(صدای زنگ تلفن قرمز)

- الو ...بفرمائید؟

- سلام رضا ...خودتی؟

- آره خودمم ...چطوری سعید؟

- خوب نیستم...اوضاع یه جوری شده...

- چه جوری؟

-  نمی دونم چه گندی زدم از صبح هیچکس تحویلم نمیگیره...خیلی احساس تنهایی میکنم

- اشکال نداره...به مرور فراموش می کنی

- مگه تو میدونی چه گندی زدم؟! یعنی به گوش تو هم رسیده؟!

- اشکال نداره ...دست خودت که نبوده...

- چی دست خودم نبوده؟ بگو چی دست خودم نبود...مگه چی کار کردم؟!...رضا من فکر میکنم جریان اون دختر خوشگله رو زنم فهمیده...

- کدومو؟

همون که هفته ایی دو شب میرم پیشش...

- نه فکر نکنم فهمیده باشه...مسئله جدی تر از اینهاست...

- یعنی چی میتونه باشه ؟!...هر چی فکر میکنم میبینم غیر از اون دختره و دو سه تا شیطونی دیگه کار دیگه ایی نکردم...وای نکنه دختره حامله شده رفته همه جا جار زده؟! بدبخت شدم...

- نه احمق جون ...دیوونه که نیست آبروی خودشو ببره

-  پس چی شده؟!

- میگم تو اینهمه اعتراف کردی ...خب یه چیز دیگه رو هم میگفتی کامل می شد... سراغ زن منم اومدی؟!

-  بی شعور دیوونه شدی؟ چرا چرت میگی؟ رضا خیلی خری...

- فراموشش کن لعنتی ...

- چه خبره عوضی ...به من بگو؟

- خودتو زدی به خنگی؟ یا واقعا گیجی؟

- رضا اذیتم نکن...ما که با هم این حرفارو نداریم...بگو چی کار کردم...بهت دروغ گفتن... من دوستتم بهت خیانت نکردم

- مهم نیست ...کاریه که کردی خبرشم بهم رسیده...همه چیز درست میشه...زمان همه چیزو حل میکنه...

- داری دیوونم میکنی...بگو چی شده لعنتی...

- باشه به هر حال یکی باید بهت بگه...تو مُردی...

- چی؟!

- الان بیشتر از نصف روزه که مُردی...

- چی میگی عوضی...منو مسخره میکنی؟!

- (صدای خنده)

- رضا؟ !...رضا تو که پارسال مُردی! ...پس من دارم با کی حرف میزنم !...

- من مُردم...تو هم مُردی  (صدای قهقهه)