ایستاده در خواب!
سکانس اول:
۵:۴۵ صبح با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم و مثل همیشه چند بار از در و دیوار سیلی خوردم تا توانستم خودم را به حمام برسانم. از معدود آدمهایی هستم که می توانند در حالت ایستاده حتی زیر دوش آب ولرم بخوابند. مهارت ایستاده خوابیدن را زمان خدمت سربازی، در هنگام نگهبانی های شبانه کسب کردم. هم خدمتی هایم به این هنر من رشک می ورزیدند و حتی یکی از آنها مرا لود داد اما فرمانده نتوانست باور کند که کسی می تواند ایستاده بخوابد.
سکانس دوم:
به مقصد محل کار، از خانه بیرون آمدم. در پیاده رو پیرمرد فرتوت و خموده ایی را دیدم که مرا نزد خود خواند. پرسیدم چه می خواهد و در جوابم جملات گنگ و بریده بریده و لرزانی را گفت که ابدا متوجه آن نشدم ولی از آهنگش معلوم بود ماهیت آذری دارد. خواستم واضح تر بگوید که اینبار همان جملات را با فریاد ادا کرد با این تفاوت که عصایش را به زور بالا آورد تا جهتی را نشانم بدهد اما لرزش دستانش باعث شد که عصای به اهتزاز در آمده تکانهای شدیدی بخورد. با کمی زیرکی متوجه شدم قصد دارد به آنطرف خیابان برود بنابراین بازویش را گرفتم تا در پناه من به آنطرف خیابان برسد. سرعت حرکت پیرمرد به نحو کسل کننده ایی آهسته بود طوری که باید بی اغراق بگویم هر نیم متر پنج دقیقه طول می کشید. اصلا مهم نبود چون، من از عمل انسان دوستانه ام راضی بودم.
سکانس سوم:
برای اینکه سرعت حرکتمان بیشتر شود نیروی جلو برنده را بیشتر کردم. مدام حرف میزد و من متوجه نمی شدم اما مطمئن بودم به زبان آذری مشغول دعا کردن من است. ترافیک سنگین شده بود ولی هیچ راننده ایی اعتراض نمی کرد چون شاهد عبور یک پیرمرد بیچاره و یک جوان فداکار بودند. درست زمانی که به وسط خیابان رسیدیم پیرمرد نشست! دلم برایش می سوخت که خسته شده اما کاسه صبر راننده ها ممکن بود لبریز شود و از رویمان رد شوند. می دانید که در خیابانهای تهران هیچ چیز قابل پیشبینی نیست... تصمیم گرفتم پیرمرد را بغل کنم و قال قضیه را بکنم. متاسفانه هر بار که برای آغوشش خیز بر می داشتم فریاد می زد. حق داشت، غرور سن و سال نمی شناسد.
سکانس چهارم:
بالاخره رضایت داد و مابقی راه را پیمودیم. این سخت ترین و کسل کننده ترین پیاده روی عمرم بود. وقتی به آنطرف خیابان رسیدیم شدت دعا کردنش بیشتر شده بود و من در جواب می گفتم وظیفه ام است و من هم یکروز پیر می شوم و از این اراجیف...
یک لحظه مکث کرد و احساس کردم تمام قوای تکلم و حواس ناطقه اش را جمع کرد عصایش را به اهتزاز در آورد و گفت: جا...کش... این ور نه، اون ور...
این حرفش را با آنکه لهجه داشت کاملا فهمیدم. رهایش کردم و با کلافگی به راهم ادامه دادم. پیرمرد نمک نشناسی بود.
سکانس پنجم:
به میدان اصلی رسیدم و کاملا اتفاقی نگاهم به داخل یک تاکسی افتاد. نگاهم بیشتر از ۵ ثانیه طول نکشید که ناگهان تصویر برفکی شد. وقتی به خودم آمدم متوجه شدم پایم در یک چاله عمیق فرو رفته و زانوی چپم درد می کند. پایم را از چاله بیرون آوردم و لنگ لنگان خودم را به آنطرف میدان رساندم و در گوشه ایی مشغول برآورد خسارات و صدمات وارده شدم. قسمت زانوی شلوارم به قاعده یک نعلبکی پاره شده بود و از پایم خون می آمد.
سکانس ششم:
حوصله برگشت به خانه را نداشتم بنابراین یک دربست گرفتم و به محل کارم رفتم. تا مغازه های لباس فروشی باز کنند مجبور شدم برای خیلی ها توضیح دهم که چه بلایی سرم آمده. همه می پرسیدند در تاکسی چه دیده ام، اما اصلا مهم نبود که در تاکسی چه دیده ام چون خودم می دانم که این حادثه نتیجه ی به زحمت انداختن آن پیرمرد بود. آن بیچاره می خواست در همان مسیر حرکت کند و من او را که اختیار پاهایش را نداشت به آنطرف خیابان بردم. بین راه سعی کرد که توضیح دهد نمی خواهد به آنطرف خیابان بیاید ولی من نفهمیدم. حتی به نشانه اعتراض اعتصاب کرد و نشست و من باز هم نفهمیدم چون فکر می کردم مشغول انجام کار خوبی هستم و دوست داشتم آنطور که خودم می پسندم کمک کنم. من به دنبال ارضای حس لذت کمک به همنوع خودم بودم و این کاملا خودخواهانه و اشتباه بود. همه ی این ماجرا به خاطر این بود که زبان همدیگر را نفهمیدیم.
پاورقی:
- سیاسی نبود!