نفس فس قفا !
منتظر شروع شدن مستند" انسان و طبيعت" بودم اما يكنفر را نشان دادند كه براي حضار خاطرات جنگي تعريف مي كرد. تلوزيون را خاموش كردم و به كسي كه دقيقا نمي دانم كه بود ناسزا گفتم تا كمي آرام شوم. بعد يادم آمد كه روزنامه اعتماد ديروز را نخوانده ام بنابراين توي كاناپه فرو رفتم و شروع به خواندن كردم. به ضميمه اش كه رسيدم اول مطلب كوتاه سروش صحت را خواندم و بعد چند مقاله را نيمه كاره رها كردم. مثل هميشه پيش خودم فكر كردم كه چقدر مقاله نويسان مطبوعات ايراني كسل كنند و خواب آور هستند. انگار يك اشل مقاله نويسي را جلوي رويشان گذاشته اند و به جاي آنكه به غناي مضمون و محتوي و خلاقيت در نوشتن فكر كنند به شكل و شمايل كلاسيك مقاله نويسي فكر مي كنند. مثلا براي گفتن مطلب كوتاهي درباره تئاتر، از ابتداي خلقت انسان شروع مي كنند و در پاراگراف آخر حرف اصلي شان را مي گويند. يا يك مطلب ساده را آنقدر " ايسم " مي بندند و آنقدر از هگل و كانت نقل قول مي كنند كه دست آخر خودشان هم نمي فهمند چه مي گويند. بعد ياد عهدي مي افتم كه از ابتداي امسال با خودم بستم. قرار بود ديگر وقت و پولم را صرف خريد روزنامه و مجله نكنم. اما گاهي وسوسه مي شوم و عهد شكني ميكنم. طوري مي گويم مطبوعات كه هر كه نداند فكر ميكند منظورم نيويورك تايمز و ديلي تلگراف است...كافيست چند دقيقه جلوي يك كيوسك بايستي و نگاهي اجمالي به نشريه هاي كشور بياندازي. بيش از صد نوع مجله جدول با عكس بازيگران مرد زير ابرو برداشته. مجله هاي سبزي كه عكس هفت قلم آرايش شده دختر بچه هاي نابالغ را روي جلد اول چاپ كرده اند. كاري كه هيچ كجاي دنيا انجام نمي دهند اما ما در جامعه بيمارمان كه هر روز شاهد حوادثي مثل گوهر دشت و لواسان و قيام دشت و كهريزك هستيم، اينكار را مي كنيم و نمي دانيم شايد اين مجله را يك افغاني بي بند بار بخرد. افغاني كه پول ندارد براي سركوب نيازش به تايلند و كشور هاي اطراف سفر كند! روزنامه هاي زردي كه شگفتي مرا برمي انگيزند، به اين خاطر كه مي بينم هنوز احمقهايي وجود دارندتا گول تيترهاي دروغ را بخورند. مجله هاي ادبي بوي نا گرفته كه از فشار مالي هر ۶ ماه يكبار بيرون مي آيند و فقط كيوسكهاي ميدان انقلاب آنها را توزيع ميكنند." چشم انداز" آقاي دكتر ميثمي هم كه قربانش بروم بايد دكترايي چيزي داشته باشي تا با مطالب سنگينش بتواني ارتباط برقرار كني. مجله فيلم هم كه مسابقه نقد نويسي به روش "بُز گر" راه مي اندازد. به اين نحو كه مثلا جواد طوسي مي آيد و مي نويسد كه فيلم درباره الي در خصوص تقدير است. بعد صد نفر ديگر همين حرف را با روشهاي ديگر تكرار مي كنند و بدين صورت مجله قطورتر مي شود. حالا چه بشود آغداشلو يا يك آدم حسابي بيايد و ستوني بنويسد و رنگ و بوي مجله را عوض كند.
ياد آن جمله معروف مي افتم كه ريه هاي يك جامعه مطبوعات است. اگر دود به خورد اين ريه ها بدهيم جامعه نفس فس قفا ميگيرد و خفه مي شود. فعلا كه ريه هاي جامعه ما شبيه عكس ريه هاي چرك مچاله شده ايست كه روي پاكتهاي سيگار مي كشند.