چاپیدگی
برای ناشر نوشتم خوشحالم از اینکه ارتباط ما از طریق مکاتبه است. اینطوری حالتی در من می آید که انگار همه چیز در 1930 اتفاق می افتد. من در پراگ زندگی می کنم. در آپارتمانی که دیوارهایش طبله کرده اند و یک لگن لعابی کرم رنگ با یک پارچ فلزی روی میز کنار پنجره است. صبح ها صورتم را با آب لگن می شویم و با حوله ای خاکستری خشک می کنم. ناشتا از قوطی فلزی ام، یکی از سیگارهایی که قبلا پیچده ام را با کبریت آتش میزنم و جلوی آینه ی لبپر شده ای که بی قاب به دیوار نصب شده خودم را ورانداز می کنم. چند کام که گرفتم کنار پنجره می ایستم و خیابان را می بینم با ماشین های قدیمی و یکی دوتا کالسکه که قرار است به زودی از مد بیافتند. زیاد روی سنگفرش بودن خیابان تاکیدی ندارم چون همان موقع ها هم این احتمال را می دهم خیلی زود خیابان سنگفرش، کلیشه ای دستمالی شده برای نویسنده ها بشود. مخصوصا خیس اش. بعد پشت میز تحریر فکستنی ام می روم و بدون هیچ خردمندی و وقاری، حتی در هیبت دیوانه ها نامه ای برای ناشر می نویسم. عصرها که به آپارتمانی که همیشه نگران پرداخت اجازه نه چندان زیادش هستم، برمیگردم، از صندوق شماره 19 که عدد 9 بخاطر شل بود بست اتصالش چرخیده و به 16 تبدیل شده و این هم به نوعی از کلیشه های مخصوص تیم برتون خواهد شد، مشتی از نامه ها را بیرون می آورم. بین آنها نامه ناشر را پیدا میکنم و در اولویت اول می خوانم.
ناشرِ اولین کار من، که یک مجموعه داستان کوتاه است، زیاد تمایلی برای گفتگو درباره موضوعاتی به غیر از چاپ کتاب ندارد. مثلا نمی توانی برایش در تلگرام بنویسی امروز چه هوای مطبوعی شده. اینطور وقتها سکوت می کند. محترمانه اش می شود با من از چاپ بگو و دیگر هیچ. برایش نوشتم خوشحالم درک می کنید که چاپ کتاب معامله زمین و اتومبیل نیست که تلفنی بشود مذاکره کرد. هر چیزی، چیز خودش را دارد. برای من اهمیتی نداشت که ناشر من آنقدرها معروف نیست. در ایران مگر چند انتشارت معروف داریم؟ دوست داشتنی برای من این بود که اولین بار او برایم ایمیل زد که حاضر است نوشته هایم را چاپ کند. و بعد از اینکه محترمانه نوشتم نه تنها یک ریال هم بابت چاپ کارهایم نخواهم داد بلکه درصدی از فروش را هم مطالبه میگنم و حتی تبعات هر نوع بدبیاری را هم نمی پذیرم، بدون هیچ گونه رفتار ناشایستی که مختص خیلی از انتشاراتی های خودپسند مثل ققنوس است، پذیرفت. و این شد که من از ناشر خوشم آمد و برایم هوشمند و محترم به نظر رسید.
همینطور توافق کردیم پیش از هر داستانی یکی از تصویر سازی های خودم وجود داشته باشد. سیاه و سفید و پر از خطهای پیچ و تاب خورده. قطع کتاب هم بشود 15 *15 چون متفاوت و همینطور جمع و جورتر است. ده داستان کوتاه را برای ناشر فرستادم. در باز بینی اولیه قرار شد همه بوسها، پاها، گردنهای کشیده، دندانهای سپید و گونه های دلفریب حذف بشوند. بعد از آن نوبت کلماتی مثل رژ لب، انگشتهای ظریف، علف (مخدر)، ش/ اش (سر هم خوانده شود)، ناخن پا، آغوش و لمس کردن پوست بود. همینطور باید تغییر در توصیفها بوجود می آمد. یعنی کاری کنی که خواننده، بدون اشاره مستقیم، خودش منظور را بفهمد. مثلا باید بنویسی «از اتاق که بیرون آمدند هوا ابری بود.» یعنی خواننده باید بفهمد که اینها در اتاق داشتند همان کاری را می کردند که همه آدمهای سیاره زمین حداقل هفته ای یکبار انجام می دهند و از این طریق گاهی انسانهای تازه ای متولد می شوند و ممکن است وقتی بزرگ شدند به تو اعتراض کنند نباید درباره اتفاقی بنویسی که جزو ابتدایی ترین رفتارهای انسانی است. البته ناشر خوبم خودش هم با من همدردی کرد و گفت چه می شود کرد متاسفانه. گفتم ملاک ارگان فرهنگی مربوطه برای ممیزی چیست؟ گفت هر چیزی که تحریک کننده باشد. من روزها به این فکر کردم چه نوع ف ت ی ش ی ممکن است با رژ لب تحریک شود؟ به نتیجه نرسیدم و چون خودم صلاحیت تشخیص نداشتم تصمیم گرفتم کسی را پیدا کنم که حداقل ده سال از کنار خر ماده هم رد نشده باشد و البته دستهایش هم پینه بسته یا دچار میخچه باشد. آن وقت برایش داستانهایم را بخوانم و هر جا تحریک شد زیرش خط بکشم. خب کار خطرناکی بود و می بایست ریسک تبعات بعد از تحریک شدن فرد مربوطه را می پذیرفتم. به هر حال پیدا کردن چنین شخصی ممکن بود چاپ کتاب را برای قرنهای متمادی به تاخیر بیاندازد. این شد که خود ناشر لطف کرد و گفت با توجه به تجربیات ممیزی گذشته برایت بخشهای محرک را مارک میکنم که تغییر بدهی. من هم سپاس بیکران گفتم. حالا قرار است ارگان زحمتکش و محافظ اخلاقیات و اصول، داستانهای جراحی شده و بیچاره ی من را بخواند و بزودی نتیجه اش را اعلام کند. راستش من دیگر حاضر نیستم حتی یک کلمه دیگر را سانسور کنم. می ترسم داستانهایم مثل کیارستمی زیر عمل های متمادی چرک کنند و بمیرند. اصلا توی چشم داستانها نمی توانم نگاه کنم از بس شرمنده شان می شوم. امیدوارم محرک واقع نشوند. آمین.
آهان. نه فقط بخاطر دست آوردهای بهتر بلکه برای فشار همه کابوسهایی که از مهمترینِ نتایج حس دروغینِ «بهتر بودن» است، این فکر به مغزم رسید که لازم است فروتنی را لااقل فرض کنم. اگر در وضعیت طبیعی قرار بگیرم، که به ندرت در فاصله بین دو بهم ریختگی اتفاق می افتد، به این فکر میکنم که چقدر سیری ناپذیر همه عمر دلم می خواست جاه طلبی های کوچک ام را به واقعیت تبدیل کنم. رویاهایی که کوچکی شان همچنان اسکندرگونه و شکوهمند از زعم خودم و البته خنده آور از چشم دیگران هستند. من همه آن جاه طلبی ها را هر روز با خودم در اتاقم، پشت بام، اتوبان، مرتع ها و همه جاهایی که قدم گذاشته ام، جانکاه و عرق ریزان حمل کرده ام. جای جای دفترچه هایم از تمایل های مرموز و پنهانی حرف زده ام که از ترس خوانده شدن احتمالی دفترچه توسط بیگانه ای فضول، همه اش را رمزگونه ثبت کرده ام. خدای من چرا اصلا باید اینها را بگویم. بس که هر کاری کنی نمی توانی در خودت نگه داری. تو مهیایی که بخاطر این طمع های بزرگتر از اندازه ات تا آخر عمر موضوعی برای تفریح بشوی اما آخر خدا لعنتت کند چرا نمی فهمی این رویاها هستند که زمین بازی ت را عوض می کنند. وگرنه هیچ چیز دندان گیری در این زمین های کوچک وجود ندارد. جنون، همان میلی که وقتی می خواهی زودتر به چنگ بیاوری و به مشتت نمی آید، مثل طلوع تاریکی در میانه ی ظهری ابدی و آفتابی، بی ملاحظه و بی رحم درهمه مساحتهای روان ات گسترده می شود. برای رسیدن به «من بوکر» که نوک نردبان است، باید از پله اول و خوردن خاک و خل شروع کنی. با مقدار زیادی فروتنی. زیادتر حتی.