فقط و فقط در صورتی که منتظر تلفن مهمی باشم موبایلم را روی ویبره (فقط ویبره) می گذارم در غیر اینصورت همیشه در حالت "بی صدا" ی مطلق است...! نمی دانم چرا به صدای زنگ تلفن حساسیت دارم... به شکل عجیبی صدای زنگ مرا نا آرام می کند...مثل نیزه ایی پرده ی گوشم را می درد و از قسمت حلزونی عبور میکند و چند دور ، حول استخوان چکشی می چرخد و دیوانه وار در اعماق راهروهای پیچ در پیچ مغزم منعکس می شود و در آخر تمام آرامش و قرارم را به گند می کشد...بدون اغراق می گویم که زنگ تلفن لحظات مرا آبستن می کند...آبستن خبری غیر مترقبه...خبری که می خواهد ذهن و فکر مرا درگیر خودش کند...اگر یک روانشناس این پست مرا بخواند حتما نیم کره ی چپ مغزش اتوماتیک وار شروع به تحلیل کردن شخصیت من میکند! و احتمالا احکامی هم صادر می کند که بی شک کافه چی از یک گره روحی رنج میبرد...البته نیمکره سمت راست مغز فندقی اش هیچوقت نام این بیماری را به خاطر نمی آورد چون هنوز چند ترم دیگر باقی مانده تا درسش تمام شود ...! اما باید در اینجا خیال خواننده ی "روانشناس بعد از این مان " را راحت کنم که ...نه...بنده در عنفوان کودکی از طریق تلفن خبر بدی را نشنیده ام و یا حکما در مدرسه خاطره ی بدی که آمیخته با زنگ مدرسه باشد نداشته ام...

این حساسیت نامتعارف من باعث شده خیلی از دوستان و آشنایانم مرا آدمی مغرور و بی معرفت خطاب کنند...چون معمولا میسکالهایشان که حاکی از تقلایشان برای برقراری تماس با من بوده به علت فراموشکار بودنم بی پاسخ می ماند...

همیشه یک دقیقه قبل از به صدا در آمدن ساعت کوک شده ام از خواب بیدار می شوم...صدای زنگ تلفن منزلم همیشه آهسته است و کلا از کسانی که زنگ میزنند می ترسم...یعنی از خودشان نمی ترسم از اینکه قرار است با خبری غیر منتظره آرامشم را به هم بریزند یا احتمالا ذهنم را درگیر کنند ، می ترسم...

دوست دارم اگر قرار است خبری را بشنوم آن خبر از یک انسانی که روبرویم ایستاده باشد ... انسانی با لباس فرم و یک سبیل مگسی که مودبانه در می زند و می گوید :

سلام کافه چی ...تلگراف داری :

سلام (نقطه)

من خوبم (نقطه)

تو خوبی ؟ (نقطه)!

و من هم بگویم ؛ جوابش را اینگونه بنویس :

سلام(نقطه)

منم خوبم(نقطه)

چه خبر؟(نقطه)!

و منتظر بمانم هفته ی بعد جواب تلگرافم بیاید...!