خوک چاق بالدار
صبح بود. همینطور برای خودم روی نیمکت یک پارک خلوت نشسته بودم و احساس پیرمرد بازنشسته ایی را داشتم که به بواسیر عود کرده اش فکر میکند. به هر حال روی یک نیمکت، آنهم وسط یک پارک خلوت هیچ کار سرگرم کننده و مفرحی نمیشود انجام داد.
به درخت روبرویم نگاه کردم. که چی؟!...ولی باز هم نگاه کردم. یک چیز خیلی لوس از اعماق درونم گفت : "به به عجب درخت زیبایی" ... خدای من!... این جمله، حال به همزن ترین جمله ایی بود که در این اواخر از ژرفای وجودم به گوش می رسید. می دانید، بعضی از جمله ها خیلی حال به همزن هستند... از بس که تکراری اند.
نگاه مایوس کننده ام به درخت ادامه داشت که ناگهان یک فکر کاملا نا امید کننده درست مثل یک خوک چاق سنگین روی سرم نشست. سنگین تر از آن بود که گردنم در طولانی مدت تاب تحملش را داشته باشد. باسن صورتی خوک جلوی چشمانم را گرفته بود. دیگر جایی را نمی دیدم. البته به غیر از تصویر مبهم یک باسن صورتی!... خوک می گفت؛ تو یک گوسفندی!... فایده ایی نداشت متقابلا به او فحش بدهم چون به هر حال خودش خوک بود. وقتی توضیح خواستم گفت تمام زندگی ات بیهوده و تکراری بوده. گفت بی خود وقتم را برای دیدن آثار تاریخی و هنری و مناظر زیبا هدر داده ام. راستش، راست می گفت. فرض کن من جلوی یکی از ستونهای تخت جمشید ایستاده ام و گفته ام به به!.. یا مثلا افتخار کرده ام و جملات قصار گفته ام. که چی؟! میلیونها نفر دیگر همان کاری را که من کرده ام، انجام داده اند. چه بسا در آن لحظات حرفهای بند تنبانی بهتری هم نسبت به من زده اند. مثل یک گوسفند میان گله. یک زندگی بدون خلاقیت و تازگی. بع بع.
همینطور مشغول کلانجار رفتن با خوک بودم که موفق شدم قسمتی از باسن صورتی رنگش را از روی چشمانم کنار بزنم. درست در همین زمان یک کلاغ دله ی بدبخت از روی شاخه درخت به زمین نشست و یک تکه آشغال را که نمی دانم چه بود از زمین برداشت و پرواز کرد و رفت پی زندگی نکبتی اش.
یک صدایی از درونم گفت این کلاغ دله ی بدبخت مثل همه کلاغهای دله ی بدبخت دیگر آن تکه آشغال را از زمین بر نداشت. درست است در ظاهر مثل تمام کلاغهای دله ی بدبخت دنیا آشغال را دزدید، اما اگر درست نگاه کنی می بینی شتاب فرودش بر زمین ، تعداد بال زدن، نوع حرکات دم، نحوه تابش نور خورشید بر روی پرها، مختصاتش در فضای سه بعدی آسمان و هزاران هزار مشخصه ی دیگر در وجود بی ارزشش، کاملا منحصر به فرد است و او را از تمام کلاغهای دله ی بدبخت کره ی زمین، متمایز می کند. پس با این تفاسیر نه تنها من، بلکه تمام انسانهایی که مثلا به این درخت روبرویم نگاه کرده اند، کاری کاملا متفاوت و منحصر به فرد انجام داده اند.
چقدر امیدوار کننده است که زاویه دید، مثل اثر انگشت منحصر به فرد است. وگرنه حتما از احساس گوسفند بودن خفه می شدم. شک ندارم اگر هم با احساس گوسفند بودن کنار می آمدم مطمئنا با این خوک چاق سنگین که اکنون پرواز کرد و رفت، گردنم می شکست!