نيمه شب تابستان ۲۷ سال پيش بود که ستاره ي دنباله داري بر فراز بام خانه مان به دور خودش چرخيد و همزمان صداي افتادن يک انار در حوض آب شنيده شد. تلفن خانه زنگ زد و اهل منتظر خانه را از به دنيا آمدن يک پسر درشت در بيمارستان فرح سابق باخبر کرد.

اولي گفت: آخرين بار، قبل از ظهور مسيح ستاره ي دنباله داري که به دور خودش مي چرخيده ديده شده. دومي گفت: افتادن انار در حوض آب نشانه ي ظهور فرزندي صالح است. سومي گفت: يقينا امام زاده است! نفر چهارم گفت:خدارا چه ديدي شايد شواليه شد...آن ديگري گفت: مثل برادرش روز اول به دنيا آمدن، مي ميرد...آن ديگري گفت: خدا نکند بميرد، قبلي که مُرد از سر به هوا بودن پرستار بود...خلاصه خاله خانباجيها و کل طايفه راهي بيمارستان شدند تا کودک را ببينند.

وقتي پرستار کودک را پشت شيشه آورد همگي با هم گفتند : اوووو...

انصافا نوزاد، آبروي برادر يکروزه ي مُرده اش را خريده بود چون حسابي تپل و تو دل برو مي نمود!

اوس رضای معمار، بزرگ طايفه که پيرمرد کلاه شاپو به سر و لوطي منشي بود بعد از اينکه با اصرار زياد و معاينه ي شخصي از پسر بودن نوزاد مطمئن شد سينه اش را سپر کرد و بلند گفت: اين اولين نوه ي پسريه من است و حقا که تخمه ترکه ي خودم است...راه مرا ادامه خواهد داد و نسل مرا در تمام بلادها منتشر خواهد کرد...

عزيز، مادر بزرگ خوب طايفه گفت: آخ قربون بچم برم!...هرچند گفته ي عزيز ربطي به ماجرا نداشت اما فصل الخطاب محسوب مي شد. بدينسان تمام دختر داران فاميل پر قنداق نوزاد را نشانه گذاشتند، ساحران فاميل چشم ونظرها و طلسمها را خنثي کردند و همگي دست در دست هم منتظر ماندند تا ببينند کودک در آينده چه پُخي خواهد شد.

کودک بزرگ شد، مسيح نشد، صالح هم نشد...شواليه هم نه...به زبان ساده تر، هيچ پخي نشد...حتي تپل هم نماند!...فقط به واسطه ي تخمه ترکه اوس معمار بودن، راه آکادميک اوس معمار را ادامه داد...البته نه به مهارت او...

پسر، بعدها فهميد آن ستاره ي دنباله داري که قبل از تولدش بر فراز بام خانه به دور خود مي چرخيده، ذغال قليان بوده که اوس معمار آنرا در آتشگردان مي چرخانده...آن انار هم انار نبود ...يعني گربه ي در به در همسايه بوده که به هواي ماهي قرمزهاي حوض، پايش سر مي خورد و در آب مي افتد.

آخر مرداد هر سال، پسر، کلاه شاپوي اوس معمار را به سر مي گذارد...جلوي آينه مي ايستد و به اين فکر مي کند که زندگي مزخرف تر از آن است که ارزش به دنيا آمدن را داشته باشد... زندگي رنج مطلق است چه براي پولدارها ، چه براي بي چيزها...بعد فکر می کند پس بهتر است سخت نگيريم و سعي کنيم اگر چيزي نشديم به چيز شدن ديگران کمک کنيم يا لا اقل براي چيز شدنشان مانعي محسوب نشويم. پسر گاهي به آنهايي فکر مي کند که دوستشان دارد به آنهايي که او را دوست دارند ...آنوقت است که دچار پارادوکس فلسفي مي شود و نظريه جديدش را صادر مي کند: هر چند زندگي رنج است اما چيزهايي وجود دارد که بشود اين رنج را تحمل کرد...چيزهايي مثل آدمها، خاطره ها و کلاغها.

پاورقی اضافه شده در شب روز میلاد!

- از همه خواننده هایی که با گذاشتن کامنت تبریک، خوشحالم کردند و همه ی آنهایی که کامنت نگذاشتند ولی خواننده ام هستند و لحظاتی از وقت ارزشمندشان را بابت خواندن یادداشتهای من صرف می کنند، تشکر می کنم.