانم چه کرمی دارد که مدام می خواهد مرا بشکافد. نمی دانم شکافتن یک سلول چه لذتی دارد که اینطور مصرانه درحال پاره کردن من است. من علاوه بر یک تک سلولی سبز رنگ خیلی چیزهای دیگر هستم. پاپیلونی هستم در زندان گوان فرانسه که هر روز منتظر نارگیلی در ظرف آبم. نه بخاطر نارگیلش، بلکه بخاطر یادداشتش. که بدانم یک آدم واقعی بیرون این زندان به من می اندیشد. آنوقت من یک راز خواهم داشت. یک راز که آنرا می جوم و قورت می دهم. و هر روز فریاد می کشم
I`m still here ,you bastards!
***
داشتم جمهور می خواندم. افلاطون پرچانگی می کرد و صغری کبری می چید که بگوید چیزی به نام برقراری عدالت توسط جامعه بشری ممکن نیست مگر در آرمانشهر. و تحقق آرمانشهر در زمین با این سطح آگاهی ممکن نیست. تقریبا بخشی از ابعاد وجودی اش شبیه فراستی است. یا شاید فراستی تناسخ ناقص افلاطون باشد. در هر صورت استدلال نمی خواست. بدیهی تر از این چیزی نمی شناسم که از اساس مفهومی به نام عدالت بشری وجود ندارد. بشر از آنجایی که گفت من کارها را سر و سامان می دهم تا به امروز در حال به گند کشیدن همه آنچیزی است که خودبخود سر و سامان داشت. خواهر زاده یک ساله ام آمد دور و برم. مدام می گفت : دی (D). یعنی دایی. به خودم آمدم و گفت جانم. گفت: دا (da). یعنی سلام. گفتم سلام. گفت: بَ بَ. اَ آ. یعنی بع بعی در لب تاب. در واقع یعنی برایم در لبت تابت گوسفند نشان بده. او گوسفند ها را دوست دارد. شاید تناسخ یوحنا باشد که در این زندگی خواهر زاده من شده. گفتم اسمتو بگو تا نشونت بدم. گفت: مَ، مَ مَ. یعنی من، محمدم. گفتم خوشبختم. منم دشنام پست آفرینش نغمه ای ناجور هستم.
و یک گوسفند نشانش دادم. یک گوسفند کارتونی بود که چمدانهایش را بسته بود و در حال سوت زدن در یک مرتع قدم می زد. خم شد روی صفحه لب تاب و گوسفند را بوسید و با حالتی رضایت آمیز از اتاق بیرون رفت. وقتی راه می رفت از پشت شبیه یک بچه پنگوئن بود.
کمی به گوسفند روی لب تاب نگاه کردم. کل جهانبینی ام تغییر کرد. نهرهای مسدود شده عشق در درونم باز شد و زاینده رود خشک وجودم پر از آب شد. لعنت به من که یادم می رود یک انسان مرده می تواند با بوسیدن گوسفندی دوباره زنده شود.