پيرزن چاق، زنبيل سنگينش را زير چادرش مخفي کرد و لنگ لنگان درست مثل راه رفتن پنگوئن وارد کوچه پس کوچه هاي تنگ و پيچ در پيچ شد تا به خانه اش که در يکي از همين کوچه ها بود برسد. کليد را از داخل جيبهاي مخفي داخل لباسش که دسترسي به شان از طريق يقه ي لباس بود، بيرون آورد و درب را باز کرد. وقتي وارد راهروي کوتاه و بي نور حياط شد زنبيل را روي زمين گذاشت، درب حياط را بست و با حرکت ماهرانه ي شانه ها و دستها، چادر را از سر برداشت و با تاب دادن در هوا آنرا تا کرد. زنبيل را که حالا چادر تا شده اش روي آن قرار داشت از زمين بلند کرد و کشان کشان به طرف حوض وسط حياط حرکت کرد. پيرمرد چروکيده و نهيف، روي ايوان خانه لم داده بود و پير زن را نگاه مي کرد. پيرزن لب پاشويه نشست، برگهاي کوچکي که روي آب شناور بودند را صيد کرد و به گوشه ايي انداخت تا حوضش تميز بماند... نگاه تيزي به پيرمرد انداخت و با بد خُلقي گفت:

- از صُب تا حالا اونجا لم دادي؟ به تو هم ميگن مرد؟خجالت نمي کشي زنت بايد خريد کنه اونوخ تو توي سينه کش آفتاب لم بدي و با (...)بازي کني؟ مگه من چقدر جون دارم؟ چقد بايد جون بکنم تو اين خونه؟ رفتم ميوه بخرم ماشاالله خان ميگه اکبر آقا چطوره؟ آب شدم رفتم تو زمين...حتما پيش خودش گفته مرديکه نشسته خونه زن پير بيچارش بايد خريد کنه...حداقل پاشو نون بگير الان عفت و شوهرش ميان واسه ناهار نون نداريم...پاشو صلات ظهره...پاشو.

- اه ه ه

- چي؟ اه؟...اه؟ ...آره بایدم بگی اه...حاشا به غيرتت...پاشو ...پاشو منو حرص نده ... عفت بچمونه خوديه اما جلو شوهرش بده سفره بی نون باشه...پاشو سه تا سنگک بگير.

- نه

- نميري؟ مگه دست خودته؟ پاشو اکبر آقا ...من قلبم ضعيفه...بلند شو منو حرص نده ...همينجا مي افتم مي ميرم ميمونم رو دستتا...

- نميشه

- ها؟! چي نميشه؟  از همون اول زندگيمون اينجوري تنبل بودي...همين سَرِ به دنيا اومدن عفت يادته؟ ...احمد آقا، قصاب محل، اومد بيمارستان بچرو ببينه تو که باباش بودي گفتي کار پيش اومده و نيومدي...اکبر بيا اين آخر عمري مث بچه ها نباش ...دست از لج بازي بردار...دست از حرص دادن من بردار...دست از گشادی بردار...پاشو

- چطوري اومدي خونه؟!

- يعني چي؟ خب مثل هميشه...چطور مگه؟!

- عجيبه؟

- چي عجيبه؟ چي عجيبه؟ اي خدا...اي خدا...منو بکش از دست اين مرد راحتم کن...بسه ديگه نمي خوام اين زندگيو...نمي خوام ...خدا ...(گريه)

- گريه نکن...بيا برو اون قرص سبزرو بخور...من ۱۰ ساله فلجم، اينقدر که تو توي اين يکسال آلزايمر داشتنت منو سرويس کردي، اسباب زحمت نشدم...پاشو برو بخور...ای تو روح پدر من که پا ندارم از دستت در برم.