مشق سوم.
وقتی کلید ارسال را فشار دادم تا آخرین جلسه دوره مقدماتی کارگاه داستان نویسی برای اعضا فرستاده شود، دلم خواست چای غلیظ و تلخ بخورم. مثل همه وقتهایی که دلتنگ می شوم. اصلا نفهمیدم چطور گذشت. مثل همه وقتهایی که نمی فهمم چطور گذشت. این دیگر نوبر است که دل به کلمه های آدمها ببندی و اسمهایشان بشود آدرس ایمیل و صورتهایشان، محو نادیدنی. خب تا بوده قاعده همین بوده که هر شروعی تمامی دارد و هر تمام، باید باشد تا شروع تازه بیاید. خیلی چیزها گفتیم. مثلا، نوشتن، چیزی جدا مثل توانایی انگلیسی حرف زدن نیست که تو آموزش ببینی و حفظ کنی و سن که بالا رفت یادت برود آمبرلا می شد چتر و کانگوراجولیشن می شد تبریک. نوشتن خود زندگیست. همان زندگی کردن است. و یا گفتیم از احساس بنویس و نه احساساتی. یا گفتیم اغراق نکن و ادا در نیاور، همان باش که هستی، آنوقت پیش پا افتاده هایت می شود خواندنی ترین ها.
چند ساعت بعد، مشق جلسه سوم یکی از بچه ها برایم ارسال شد. کمی دیر فرستاده بود. در نامه اش نوشت:
تمرین جلسه سوم
سلام
این تمرین قصه ای داشت که باورش برای خودم هم سخته.من می خواستم اصلا چیز دیگه ای بنویسم و نوشتم. اما ساعت یک نصفه شب، همینطور کلمات این تمرین که برایتان فرستادم، تصویرهایش توی ذهنم رژه می رفت . سریع شروع کردم به نوشتن و از تایپ نوشته قبلی ام منصرف شد. ساعت شش صبح همان شب مادرم زنگ زد که بابا فوت کرد.
قسمتهای مشکی برای قبل از فوت پدرم است و سبزها برای بعد از فوت.
نمی دونم دقیقا چرا من باید لحظات احتضار پدرم این کلمه ها به ذهنم برسد...
در تمرین جلسه سوم گفته بودم یک صفحه بنویسید. بی موضوع. بی فکر. بدون هیچ ترسی. بدون هیچ خودسانسوری یا ادا. شما تنها یک ثبت کننده ای. تنها وظیفه شما ثبت واژه هاست و نه دخل و تصرف در آنها. تمرین جلسه سوم اش را دانلود کردم و خواندم:
بسته دستکشهای لاستیکی را که باز می کنم، یک دسته بیست تایی دستکش روی زمین می ریزد.
ماسک روی دهانم را کنار می زنم و می گم بابا می خوایم پوشکتو عوض کنیم. همکاری کن.
شلوار را که از پایش پایین می کشم، دو تا هشت استخوانی نمایان می شود. هشتهایی که از لولای زانو به سختی باز می شوند، و نمی شود پاچه های شلوار را به راحتی در آورد.
تا صدای باز کردن چسبهای پوشک را می شنود، دستش را بالا می آورد . دهان بی دندانش باز و بسته می شود اما من چیزی نمی فهمم. مامان ترجمه می کند که از شوهرت خجالت می کشد.
محمد دست بابا را می گیرد، سرش را نزدیک گوشش می کند :« حسن آقا، من محمدم، مثل پسرت، خجالت نداره که.»
بابا مثل اینکه راضی شده باشه ملافه چنگ زده توی دستش را ول می کند.
با همان دستهای دستکش شده، هلش می دهیم یک طرف، پوشک خیس را از زیر پایش بیرون می کشیم.
به پاهایش فوم می زنم و با دستمال پاک می کنم. دستمال روی پوست قهوه ای چروک خورده اش می لغزد. به بعضی جاها که می رسد، تکان محکمی می خورد. حس می کنم دردش میاد. یا شاید هم قلقلک.اما بابا نه می تواند بخندد و نه گریه کنه. حتی قدرت اعتراض ندارد.
این پدر من است، مردی که روزی با ۱۹۰ سانتی متر قد و نمی دانم چند کیلو وزن، یکی از خوش هیکل نرین مردان دور و برم بود. چهار شانه با سینه ای فراخ و شکم تخت. قوی و با صلابت و بر خلاف اغلب پیر مردها، پر مو. موهای خوش حالت جوگندمی پر پشت.
همه ی بابا عوض شده به جز چشمهایش. چشمهایش همان نور، غرور، نجابت و قدرت را دارند با رنگ عسلی دلنشین.
شاید درست است که چشمها دریچه روح هستند، روح بابا هم شاید عوض نشده است. هنوز من را همانطور دوست دارد شاید. هنوز هم اشک مثل قبلها توی چشمش جمع می شود و پایین نمی آید. انگار دقیقا در مورد اون دوقطره اشک قانون جاذبه صدق نمی کند. اشکها همان جا می مانند. طولانی تا خشک شوند. مثل قبل ترها که حس می کردم مامان به بابا ظلم می کند و اشک از چشمهایش می جوشد اما پایین نمی آید.
بابا امیدوارم من را بشناسی و مثل قبل دوستم داشته باشی. امیدوارم.
خب سمیه عزیز. با توجه به اینکه در دوره ما بودی و مطالب را شنیدی، باید خوب فهمیده باشی که من زیاد اهل تعارف نیستم. شوخی هم ندارم. بنابراین مطمئن باش که بخاطر حال و روز غمگینی که داری قصد تسکین و التیام ندارم. این نوشته بدون آنکه احساساتی یا اغراق آمیز و ساختگی باشد توانست مرا منقلب کند. به جرات می توانم بگویم بسیاری از نویسنده هایی ادعایشان دل و روده آدم را به هم می زند هرگز قادر نیستند این چند سطری که نوشتی را بنویسند. تمرین جلسه سوم تو یک نوشته بود اما خود زندگی بود. بدون آنکه احساساتی بشوی مخاطب را متاثر کردی. و بسیاری از نکاتی که در جلسات گفته شد را می توان از نوشته ات استخراج کرد. آفرین بر تو. مطمئنم همه اعضای کارگاه با من در این خصوص هم عقیده اند که نوشته تو بسیار زیبا بود. من به نمایندگی دیگر دوستانت در کارگاه، اول از همه برایت صبوری را آرزو می کنم و همینطور سپاسگذارم که اینقدر در قبال دوره ای که در آن حضور داشتی جدی بودی و در این شرایط رهایش نکردی. دست مریزاد.