چقدر خسته ام از کار ...نزدیک افطار که می شود اتومبیلها در هم می تنند...صدای بوق می آید و خیابان پر از ماشینهایی است که گوشه ی سپرهایشان به هم مالیده و رانندگانشان بر سر و کله ی هم می کوبند...ترافیک است و هر که بگوید در ترافیک باید صبور بود، حرف مفت زده است.

پشت چراغ قرمز ایستاده ام و تایمر چراغ، یک عدد سه رقمی قرمز را نشان می دهد...به افسر لاغری که آنطرف چهار راه با لباس خاکستری که حتما یک روزی سفید بوده ایستاده، نگاه می کنم. ببین چطور با آن سوت و دفترچه منتظر است تا یکنفر دست از پا خطا کند...طوری ایستاده و قیافه گرفته که انگار شش دانگ خیابان مال بابای پیزوری اش است. در ایران همه رئیسند...از دربان ساختمان گرفته تا به بالا...شیب خیابان بی آنکه بفهمم ماشیم را آرام آرام روی خط عابر پیاده می کشاند...صدای سوت می آید...افسر لاغر به سمت می تازد...

- کارت ماشین، گواهینامه

- چی شده سر کار؟!

- کارت ماشین، گواهینامه

کارت را می دهم و شروع به جریمه نوشتن می کند...

- سرکار مگه چیکار کردم؟چرا می نویسی؟ تو دلم بهت فحش دادم؟!

- رو خط کشی وایسادی...

- حواسم نبود...ماشین خلاص بود...

- حواستو جمع کن

- ننویس

- نمی شه...باید بنویسم

- از جونت سیر شدی؟

- ها؟!

- احمق جون می گم مگه از جونت سیر شدی؟

- منو تهدید میکنی؟

-آره مگه اینجا احمق جون دیگه ایی هم غیر تو هست؟

- بامنی مرتیکه؟

- آره آشغال کله با توام...با خود حیف نونت هستم

- بزن کنار ماشین باید بخوابه

- باشه اما قبلش من تو رو می خوابونم...برو پشت شمشادهای پیاده رو بخواب الان میام جونی...

- بازداشتت می کنم مردک بی تربیت نفهم

- برو بابا

دفترچه را از دستش گرفتم و پاره کردم...مثل دیوانه ها سوت می کشید و سعی می کرد یقه ام را بگیرد...پیاده شدم و با زانوهام زدم بین پاهایش... وقتی افتاد، سرش را زیر چرخهای جلوی ماشینم گذاشتم و از رویش رد شدم...صدای ترکیدن انار گندیده داد...

مامورهای آنطرف خیابان به سویم حمله ور شدند...تا آن بادمجانهای پلاسیده به من برسند یک سیگار روشن کردم...درب صندوق عقب ماشینم را باز کردم و مسلسلم را بیرون آوردم...روی سقف ماشینم ایستادم و تمام آن بادمجانها را سوراخ سوراخ کردم...مردم ترسیده بودند و جیغ میکشیدند...گفتم نترسید...از تیر چراغ راهنمایی بالا رفتم و تایمر را با لگد شکستم و به پایین انداختم...مردم برایم هورا کشیدند...فریاد زدم: از این به بعد هرکی هر جا دلش خواس وایسه...زنده باد آزادی...همه هورا کشیدند...یک دختر از میان جمعیت برایم گل انداخت و چشمک زد...من یک ابر قهرمان بادمجان کش بودم...

صدای بوق می آید...

خدای من چراغ سبز شده ...

کاشکی قبل از اذان به خانه برسم...

پاورقی:

ملامتم نکنید...بوکوفسکی مرا مسخ کرده.