رفتم لب پنجره که یه نخ سیگار بکشم...رفتم که بمیرم.
امروز رفتم کنار پنجره و یک نخ سیگار کشیدم. سیگار خوبی بود اما کمی دنگم کرد. سرم سیاهی رفت و برای اینکه زمین نخورم روی صندلی نشستم. سرگیجه ام بیشتر شد، قلبم تیر کشید و نفسم بالا نیامد. عرق سرد روی صورتم نشست و نفس کشیدن برایم دشوار بود. همه جا تاریک شد و مُردم. مرا خاک کردند و اول هر روز سر خاکم می آمدند و بعد شد هفته ایی یکبار و ماهی یکبار و سالی یکبار و دیگر نیامدند. گرما و سرما و باد و بارانهای زیادی را دیدم ... سگ و گربه های زیادی سر قبرم ریدند. سنگ قبرم فرسوده شده بود و ترکهای زیادی داشت. بعد نمی دانم چه شد که روی قبرم خانه ساختند. قبر من کف حمام افتاده بود. بی آنکه توان کاری داشته باشم هر روز مجبور بودم صحنه های مرد افکنی را نظاره کنم. برای خودش نوعی شکنجه محسوب می شد. علاوه بر آن، آب به داخل قبرم نشت میکرد و رطوبت امانم را بریده بود. بعد خانه خراب شد. فکر کنم زلزله ایی چیزی آمد. سالهای زیادی زیر خروارها خاک، خاطرات گذشته ام را مرور کردم. یکروز خاک کمی کنار رفت. نور خورشید به قبرم بارید و چشمانم را زد. دختری زیبا با یک قلمو خاکهای روی سنگ قبرم را به آرامی کنار می زد و چشمانش را باریک می کرد طوری که انگار می خواهد چیزی را به سختی بخواند. ناگهان فریاد زد : استاد...استاد...یه سنگ قبر پیدا کردم...فکر کنم نوشته 1388 ...مال چه دورانیه؟