از دستشویی بیرون آمدم...یکهو دیدم هیچکس نیست!

اول فکر کردم مُردم...مثل همان فیلمهای ترسناکی که نقش اولش می میرد ولی نمی داند که مُرده...! بعد ناراحت شدم که اگر مُردم ، خب چرا اینقدر بدبختم که وقتی مستراح بودم مُردم...! همیشه مرگم را رمانتیک میپنداشتم...! بلافاصله چند بار سعی کردم از دیوار رد شوم اما نشد...پس مطمئن شدم که نمردم...ولی چرا هیچکس نبود ؟ آن هم یکهو؟!...در فاصله دست به آب رفتن من ، شرکت خالی از پرسنل شده بود...وسط شرکت ایستادم...باد می وزید ... درب آبدار خانه با وزش باد سرد ، تکان می خورد و صدای جیر جیر ترسناکی می داد...یک بوته ی خشک را باد از جلویم قل داد!...کرکسها روی مانیتور میز منشی نشسته بودند...انگار سالهاست که طاعون ساکنان این شرکت را نابود کرده ...جمجمه ی یک بوفالو کنار اتاق کنفرانس افتاده بود و یک مارمولک با خیزی سریع از روی آن به سوراخی دوید...شاید در فاصله ی یک مستراح رفتن ، نه تنها تمام کارمندان ، بلکه تمام مردم شهر توسط موجودات ناشناخته ی فضایی ربوده شده بودند...شاید تمام کارمندان تا به الان جن یا روح بوده اند ... سعی کردم یادم بیاید که آیا تا به حال پای همکارانم را دیده ام یا نه...نه...ندیده بودم...خدای من چرا تا به حال به پای آنان نگاه نکرده بودم؟!...یادم آمد راه رفتن منشی صدای تق تق می داد...چطور من صدای ثم را تشخیص نداده بودم...!

تمام بدنم بی حس شد...کرخت شدم درست مثل زمانی که خواب ترسناک می دیدم...شبیه حالتی که بختک روی سینه ات سنگینی می کند...خواستم فریاد بزنم...نگاهم افتاد به یکی از اتاقهای شرکت ...از زیر در سایه هایی که آمد و شد می کردند را نگاه کردم...داخل آن اتاق موجوداتی تکان می خوردند...خدای من...ترس تمام وجودم را تسخیر کرده بود...به خودم لعنت فرستادم که چرا به اینجا آمدم...کاش میمردم و یا حداقل گلاب به رویتان مستراح نمی رفتم...ای بمیری هی...توالت رفتنت چی بود...دستگیره ی درب اتاق پایین افتاد...قلب من هم ...!

لای درب آرام باز شد ...صدای سایش لولاها مرا به یاد باز شدن درب تابوت دراکولا انداخت...

یک سر نمایان شد ... ترسناکترین سر بی بدن دنیا بود...لبخندی شیطانی با دو ردیف دندان تیز...

سر گفت: جومونگ شروع شده ...شما نمیای ببینی...؟!

آبدارچی بود ...سرش را از لای در بیرون آورده بود...جدیدا دندانهایش را سیم انداخته ردیف شوند...!...داخل رفتم...همه جومونگ می دیدند و من کفشهای منشی را که حدود نیم متر پاشنه داشت...!

سعی کردم دو سه بار به هوای بستن بند کفشهایم ، پای همکاران را چک کنم که مطمئن شوم...!

یکی پرسید جومونگو که می بینید؟...گفتم بله روزی یکبار می بینم...کمی تعجب کرد ولی زود به تماشا کردنش ادامه داد...دروغ نگفته بودم روزی یکبار تبلیغش را روی وبلاگم میبینم...اون گوشه...! اون بالا...الانم هست...!